بایگانی مربوط به بهمن, ۱۳۹۵

ترامپ، دنیای قشنگ نو، و نزدیک شدن به ساعت صفر

trumps

دیشب، قبل از این‌که داریوش روی صحنه بیاید، اجرایی از آهنگ «صفر»، از آلبومی به همین نام، پخش شد. کنسرت در سالن Sony Center در مرکز ِ شهر ِ تورنتو برگزار شده بود، و نه فقط همه‌ی صندلی‌ها پر بود، که صفی بلند از جویندگان، تلاش می‌کردند که در آخرین لحظات بلیطی تهیه کنند.

پرده‌ای بزرگ روی صحنه، تصاویری را همراه کلمات و موسیقی نمایش می‌داد. وقتی سالن را صدای داریوش پر کرده بود که «بعد از حریق و انفجار، فرونشستن غبار، به سال صفر می‌رسیم، ساعت صفر می‌رسد»، تصویر ِ بزرگ ِ ترامپ دیدها را پر کرد. در چهل و هشت ساعتی که تا آن لحظه گذرانده بودم، این دومین بار بود که تصویر ِ ترامپ، به نمایندگی از شر، روی پرده‌ای رفته بود. بار قبل، جمعه شب بود که در اجرای Unholy از این تجسم ِ بلاهت ِ انسانی ذکرهای مکرری رفته بود.

چند ماه بود که تصمیم گرفته بودم اوایل فوریه را در جایی گرم، کنار اقیانوس، سپری کنم، اما هیچ وقت فرصت نکرده بودم برای سفر برنامه‌ریزی کنم. صرفا به محل کارم گفته بودم که ده روز ابتدای فوریه را کار نمی‌کنم و فهرستی از گزینه‌های سفر تهیه کرده بودم. این فهرست از شیلی و پرو شروع می‌شد و به ایران و اسراییل ختم می‌شد. از این پیش‌تر نرفته بودم، تا چند شب پیش که رفیق نازنینی از برنامه‌ام برای سفر خبر گرفت و از سر رفاقت خبر داد که کارهای سفرم را برایم انجام خواهد داد. چند ساعت ِ بعد ِ پشت و روی کردیت کارت و تصویری از پاسپورتم را برایش فرستادم و دو هفته بعد، در خیالم، عازم میامی، فلوریدا، و باهاما بودم. رفیقم گفته بود که صبح با آژانس مسافرتی تماس بگیرم و کارها را نهایی کنم.

دیشب، داریوش نگران پسری بود که در گروهش کیبرد می‌زد. توضیح داد که پسر گرین‌کارت دارد، و کاملا ممکن است که با فرمان جدید ترامپ از ورود به آمریکا منع شود. چند ساعت قبل‌تر در توییتر خوانده بودم که فرمان لزوما صرفا به دارندگان ویزا منحصر نمی‌شود و دارندگان تابعیت دوگانه را هم شامل خواهد شد.

وقتی برای نهایی‌کردن سفرم تماس گرفتم، مشکل کوچکی در پروازم به میامی پیش آمد و چون در طول روز چند جلسه‌ی سنگین کاری داشتم، سفر را پیگری را نکردم. سرآخر، دم عصر به رفیق نازنینم خبر دادم که احتمالا به سفر نخواهم رفت، چون فرصت حل مشکل را ندارم. واکنش دوستم البته سرزنشی رفیقانه بود که «یعنی این یک‌ذره رو هم نمی‌خوای خودت انجام بدی؟»

وقتی ترامپ فرمان منع ورود «مسلمانان» به آمریکا را اعلام کرد، واکنش ِ ذهنی‌ام تهوع ِ بیشتر از ترامپ و ترامپیسم بود. و روی این دومی تاکید می‌کنم، چون عمیقا باور دارم که ترامپ، صرفا نمایشی بیرونی و لحظه‌ای از بلاهتی درونی و عمیق است، که نه اتفاقی جدید است و نه لزوما با رفتن ترامپ کنار می‌رود. اما اتفاق ِ شگفت زمانی بود که نوک ِ شمشیر ِ فرمان، به سمت خودم اشاره رفت. نکته، دیگر، «دیگری» نبود. حالا من از ورود به مکانی منع شده بودم، چون متولد سرزمینی هستم که در رفتاری غیرقابل توضیح، مذموم شناخته شده است.

نکته اساسا این نیست که مردمان ِ متولد در منطقه‌ی جغرافیایی‌ای که به نام «ایران» خوانده می‌شود، دست به رفتارهایی که به عنوان مبهم و مشکوک «تروریسم» شناخته می‌شوند، نزده‌اند. چامسکی بزرگ توضیح می‌دهد که دولت ایالات متحده‌ی آمریکا، بزرگ‌ترین موجودیت تروریستی روی کره‌ی زمین است. صرفا بیرون کردن ِ سر از گفتمان ِ غالب، نشانه‌های واضحی از نقش ِ مستقیم ِ امپراطور در شکل‌گیری ِ القاعده  دست می‌دهد. تنها یک نمونه از تحلیل‌ها در این زمینه، کارهای احمد رشید است. شهروند ِ طبقه‌ی متوسط ِ دنیای سال ۲۰۱۷ اما، درگیر تماشای قسمت «جدید» Game of Thrones و آخرین بلاهت Pixar است. او از آخرین سلفی کیم کارداشیان مطلع‌تر است، تا ردپای وسیع ِ کربنی‌اش روی کره‌ی خاکی. این ساکن ِ سیاره‌ی شکم‌سیران ِ طبقه‌ی متوسط، حتی نظریه‌هایی در توضیح ِ لزوم دوری از شبکه‌های اجتماعی دارد، چون «در این فضا غم و غصه زیاد است» و خاطر ِ خطیر ِ مخاطب آزرده می‌شود.

داریوش، جایی در توضیح «همبستگی»، تصویری از هم‌وطنی طرح کرد که «پناهندگی‌ش رو گرفته و داره برج می‌سازه و دیگه خیالش به احوال دیگران نیست». من البته در کار برج ساختن نیستم، اما درست در زمانی که ترامپ برنامه‌ی مسافرتی‌ام را لغو کرد، تغییری در وضعیتی ذهنی‌ام تجربه کردم. درست در آن لحظه، درد از اتفاقی برای دیگری اوج گرفت، و من را هم در بر گرفت. من نه مسلمان هستم، نه هرگز رفتاری «تروریستی»، با هر توضیحی، انجام داده‌ام، نه هم‌دلی‌ای با ساختار فرهنگی حاکم بر منطقه‌ی جغرافیایی ایران دارم، و با این حال تیغ ترامپ به سمت‌ام اشاره رفته است. نکته‌ی کلیدی، تغییر ِ مساله، از اذیتی برای دیگری، به سردردی برای خود، و متعاقب ِ آن، تصور ِ درد ِ همه‌ی دیگرانی است که من، خوش‌دلانه، آن‌ها را از چهارچوب ِ آسودگی‌ام بیرون گذاشته‌ام.

سر صبح با دوستی حرف زدم که نگران رفیقی بود که در چند روز‌ آینده برای ادامه‌ی تحصیل عازم آمریکا است. چند ساعت بعد دوستی سراغ گرفت که عزیزی‌ش برای کار عازم آمریکا است. با اشاره‌ی قلم ِ ترامپ، این دو فعل، و فعل‌های متعدد دیگری، از وضعیت آینده‌ی پرامید به موقعیت گذشته‌ی ملغی تبدیل شده‌اند. و این، همان نکته‌ی اساسی است. دیگری در «دنیای قشنگ نو» درحال ِ آزار دیدن است و من و تو، که ساکنان ِ سیاره‌ی شکم‌سیران ِ طبقه‌ی متوسط هستیم، نه فقط این آزار را نمی‌بینیم، که دیده‌ام که آن را کتمان هم می‌کنیم.

عکس تزیینی نیست.

وضعیت ِ تراکتور در سیرک

elephants

چند روز پیش با دوستی درگیر ِ حرفی دنباله‌دار درباره‌ی تکنولوژی بودیم. در چند هفته‌ای که این حرف را می‌زده‌ایم، رویه‌ی دوستم این بوده است که با تحسین و اشتیاق از یک «پیشرفت» تکنولوژیک حرف بزند، و همیشه من سوال‌هایی داشته‌ام.

دوستم به آدمیزاد خوش‌بین است و برای این خوش‌بینی دلیلی ندارد، اما مدام تلاش می‌کند شواهدی برای به‌جا بودن خوش‌بینی‌اش ارایه کند. این شواهد معمولا درظاهر قانع‌کننده هستند، اما اولین سوال ِ اساسی درباره‌ی آن‌ها با چند دقیقه دقت در ذهن ِ من ساخته می‌شود. دوستم جوابی برای این سوالات ندارد. هفته‌ی پیش به دوستم توضیح دادم که منبع ِ این سوال‌ها دقیقا من نیستم و این سوال‌ها اساسا چندان حاصل ذهن من نیستند، بلکه کافی است نگاهی به تاریخ‌نگاری‌های جدی تکنولوژی بیندازد تا فهرست بلندتری از این سوال‌ها را در آن‌ها پیدا کند. بعنوان فقط یک نمونه کتاب Rudi Volti را به دوستم دادم. نگفت که به کتاب نگاهی کرده باشد و به سرور ِ خوش‌بینانه‌اش ادامه داد.

چند روز پیش روزنامه‌ی National Post عکس بزرگی از دختری روی یک فیل سیرک در صفحه‌ی اول چاپ کرده بود و توضیح داده بود که این آخرین نمایش این سیرک است. دوستم البته در این اتفاق نشانه‌ای دیگر از «پیشرفت آدمیزاد» می‌دید، و برایم توضیح داد که این «اثر بازار» است: مردم فهمیده‌اند که نمایش‌های حیوانات در سیرک منوط به سابقه‌ای از آزار آن‌هاست و بنابراین سیرک‌ها حالا مجبور شده‌اند از آزار حیوانات دست بردارند. دوستم با لبخندی بزرگ جمله‌اش را تمام کرد.

از دوستم پرسیدم تخمین‌اش از تعداد کل فیل‌هایی که در این لحظه در سرتاسر جهان در سیرک به کار گرفته شده‌اند چیست. جوابش «چیزی بین هزار و ده هزار» بود. توضیح دادم که من نمی‌دانم که این تخمین چقدر درست است، اما می‌دانم که تعداد حیواناتی که در دامداری‌های صنعتی به ماشین تقلیل داده شده‌اند، و با آن‌ها بدرفتاری می‌شود، چند صد هزار برابر ِ این عدد است. و در این لحظه بود که دوستم کارت ِ اصلی را زمین زد و گفت «فیل یا گاو عملا یک ماشین‌ه، پس بدرفتاری با اون معنی نداره، با تراکتور که نمی‌شه بدرفتاری کرد».

برداشت اولم این بود که این نظریه، شادی برای بسته شدن ِ سیرک ِ مورد اشاره را از اساس مردود می‌کند. کمی که بیشتر فکر کردم به این نتیجه رسیدم که وقتی در سال ۲۰۱۷ «فیل نوعی تراکتور است»، قابل تصور است که در سال ۱۸۱۷ «آدم تیره‌پوست نوعی تراکتور است». تا همین‌جا می‌شود درک کرد که شکر ِ چای ِ آدمیزاد ِ طبقه‌ی متوسط ِ انگلیسی از حاصل کار برده‌های تیره‌پوست در آمریکای تازه کشف شده می‌آمد و تخیل ِ این ارتباط، کام ِ کمتر کسی را تلخ می‌کرد.

عصر همان‌روز که به سمت خانه می‌رفتم به این فکر کردم که چند هفته حرف زدن لازم بود تا به کنه مساله برسیم: این‌که به‌نظر دوستم فیل چیزی از جنس تراکتور است و به‌نظر من، من و دوستم چیزی از جنس فیل هستیم. از این دید، رسیدن به این نقطه، هرچند درابتدا آزارنده بود، اما عملا حرف را از مصداق‌ها بیرون کشید و به فرض‌های پایه‌ای رساند. سوالی که برایم ماند این بود که با توجه به افزایش جمعیت در دهه‌های اخیر و ظهور و همه‌گیر شدن شبکه‌های اجتماعی در بخشی از جهان، احتمالا قابل تصور است که در این دوران بیشتر از هر زمان دیگری آدمیزاد درگیر گفتگوی جمعی باشد. اما این گفتگو دقیقا در چه لایه‌ای اتفاق می‌افتد: مصداق‌ها یا فرض‌های اساسی؟ آیا اساسا آدمیزاد خودش از فرض‌های اساسی خودش آگاه است؟ آیا آدمیزاد بعد از این همه status گذاشتن و comment نوشتن و like زدن، به شناخت خودش و دیگری نزدیک‌تر شده است؟

روزی، مردی، ساندویچ با سیگار

sandwich_and_a_cigarettes

وسط هفته، روز شلوغی داشتم و تصمیم گرفتم که در چند دقیقه، نهار ِ سریعی دست و پا کنم و به کار برگردم. از محل کارم بیرون زدم، از خیابان گذشتم، و با عجله ساندویچی سفارش دادم. در چند دقیقه‌ای که کارگر ِ مغازه مشغول تُست‌کردن ِ نان و چیدن گوجه‌فرنگی و خیارشور بود، مردی وارد مغازه شد. کارگر ِ دوم ِ مغازه، که بعدا فهمیدم صاحب‌کار است، از پشت ِ دخل به سمت مرد بُراق شد که «صد بار بهت گفتم حق نداری بیای تو!»

محل کار ِ من در مرکز ِ شهر ِ تورنتو است و دو کوچه شرق‌تر از آن، چند خوابگاه ِ بی‌خانمان‌ها هست. از طرف ِ دیگر، همین منطقه در نزدیکی یکی از مراکز ِ خرید ِ بزرگ ِ شهر و همین‌طور ساختمان‌های بلند ِ شرکت‌ها و بانک‌هاست. این تطابق ِ مکانی، منشا تولید صحنه‌های شگفتی از تضاد است: مردان و زنانی که در پوشاک ِ گران‌قیمت می‌گذرند و مردان و زنانی که کنار خیابان لم داده‌اند و به ناکجا زل زده‌اند. برداشتم در چندین ماه اخیر این بوده است که این دو گروه تقریبا هرگز با یکدیگر تلاقی نمی‌کنند. مثال ِ نقض ِ این گزاره زمانی است که بی‌خانمانی وارد ساندویچ‌فروشی می‌شود، و قبل از این‌که دهان باز کند، از آن‌جا بیرون رانده می‌شود.

رو به مرد کردم و آرام پرسیدم «چی می‌خوای؟» و به صاحب مغازه گفتم «من پولش رو می‌دم». مغازه دار دوباره به مرد تشر زد و به من جواب داد که «نمی‌تونی این کار رو بکنی!» به چشم‌هایش زل زدم و گفتم «تو حق نداری به من ساندویچ نفروشی و به تو ربطی نداره که من با ساندویچی که می‌خرم چه کار می‌کنم. ببین چی می‌خواد و بهش بده!» صدایم تحکم داشت و مغازه‌دار دست به کار درست کردن ساندویچ شد. «چی می‌خوای؟» مغازه‌دار از مرد پرسید. مرد اندازه و محتویات را گفت. ذهنی حساب کردم که اندازه‌ی کوچکی از یکی از ارزان‌ترین گزینه‌ها را انتخاب کرده است. چرا؟ جوابی نداشتم. فرایند تهیه‌ی ساندویچ شامل هفت یا هشت سوال است: «گوجه می‌خوای؟» «چقدر فلفل سبز بگذارم؟» «زیتون سبز می‌خوای یا سیاه؟». مغازه‌دار خط داستانی را دنبال کرد، اما برایم واضح بود که هرگز همین سوالات را با چنین لحن و زبان بدنی از من نمی‌پرسد. مرد به سوال‌ها دقیق جواب داد و یک بار از بی‌توجهی مرد به جوابش برآشفت.  مغازه‌دار که کارش تمام شد، هم‌کارش هم ساندویچ من را کامل کرده بود. در همین احوال، متوجه بوی سیگار شدم. اول فرض کردم مرد قبلا سیگار کشیده است، اما متوجه نیمه‌سیگاری شدم که در دست او دود می‌کند.

مرد ساندویچش را گرفت و به سمت یکی از صندلی‌ها رفت. روی آن نشست و مشغول خوردن شد. مغازه‌دار بوضوح شاکی بود. رو به من کرد که چیزی بگوید، اما بهانه‌ای وجود نداشت، مرد کار عجیبی نمی‌کرد. مغازه‌دار دوباره رو به مرد کرد و ناگهان نگاهش تیز شد: «اون سیگار رو خاموش کن! تو حق نداری این‌جا سیگار بکشی! ببین! داره سیگار می‌کشه!» این جمله‌ی آخر را مغازه‌دار، در حالی که به سمت مرد شتاب گرفته بود، رو به من گفت. «خاموش‌اش کن یا برو بیرون! ببین! داره سیگار می‌کشه!» نگاه مغازه‌دار بین مرد و من تاب می‌خورد. «الان زنگ می‌زنم به پلیس!» حالا مغازه‌دار به سمت پیشخوان برگشته بود، اما گامش سست شد. به‌نظرم دردسر حضور پلیس، که لابد باید در گزارش ماهانه‌اش ذکر می‌شد، به این آزار کوچک نمی‌ارزید.

از مغازه‌دار و هم‌کارش عذرخواهی کردم و وقتی از کنار مرد می‌گذشتم به او به‌آرامی گفتم «حالا سیگارت و خاموش کن دیگه». سرش را از ساندویچ بالا آورد و چیزی نگفت. سر کار، پشت میزم برگشتم. داشتم روی یک Logistic Classifier کار می‌کردم. ساندویچ در یک دستم و دست دیگرم روی کیبرد، ذهنم پیش سیگار نیمه‌ای بود که در دست مرد دود می‌کرد.

سوال اولم این بود که چرا مرد سیگارش را خاموش نکرد. یک نخ سیگار تقریبا ۱ دلار در کانادا قیمت دارد. از این نظر، کنار گذاشتن سیگار برای مرد پنجاه سنت ضرر داشت. اما این به‌نظرم تمام ِ اتفاق نبود. به‌نظرم از ذهن ِ مرد این نکته هم گذشت که بعد از همه‌ی «چشم»هایی که از صبح ِ همان روز تا دم ِ ظهر و در همه‌ی روزهای پیش گفته است، این یک بار را می‌تواند کاری را بکند که دلش می‌خواهد. سیگار، به‌نظرم، در آن لحظه، بارقه‌ی کوچکی بود که از اراده‌ی مردی مانده بود که وقتش را به تماشای چکمه‌های مردان و زنان می‌گذراند. اما نکته این نبود.

ذهنم از مرد ِ بی‌خانمان فاصله گرفت و روی مرد ِ صاحب مغازه تمرکز کرد. صاحب مغازه احتمالا بصورت حداقل درآمد (minimum wage) کار می‌کند. این یعنی صاحب مغازه در طیف درآمدی، وضعیتی میانه و به سمت پایین دارد، اما حتما محل ِ ثابتی برای زندگی دارد و نگران وعده‌ی غذایی بعدی‌اش نیست. به‌عبارت ِ دیگر، صاحب مغازه انتظار ندارد که در چند ماه آینده به‌دنبال غذا وارد یک مغازه شود و از آدمی که نمی‌شناسد برای یک ساندویچ ِ کوچک تشکر کند. اما نکته دقیقا فقط این نیست. تمام این اتفاق در ساختمانی رخ می‌داد که بر سر در آن، اواخر قرن نوزدهم بعنوان تاریخ ساخت ثبت شده است (اگر اشتباه نکنم ۱۸۷۱). تا بیشتر از صد سال بعد از این تاریخ، کشیدن سیگار در این ساختمان کاری پذیرفتنی و عادی بود. در این ایالت، کشیدن سیگار در مکان‌های عمومی در سال ۲۰۰۶ ممنوع شد. این یعنی تا ده سال پیش، مرد می‌توانست سر جایش بنشیند، سیگارش را بکشد، و ساندویچش را بخورد، و حرف ِ درشتی نشنود. اما آیا این برداشت درست است؟

تخیل کردم که سال، ۱۹۷۱ است و مردی بی‌خانمان وارد ساختمان، که حالا صد سال عمر دارد، می‌شود و غریبه‌ای برایش غذایی می‌خرد. بیرون، سرد است و پشت میزها مردهایی نشسته‌اند که بعضی سیگاری در دهان دارند. آیا در چنان موقعیتی، مرد اجازه خواهد داشت از این تعلق ِ کوتاه‌مدت به طبقه‌ی متوسط حظ ببرد؟ تصور نمی‌کنم. احتمالا در سال ۱۹۷۱ لباس ِ مرد کثیف شناخته می‌شد، یا حضورش برای کودکی که در محل بود ناامن تشخیص داده می‌شد، یا مرد به زنی در جمع لبخند می‌زد و به خیابان افکنده می‌شد.

 

نتیجه؟ نمی‌دانم. آدمیزاد و نهادهایی که می‌سازد و روال‌هایی که تعریف می‌کند، شگفت هستند. و شگفتی بزرگ‌تر این است که، گویا، برای آدمیزاد، نهادهایی که می‌سازد و روال‌هایی که تعریف می‌کند، بدیهی و طبیعی هستند.

عکس از این‌جا