بایگانی مربوط به دی, ۱۳۹۴

در بیهودگی خطرناک بازگشت عمودی SpaceX

خبر را از دوستان فنی‌ام شنیدم. SpaceX موفق شد یک موشک دومرحله‌ای را به فضا بفرستد و بعد بخش بزرگی از آن را روی زمین بنشاند. تمام تلاش‌ها برای انجام این عملیات، قبل از این شکست خورده بود و گویا تلقی عمومی در محافل فنی این بود که چنین کاری محال است. گذشته از جذابیت‌های مهندسی ِ این اقدام موفقیت‌آمیز، حاصل ِ عملی ِ این بازگشت این است که هزینه‌ی رفت و برگشت‌های فضایی حالا حتی کم‌تر از یک دهم خواهد شد.

«پیشرفت»های تکنولوژیک اتفاقات جالبی هستند. پیشرفت را در گیومه می‌گذارم و توضیحی نمی‌دهم چون رونالد رایت حرفش را زده است (بخوانید یا گوش کنید: A Short History of Progress). اما سوال مهم این است که چرا این اتفاق هیجان‌انگیز است؟

درک می‌کنم که آدم‌های مختلفی به دلایل متفاوتی از این اتفاق هیجان زده هستند. آقای CEO البته که خوشحال است، چون علاوه بر این که احتمالا آینده‌ی تجارتش را تضمین کرده است، در بازه‌ی زمانی کوتاه‌مدت هم رشد ِ سهام ِ شرکت‌اش مذاقش را شیرین خواهد کرد. خانم و آقای مهندس اما هیجان‌زدگی‌اش صرفا به جیبش مرتبط نیست. این یعنی وجود SpaceX و نظایر آن، به این معنی است که خانم و آقای آگاه به فن می‌تواند امیدوار باشد که در چند ده سال آینده هم شغلی برایش وجود دارد. اما، مهم‌تر از آن، رابطه‌ی آدم ِ آگاه به فن و اتفاق فنی، چیزی از جنس رابطه‌ی اروتیک است. جنسی از زیبایی در موشکی که به آسمان می‌رود و بصورت عمودی فرود می‌آید وجود دارد که فقط کسی می‌تواند آن را درک کند که در زندگی‌اش معادله‌ی دیفرانسیل حل کرده‌باشد و از کنترل غیرخطی شمه‌ای بداند. به‌نظرم این وضعیت چیزی است مثل لذت بردن از نقاشی خوب، موسیقی خوب، و ویسکی خوب. می‌شود آن را یاد گرفت و چندان قابل انتقال نیست.

اما نکته این نیست. البته که بازگشت ِ عمودی ِ موشک، برای اهل‌اش، اتفاق خوشایندی است. موضوع اساسی این است که این «اهل» دقیقا چقدر جمعیت دارد و اساسا آیا لذت و رضایت ِ جمعی از آدمیان توضیح مناسبی برای یک رفتار است؟

آیا واضح نیست که هلهله برای SpaceX از جنس شادی برای Apple است؟ آیا نباید نگران بود که موشکی که با هزینه‌ی کم‌تری پرتاب می‌شود و فرود می‌آید،کارکردهای نگران‌کننده‌ای دارد؟ Chris Hedges جایی، شاید در Death of the Liberal Class، می‌نویسد که آینده‌ی بشریت، در زمانی نه چندان دور، تقسیم ِ زمین به دو بخش است: همه‌ی زمین که آلوده و درهم و آشفته است و جزیره‌های کوچکی که با دیوار احاطه شده‌اند و طبقه‌ی مرفه در آن‌ها زندگی می‌کند. این تصویر را در Soylent Green هم دیده‌ایم. به‌نظرم، کار جدید SpaceX رسیدن به چنین وضعیتی را ممکن‌تر خواهد کرد؛ وقتی زندگی به دو شکل اتفاق می‌افتد: آرامش روی ماه یا یک قمر مصنوعی و زندگی سگی روی کره ی زمین. یک قدم برای جلوگیری از این اتفاق این است که ۱٪ را از هر امیدی برای خلاصی از کره‌ی زمین ناامید کنیم. این یعنی چاره‌ای نیست، همین یک زمین را داریم و باید روی آن همگی با هم زندگی کنیم، فارغ از این‌که تعداد صفرهای حساب بانکی کسی چند برابر بقیه‌ی آدمیزاد است.

دوام ِ خالی از خلل ِ بی‌سوادی ۲.۰

دیروز با دو دوست صبحانه می‌خوردیم و حرف به ماشین ِ خودراننده کشیده‌شد. من همان روز صبح، نزدیک صد کیلومتر رانندگی کرده بودم و می‌گفتم اگر ماشین‌ام قابلیت خودرانندگی داشت حتما از آن استفاده می‌کردم. از طرف ِ دیگر، تخمین‌های ترسناکی از تاثیرات این تکنولوژی بر میلیون‌ها شغل ِ مبتنی بر رانندگی وجود دارد. دوستم استدلال می‌کرد که نمی‌خواهد «تکلیف» زندگی‌اش را به ماشین بسپرد. به‌نظرش، ماشین ِ خودراننده بیش از حد ِ تحمل‌اش عاملیت او را سلب می‌کرد. جواب من این بود که همین حالا هم ماشین‌ها تا حد زیادی در عاملیت آدم‌های زیادی رخنه کرده‌اند. cruise control و ماشین‌هایی که در بازار سهام فعالیت می‌کنند، نمونه‌هایی از این گستاخی ِ ماشین‌ها هستند. و البته، به همان اندازه مهم و شاید کم‌تر واضح، رخنه‌ی ماشین‌ها در فرایندهای ذهنی خیلی از ما است. به تلفنم اشاره کردم و گفتم «اگر این نباشه، من دقیقا نمی‌دونم امروز عصر، کی باید کجا باشم و نمی‌تونم با خیلی از دوستام تماس بگیرم.» حرف ادامه پیدا کرد و صبحانه تمام شد.

وقتی برای پرداخت دم صندوق رفتم، مرد ۵۰ یا ۶۰ ساله‌ای جلو آمد و گفت «من تلفن‌ام رو تنظیم کرده‌ام که وقتی می‌رم خونه با لپ‌تاپ‌ام sync می‌شه. این‌طوری، این هم نباشه، من اطلاعاتم رو دارم». مرد پشت میزی کمی دورتر از ما نشسته بود و متوجه شده‌بودم که در حین بحث حواس‌اش به ماست. برایش توضیح دادم که حرف دقیقا درباره‌ی «این دستگاه» نیست و داریم درباره‌ی تکنولوژی حرف می‌زنیم. در حرفم پرید و اصرار کرد که تلفن‌اش مدل XYZ از گوشی ABC است که خاصیت uvw را دارد که باعث می‌شود mno اتفاق بیافتد. تشکر کردم و کمی هیجان نشان دادم و «کریسمس مبارک»ی گفتم و حرف تمام شد.

هانس ماگنوس انسنس‌برگر در «درستایش بی‌سوادی» درباره‌ی «نوع نوینی از بی‌سوادی» می‌گوید که «دیری است بر اجتماع سیطره یافته». او می‌نویسد، بی‌سواد نوع دوم با تعریف‌های کلاسیک، سواد زیادی دارد. «خودش را صاحب دانش و معلومات می‌داند، زیاد بلد است کاتالوگ انواع ماشین‌ها … را بخواند. در محیطی می‌چرخد و می‌گردد که برای حفظ او از گزند ِ هرگونه وسوسه‌ی ذهن حصاری کامل به دورش کشیده است. هرگز متصور نیست که در این محیط شکست بخورد، زیرا همین محیط او را ساخته و پرورده است تا به این وسیله دوام خالی از خللش را تضمین کند.»

مقاله‌ی «در ستایش بی‌سوادی»، که کتاب هم نامش را از آن گرفته است، در سال ۱۹۹۱ نوشته شده است. در ۲۵ سالی که از نوشتن ِ از این مقاله گذشته است، بخشی از آدمیزاد، اینترنت، از جنس وب ۱.۰، را تجربه کرده است و حالا چند سالی است که تا گردن در وب ۲.۰ فرو رفته است. و همین، نکته‌ی کلیدی است. کتاب در زمانه‌ی تلویزیون، که شاید بتوان آن را وب ۰.۰ خواند، نوشته شده‌است و هم‌چنان در اپیدمی ِ بی‌سوادی نوع دوم در محیط ِ وب ۲.۰ تازه و به‌روز است. انگار آدمیزاد «حصار کامل»ی که انسنس‌برگر از آن حرف می‌زند را محکم‌تر، بلندتر، و نامریی‌تر کرده است. این، موضوعی است که می‌خواهم درباره‌ی آن فکر کنم.

بی‌خردی ِ جمعی در وضعیت ِ علاقه

دوستی درباره‌ی رفتاری که در «رابطه» با او شده‌است، برایم می‌گوید. او قربانی خشونت شده‌است و برای خلاصی دست به دامن پلیس شده، که چندان هم کمک‌حالی نبوده است. آن‌چه این اتفاق را ویژه‌تر می‌کند، این است که پلیس، در این روایت ِ دردناک، لباس فرم ِ کانادایی پوشیده بوده‌است. یاد ِ سکانسی در «شیفت شب» می‌افتم. جایی که ناهید، مرد ِ رباخوار را تهدید می‌کند که پلیس را خبر خواهد کرد. مرد البته نگرانی ِ عمده‌ای ندارد؛ «زنگ بزن، اول خودت و می‌برن». ناهید، که لبش از کتک ِ شب ِ پیش ِ شوهرش خونین است، در خود فرو می‌ریزد. نیکی کریمی در این سکانس، و سکانس‌های دیگری، وضعیت ِ بی‌پناهی را خیلی خوب نمایش می‌دهد. اما اتفاقی که برای دوستم افتاده‌است، به دلایل ِ دیگری شگفت است؛ یکی این‌که مرد ِ اتفاق حالا در رابطه‌ی دیگری است. می‌پرسم «فکر می‌کنی دوست دخترش می‌دونه؟» «نه. خیلی نخواستم که حرفی بزنم. قضاوتم می‌کردن یا طرف اون رو می‌گرفتن».

تورنتو شهر شگفتی است. حدس می‌زنم که از جمعیت بیش از ۴۶ هزار نفری ایرانیان تورنتو (براساس سرشماری سال ۲۰۰۶)، چیزی بین ۱۰ تا ۲۰ هزار نفر در «بازار رابطه» هستند. قابل تصور است که در وضعیت ِ فعلی ِ مفهوم «رابطه»، ترافیک ِ بالایی از ساختن و شکستن رابطه‌ها در این جمع اتفاق می‌افتد و هر اتصال و انفصال موقعیتی بالقوه برای تولید ِ حجمی از روایت است. در تورنتو این اتفاق بسیار می‌افتد. به‌قول دوستی، هرکسی که چند سال در تورنتو، و لابد هر شهر ِ دیگری، زندگی کرده باشد، یک پرونده‌ی شفاهی، یا به‌قول دوستم «پروفایل بلند و بالا»، دارد. این پرونده، مجموعه‌ای از شایعات، حرف‌های یک طرفه، تخیلات، و البته واقعیت‌هاست. وقتی دوستم شرح حادثه‌ای که برایش افتاده است را برایم گفت، به این فکر کردم که آیا رفتار خشونت‌آمیز ِ طرف ِ رابطه‌اش، در پرونده‌ی مرد ذکر شده است؟ با کمی حرف زدن به این برداشت رسیدیم که این‌طور نیست. سوال مهم این است که چرا؟

وقتی در سال ۲۰۰۴ James Surowiecki کتابش «خرد جمع»، The Wisdom of Crowds، را نوشت، ایده‌های هیجان‌انگیزی داشت که چندان «اثبات» آن‌ها دشوار نبود. نظریه‌ی اصلی این است که جمع می‌تواند، روی این کلمه تاکید می‌کنم، «می‌تواند»، رفتارهایی انجام دهد که خردورزانه هستند، و، مهم‌تر از آن، هوشمندانه‌تر از رفتارهایی هستند که بسیاری از اعضای جمع، توان و یا تصمیم ِ انجام ِ آن‌ها را دارند. مثال‌های آشنای این وضعیت، ویکیپدیا و پروژه‌های Open Source هستند. با عمق‌گرفتن استفاده از اینترنت و ظهور شبکه‌های اجتماعی، به‌نظر می‌رسید که خرد جمعی داروی بسیاری از دردهای بشری است؛ «دست نامریی جمع»، با الهام از آدام اسمیت، جمعی از انسان‌های احساس‌زده و نادقیق را به گروهی مستحکم و قابل اتکا تبدیل می‌کند. سوال اساسی، با توجه به این نظریه‌ی دل‌پذیر، این است که آیا «بازار رابطه»ی تورنتو، مشمول تعریف «خرد جمعی» است؟ تصور می‌کنم جواب ِ این سوال لزوما مثبت نیست.

مشاهده‌های موردی، و بوضوح غیردقیق، این است که پرونده‌های آدم‌های زیادی حاوی برگه‌هایی است که نادقیق، خارج از زمینه، و یا حتی از اساس نادرست هستند. زیاد با آدم‌ها درباره‌ی رابطه‌های‌شان حرف می‌زنم و زیاد به مواردی برمی‌خورم که حرفی که درباره‌ی کسی زده می‌شود از سر کینه‌ورزی است. اما نکته فقط این نیست. وجه دردناک‌تر ِ اتفاق این است که مورد خشونت قرار گرفتن ِ دوستم، در پرونده‌ی کسی که او را آزار جسمی داده است درج نشده است. به نظر می‌رسد دلایل این اتفاق مجموعی از «حمایت جمع از دوست‌شان»، «پیش‌داوری افراد» و «سرزنش قربانی» بوده‌است.

آیا پیشنهای دارم؟ نه. آیا اساسا باید از این وضعیت تعجب کرد؟ نمی‌دانم. آیا این وضعیت ناامیدکننده است؟ تصور نمی‌کنم.

تصویر – فریمی از The Century of the Self