بایگانی مربوط به مهر, ۱۳۹۵

روزی اسنودن روی صندلی مترو نشسته بود

snowdens

از شش ماه پیش که محل کارم را تغییر داده‌ام و روزانه به مرکز شهر رفت و آمد می‌کنم، لحظه‌های دل‌پذیری از مشاهده‌ی رفتارهای آدم‌ها داشته‌ام. آن‌چه مشاهده می‌کنم لزوما خواستنی یا شادی‌آور نیست، اما ذات ِ مشاهده‌ها برایم جالب بوده است. این‌طور بگویم، گاهی با مشاهده‌ی رفتارهای «کوچک»ی از آدم‌ها، به برداشتی از چرایی و چگونگی وضعیت ِ آدمیزاد در چهارچوب‌های «بزرگ»تر می‌رسم. کوچک و بزرگ را در گیومه می‌گذارم، چون نگرانم که در غیاب ِ خط‌کشی قابل اتکا، حرفم چندان دقتی ندارد.

خانه‌ی من درست در وسط دو ایستگاه مترو قرار گرفته است و از هرکدام تقریبا ۷۵۰ متر فاصله دارد. به این دلیل، برای رسیدن به مترو دو گزینه دارم: قدم زدن تا ایستگاه Empress، که مسیرش سرازیری است، و یا رفتن به ایستگاه Finch، که اول خط است. صبح‌ها گزینه‌ی دوم را انتخاب می‌کنم، چون علاقه‌مندم ۴۰ دقیقه‌ی بعدی را نشسته باشم و کتابم را بخوانم.

حوالی ساعت ۸، هر ۵ تا ۱۰ دقیقه یک‌بار، قطاری وارد ایستگاه می‌شود. به این دلیل، خیلی زیاد می‌بینم که در حالی‌که قطاری در ایستگاه است، کسانی منتظر قطار بعدی هستند. من هم معمولا همین کار را می‌کنم. روال ِ اتفاق به این شکل است که قطار وارد ایستگاه می‌شود، مردم روی سکو از جلوی درها کنار می‌روند، مسافران پیاده می‌شوند، و تازه واردین تلاش می‌کنند جایی برای نشستن پیدا کنند. اتفاق به آرامی رخ می‌دهد و ندیده‌ام کسی دیگری را هل بدهد، اما دیده‌ام که در لحظه‌ی نشستن روی صندلی، رنگی از موفقیت در چهره‌ی نشستگان برق می‌زند. در چهره‌ی ایستادگان هم تلخی شکست را دیده‌ام. اما این همه چه اهمیتی دارد؟

در شش ماه گذشته، تقریبا ۱۵۰ بار شاهد این رقابت ِ خاموش و زیرپوستی بوده‌ام. دقیق‌تر بگویم، در شش ماه گذشته، تقریبا ۱۵۰ بار در این رقابت شرکت کرده‌ام، و اغلب موفق شده‌ام، که اگر نشده‌ام از قطار بیرون آمده‌ام و منتظر قطار بعدی مانده‌ام. امروز صبح اما اتفاق شگفتی افتاد. درست در لحظه‌ای که نشستگان شادی کردند و ایستادگان در دل‌شان گفتند «مهم نیست»، ذهنم سراغ وضعیتی مشابه رفت، که نه روزی یک‌بار اتفاق می‌افتد و نه سرشکستگی‌اش بعد از ۴۰ دقیقه فراموش می‌شود.

هر روز در مرکز شهر تورنتو از کنار آدم‌های خیابان‌خوابی می‌گذرم که اغلب مریض‌حال و ناآرام هستند. تصور می‌کنم این ادعای قابل دفاعی است که در شهر تورنتو هیچ شبی هیچ کسی سر گرسنه روی زمین نمی‌گذارد، اما نکته این نیست. فقر در چهارچوب سطح رفاه متوسط یک جامعه تعریف می‌شود و در تورنتو فقیر وجود دارد. سوال ِ کلیدی این است که من، یا حتی تو، دقیقا چرا در همین لحظه کنار خیابان دراز نکشیده‌ایم. حدس می‌زنم یک جواب ِ پیش‌آماده و دل‌آرام‌کن برای این سوال، توانایی‌ها، سطح هوش و نظایر آن باشد. این شبه جواب ِ دل‌خنک‌کن را حتی به رسمیت نمی‌شناسم و به‌کاربرنده‌اش را به کتاب Biology as Ideology: The Doctrine of DNA ارجاع می‌دهم. به‌نظرم این ادعا که من خاصیتی دارم که باعث می‌شود با لباس ِ تمیز از کنار خیابان‌خواب بگذرم، همان‌قدر قابل دفاع است که من ادعا کنم بدلیل توانایی‌هایم توانستم امروز صبح در مترو صندلی برای نشستن پیدا کنم. و نکته‌ی کلیدی همین است.

درست در لحظه‌ای که شادی را روی صورت نشستگان و دل‌خوری را در چهره‌ی ایستادگان  می‌دیدم، به این نکته فکر کردم که نشسته بودن و ایستاده بودن، در کلیدی‌ترین موقعیت‌های زندگی مدرن وجود دارند. این‌که چه کسی سیر است و چه کسی گرسنه است. این‌که چه کسی در نقطه‌ی فرود موشک و بمب زندگی می‌کند و چه کسی مالیات به ساختار حکومتی‌ای می‌دهد که موشک و بمب را فرو می‌ریزد. این‌که چه کسی ابزار تولید را می‌سازد و چه کسی تبدیل به ماشینی می‌شود که ابزار تولید را در دست می‌گیرد. و نکته‌ی کلیدی این است که تصادف ِ محض، در بهترین حالت، و ساختار طبقاتی، در اغلب مواقع، تصمیم‌گیرنده‌ی اصلی بین این انتخاب‌هاست. نکته‌ی کلیدی دیگر این است که نشستگان مهارت ِ شگرفی در نظریه‌پردازی درباره‌ی طبیعی بودن نشسته بودن‌شان دارند.

وقتی فیلم جدید Oliver Stone درباره‌ی اسنودن را می‌دیدم، دنبال جواب این سوال بودم که چه شد که اسنودن از نشستن در قطار «پیشرفت» رو برگرداند، زندگی و هویت‌اش را به خطر انداخت، و روبروی قطار ایستاد. حداقل دو سکانس در فیلم جواب‌هایی برای این سوال دارند. اول، بیماری ِ اسنودن و دوم عشق‌بازی‌اش روبروی وبکم. در سکانس ِ دوم، اسنودن به وب‌کم زل زده است و لابد تخیل می‌کند که چه کسی همین حالا دارد او را در خصوصی‌تری لحظه‌اش تماشا می‌کند. و ما دیده‌ایم که کمی قبل، اسنودن در حال تماشای کسی بوده است.

رقابت بر سر صندلی ِ مترو، روزی یک بار اتفاق می‌افتد، و همیشه می‌شود با انتظار برای قطار ِ بعدی، رقابت را از صفر شروع کرد، و سرآخر، ناکامی در این رقابت صرفا ۴۰ دقیقه طول می‌کشد. رقابت ِ بزرگ‌تر اما، تنها یک بار اتفاق می‌افتد، ناکامی در آن عمری طولانی دارد، و موفقیت یا شکست در آن، از طریق ِ تولیدمثل سرایت می‌کند.

از حاصل‌ضرب ِ مشکوک متن و سرعت

اتفاقی شگفت افتاده است. اتفاقی که فراگیر است و در لایه‌ای پایین‌تر از سطح ِ دید رخ داده است. جهان ِ پیرامون، در بازه‌ای چند ده ساله، تغییری ریشه‌ای کرده‌است. این تغییر، در منظر ِ جمعی اتفاق افتاده است. آدم‌ها شاهد ِ اتفاق بوده‌اند و به آن تن داده‌اند. نه، آدم‌ها به استقبال ِ اتفاق رفته‌اند. احوال ِ روزمره‌شان را دست‌کاری کرده‌اند که به اتفاق تن بدهد. این اتفاق، دقیقا اینترنت نیست. اتفاق، حتی شبکه‌های اجتماعی نیست. رخ‌داد ِ بزرگ، حاصل ضرب ِ متن و سرعت است.

توییت ۱۴۰ حرف است. صفحه‌ی ارسال ِ پیغام ِ متنی روی تلفنم، شمارنده‌ای دارد که با هر ۷۰ حرف، کم و بیش، یک صفحه جلو می‌رود. انگار ابزار تعجب می‌کند که چرا حرافی می‌کنم. ۷۰ حرف، از نظر ابزار، برای ارتباط کافی است. و من و آدمیان ِ اطرافم، نه فقط به این نظریه تن داده‌ایم، که آن را درونی کرده‌ایم. کلام ِ کوتاه، ابزار ِ ارتباطی ِ آدمیزاد، در اطراف ِ من است. روی تابلوهای تبلیغاتی را عکس‌های بزرگ آدم‌های خندان اشغال کرده است و جا برای بیشتر از چند کلمه نیست. وقتی کتابی را برای خواندن برمی‌دارم، یک سوال ِ مهم‌ام این است که کتاب چند صفحه است و هر صفحه چند سطر دارد. گفتگو در وسواس ِ بهینگی، به جمله، کلمه و شکلک تقلیل داده شده است.

اینترنت که بر بستر فشرده‌سازی تصویر و صوت و ویدیو جنینی‌اش را طی کرد، در نوجوانی‌اش به فشرده‌سازی متن و زمان دست زده است. رفیقم یک رابطه‌ی پیچیده‌ی انسانی را در یک پیغام متنی خلاصه می‌کند و من در چند جمله به او پاسخ می‌دهم و رفاقت ِ چندساله به فنا می‌رود. این بستر ِ بی‌حوصله‌ی عبوس ادعا می‌کند که نه فقط آینده‌ی نوع ِ بشر را رقم خواهد زد، که آن را بهتر خواهد کرد. و درد ِ اساسی این است که تنها شاهد برای این ادعای بزرگ، صورت خندان ِ زاکربرگ ِ بزرگ است. اتفاقی شگفت افتاده است و آدمیزاد، کاسه‌ی پاپ‌کورن در یک دستش و کنترل ِ تلویزیون در دست ِ دیگرش، برای تماشای مناظره‌ی ترامپ و کلینتون آماده می‌شود.

برای پانزده‌سالگی وبلاگستان

theylives

دوست ِ تازه‌آشنایی پیغام داد که «وبلاگ‌ت رو دیدم» و حرف‌زدن‌مان انگاری از زمین نیم‌متر بالاتر رفت. تخیل کردم که انگار با لباس ِ کثیف و تن بویناک با کسی آشنا شده‌ام و بار ِ دیگری که گذارم به همان آدم افتاده است، ظاهر ِ آراسته‌ای داشته‌ام و می‌بینم که طرف ِ مقابلم، تصویر ِ ذهنی‌اش از من را اصلاح می‌کند.

خودم را، آن‌چنان که در فیس‌بوک و توییتر هستم، مشاهده کردم. ناله‌های شکم‌سیرانه از معشوق ِ سال ِ دور، که خیال و تخیلش به سنگ ِ داروینی شکست؛ عوالم ِ دلبرانه با ماشینی که سه سال با آن و در آن وقت گذراندم؛ خیالات ِ لحظه‌ای و صعود و نزول ِ معمول ِ آدمیزادی که نگران وعده‌ی غذایی بعدی‌اش نیست. سوال ِ مهم برایم این بود که این کیست و من کیستم.

وقتی وبلاگ می‌نوشتیم، سفره‌ای پهن نبود. می‌نوشتیم و کار دشواری بود. نسل ِ قبل از من، به ضرب دستکاری کد html وبلاگ می‌نوشت. مشقت بود. و حظ بود. نوشتن در فیس‌بوک و توییتر اما، حضور در محیطی است که لشگری از کدنویسان و مهندسان هر لحظه در تیمار آن هستند که سرپا باشد، که نوشتن به سادگی ِ بیرون کشیدن تلفن، انگشت مالیدن روی صفحه‌ی آن، و ابلاغ ِ حاصل به جهان و جهانیان باشد. حتی شک دارم که استفاده از فعل «نوشتن» برای این رفتار، معنی‌دار باشد. این نوشتن نیست، چنان که مولانا می‌نوشت و جرج اورول می‌نوشت و هوشنگ گلشیری می‌نوشت و وبلاگ‌نویس ِ دهه‌ی قبل می‌نوشت. اگر آن، موج ِ ذهنی بود، این ترشح است. آن رفتاری عامدانه بود، این جبر ِ حضور است. آن حاصل زمانی طولانی بود و در خلوت اتفاق می‌افتاد، این حاصل لحظه است و در میانه‌ی شلوغی اتفاق می‌افتد.

رابطه در وبلاگ در اندازه‌ی پاراگراف و با درنگ ِ روز اتفاق می‌افتاد. در شبکه‌های اجتماعی، حجم به کلمه و جمله، و حتی شصتک، تقلیل داده شده است و درنگ، ثانیه است. جدال ِ ذهنی در وبلاگ چیزی از جنس دوئل بود، آدابی داشت، طولانی بود، و قابل تماشا بود. جدال ِ ذهنی در فیس‌بوک، گلوله‌باران است. جملات ِ کوتاه، جواب‌های پیش‌ساخته، رگبار. وبلاگ‌نویسی ساختن مجسمه از گل بود. فیس‌بوک لگو بازی است. و زاکربرگ ِ بزرگ، به مثابه‌ی خدایگان ِ این همهمه‌ی انسانی، فروشنده‌ی انحصاری لگو است.

چند سال پیش با جمعی از دوستان تحقیقی منتشر کردیم که عنوان آن را می‌شود این‌گونه ترجمه کرد «بر وبلاگستان چه گذشت؟». به‌نظرم بحث ِ George Ritzer در کتابش «مک‌دونالدی‌شدن جامعه»، راهی برای درک ِ اتفاقی است که بر وبلاگستان گذشت*. از این دید، وبلاگستان برای ذایقه‌ی مدرن روی فضای نوپای وب، سفره‌ای غنی پهن کرد. این، اتفاقی شگفت بود. حالا می‌شد «نوشت». برای همه‌ی دیگران و فارغ از زنجیر ِ روش‌های معمول ِ انتشار. بی‌دلیل نیست که حسین درخشان عنوان وبلاگش را «سردبیر: خودم» گذاشت. وبلاگ، نوید ِ آزادی بود. اما این آزادی، در چهارچوب سودمحور، که به‌دنبال بازارهای جدید برای توسعه می‌گردد، طلیعه‌ی زمینی نویافته و بزرگ بود. کافه‌ی وبلاگستان، زاکربرگ و شرکا را به تخیل مک‌دونالد انداخت. و این، وضعیت ِ موجود است؛ موقعیتی که در آن وب، به همان وقاحت ِ خیابان، به انحصار کشیده شده است و ساکنان وب، به همان ساده‌دلی ِ عابران ِ خیابان، به عینک ِ نابینایی They Live خو کرده‌اند.

با بخش اول جمله‌ی اول سلمان موافق نیستم که «چاره‌ای نداریم جز اینکه با تغییرات همراه بشیم». با بخش ِ دوم آن اما هم‌دلی دارم، حتی اگر از سر عجز، «تلاش کنیم در هر پلتفرم و جا و مکانی که هستیم، با مقاله و نوشته و عکس و حتی بذله‌گویی دردی از کسی دوا کنیم». اضافه می‌کنم که دردی برای خدایگان ِ آسمان ِ فاجعه‌ی انسانی باشیم.

صادق ِ عزیز هم نوشته است.

* Ritzer مقاله‌ای هم با این عنوان ِ دل‌پذیر دارد: Production, Consumption, Prosumption The nature of capitalism in the age of the digital prosumer