بایگانی مربوط به اسفند, ۱۳۹۴

ملاحظات ِ بیمارستانی

آخر هفته‌ی پیش، چند ساعت را با عزیزی در بیمارستان سپری کردم. اتفاق می‌توانست مهم باشد، که بعد از چند عکس و MRI گفته‌شدیم که نیست. در این فاصله، نوزادی تا دم مرگ رفت و برگشت و پیرمردی چند بار روی تخت به اتاق‌های مختلف برده شد. از بیمارستان که بیرون آمدیم، خورشید از یک طرف ِ آسمان به طرف ِ دیگر رفته بود. سوار ماشین شدیم، قبض پارکینگ را دادیم و اتفاق تمام شد. و نکته‌ی کلیدی همین بود، چند ساعت حضور در بیمارستان و همه‌ی آزمایش‌هایی که انجام شد و ملاقات دکتر و ما دستی در جیب نکردیم. این، به‌نظرم نکته‌ی کلیدی است.

واضح است که دستی جایی در جیبی رفت و این جیب و جیب من و دوستم به هم متصل هستند. اما نکته‌ی کلیدی این است که، اول، وقتی دوستم احساس کرد که نیاز به کمک ِ پزشکی دارد، ملاحظات ِ مالی در آخر فهرست ِ نگرانی‌هایش بود. از طرف ِ دیگر، رابطه‌ی او و پزشک، جنس ِ اقتصادی نداشت. اهمیت ِ این نکته را حالا می‌فهمم که درگیر ِ جراحی ِ دندان‌ ِ عقلم هستم، که هویتی کاملا اقتصادی دارد.

از بیمارستان که بیرون می‌آمدیم، تخیل کردم که نه فقط درمان، که غذا، محل زندگی، و پوشش هم از همین قاعده پیروی کنند. دنیایی را تخیل کردم که درآن، آدم ِ گرسنه حق دارد از فروشگاه سیب بردارد. تصور کردم در صف ِ خروج از فروشگاه، آدم‌ها این امکان را دارند که بگویند «گرسنه‌ام» و بیرون بروند. کافه‌ای نزدیک واترلو هست که بصورت «مرحمت عالی» اداره می‌شود. اگر گرسنه‌ای، و پول نداری، می‌گویی و می‌روی. شبیه ِ همین اتفاق، البته درباره‌ی جایی برای خوابیدن و چیزی برای پوشیدن قابل تخیل هستند.

حقیقت این است که در شهرهایی از کانادا، این اتفاق در حال افتادن است. تاکید می‌کنم «شهرهایی از کانادا» و نه همه جای آن، چون تصور نمی‌کنم مناطق ِ زندگی ِ ساکنین ِ اولیه‌ی کانادا، reserve ها، در این مجموعه باشد. اما در تورنتو، برای مثال، کسی گرسنه نیست و هرکسی می‌تواند جایی برای خوابیدن و چیزی برای پوشیدن پیدا کند.

پاسخ ذهنی‌ام به تخیل‌ام این بود که «اگر آدم‌ها برای خدمات پول ندهند، زیاده‌روی خواهند کرد». تصور کردم که تخیل‌ام را در فیس‌بوک نوشته‌ام و دیدم که کسی این جمله را زیر حرفم نوشت. و به‌نظرم این نکته‌ی اساسی است. چنین دنیایی را می‌شود تخیل کرد و پیاده کردن ِ آن، کاری بدیهی نیست. اما، و این‌جاست که باید دقت کرد، ترس از شرایط ِ حاضر در چنین دنیایی، دلیل ِ خوبی برای فکر نکردن درباره‌ی آن نیست. به عبارت ِ دیگر، ممکن است برپاکردن ِ ساختاری که در آن آدم‌ها به نیازهایشان دسترسی داشته باشند، کار ِ دشواری باشد، اما بلاهتی که در آن زندگی می‌کنیم، جایگزین ِ قابل دفاعی نیست.

این‌طور نگاه می‌کنم، آدمیزاد زیاد در حداقل ِ موضعی، local minima، می‌افتد. این وقتی است که موقعیت ِ جاری، مطلوب نیست، اما هر تغییری خطرناک به‌نظر می‌رسد. به‌نظرم این زمان خوبی است که به این ترس‌ها دقیق‌تر نگاه کرد. سوال ِ کلیدی این است، شگفت نیست که سیر بودن ِ شکم و داشتن سقفی بالای سر، از حقوق ِ اساسی هر شهروند تلقی نمی‌شوند؟

ملاحظات ِ انتخاباتی، یا چرا #رای_میدهم

 

جمله‌ی دقیق‌تر از «رای می‌دهم» این است که «در انتخابات شرکت می‌کنم». و در انتخاباتی که در پیش است شرکت می‌کنم، با دانستن این نکته که بدلایل قانونی، و واضح، نمی‌توانم رای‌ام را در این انتخابات به صندوق بیاندازم. یا این‌طور بگویم، این نوشته، شرکت ِ من در این انتخابات است. توضیح می‌دهم.

شرکت در انتخابات شکل‌های مختلفی دارد – شرکت در انتخابات لزوما حضور در پای صندوق‌های رای نیست. می‌توانم تصور کنم که حرف زدن درباره‌ی انتخابات، به‌عنوان یکی از ابزارهای مراقبت از دموکراسی، یکی از روش‌های شرکت در انتخابات است. رای دادن به نامزدی که می‌دانم رای نمی‌آورد، نوشتن پیام روی برگه‌ی رای، باطل کردن برگه‌ی رای، و مخالفت مدنی با جزییات ِ برگزاری ِ انتخابات، شکل‌های دیگری از شرکت در انتخابات هستند. با این تعریف کلی، اگر در ایران زندگی می‌کردم، حتما در انتخابات شرکت می‌کردم.

اجباری برای شرکت در انتخابات وجود ندارد – نکته‌ی مهم این است که شرکت در انتخابات، اجباری نیست. به عبارت ِ دیگر، هرکسی حق دارد در انتخابات شرکت کند یا از آن دوری بجوید. توضیحی برای تحقیر ِ کسی که در انتخابات شرکت نمی‌کند نمی‌بینم.

درباره‌ی این انتخابات هیچ چیزی نمی‌دانم – و این مهم‌ترین موضوع است. در شبکه‌های اجتماعی می‌بینم که گروه‌های مختلفی فعالیت ِ انتخاباتی می‌کنند، اما به‌دلیل بیشتر از ده سال دوری از فضای ایران، برداشت ِ قابل اتکایی از جریان‌های سیاسی ِ موجود ندارم. علاوه بر این، بخشی به‌دلیل درگیری‌های زندگی و کار و بخش ِ‌ مهم‌تری به‌دلیل ِ علایق ِ حرفه‌ای و شخصی ِ متفاوت، از فضای سیاسی ِ ایران دور هستم. به این دلیل، نظاره می‌کنم و میزانی حسرت می‌خورم.

راهی جز اصلاح‌طلبی نمی‌شناسم – دموکراسی یک فرایند است و هیچ روشی برای «ایجاد» آن در یک جامعه نمی‌شناسم، مگر تمرین ِ آن و تن دادن به راه ِ‌ درازی که گروه‌های انسانی ِ‌ دیگر طی کرده‌اند. به این دلیل، با لحاظ ِ این‌که کسی را به‌دلیل ِ تصمیم ِ متفاوتش درباره‌ی انتخابات شایسته‌ی تحقیر نمی‌دانم، باور دارم که راهی جز گفتگو برای حل ِ مشکلات ِ آدمیزاد وجود ندارد. انتخابات، به‌نظرم، قدمی در این گفتگوی جمعی است.

عکس از ایران نیست.

از این روپوش ِ سفید ِ مشکوک ِ جرم‌گیری (یک از احتمالا دو)

اتفاق ِ اول، چند ماه پیش افتاد. و از همان اتفاق ِ اول، وضعیت، چیزی بین خیال و واقع بود. اتفاق را با روانم و با تنم تجربه می‌کردم و از آن در شگفت می‌شدم، و هم‌چنان می‌دانستم که حرف زدن از اتفاق، چه جنس واکنشی را برمی‌انگیزد. و همین، همین جنس ِ معمول ِ واکنش به اتفاق، همین، بخشی از اتفاق بود. و هست.

سمت ِ چپ ِ فک‌ام درد می‌کرد و درگیر ِ کارهایی بودم و فرصت نمی‌شد که سراغ ِ دندان‌پزشکم بروم. دندان‌پزشک را چند سال پیش از روی آگهی ِ بزرگ‌اش در ایستگاه مترو کشف کرده‌بودم و تا چند ماه پیش، سالی چهار نوبت برای «جرم‌گیری» پیش‌اش می‌رفتم. یکی دو باری حفره‌هایی هم در دندان‌هایم کشف و مرمت کرده بود. تا قبل از این، حضورش چیزی بود بین آزار و آرامش ِ خیال. آزار بود با اصطکاک ِ فلزی‌اش روی دندان‌هایم و آرامش بود که درد ِ بی‌دلیل ِ دندان نخواهم کشید. این‌طور بود که پنج‌شنبه ظهری که درد ِ دندانم بالا گرفت و روی تقویم دیدم که چهارشنبه قرار ِ معمول ِ دندان‌پزشکی دارم، خیالم راحت شد، سری به داروخانه زدم، برای شب ِ مبادا داروی بی‌حسی دندان گرفتم، و منتظر ِ دیدار ِ متخصص ِ امر ِ دندان شدم. جمعه شب، دوستی روایت ِ مبسوطی از کاربرد ِ «اصلی» داروی بی‌حسی برایم گفت و حظ بردم و درد ِ دندان گاهی آمد و گاهی رفت و سرآخر، شبی که درد امانم را بریده بود، با غرغره‌ی ویسکی خودم را کشیدم تا چهارشنبه و موعد ِ دیدار.

در ساعت چهار بعدازظهر ِ چهارشنبه‌ی پاییزی، از پله‌ها بالا رفتم و از در چهارم، سمت چپ، تو رفتم و با خانم منشی، که موهای سیاهی دارد، احوال‌پرسی کردم، و روی صندلی مجهز ِ دندان‌پزشکی نشستم و دهانم را باز کردم و منتظر ِ دندان‌پزشک ِ عزیزم با روپوش سفیدش شدم، و شی پلاستیکی را روی دندانم فشار دادم و دستگاه برقی زد و عکس روی مونیتور آمد و دندان‌پزشک چند بار به سمت مونیتور جلو رفت و عقب آمد و سرآخر گفت «چیزی نمی‌بینم. دردت مهم نیست» و به دستیار ِ اوکراینی‌اش با گوشواره‌های زمردی اشاره کرد که «ببرش جرم‌گیری» و من رفتم جرم‌گیری و دندانم درد می‌کرد و دردش مهم بود.

سه ساعت یک‌بار مسواک و دهان‌شویه و دو شب یک‌بار غرغره‌ی ویسکی که دردم را تخفیف نداد، گوشی را برداشتم و برای خانم منشی، که موهای سیاهی دارد، توضیح دادم که هنوز درد دارم. چهارشنبه‌ی بعد و اصرار حضرت ِ سفیدپوش که «چیزی که مسبب درد باشد نمی‌بینم» را که شنیدم خشم‌ام را حفظ کردم، اما اصرار ِ خانم منشی، که موهای سیاهی دارد، که نوبت ِ جرم‌گیری بعدی را برایم بگذارد، از کوره درم برد. در خیالم عربده کشیدم و در ظاهر لبخند زدم و توضیح دادم که priority در وضعیت ِ حاضر، درد ِ پرآزار ِ دندانم است. این شد که ارجاعیه‌ی جراح ِ دندان‌پزشک گرفتم که چهار دندان عقل، و یک دندانم که قبلا root-canal شده است و یک دندان دیگر را بکشم. همان شب خواب دیدم که به دندان‌پزشک ِ سفیدپوش می‌گویم درد دارم و منشی‌اش، که موهای سیاهی دارد، با مشت به صورتم می‌کوبد و دندان‌هایم بیرون می‌پاشند و سفیدپوش با لبخندی سوال می‌کند هنوز درد دارم یا نه. سفیدپوش ِ خوابم خودکار سیاه به یک دست و دسته‌ای کاغذ به دست دیگر داشت. انگار همان لحظه از یکی آزمایش‌های فیلیپ زیمباردو بیرون پریده باشد یا در مستندی درباره‌ی فوکو نقش بازی کرده باشد.

تردید ِ اگزیستانسیل‌ام به موقعیت ِ دندان‌پزشک‌بودگی اما، در تمام ِ این لحظات هنوز چندان پا نگرفته بود. و این خودش حکایتی است که با سنگ ِ مرمر و آبشار ِ درون اتاقی شروع می‌شود. که حرفش را وقتی دیگر می‌زنم.

عکس از این‌جا

درباره‌ی برابری ِ نابرابر ِ مردان و زنان

به این برداشت ِ شگفت رسیده‌ام که «جنس ِ دیگر» را نمی‌شناسم. یا این‌طور بگویم، برای زمانی طولانی فرض کرده‌ام که «مرد» و «زن»، موجوداتی بسیار مشابه هستند. و این اطلاق‌های کلی را با احتیاط استفاده می‌کنم. فرض ِ اساسی‌ام این بوده‌است که تفاوت ِ واضحی بین مرد ِ نوعی و زن ِ نوعی وجود ندارد. به بیان ِ مجردتر، فرض کرده‌ام که تفاوت ِ یک مرد و یک زن لزوما چندان بیشتر از تفاوت ِ دو مرد و یا تفاوت ِ دو زن نیست. به این برداشت رسیده‌ام که این فرض، نادقیق بوده است و منجر به اتفاقات ِ ناخوشایندی شده است. توضیح می‌دهم.

اول، این که برداشتم چه چیزی نیست. این نکته را فرض ِ اساسی می‌گیرم که مرد و زن از نظر حقوق ِ انسانی و تقسیم منابع کاملا برابر هستند. به این دلیل، حرفی که می‌زنم ارتباطی به اباطیل ِ مردانه، و گاهی زنانه‌ی، زن‌ستیزانه‌ای ندارد که گاهی بعد از آبجوی دوم اتفاق می‌افتد. آدم‌های زیادی، اغلب زن و بعضی مرد، برای برابری جنسیتی جنگیده‌اند. من به حاصل ِ این نبرد، احترام می‌گذارم.

تصور می‌کنم که آشکارترین تفاوت بین دوجنس، ریشه‌های تولیدمثلی دارد. هم‌چنان آگاهم که لزوما اندام جنسی و زنانگی و مردانگی همبستگی تام ندارند. به‌نظرم این ادعا قابل دفاع است که برای مردان رفتار رختخوابی کم‌هزینه‌تر است. از طرف ِ دیگر، هنوز و در سال ۲۰۱۶، با احترام به نخست‌وزیر کانادا و «چون سال ۲۰۱۵ است»اش، اغلب ِ ابزارهای جلوگیری از بارداری روی بدن زنان «نصب» می‌شوند و می‌دانیم که این «راه‌حل»ها سرطان‌زا هستند. تصور نمی‌کنم با این ادعا چندان بتوان مخالفت کرد که هنوز هم بار ِ تولیدمثل، و جلوگیری از آن هم، بر دوش زنان است. این فشار ِ اجتماعی، و به بیان ِ بهتر «بدیهی‌انگاری ِ اجتماعی»، خود را در وجوه دیگری از رابطه‌ی دیگرجنس‌خواهانه هم نشان می‌دهد: گفته می‌شود، که زندگی جنسی ِ یک مرد از ۲۰ تا ۷۰ سالگی چندان تفاوتی نمی‌کند، اما برای زنان نقطه‌ی پایانی، خیلی قبل از ۷۰ سالگی وجود دارد، که، گفته می‌شود، که زنگ پایان زندگی جنسی آن‌ها را می‌زند. این نظریه‌ی بی‌زمانی ِ مردانه و درگیر زمان بودن ِ زنانه، بوضوح، وضعیتی نابرابر ایجاد می‌کند.

اما به‌نظرم، مساله صرفا جنبه‌های انسان-ساخته نیست. زنان، یک چهارم ِ زندگی ِ خود را در پریود ِ ماهانه می‌گذرانند و هیچ مردی هیچ تصوری از این وضعیت ندارد. برداشت ِ مردانه از پریود ِ زنانه، اغلب، مبهم و آمیخته به شوخی است. این به‌نظرم تصادفی نیست که مردان برای وضعیتی که در آن عصبی و ناآرام هستند، عبارت «پریود بودن» را انتخاب کرده‌اند. چطوری؟ پریودم. از آن پیش‌تر، هیچ مردی تصوری از بارداری و زایمان ندارد. گاهی به این فکر می‌کنم که اگر امکان‌پذیر بود که مردان، بارداری و زایمان را تجربه کنند، وضعیت ِ منحنی ِ رشد جمعیت چطور می‌بود. آیا هم‌چنان برای مردان، تولیدمثل، اتفاقی بدیهی می‌بود؟

به‌نظرم، سوال ِ اساسی این است که چطور باید ساختاری ذهنی برپا کرد که در آن، لزوم ِ برابری حقوقی و انسانی مردان و زنان بدیهی باشد و در عین حال ِ تفاوت‌های دو جنس به رسمیت شناخته شود. این، به‌نظرم، گذار از وضعیت ِ دوگانه‌ی برابری-نابرابری به موقعیت ِ برابری ِ‌ نابرابر است. در این نگاه، «تردیدی نیست که مردان و زنان از نظر انسانی برابر هستند، اما….». نکته‌ی کلیدی این است که چند نقطه‌ی بعد از «اما» چطور پر می‌شود که با بخش ِ اول جمله تضادی نداشته باشد.

تصویر – از Suffragette

درباره‌ی سر ِ دست بردن ِ آقای رییس کل

 

با قاب کردن کلام «بزرگان» و چسباندن‌اش در شبکه‌های اجتماعی، رابطه‌ی دوگانه‌ای دارم. برای خودم زیاد اتفاق افتاده‌است که در حال خواندن کتابی، از صفحه عکس گرفته‌ام و با توضیح مختصری در فیس‌بوک و توییتر و گوگل+ منتشر کرده‌ام. برداشتم در چنین مواقعی این بوده است که چند جمله‌ای که زیرش خط کشیده‌ام حرفی را می‌زند که خواندنی است. در عین حال، دیدن هرروزه‌ی همین رفتار در شبکه‌های اجتماعی گاهی از کوره به درم می‌برد. و نکته، جملات ِ بی‌ربط ِ منتسب به دکتر شریعتی و انیشتین نیست.

اوج خشم‌ام وقتی است که جمله‌ای از استیوجابز و هنری فورد آویزان دیوار فیس‌بوک می‌شود. آخرین مورد، از این جنس، وقتی بود که کسی جمله‌ای را به این عنوان جایی چسبانده بود که «صرفه‌جویی از طریق خرج نکردن برای تبلیغات مثل این است که کسی بخواهد با نگه‌داشتن عقربه‌ی ساعت جلوی زمان را بگیرد». و اصلا نکته این نیست که این جمله دقیقا چه می‌گوید و چیزی که می‌گوید دقیقا چه ارزشی دارد.

می‌فهمم که این‌که می‌توانم پول بلیط سینما و تیاتر بدهم، در گروی ساختار اقتصادی-سیاسی‌ای است که به دست ِ استیوجابز و هنری فورد برپا شده است. دردم این نیست. سرم وقتی درد می‌گیرد که ابزار ِ سیر کردن ِ شکم، وارد خانه و اتاق خوابم می‌شود. نکته‌ی کلیدی این است که برای من، استیوجابز و مارک زاکربرگ موجوداتی هستند که از استثمار ِ جسم ِ کارگر ِ چینی و ذهن ِ من، حساب ِ بانکی‌شان را پر می‌کنند. این‌که در این مسیر، کارگر چینی نانی برای خوردن دارد و من مطلب ِ دوستم را لایک می‌زنم، از اساس اتفاقی جانبی است که برای استیوجابز و مارک زاکربرگ به این دلیل ارزش دارد/داشت که جریان ِ درآمدشان را تضمین می‌کند.

انواعی از رفتار، آدم‌ها را برایم زیر سوال می‌برد. یکی هم سر ِ دست بردن ِ رییس ِ کل است.

عکس – دنبال طرح روی جلد McDonaldization of Society می‌گشتم که این گرافیتی را پیدا کردم.