بایگانی مربوط به اردیبهشت, ۱۳۹۵

از مصیبت ِ بزرگ ِ بودن

«ذن و هنر نگه‌داری از موتورسیکلت» را نخوانده‌ام. اولین بار، در آن سکانس ِ مشهور ِ هامون دیدم‌اش. بیست سال بعد، رادیوی CBC مصاحبه‌ای با نویسنده‌اش پخش کرد. این وسط، حداقل یک بار، در کتاب‌فروشی کتاب را دیدم و دست‌به‌دست کردم. سوال ِ اساسی، به‌نظرم، این است که در عوالم ِ روزمره‌ی زندگی، چه چیزهایی نهفته است که در شتاب ِ باطل از دست می‌رود. گاهی، به‌مدد ِ تجربه‌ی مستقیم، نیم‌جوابی برای این سوال داشته‌ام.

دیشب برای نمایشگاه عکاسی Outsiders در AGO بودم. مجموعه، عکس‌هایی از سال‌های ۱۹۵۰-۱۹۸۰ آمریکاست، که در زمان ِ خود متفاوت و «پیش‌رو» بوده است. هر کدام از مجموعه عکس‌های این نمایشگاه به گروهی اختصاص دارد که در آن روز، و حتی امروز، بیرون از جامعه‌ی «اصلی» قرار داشته‌اند (اصلی را به‌جای mainstream استفاده کرده‌ام). یک خانواده‌ی فقیر تیره‌پوست، گروهی از مردان cross-dresser و bikerها، مضمون ِ سه مجموعه از این عکس‌ها هستند.

بعد از نمایشگاه، دوری در بقیه‌ی گالری زدم و آماده‌ی بیرون رفتن بودم که صدای موسیقی شنیدم. گروهی، شامل دو دختر، که می‌خواندند، و سه پسر، که ساز می‌زدند، در صحن ِ اصلی مجموعه، روبروی جمعی چند ده نفره، که روی صندلی‌های راحتی نشسته بودند، می‌خواندند و ساز می‌زدند. شراب ِ قرمز ِ مساعدی مهیا کردم و حظ ِ عکس‌ها را با موسیقی آمیختم. عنصر بعدی که به این مخلوط ِ محبوب اضافه کردم، کباب ِ مناسب و دوغی بود که از کشف ِ جدیدم در downtown تورنتو ابتیاع کردم (این یکی را به مرحمت رفیق ِ نازنینی می‌دانم که یک روز عصر دستم را گرفت و «کبابی» ِ دلپذیری در تقاطع Dundas و University نشانم داد). دوغ که خواستم، بطری ِ چند بار مصرفی، چیزی شبیه شیشه‌ی مربا، دستم دادند. چیزی در این بطری فریاد می‌زد که جایی در مقیاس هشت میلیارد تولید نشده است.

از این جا به‌بعد، تجربه نازمینی بود. شراب و دوغ و کباب و موسیقی ِ خوب در گوش، از محوطه‌ی سبز ِ پارلمان ایالتی گذشتم و گاهی همراه خواننده فریاد کشیدم، تا به ایستگاه مترو رسیدم، و این‌جا بود که لحظه‌ی شهود اتفاق افتاد.

موسیقی در حال پخش شدن بود که از پله‌ها پایین رفتم. به میانه‌ی سکو که رسیدم، به ذهنم رسید که موسیقی به‌زودی قطع خواهد شد. از soundcloud گوش می‌کردم و می‌دانستم که اتصالم، زیر زمین از دست خواهد رفت. یادم آمد که در بعضی ایستگاه‌های مترو، اتصال WiFi وجود دارد. قبل از این‌که کاری کنم، ذهنم دو وضعیت را روبروی هم گذاشت و خط‌هایی کشید و من در حظ ِ این هر دو اتفاق و خطوط ِ بین آن‌ها بودم.

از موسیقی لذت می‌بردم و می‌دانستم که به‌زودی قطع خواهد شد. می‌توانستم تمهیدی پیدا کنم که این تجربه کمی بیشتر ادامه پیدا کند، و می‌توانستم حتی به این نکته فکر نکنم و حظ ِ لحظه را فدای احتمال ِ ادامه‌ی وضعیتی نکنم که لزوما ادامه‌ی زمانی‌اش به‌معنی امتداد ِ تجربه نبود. نکته‌ی کلیدی این بود که خطوطی بدیهی، این وضعیت را به تجربه‌ای بزرگ‌تر متصل می‌کرد. و نکته، دقیقا، همین است.

زیاد فکر می‌کنم که در وضعیت ِ طبقه‌ی متوسط ِ شکم‌سیری که من در آن هستم، یکی از بزرگ‌ترین مصایب ِ زندگی‌ام، اگر نه دقیقا بزرگ‌ترین، خود ِ زندگی است. زیستن، با تعریف امروزه‌اش، نقض ِ غرض است. و همین‌جاست که مساله، دل‌پذیر و شگفت می‌شود. سوال، برای من، این است که چطور می‌شود تجربه‌ی ناب ِ بودن را، از بلاهت ِ روزمره‌ای که بیرون پنجره‌است، بری نگه داشت.

عکس از Marie Menken، از مجموعه‌ی Outsiders

کپیتالیسم ِ دلبرانگی

تصور می‌کنم این ادعای قابل دفاعی است که، هرچند آدمیزاد توانایی تغییر ِ نقش‌هایش را دارد، اما چهارچوب‌های ذهنی‌اش به هم نشتی می‌کنند. یا این‌طور بگویم، این انتظار ِ گزافی خواهد بود که آدمیزاد، بصورت ِ هم‌زمان، نظام‌های ارزشی ِ متفاوتی را در رفتارش به کار ببندد. زیاد فکر کرده‌ام که این نظریه، اگر قابل دفاع باشد، پیش‌بینی‌های شگفتی درباره‌ی آدمیزاد به دست می‌دهد. تصور می‌کنم از بعضی از این پیش‌بینی‌ها می‌توان ردپای محکمی در خیابان و خانه دید.

کلمه‌های کلیدی ِ آدمیزاد در اطراف ِ من، «بهینه‌سازی» و «بهره‌وری» و نظایر آن است. یک بار از آشنایی شنیدم که اپلیکیشن‌های dating «بهینه نیستند» و وقتی پرسیدم این جمله دقیقا چه مفهومی دارد، شنیدم که «یعنی آخرش چیزی دست آدم رو نمی‌گیره». یا چیزی شبیه این. Janice Stein در سال ۲۰۰۱ عنوان Massey Lecture اش را به همین موضوع اختصاص داد: Cult of Efficiency. سوال ِ اول این است که «بهینه» یعنی چه؟ سوال ِ دوم این است که بهینه اساسا چه اهمیتی دارد؟ یا به عبارت دیگر، آیا بهینه لزوما خواستنی است؟

شهوت ِ بهینه‌گی و ساختار ِ اقتصادی-اجتماعی‌ای که برمبنای آن برپا شده است، آن‌چنان همه‌گیر هستند، که «بدیهی» و «طبیعی» به‌نظر می‌رسند. زیاد دیده‌ام که نقطه‌ی صفر ِ بحثی این است که «وضعیت بهینه، موقعیت ِ ایده‌آل است». این یعنی، خیلی اوقات، سوال ِ مهم این است که چطور می‌توان به نقطه‌ی بهینه رسید، و این‌که رسیدن به این نقطه و قرار گرفتن در آن، دقیقا به چه دنیایی منتهی می‌شوند، از اساس بی‌اهمیت تلقی می‌شود. نویسندگان ِ مورد علاقه‌ی من در این زمینه Rodney Brooks و Malcolm Gladwell هستند. جنسی ِ از کوته‌نگری ِ فاخر در این هر دو، و دیگرانی مانند ِ آن‌هاست، که در آن ِ واحد شگفت‌انگیز و دردناک است (و Rodney Brooks نظریه‌پرداز the world is its own best model است، که ایده‌ای انقلابی است و اتفاقا می‌توان ادعا کرد از اساس بهینه نیست).

اما این همه به دلبرانگی چه ارتباطی دارد؟

در بادیگارد، محبوب ِ بابک حمیدیان، وقتی متوجه می‌شود که همسر ِ آینده‌اش در خطر است، او را ترک می‌کند. به‌نظرم، این دقیقا رفتاری «بهینه» است. دوستی مدتی پیش درگیر ِ شروع ِ رابطه‌ای بود که وقتی به پایان رسید که دلدار متوجه شد که با آدمی طرف است که در زندگی‌اش سختی دیده است. دلدار در دیدار ِ آخر گفته بود «یه وقتی که کم‌تر تلخ بودی شاید حرف زدیم». به‌نظرم، این هم رفتاری «بهینه» است. آیلیش، در Brooklyn، بین دلدار ِ امن ِ ینگه‌ی دنیایی و محبوب ِ مغشوش ِ ایرلندی، اولی را انتخاب می‌کند. طنز ِ تلخ ِ داستان این است که آیلیش حساب‌دار است. رفتار آیلیش هم دقیقا «بهینه» است.

و همین نکته‌ی کلیدی است. در وضعیتی که «بهینه بودن» مترادف ِ «بهترین بودن» تصور می‌شود، و مهم‌تر از آن، با این دیدگاه برخوردی یقینی می‌شود، انتظاری جز این داشتن از آدمیزاد بی‌اساس است. سوال ِ‌ مهم این است که چرا آیلیش باید در ایرلند بماند؟ چرا باید روی موقعیتی «سرمایه‌گذاری» کند که امید ِ چندانی به «بازگشت ِ سرمایه» در آن وجود ندارد؟

بخش ِ عمده‌ی زندگی حرفه‌ای ام را در بهینه‌سازی ( ِ مدل‌های ریاضی) گذرانده‌ام و می‌دانم که چنین ساختارهایی نه زیبا هستند و نه شوقی برمی‌انگیزند، آن‌ها صرفا کار می‌کنند. ترسم این است که آدمیزاد هم به همین ِ مسیر می‌رود: نه زیبا است و نه شوقی برمی‌انگیزد؛ صرفا کارمند ِ خوبی است.

عکس را امروز صبح دم ِ‌ خانه گرفتم. عاشقانگی ارزان و در دسترس.

از حظ ِ «بادیگارد» و تورنتو

تورنتو شهر مناسبی برای زندگی است، وقتی ماندن در ایران، ممکن یا مساعد نباشد. این، بخشی به این دلیل است که دسترسی به اتفاقات ِ فرهنگی ِ ایرانی، در تورنتو ممکن است. و همین، حظ ِ بزرگ ِ این شهر است. در آخر هفته‌ای که گذشت، دو تئاتر ایرانی در تورنتو روی پرده رفت و دو فیلم روز به نمایش درآمد. اما نکته‌ی مهم‌تر این است که اتفاقات ِ فرهنگی ِ ایرانی را می‌شود در تورنتو در حضور ِ جمعیت ِ ایرانی دید، و همین، به تجربه، لایه‌ای مهم اضافه می‌کند.

امشب بادیگارد را در حضور ِ جمعی چند صد نفره، در سینمایی در مرکز شهر تورنتو دیدم. به قول ِ دوستی، که فیلم را در ایران دیده بود، مهم نیست که با مضمون ِ  فیلم موافق هستی یا نه، نکته‌ی اساسی این است که بادیگارد، حرف ِ دل «محافظ»انی است که به «بادیگارد» تقلیل داده شده‌اند، و به این اتفاق راضی نیستند. محافظ ِ سابق دیگر حاضر نیست تنش را آماج ِ گلوله برای محافظت از یک سیاست‌مدار کند، و دریافتن ِ این نکته برای خودش و دیگران شگفت و درک‌نکردنی است.

یکی از معایب ِ اساسی ِ زندگی در خارج از ایران، از دست دادن ِ توان ِ درک ِ جزییات ِ مرتبط با ذهنیت ِ ایرانی است. تورنتو در زمینه‌ی کباب و ترشی، چیزی از هیچ یک از شهرهای ایران کم ندارد. موج ِ اتفاقات ِ فرهنگی ِ ایرانی در تورنتو، که در شش ماه و یک سال ِ اخیر با شتابی چندبرابر بیشتر شده است، به من این امید را می‌دهد که موج ِ جهانی‌شدن، زندگی ِ هم‌زمان در تورنتو و ایران را عملی خواهد کرد. اگر این اتفاق بیافتد، تعداد ِ فیلم‌ها و کنسرت‌ها و اجراهای ایرانی در تورنتو، با عدد ِ رستوران‌های ایرانی ِ آن قابل مقایسه خواهد شد. من، مشتاق ِ زندگی در چنین تورنتویی هستم.

بادیگارد که تمام شد، احساسی دوگانه داشتم. فیلم صرفا ساخته‌ای از یک کارگردان نیست، بلکه بیانیه‌ای از طرف بخشی از ساختار حاکم است، که صدای پای سکولاریزه شدن ِ قدرت در ایران را دیگر نمی‌تواند نشنیده بگیرد. برای من، این بیانیه، امیدبخش و دل‌پذیر است. بادیگارد دعوتی به گفتگو است. به این دلیل، خنده‌های تمسخرآمیز ِ گه‌گاه از میان جمعیت، نگرانم می‌کرد که مخاطب، لزوما قدرت ِ ذهنی ِ شرکت در این گفتگو را ندارد. این، وضعیتی ناپسند بود که من را نسبت به صلاحیت ِ تورنتو بعنوان شهری برای زندگی مشکوک می‌کرد. در راه ِ برگشت اما خودم را قانع کردم که احتمالا چنین واکنش‌هایی در ایران هم نسبت به این فیلم، و نظایر ِ آن، وجود دارد. این نظریه، اگر قابل دفاع باشد، من را نسبت به زندگی در تورنتو امیدوار می‌کند.

تورنتو شهری است که می‌توان در آن، بصورت هم‌زمان، با فرهنگ‌های متفاوتی تماس برقرار کرد، و یکی از این فرهنگ‌ها، فرهنگ ِ ایرانی است. این، وضعیت ِ دلپذیری است.

از تجربه‌های نکرده

شب، از تماشای «آواز بی‌سرزمین» برمی‌گشتم و حواسم با خودم بود. پایم را که روی سکوی مترو گذاشتم، دستی از پشت به شانه‌ام خورد، «چطوری تو؟» اول شوکه شدم، بعد به‌ذهنم رسید که نه صرفا به‌دلیل موقعیت ِ جغرافیایی، که به‌خاطر جنسیت‌ام، «لمس شدن در فضاهای عمومی» در فهرست ِ نگرانی‌های من وجود ندارد. زیاد شنیده‌ام که چنین نگرانی‌ای برای زنان و دختران در ایران، و کشورهای دیگری، وجود دارد.

روز سوم یا چهارمی که کار ِ قبلی‌ام را شروع کرده‌بودم، متوجه شدم که همکارانم فکر می‌کنند هم‌جنس‌گرا هستم. این اتفاق، بخشی به این خاطر بود که حرفی پیش آمده بود و چیزی گفته بودم و، مهم‌تر از آن، به این دلیل که تنها زندگی می‌کنم و گربه دارم. تجربه‌ی شگفتی بود که اجازه دادم برای چند هفته ادامه پیدا کند. با دقت از دادن هر اطلاعی امتناع می‌کردم و رفتارهای همکارانم را مشاهده می‌کردم. در فضای کاری‌ام، همه‌ی آدم‌ها دیگرجنس‌گرا بودند و اغلب شریک زندگی درازمدتی داشتند. تماشای احتیاط این گروه در رابطه با کسی که «دیگری» بود، و بودن در موقعیت «دیگری»، اتفاق‌های پرحظی بودند.

زیاد به این فکر می‌کنم که من عملا چندان در موقعیت ِ «دیگری» نبوده‌ام. من هرگز درباره‌ی وعده‌ی غذایی ِ بعدی‌ام نگرانی نداشته‌ام. هرگز اتفاق نیافتاده است که نگران ِ محل ِ خوابیدنم باشم. هرگز به‌دلیل نداشتن ِ لباس، مریض نشده‌ام. هرگز به‌دلیل رنگ ِ پوستم، لهجه‌ام، شکل ِ صورتم، جنسیتم، و یا هیچ مشخصه‌ی دیگری‌ام مورد تبعیض واقع نشده‌ام. و به‌نظرم نکته‌ی کلیدی همین است.

چیزهایی را تجربه کرده‌ام. اگر ببینم کسی درد جسمی می‌کشد و من می‌توانم دردش را کم کنم، کاری خواهم کرد. چون درد کشیدن را تجربه کرده‌ام. آزار ِ خیابانی و تحقیر شدن به‌دلیل گرایش جنسی را تجربه نکرده‌ام و صرفا به‌کمک ِ تخیل‌ام از آن‌ها فهمی دارم. به همین دلیل تصور می‌کنم که اتفاق ِ غیر ِ قابل ِ درکی نیست که جمع ِ بزرگی از جامعه، «دیگری» را تحقیر می‌کند. یکی از دلایل ِ این اتفاق، تجربه نکردگی است (آگاهم که دارم ساده‌سازی می‌کنم. در جامعه‌ی ایرانیان ِ ساکن ِ کانادا، رفتار نژادپرستانه علیه «دیگری» وجود دارد، و این خود موضوعی است که می‌شود درباره‌ی آن حرف زد).

پیشنهادم به‌وضوح تجویز ِ عمومی ِ تجربه‌های تلخ نیست. همین که تجربه نکردگی می‌تواند علت ِ بخشی از رفتارهای دیگرستیز باشد، به من این امید را می‌دهد که می‌شود، اگر نه از طریق ِ تجربه‌ی مستقیم، که به‌مدد ِ حرف زدن، برای آدم‌ها تشریح کرد که این‌که «دیگری» نیستند، صرفا حاصل ِ یک تصادف است. تصور می‌کنم در چنین شرایطی خیلی از آدم‌ها دیگر توضیحی برای تحقیر ِ هم‌جنس‌گرا و آزار جنس ِ «دوم» نداشته باشند. این، امکان ِ مهمی است که به من امیدواری ِ زیادی می‌دهد.