بایگانی مربوط به آذر, ۱۳۹۵

از این ذهن ِ تیزبین که کلید خاموش/روشن دارد

modern_timess

چند روز پیش برنامه‌ای در مرکز MaRS در تورنتو با عنوان #FutureofWork: Artificial Intelligence and Robotics برگزار شد. عنوان ِ دیگر این برنامه این بود: The robots are coming! با توجه به عنوان ِ برنامه، انتظار داشتم بخشی از بحث درباره‌ی پیامدهای اتوماسیون در بازار ِ کار باشد. کتاب Martin Ford در این زمینه را هفته‌ی پیش تمام کردم و بنابراین ذهنی تازه درمورد موضوع داشتم. حقیقت این است که با توجه به رویکرد مرکز MaRS، که تمرکز ِ ویژه‌ای روی فرهنگ Startup دارد، دقیقا انتظار نداشتم بررسی ِ بی‌طرفانه‌ای از مساله‌ی جایگزین‌شدن ذهن ِ انسانی با الگوریتم بشنوم، اما برداشتم این بود که در گفتگویی که برنامه‌ریزی شده است، حداقل یک صدای جامعه‌شناس یا نظیر آن وجود داشته باشد. مرکز MaRS اما چهار موسس Startupهایی در زمینه‌ی AI را کنار ِ آدمی بدون تخصص در زمینه‌ی AI گذاشته بود، که خلاصه‌ی جملات ِ طولانی و corporateای‌اش این بود که «نترسید، AI لولو نیست». البته کسی در جمع به‌نظرم از لولو نمی‌ترسید. حدس می‌زدم که اغلب ِ شرکت‌کنندگان حداقل فوق‌لیسانس دارند.

در نهایت برنامه درباره‌ی future of work بود، اما نه future of work برای «دیگری»، که future of work برای ما که الگوریتم‌ها را می‌نویسیم. حقیقت ِ صادقانه این است که به مدد ِ شراب ِ دل‌پذیری که قبل از برنامه و به مرحمت ِ گردانندگان از گلو پایین داده‌بودم، برای لحظات ِ طولانی به این فکر کردم که وقتی «دیگری» حتی ذهنش به خطری که او را تهدید می‌کند نمی‌رسد، چرا من از ریاضیات و البته عدد ِ حقوقم لذت نبرم و اساسا ذهنم را از درگیری با خطری که خیلی بیشتر از من دیگری را تهدید می‌کند آزاد نکنم؟ اما نکته این نیست.

دوستی خبر داد که او هم در برنامه شرکت می‌کند. به هم که رسیدیم از دوستم خواستم «در ۱۴۰ کاراکتر» درباره‌ی AI حرف بزند. پاسخ ِ دوستم همه‌ی خوش‌بینی‌های رسمی‌ای بود که از این شروع و به این ختم می‌شوند که «آدمیزاد از AI سود خواهد برد». وقتی اصرار کردم که توضیحش حتی در اندازه‌های ۱۴۰ کاراکتری هم بیش از انتظار من ساده‌انگارانه است، دوستم با نارضایتی اضافه کرد «البته ممکن است دوره‌ای از پستی و بلندی وجود داشته باشد، اما در نهایت همه چیز به نفع همه خواهد شد». دوستم در مواجهه با چهره‌ی درهم ِ من جمله‌اش را این طور تمام کرد «همان‌طور که تکنولوژی تا به حال همین‌طور پیش رفته است».

از دوستم پرسیدم به استناد چه تحلیلی، چه داده‌ای، چه کتابی این جملات را می‌گوید و جواب شنیدم «کلا خودم این‌طور فکر می‌کنم». دوستم دانشجوی دکتری است و در زمینه‌ی کلی من کار می‌کند و با این‌حال اگر بخواهد موضوع تزش را برای من توضیح بدهد باید حداقل یک ساعت وقت بگذارد. و دوستم هیچ نکته‌ای در موضوع تخصصی‌اش را بدون سوال نمی‌پذیرد. با این‌حال، همین آدمیزاد ِ «با سواد» ادعایی خیلی بزرگ‌تر، با تاثیراتی خیلی اساسی‌تر را، بدون توضیح می‌پذیرد. و این سوال ِ اساسی من است. هانس ماگنوس انسنس‌برگر در یکی از مقاله‌هایش که در نسخه‌ی فارسی ِ آن در کتاب «درستایش بی‌سوادی» چاپ شده است، این رفتار را «بیسوادی نوع دوم» می‌خواند.

نکته‌ی کلیدی این است که این نوع بی‌سوادی، رفتاری سودجویانه است. انسانی که نه فقط تکنولوژی اساس ِ هویتش است که راه نان‌خوردنش از تکنولوژی است، در زمینه‌ی پیامدهای اجتماعی و سیاسی ِ تکنولوژی راه ِ ساده‌انگاری را انتخاب می‌کند. نکته‌ی شگفت ِ اتفاق این است که لازمه‌ی درگیر بودن با تکنولوژی، مهارت در تفکر انتقادی است: هیچ معادله‌ای و هیچ ریاضیاتی صحیح نیست، مگر این‌که اثباتی objective برای آن باشد، و با این‌حال، آدمیزادی که در استفاده از تفکر انتقادی تسلط دارد تصمیم می‌گیرد که در موضوعی دیگر، و به زعم ِ من مهم، تفکر انتقادی‌اش را قربانی نگاهی ایدیولوژیک کند.

اما صرفا تکنولوژی نیست که در دنیای ایدیولوژیک ِ دور و اطراف از نگاه تیزبین تفکر انتقادی دور می‌ماند. در فیس‌بوک در اشاره به پیام ترودو در مناسبت مرگ کاسترو نوشتم «سوال این نیست که گروه بی‌سواد ایدئولوژی‌زده چرا از جملات ترودو درباره‌ی #کاسترو شاکی هستن. سوال مهم این‌ه که ترودو چرا اون جملات رو گفت.» آشنایی جواب داد «(ترودو به) یک دیکتاتور که مملکتش رو نابود کرده میگه رهبر بزرگ که به ملتش خدمت کرده»، پرسیدم اطلاق «یک دیکتاتور که مملکتش رو نابود کرده» به کاسترو از کدام منبع و از دل کدام تحلیل و کتاب بیرون آمده است و جواب شنیدم «به عمل کار براید… کتاب چی؟» جمله با یک خندانک تمام شده بود.

نکته در این بحث اساسا نه خدمت و خیانت کاسترو است (ملکوت در این زمینه خوب نوشته است) و نه خاصیت و حاصل تکنولوژی در دنیای مدرن (کتاب خوب در این زمینه خیلی زیاد هست). موضوع ِ اساسی آدمیزاد است که یاد گرفته‌است و عادت کرده است که از تفکر انتقادی هم به‌صورت ابزار استفاده کند: وقتی لازم است نقاب objectivity به چهره می‌زند و مو را از ماست می‌کشد، و وقتی سود در ایمان به «هدف کلی» است، مومن ِ دلبسته‌ی ساختار می‌شود. آدمیزاد در این فرایند ذهنش را فروخته است و یاد گرفته است وقتی فکر کند که فکر کردن به حساب ِ بانکی‌اش منتهی می‌شود. این، وضعیتی شگفت است.

درباره‌ی مکالمه‌های دیجیتالی

communications

با رفیق ِ عزیزی در کافه قرار داشتم. ساعت ِ خاصی قرار نگذاشته بودیم، هرکدام درگیر کاری بودیم و قرار بود در یک ساعت آینده در کافه استانبول باشیم. به کافه که رسیدم، برای رفیق کوتاه نوشتم «من اینجام»، قهوه‌ای گرفتم و پشت یکی از میزها جایی پیدا کردم و درگیر کارم شدم. نیم ساعت بعد رفیقم رسید. سلام و علیک و کردیم و پرسید «منظورت چی بود از پیغامت؟ می‌خواستی بگی من دیر کردم؟»

بعد از سال‌ها «با گرگ‌ها می‌رقصد» را دوباره می‌بینم. از حظ ِ موسیقی و تصویرها گذشته، فیلم بازی دل‌پذیری با مضمون frontier می‌کند. جان دانبار می‌خواهد «سرحد را ببیند، قبل از این‌که دیگر سرحدی نباشد»، یا چیزی شبیه به این، و در رابطه‌اش با قبیله‌ی بومی به مشاهده‌ی سرحد در خودش می‌رسد. یکی از پوسترهای فیلم این رفت و برگشت را این‌طور خلاصه می‌کند: John Dunbar is about to discover the frontier…within himself. رابطه‌ی بومیان با هم و با طبیعت، برای سرباز ِ سفید دریچه‌ای به دنیایی جدید است. بخشی از این رابطه را در جلسات ِ بومیان می‌بینم، زمانی که درباره‌ی این‌که باید با «مرد سفید» چه بکنند، حرف می‌زنند. این جلسات از یک طرف ساختاری دمکراتیک دارند و از طرف دیگر جمع ساختاری سنی دارد و لزوما موقعیت همه کاملا برابر نیست. در بخشی از یک جلسه، که یکی از بومیان می‌خواهد مقدس بودن ِ مرد سفید را با فرو کردن تیر در تنش بیازماید، دیگران به او می‌گویند «کسی نمی‌تواند به کسی بگوید چه بکند، اما کشتن مرد سفید حاصلی ندارد». آن‌چه از این سکانس برای من ماند، موقعیت ِ مکالمه در گروه بومی بود: شرکت‌کنندگان روبرو به هم نشسته بودند و هرکدام حرفی می‌زد و دیگران به او واکنش نشان می‌دادند. چند صد سال بعد، من در کافه برای رفیقم نوشتم «من اینجام» و در ذهن ِ رفیقم شماتتش کردم که دیر کرده‌است.

به رفیقم گفتم نکته‌ی کلیدی این است که رابطه‌ی ما از جنسی است که او از از من درباره‌ی برداشتش می‌پرسد و من توضیح می‌دهم. یادم به دوستی رفت که می‌گفت تلاشش برای نزدیک‌شدن به دختری در قدم‌های ابتدایی به سنگلاخ خورده بود و او از این رابطه صرف‌نظر کرده بود، چون «خیلی دیر به دیر جواب پیغام‌هام رو می‌داد». دوستم البته بعدا فهمیده بود که «محبوب بالقوه»ی مورد نظر روی تلفنش data ندارد و بنابراین پیغام‌های فیس‌بوک را صبح ِ زود و شب ِ دیر در خانه می‌بیند.

به همه‌ی مکالمه‌هایی فکر می‌کنم که در دنیای ده سال اخیر بین صدها میلیون نفر انجام شده است و گوینده حرفی زده است و شنونده حرفی دیگر شنیده است، و شنونده برمبنای برداشتش حرفی دیگر زده است که گوینده از اساس چیز دیگری شنیده است.

ابزارهای مدرن ارتباطی، زمینه، لحن و حالت چهره را از کلمات و جملات می‌گیرند و نسخه‌ی خشکیده‌ای تحویل ِ مخاطب می‌دهند که تنها سطح ِ قابل توجهی از آشنایی و تفاهم می‌تواند در آن روحی بدمد. این وضعیت لزوما موقعیتی نیست که آدمیزاد برای بقا در آن آمادگی داشته باشد.

ترامپ و AI، یا وقتی ماشین آدمیزاد را از خودش نجات می‌دهد

arrivals

به‌نظرم دو ادعای قابل دفاع درباره‌ی AI وجود دارد. اول این‌که اغلب آدم‌ها درگیری ِ ذهنی ِ ویژه‌ای با این اتفاق ِ تکنولوژیک ندارند، و دوم این‌که زندگی ِ اغلب ِ آدم‌ها در چند دهه‌ی آینده به‌شدت تحت تاثیر ِ این تکنولوژی‌ها قرار خواهد گرفت. بیشتر توضیح می‌دهم.

هر رفتار ِ شغلی که تکراری است و می‌توان با مشاهده، آن را فرا گرفت، در خطر اضافه شدن به پوشه‌ی قطور کارهایی است که الگوریتم می‌تواند آن‌ها را با کیفیت بهتر و با هزینه‌ی کم‌تر انجام دهد. یک شاهد ِ جالب توجه بر این اتفاق، ظهور stratupی مانند WorkFusion است که یک پروژه‌ی بزرگ را به مراحل کوچک‌تر تقسیم می‌کنند و تصمیم می‌گیرد که کدام مرحله‌ها را به کمک الگوریتم انجام دهد. در قدم بعد، نرم‌افزار ِ WorkFusion برای مراحلی که نیاز به عملگر انسانی دارد، در وب‌سایت‌های محل تردد freelance ها آگهی می‌دهد، افراد را مصاحبه می‌کند، و بعد از انتخاب ِ فرد ِ مورد ِ نظر، روند پیش‌رفت ِ او را زیر نظر می‌گیرد. اما این فقط قدم اول است. WorkFusion در حین مشاهده‌ی افراد، تلاش می‌کند کاری که آن‌ها انجام می‌دهند را یاد بگیرد و، درصورت امکان، در پروژه‌ی بعدی، نیازمند ِ نیروی انسانی برای آن مرحله‌ی خاص نباشد. این مثال را از کتاب Rise of the Robots: Technology and the Threat of a Jobless Future انتخاب کرده‌ام. نویسنده، در این کتاب، تحلیل ِ کاملی روی زمینه‌های مختلف شغلی و تاثیر ِ احتمالی الگوریتم‌ها بر آن‌ها ارایه می‌دهد.

نکته‌ی کلیدی این است که Rise of the Robots نه یک پیش‌بینی درباره‌ی آینده است و نه به هجوم ِ خون‌بار ِ ربات‌های مکانیکی، از جنسی که در War of the Worlds ظاهر می‌شوند، اشاره می‌کند. «ربات»های منظور ِ نظر در این بحث، موجوداتی از جنس ریاضیات و نرم‌افزار هستند و خیلی وقت است که دوران ِ آن‌ها آغاز شده است. کاهش ِ ممتد ِ درآمد ِ شغل‌های بدون تخصص در دهه‌های اخیر، یکی از نشانه‌های این دوران است. نشانه‌ی دیگر، تعداد ِ کم ِ کارمندان ِ شرکت‌های موفق ِ نسل جدید، در مقایسه با شرکت‌های مشابه دهه‌های گذشته است. تحلیل کامل‌تر را در Rise of the Robots پیدا کنید، جایی که ارزش GM را، در دوران اوجش، با فیس‌بوک ِ امروز مقایسه می‌کند و این دو عدد را بر تعداد ِ کارمندان ِ این دو شرکت تقسیم می‌کند.

اما این همه چه ارتباطی به ظهور ِ دانلد ترامپ دارد؟

ظهور ماشین، بخوان AI، الگوریتم، ریاضیات، و ربات، ساختار ِ قدرت را دیگرگون می‌کند. ده سال پیش، اقدام نظامی در کشوری دیگر، نیازمند ِ جلب ِ نظر ِ جمع ِ بزرگی از آدم‌ها، از ژنرال‌ها گرفته تا سربازهای پیاده و خانواده‌های آن‌ها، بود. امروز اما، به مدد ماشین، می‌توان هدفی را در قلب ِ کشور دیگری با drone از بین برد، بدون این‌که خبری جایی درز کند یا واکنش ِ قابل توجهی ایجاد شود. به‌طریقی مشابه، نظارت بر شهروندان و مدیریت ِ رفتار ِ آن‌ها به‌کمک اینترنت، امکاناتی را ایجاد کرده است که چند دهه پیش صرفا با روانه کردن نفربر و سرباز به خیابان ممکن بود(نوشته‌های Morozov را در این زمینه از دست ندهید). نکته‌ی کلیدی این است که هرکسی که انگشتانش روی دکمه‌های ماشین است، و جزییات کارکرد الگوریتم‌ها را کنترل می‌کند، در موقعیتی کاملا نابرابر با دیگران قرار دارد.

از طرف ِ دیگر، جهان در حال ِ آشوب‌ناکی است و نابرابری شدید اقتصادی، وضعیت ِ وخیم ِ زیست‌محیطی، و عدد ِ بزرگ ِ جمعیت ِ آدمیان، آینده‌ای تاریک‌تر را کاملا قابل تصور می‌کند. به‌نظرم بیراه نیست که ظهور ِ ترامپ را نشانه‌ای بر این وضعیت بدانم؛ این‌که آدمیزادی زن‌ستیز و نژادگرا در موقعیت ِ قدرت قرار می‌گیرد را تنها می‌توانم این‌طور درک کنم که آدمیزاد در بحرانی ذهنی است: جهان بر مداری پیش می‌رفت که قرار بود به «رشد» و «پیشرفت» منتهی شود، اما این‌گونه نشد و یکی از خاصیت‌های کلیدی رییس‌جمهور ِ آینده‌ی آمریکا این است که «از خارج از ساختار آمده است».

اما ماشین می‌تواند چه دردی از این وضعیت درمان کند؟

اول، فرض می‌کنم که می‌توان ماشین را بصورتی دموکراتیک سازمان داد. از ویکیپدیا گرفته تا Ubuntu و Python و جمع گسترده‌ی پروژه‌های Gnu نشان داده‌اند که جمع قادر است ابزارهای open sourceی بسازد که یا با نظیر ِ تحت ِ مالکیت ِ خود قابل مقایسه هستند، مانند Octave، یا از نظیر ِ تحت مالکیت ِ خود بهتر هستند، مانند Ubuntu، و یا اساسا نظیر ِ تحت مالکیتی ندارند، مانند ویکیپدیا. به این دلیل، فرض می‌کنم نوشتن یک AI بزرگ که ورودی ِ آن اخبار ِ جهان، به‌عام‌ترین معنی ِ آن، و خروجی ِ آن تصمیم‌های اساسی، از جنسی که از ساختارهای سیاسی انتظار می‌رود، باشد، ناممکن نیست. حتی جلوتر می‌روم و ادعا می‌کنم که نوشتن AIهای رقیبی از این جنس کاملا ممکن است. هر کدام از این AIها، تابع ِ هدف ِ مخصوص به خود را خواهد داشت و نه تنها open source است، و نه تنها تاریخ‌چه‌ی تصمیم‌های آن کاملا در دسترس همه‌ی شهروندان است (ساختار ِ سیاسی‌ای را تصور می‌کنم که Wikileaks درونی خود را دارد)، بلکه، مهم‌تر از همه، می‌توان یک نسخه از آن را روی AWS اجرا کرد و تصمیم‌های احتمالی آن را در مواجهه با اتفاقات ِ آینده بررسی کرد و با AI های دیگر مقایسه کرد.

از این دید، انتخابات ِ آینده بین AIهای مختلف خواهد بود و نکته این نخواهد بود که کدام نامزد مرد یا زن است، جمله‌های کدام نامزد جذاب‌تر هستند، و کدام نامزد در استفاده از توییتر ماهرتر است. و این البته فقط شروع راه است. تصور می‌کنم که نسل ِ دومی از این AIها، APIی منتشر می‌کند که هرکسی می‌تواند به کمک برای آن plugin بنویسد. ایده‌هایی نظیر این را می‌توان خیلی بیشتر از این جلو برد و حتی روی آن‌ها کار کرد.

نکته‌ی کلیدی این است که، اول، ظهور ترامپ برای بار چندم نشان داد که آدمیزاد یکی از بزرگ‌ترین خطرها برای خودش است. مهم‌تر از آن، ماشین، زمانی که از ابزاری طبقاتی در خدمت سرمایه‌دار بیرون می‌آید و بصورت دموکراتیک اداره می‌شود، می‌تواند راه اضافه کردن objectivity به جمع ِ انسانی باشد و از رفتارهای قبیله‌های جلوگیری کند. در چنین جهانی، دیگر ماشین خطری نیست که آدمیزاد را به دزدیدن کار ِ باطل ِ تکراری‌اش، مثل پختن همبرگر، تهدید می‌کند، بلکه نوید ِ رهایی انسان از ترامپ ِ بیرون و ترامپ ِ درون خواهد بود.

عکس را از Arrival برداشته‌ام.

از ترامپ ِ درون که طفره می‌رود

mytrumps

از دیروز که دانلد ترامپ برنده‌ی انتخابات شده است، آدم‌های زیادی به شبکه‌های اجتماعی پناه برده‌اند، که از او، و فرایندی که به انتخاب ِ او منجر شده است، اعلام انزجار کنند. ترامپ، نشانه‌های زیادی به دست داده است که دیدگاه‌های نژادپرستانه و زن‌ستیزانه دارد و به‌راحتی دروغ می‌گوید. بنابراین، این انزجار عجیب نیست. اما نکته اساسا این نیست.

وقتی رفتاری را از فرد یا گروهی می‌بینم، یا جمله‌ای را می‌شنوم، از خودم می‌پرسم که این اتفاق، حاصل چه معادله‌ی قدرتی بوده است. مثال می‌زنم. جنایتی در ایران اتفاق می‌افتد و ذهن ِ جمعی، بدون این‌که شاهدی داشته باشد، اقلیت ِ مهاجر ِ افغان را مسوول می‌شناسد. عده‌ای دست به خشونت می‌زنند و چند جوان ِ افغان کتک می‌خورند. چند هفته بعد، روشن می‌شود که جنایت‌کننده ایرانی بوده است. جمعیت ساکت می‌شود و صداهای کمی برای عذرخواهی بلند می‌شود. نکته اساسی این است که «اتهام زدن به دیگری»، آن‌هم دیگری که «غریبه» است، و حتی می‌شود نقش‌اش در ساختار اقتصادی را فراموش کرد و او را «مهاجم» دانست، هزینه‌ای برای اتهام زننده ندارد و حتی به او سود می‌رساند. در این اتفاق ِ فرضی، که اتفاقا اساسا فرضی هم نیست، گوینده از اتهام زدن به «افغان» سود می‌برد. من علاقه‌مندم انسان‌ها را وقتی جدی‌تری بگیرم که از رفتار و گفتارشان سود نمی‌برند. این‌طور می‌نویسم، طرفداری از نظریه‌ای که من را برتر از دیگری نشان می‌دهد، رفتاری مشکوک است.

این نظریه که زمین مرکز ِ جهان است، این ادعا که شیعه/کاتولیک/سفید، انسان ِ برتر است. این فرضیه که اساسا انسان موجود زنده‌ی برتر است. این ادعا که تکنولوژی، داروی دردهای جهان است. این فرض که من گرسنه نیستم، چون باهوش‌تر از دیگری هستم که گرسنه است. این ادعا که آفریقا فقیر است، چون بدیهی است که فقیر باشد. این نظریه که بدیهی است که آدم‌ها با جنس ِ مخالف عاشقیت کنند. هر نظریه‌ای که به گوینده‌ی آن سود می‌رساند، یا حداکثر او را در خطر قرار نمی‌دهد، برای من جمله‌ای مشکوک است.

دانلد ترامپ، تغلیط ِ بلاهت ِ انسانی است. او دروغ می‌گوید و دیگرستیز است. او روی موج ِ هیجان پیش می‌رود و اغلب ِ جمله‌هایش از سطح ِ بحث پایین‌تر نمی‌روند. اما نکته این نیست. خوابگرد امروز توییت کرد «آیا می‌دانید از سال ۸۸ تا کنون دست‌کم هفت کتاب ترجمه از دونالد ترامپ در ایران منتشر شده است؟» این کتاب‌ها در ایران، و حتما کشورهای دیگر، خوانندگانی داشته‌اند و عنوان یکی این است «چگونه در زندگی برنده شوید؟» خوانندگان ِ این کتاب‌ها چه کسانی هستند؟ جملات ِ ترامپ در این ویدیو هم چندان ناآشنا نیستند: ترامپ در جملاتی کوتاه، به‌کارگیری ِ انرژی ِ باد را به کشته‌شدن ِ پرندگان تقلیل می‌دهد و پرونده‌ی ارتباط ِ آلودگی محیط زیست و استفاده از سوخت‌های فسیلی را می‌بندد. و همین نکته‌ی کلیدی است. ترامپ ِ بیرون، آدمی با موهای زرد ِ مسخره است که در باد به پرواز درمی‌آیند. ترامپ ِ درون همان لمپنی است که حرف نمی‌زند، کتاب نمی‌خواند، مسحور «سادگی» است، وقت ِ لزوم دروغ می‌گوید، و رگ ِ گردنش یکی از ابزارهای مهم ِ پیش بردن ِ کارش است. نگرانی من این است که این‌همه ابراز ِ برائت از ترامپ ِ بیرون، دسیسه‌ی ترامپ ِ درون برای ندیده شدن باشد.

نکته‌ی کلیدی برایم، تعارض ِ منافع، یا conflict of interest، در گفتار و رفتار است. خیلی بعید می‌دانم که انسانی/گروهی/جمعی در گند ِ موجود ِ جهان، هیچ عاملیتی نداشته باشد. به این دلیل، هر جمله‌ای از جنس «دیگری حقیر است» را مشکوک می‌دانم، مگر این‌که جمله بخش ِ دومی داشته باشد که گوینده موقعیت خود را در برابر گند ِ مورد اشاره تحلیل کرده باشد.

موضوع اساسا این نیست که به کدام دلیل ِ هشتصدم ترامپ حقیر است. سوال ِ کلیدی این است که وضعیت ِ من در برابر ِ آن حقارت چیست.

عکس از این‌جا