بایگانی مربوط به بهمن, ۱۳۹۴

پراکنده‌گویی درباره‌ی سوال‌های نپرسیدنی

می‌بینم که تضادی شگفت در اطراف‌ام چیره است. از یک طرف، فرض ِ کلیدی این است که آدمیزاد در زمانه‌ی خردورزی زندگی می‌کند. از طرف ِ دیگر، مهم‌ترین سوالات به رسمیت شناخته نمی‌شوند. توضیح می‌دهم.

جایی می‌خواندم، شاید در Biology as Ideology، که با افول ِ قدرت ِ کلیسا، علم، بار ِ توضیح ِ جهان را به‌عهده گرفت. در نبود ِ خالق ِ متعالی که سفتی ِ زیر ِ پا را تضمین کند، دانش‌مندان، در تصور ِ عامه، عهده‌دار ِ این نقش ِ مهم شدند که نشان بدهند که آن‌چه که هست، باید باشد. «روی کره‌ی زمین نابرابری شدید ِ اقتصادی وجود دارد، چون آدم‌ها ژنتیک مختلفی دارند که بعضی را باهوش‌تر از دیگران می‌کند.» نکته‌ی کلیدی این است که این نظریه‌ی دل‌پذیر، از اساس زیر سوال است، اما نکته دقیقا این نیست. موضوع ِ اساسی این است که یک فرض ِ عمومی این است که پرسش‌گری بر جهان مستولی شده است. این، به‌نظرم، یکی از Necessary Illusion هایی است که حفظ ِ نظم ِ عمومی عمیقا به آن وابسته است. و همین‌جاست که نپرسیدن ِ سوال‌هایی، جالب ِ‌ توجه می‌شود.

یکی از این سوال‌های کلیدی، مساله‌ی جمعیت است. هفت میلیارد آدمیزاد روی کره‌ی زمین زندگی می‌کنند و این عدد قرار نیست به‌این زودی کاهش پیدا کند. با احتساب ِ میزان ِ مصرف ِ آدمیزاد، سوال ِ کلیدی این است که چه تحلیلی از تولیدمثل وجود دارد که به‌لحاظ اخلاقی آن را به اقدامی پذیرفتنی بدل کند. اما این سوال دردناک است. تولیدمثل Ctrl+Z ندارد و آدمیزاد ِ در جستجوی اثبات ِ درستی روایتش از زندگی، این سوال را ناسوال قلمداد می‌کند.

در کافه، کنار خیابانی در تورنتو، نشسته‌ام و روی مقاله‌ای کار می‌کنم که یکی از اهدافش خارج کردن یک معادله از local minimum است. آدم‌ها و ماشین‌ها را که نگاه می‌کنم، نمی‌توانم نبینم که بخش ِ بزرگی از جمعیت ِ انسانی، انگار در local minimumی گیر افتاده است که وضعیت ِ کلی را برای همگی بسیار خطرناک می‌کند. این وضعیت، بوضوح، همان Tragedy of the commons است که ۱۵۰ سال است، حداقل در نظر، برای آدمیزاد آشناست. در عمل اما، آدمیزاد دارد دور ِ خودش می‌چرخد و گودال را برای خودش و دیگران عمیق‌تر می‌کند.

درد ِ اول این است که لختی ِ پادشاه، دغدغه‌ی هرروزه‌ی آدمیزاد نیست. درد ِ بزرگ‌تر این است که خیلی اوقات، حتی این سوال به رسمیت شناخته نمی‌شود. توهم ِ خردورزی و نابینایی ِ عامدانه، دو سوی تضادی‌ست که به‌نظرم شگفت است.

عکس – فریمی از Human Vol. 2

از سبکی ِ تحمل ناپذیر ِ آدمیزاد

وقتی می‌گویم «آدمیزاد»، منظورم دسته‌ی خاصی از هفت میلیارد انسانی است که روی کره‌ی زمین زندگی می‌کنند. شواهد آماری دقیقی ندارم، اما تصور می‌کنم این دسته، اتفاقا دربرگیرنده‌ی بخش ِ بزرگی از جمعیت ِ انسانی است.

«سبکی تحمل ناپذیر» را به جنسی از آدمیزاد نسبت می‌دهم که نسبت به موجودیت خود ناهشیار است. این عبارت را از عنوان Unconscious Civilization گرفته‌ام. مثال می‌زنم.

رضا، محقق علوم کامپیوتر است و از شنیدن خبر اختصاص ۴ میلیارد دلار به تحقیق برای توسعه‌ی ماشین‌های خودراننده بسیار خوش‌حال است. رضا نمی‌بیند، و اشاره به این نکته را عصبانی‌کننده می‌یابد، که ظهور و رواج ماشین‌های خودراننده، روی چندین گروه بزرگ اجتماعی، به‌صورت‌های متفاوتی تاثیر می‌گذارد. واضح است که این «پیشرفت» تکنولوژیک، خطری بزرگ برای مسیر ِ ارتزاق بخشی از جامعه است که به شغل‌های مرتبط با رانندگی مشغول هستند. این گروه، در لایه‌ی اول، شامل رانندگان کامیون، تاکسی و اتوبوس است و در لایه‌های بعدی به کسانی که در رستوران‌های میان‌راهی و مشاغلی نظیر آن کار می‌کنند می‌رسد. نکته‌ی کلیدی این است که پروژه‌ی هوشمندسازی اتومبیل، برای رضا بصورت مستقیم خطری ندارد و درحقیقت به او سود می‌رساند. از این جهت، رضا باید قادر باشد خارج از دایره‌ی منافع مستقیم خود فکر کند و بسیار مشاهده کرده‌ام که نمی‌کند. رضا، برای من، یکی از «آدمیزاد» است. موجود زنده‌ی ناهشیاری که می‌توان نشان داد سطح هوشی بالاتری از بز دارد، اما در عمل، ابزار یک ساختار ِ اقتصادی می‌شود و به درد ِ انسان ِ دیگری دامن می‌زند.

نسرین پزشک است و ادعا می‌کند پزشکی ِ مدرن پروژه‌ای خالصانه برای کاهش ِ درد ِ انسان است. او قادر نیست اقتصاد سلامت را درک کند و لازم نمی‌بیند برای این نکته توضیحی داشته باشد که صنعت ِ داروسازی، یکی از سرمایه‌سازترین و بدنام‌ترین شاخه‌های اقتصادی است. برای او، این‌که شبکه‌ی ورزشی پرطرفدار TSN، قراردادی اختصاصی برای تبلیغ داروی مسکن Advil دارد، سوالی برنمی‌انگیزد. نسرین برای خواندن Biology as Ideology وقت ندارد، چون ماه بعد امتحان دارد. نسرین احتمالا درآمد ِ بیشتری از رضا دارد، اما چندان از «آدمیزاد» بودن فاصله ندارد؛ از دروازه‌های تنگ ِ متعددی می‌گذرد و سختی می‌کشد تا به مهره‌ای در ماشین اقتصادی بزرگی تبدیل شود که سوالات ِ مهم ِ مگویی درباره‌ی آن وجود دارد.

به‌نظرم لازم به توضیح نیست که آدمیزادهایی از جنس رضا و نسرین را در موقعیت‌های متعدد ِ دیگری می‌توان پیدا کرد. بی‌دلیل نیست که ترومن در Truman Show فروشنده‌ی بیمه است.

وضعیت دردناک، برایم موقعیتی است که آدمیزاد ِ ناهشیار را در یکی از موقعیت‌های «قابل احترام» می‌بینم. به کارگر ِ روزمزد خرده نمی‌گیرم، اگر قادر نیست از زندگی روزمره‌اش فاصله بگیرد و فراگیرتر مشاهده کند. پزشک و وکیل و صاحب پیشه‌ی ناهشیار، اما، بهانه‌ای جز بلاهت برای سر در برف بودن ندارد.

عکس از Truman Show

درباره‌ی خودداناپنداری از راه دور*

زیاد دیده‌ام که کسی تلاش می‌کند که دیگری را «درک کند». مثلا سربازی که بعد از تجربه‌ی جنگ به خانه برگشته‌است، دختری که مورد خشونت جنسی قرار گرفته‌است، و کسی که عزیزش را کسی کشته است. فرض اساسی در این تلاش این است که می‌توان وضعیتی را برای کسی تشریح کرد و امیدوار بود که مخاطب بتواند به درکی از موقعیت برسد که نزدیک به آدمیزادی است که وضعیت را بصورت اول شخص درک کرده است.

به‌نظرم جنسی از تفکیک دکارتی در این نگاه وجود دارد؛ این‌که آدمیزاد موجودیتی است مستقل از، یا خیلی کم وابسته به، تجربه‌هایش و بنابراین شنیدن ِ شرح ِ یک موقعیت، تخمین مناسبی از درک ِ مستقیم ِ آن است. تصور نمی‌کنم که مشاهده‌ی ساده‌انگاری ِ موجود در این فرض، کار دشواری باشد. آدمیزاد با حضور در موقعیت، صرفا آن را مشاهده نمی‌کند، که آن را جذب می‌کند و از آن تاثیر می‌گیرد. این یعنی آدمیزادی که در معرض ِ اتفاقی بوده است، اساسا با آدمیزادی که صرفا توضیح ِ آن را شنیده است، تفاوت‌های قابل اعتنایی دارد. اما این نکته در عمل چه اهمیتی دارد؟

ادعا می‌کنم که بدون حضور در موقعیت، برداشت ِ آدمیزاد نادقیق است و اتکا به آن برای قضاوت ِ دیگری، حداقل نادرست و حداکثر خطرناک است. کسی که در میانه‌ی یک قتل عام ِ نژادی حضور نداشته است، حداکثر برداشتی نظری از آن دارد و آقای مهندس که گرسنگی نکشیده است،‌ احوال ِ ذهنی ِ کارگر ِ در خطر ِ‌ اخراج را نمی‌داند. این ناتوانی ِ لاجرم، به‌نظرم، مانعی بزرگ برای ارتباط ِ انسانی است.

آدمیزاد اغلب نمی‌داند، و نکته این نیست که آدمیزاد اغلب نمی‌داند. مساله‌ی اساسی، این موقعیت ِ آشناست که آدمیزادی بعد از شنیدن درباره‌ی وضعیت، خود را به مرتبه‌ی دانای کامل ارتقا می‌دهد. این «خودداناپنداری از راه دور»، نقطه‌ی شروع اتفاق‌های بدی است.

عکس از Son of Saul

* عنوان نوشته را اول گذاشتم «درباره‌ی ناتوانی ِ لاجرم ِ سوم شخص در درک ِ وضعیت». به‌نظرم ثقیل بود. تغییرش دادم به عنوان ِ حاضر.

در ضرورت Global Colding

صبح که از تورنتو بیرون می‌آمدم، زمین خشک بود. واترلو اما، در دوازده ساعت گذشته، ۵-۶ سانتی‌متر برف باریده است. از پشت میزم، سر کار، که از پنجره بیرون را نگاه می‌کردم، فکرم رفت به Global Warming، که حالا اسم‌اش را گذاشته‌اند Climate Change. لابد بخشی به این دلیل که قضیه دقیقا گرم شدن جهان نیست و تغییر اقلیم است. ذهنم رفت به این‌که چطور آدمیزاد، تعادل ِ شکننده‌ی تنها محیط ِ قابل ِ زیست در فاصله‌ی قابل دسترس را به‌هم زده است و البته همین آدمیزاد ادعای «مساله حل کردن» دارد. ذهنم رفت پیش جمله‌ای که جایی خوانده‌ام و حالا نویسنده یادم نیست. ادعا این بود که آدمیزاد دقیقا هیچ مساله‌ای را حل نمی‌کند، بلکه مساله‌ای را جایگزین دیگری می‌کند؛ بنزین باعث فرسایش موتور درون‌سوز می‌شود، پس آدمیزاد به آن سرب اضافه می‌کند. مساله‌ی فرسایش با مساله‌ی آلودگی جایگزین می‌شود. و «پیشرفت» علم کمک می‌کند که مساله‌ی جدید با مساله‌ای جدیدتر جایگزین شود. این‌جا که رسیدم، ذهنم شیطنت کرد.

فکر کردم که تلاش برای کند کردن فرایند Global Warming اساسا اقدامی بیهوده است و آدمیزاد باید روی Global Colding کار کند. ایده این است: مصرف سوخت‌های فسیلی باعث تغییرات در شیمی ِ محیط زیست می‌شود و حاصل ِ این اتفاق افزایش دمای کره‌ی زمین است (بوضوح دارم ساده‌سازی می‌کنم، مساله‌ی اساسی، صرفا افزایش میانگین نیست و، گویا، انحراف از معیار هم بالا می‌رود و این یکی معضل بزرگ‌تری است، اما می‌خواهم به ساده‌سازی‌ام ادامه بدهم). در چنین وضعیتی، لازم است آدمیزاد منابع انرژی‌ای پیدا کند که باعث کاهش دمای کره‌ی زمین می‌شوند. یک ایده پوشاندن لایه‌ی بیرون جو با موادی است که از ورود نور خورشید جلوگیری کنند. نقشه این است که آدمیزاد زمستان‌ها از منابع انرژی منجر به Global Warming استفاده کند و تابستان‌ها از منابعی که باعث Global Colding می‌شوند (نکته‌ی تفاوت فصل در دو نیم‌کره‌ی زمین این راه‌حل را حتی جالب‌تر هم خواهد کرد، که این‌جا وارد این بخش نمی‌شوم). به این ترتیب، آدمیزاد قادر می‌شود دست به «تخریب عامدانه‌ی محیط زیست» بزند و زمستان‌هایی گرم و تابستان‌هایی خنک داشته باشد.

البته که شیطنت ذهنی‌ام بی‌ربط است. اما چندان معتقد نیستم که اتفاقا آدمیزاد دست به این تغییرات نقطه‌ای نمی‌زند. تصور می‌کنم، برای مثال، مصرف قهوه/الکل و داروی مسکن، رفتاری از همین رده است: آدمیزاد به اراده‌اش شیمی مغزش را به سمت هیجان‌زدگی می‌برد و در زمانی دیگر آن را در تخدیر غرقه می‌کند. و البته موجودیت‌هایی بیرونی از این هر دو رفتار سود می‌برند (این‌جا فروشنده‌ی قهوه و تولید‌کننده‌ی شراب).

پشت پنجره‌ی کافه نشسته‌ام و مردم را نگاه می‌کنم که پوشیده در لایه‌های متعدد می‌گذرند و ماشین‌ها را که روی سطح خیابان سر می‌خورند و فکر می‌کنم آدمیزاد و اعتماد ِ شگفتش به ارباب جهان بودن، در آن ِ واحد حقیر و خطرناک است.

عکس از Revenant