بایگانی مربوط به آذر, ۱۳۹۴

عهد ِ دقیانوس ِ اخیر

آخر هفته‌ی پیش، برای کار روی مقاله‌ام، در یکی از کافه‌های تورنتو بودم و قهوه سفارش دادم. وقت پرداخت، کارت اعتباری را بنا بر عادت روی ماشین زدم که فروشنده عذرخواهی کرد که «دستگاه خیلی قدیمی است و Tap قبول نمی‌کند». در شبکه‌های اجتماعی پرسیده‌ام و می‌دانم که پرداخت به‌کمک ِ زدن ِ کارت اعتباری روی ماشین ِ پرداخت، در ایران هنوز وجود ندارد. اگر اشتباه نکنم در آمریکا و بعضی کشورهای اروپایی هم این گزینه هنوز ایجاد نشده است. در کانادا یکی دو سالی است که می‌شود به‌جای استفاده از نوار مغناطیسی و یا Pin از Tap استفاده کرد. و نکته‌ی کلیدی همین است. نه فقط این گزینه در مناطق محدودی در دسترس است، که چندان وقتی هم نیست که اساسا گزینه‌ی Tap وجود دارد. به هر حال، اتفاق را فراموش کردم و به کارم رسیدم.

همان شب برای دیدن فیلمی رفته بودم و وقت پرداخت مبلغ بلیط، دوباره و از سر عادت، کارت را روی ماشین زدم. این فروشنده هم عذرخواهی کرد که «دستگاه مال عهد دقیانوس است و Tap قبول نمی‌کند.» تکرار اتفاق در کمتر از ۱۲ ساعت ذهنم را درگیر خودش کرد.

در لایه‌ی اول، اتفاقی افتاده است که شاید حتی برای یک ناظر بیرونی قابل پیش‌بینی بوده است؛ مقیاس‌های زمانی تغییر کرده‌اند. این یعنی برای بخشی از ساکنان کره‌ی زمین، زندگی بدون اینترنت عملا بی‌معنی است، در حالیکه چندان زمانی نمی‌گذرد از وقتی که موجودیتی به‌نام اینترنت اساسا وجود نداشت. حتی از این پیش‌تر می‌خواهم بروم. پرواز میان‌قاره‌ای، صد کیلومتر تغییر مکان دادن در یک ساعت، و خوردن پیتزا در خاورمیانه و آمریکای شمالی هم همگی اتفاق‌هایی جدید هستند. اگر روایت نویسندگان Sex at Dawn را بپذیریم، لباس‌پوشیدن و در خانه زندگی‌کردن هم در مقیاس جهان، اتفاق‌هایی بشدت اخیر هستند. و این‌جاست که تناقض، جالب توجه و فکربرانگیز می‌شود: آدمیزاد در مقیاس‌های هزارساله و میلیون ساله تعریف می‌شود و با این‌حال، «یکی دو سال پیش» در ذهن همین آدمیزاد تبدیل به «عهد دقیانوس» می‌شود. می‌شود این اتفاق را با بالا رفتن سرعت ِ اتفاقات در دنیای آدمیزاد توضیح داد. به‌نظرم، این تنها بخش ِ اتفاق نیست.

در لایه‌ای دیگر، بالا رفتن سرعت ِ ذهن ِ آدمیزاد، اتفاقی خوشایند برای ساختاری است که در حال ِ حاضر در آن زندگی می‌کند. این یعنی اگر آدمیزاد عمرش را با نسل و دهه بسنجد، میزان مصرف‌اش بشدت پایین می‌آید. برای قانع کردن آدمیزاد که نیاز به لباس نو و اتوموبیل جدید و خودکار تازه دارد، باید مفهوم «تازه» را دستکاری کرد تا تازه خیلی زود کهنه شود. این، به‌نظرم بخش ِ خطرناک اتفاق است. بوضوح نو کردن همه‌ی آن‌چه که «کهنه» شده است، از یک طرف منتهی به مصرف ِ بیشتر منابع کره‌ی زمین و آلوده‌کردن ِ بیشتر ِ آن به زباله می‌شود و از طرف ِ دیگر آدمیزاد را هر چه بیشتر در چرخه‌ی بیشتر کار کردن برای تولید ِ بیشتر می‌اندازد. نکته‌ی کلیدی این است که حتی اگر کره‌ی زمین منابع نامحدودی داشت و آدمیزاد می‌توانست با میزان حداقلی از کار خواسته‌هایش را ارضا کند هم، وضعیت ِ سیاه‌چاله‌ای ِ مقیاس زمان، لزوما موقعیت امنی برای آدمیزاد نبود. موضوع اساسی این است که هنوز کسی ثابت نکرده‌است که لزوما وضعیت ِ زندگی روی دور ِ تند، فی‌نفسه، منتهی به شادی و آرامش آدمیزاد می‌شود.

عکس: لوسی – یکی از خویشاوندان ِ نزدیک ِ آدمیزاد

تکنولوژی و وضعیت ِ خشونت ِ نامتقارن؛ پاریس

فرض می‌گیرم که پذیرفتنی است که در جهان ِ تکنولوژی-محور ِ امروز، این‌که در یک حادثه‌ی بزرگ، ازنظر اندازه، تکنولوژی هیچ تاثیری نداشته باشد، بسیار نامحمتل است. به این دلیل، سوال این نیست که آیا تکنولوژی در فاجعه‌ی پاریس نقشی داشت یا خیر. سوال این است که این نقش از چه جنسی بود.

در شبکه‌های اجتماعی پرسیدم «درباره ی موقعیت تکنولوژی در حمله های پاریس حرف بزنیم.» و جواب‌هایی از این جنس شنیدم: هشتگ‌هایی که در سوگ اتفاق یا در بزم آن ساخته شد، نقش تکنولوژی در ارتباط‌گیری «تروریست»ها، و محوریت شبکه‌های اجتماعی. به‌نظرم همه‌ی این نکات، موضوعات ِ قابل توجهی برای حرف زدن هستند. اضافه می‌کنم که بوضوح کسی ادعا نمی‌کند که موقعیت ِ تکنولوژی در این اتفاق، محدود به هیچ‌یک از موارد بالا می‌شود.

فیلم All Quiet on the Western Front با نمایی از خط ِ جبهه، بین نیروهای آلمانی و فرانسوی، آغاز می‌شود و صدایی روی تصاویر ِ خندق‌ها و سیم‌های خاردار توضیح می‌دهد که طرفین هر از گاهی به سمت هم هجوم می‌برند و تعدادی از هم را می‌کشند و باز به سنگر خودشان برمی‌گردند و اتفاق از طرف ِ دیگر تکرار می‌شود. تصویر و کلام، هر دو، به بی‌حاصلی وضعیت اشاره می‌کنند. نکته‌ی اساسی این است که این «بی‌حاصلی» اتفاقا وضعیتی فرخنده است که در پاریس وجود نداشت. توضیح می‌دهم.

در فیلم حداقل دو سکانس ِ طولانی از چنین هجوم‌هایی وجود دارد. ناگهان صدای سوت بلند می‌شود و لباس آبی‌ها به سمت لباس تیره‌ها می‌دوند. سرنیزه‌ها راست می‌شود، رگبار بلند می‌شود و لباس آبی‌ها فرار می‌کنند. حالا نوبت لباس تیره‌هاست. و تکرار ِ وضعیت. در هر دو سکانس می‌بینیم که مردانی به ضرب بیل و نردبان، و گاهی اسلحه، مردانی را می‌کشند.

وضعیت پاریس نشان داد که به «مدد» تکنولوژی، دیگر خشونت وضعیتی آچمز نیست: یک طرف ابزار جنگی‌ای دارد که از چند هزار کیلومتر دورتر مدیریت می‌شود، ناگهان شیرجه می‌زند، خون می‌ریزد و در آسمان گم می‌شود. نکته‌ی کلیدی این است که طرف ِ دیگر، هرچند امکانات مالی و فنی قابل مقایسه‌ای ندارد، اما عاجز از خشونت نیست. به زبان ISIS، «جت‌های فرانسوی در کوچه‌های گند پاریس کارکردی ندارند». فرض می‌کنم خواننده‌ی این متن با ISIS همدلی ندارد، اما تصور نمی‌کنم این موضوع مانعی باشد برای تصدیق این نکته که تحلیل ISIS، قابل دفاع است. ابزار مدرن جنگی به دارنده‌اش امکاناتی تازه می‌دهد، و هم‌زمان دست و پای او را می‌بندد. این یعنی، یک گروه نیمه سازمان‌یافته می‌تواند به مدد چند کلاشینکف، این آدم‌کش ِ ارزان ِ بی‌ادعا، قدرتی متکی بر به‌روزترین تکنولوژی‌ها را به لرزه بیاندازد. این به‌نظرم نشانه‌ای واضح از موقعیت خطرناک تکنولوژی در دنیای امروز است. حداقل در زمینه‌ی آدم‌کشی، تکنولوژی شصت ساله هنوز قدرت خون‌ریزی دارد، اما دارنده‌ی ابزار نوین، غرقه در غرور ِ سوار بودن بر «موج تکنولوژی»، فارغ از این‌که این موج از جنس خون است، جت‌های جنگی‌اش را گسیل می‌کند و نخوت منجر به ۱۴۰ جسد در خیابان‌های پاریس و چند هزار جسد در خیابان‌های بغداد و دمشق می‌شود.

جایی در All Quiet on the Western Front، نظامی سرد و گرم چشیده‌ای سرنیزه‌ی بلند ِ تیزی را بر لباس سربازی تازه‌وارد می‌بیند، با عصبانیت آن را بیرون می‌کشد، و می‌گوید «اگر این رو دستت ببینند، نمی‌کشندت، چشم‌هات رو بیرون می‌آرند». و توضیح می‌دهد که «قراری مشترک» برای ابزارهای جنگی قابل استفاده وجود دارد. اصلا قرار نیست از این وضعیت برداشتی رمانتیک داشته باشیم؛ داستان در زمانی اتفاق می‌افتد که گاز سمی یکی از سلاح‌های مورد علاقه‌ی آدمیزاد است. اما نکته این نیست. نظامی از برابری و بی‌حاصلی مفید در وضعیت All Quiet on the Western Front وجود دارد که حالا بین ISIS و دشمنانش نیست. خطر این اتفاق البته چندان متوجه شبه نظامی ISIS و نظامی فرانسوی نیست؛ خطر مهم این است که حالا آدمیزادی در افغانستان هدف بمب هدایت‌شونده‌ای می‌شود که از یک Drone شلیک شده است و آدمیزاد دیگری در رستورانی در پاریس با گلوله سوراخ می‌شود. تصور می‌کنم در این وضعیت، این ادعای قابل دفاعی باشد که قربانی اصلی «پیشرفت تکنولوژیک» آدمیزاد است.

درباره‌ی #ParisAttacks

دیشب حوالی ساعت ۴ بعدازظهر از واترلو به جاده زدم تا به فیلم Grain of Truth در جشنواره‌ی فیلم‌های لهستانی برسم. در راه، Twenty First Century Capitalism را گوش می‌کردم، که Massey Lecture سال ۱۹۹۲ است. دو ساعت بعد تورنتو بودم و تا ساعت ۹، زمان نمایش، وقت زیادی داشتم. کافه‌ای پیدا کردم که کار کنم. بعد، اخبار حمله‌های پاریس را خواندم و به دوستی پیغام دادم «پاریس چی شد؟» جواب داد «پاریس؟» حدس زدم جمعه شب سیم‌اش را از جهان کشیده‌است.

اول – کدام پاریس؟ برای همه‌ی جهان نسخه نمی‌پیچم. در جنسی از زندگی که با آن آشنا هستم، می‌شود تصور کرد پاریسی وجود ندارد. یا حداقل برای مدتی که کامیون‌های ارتشی در خیابان‌هاست، پاریسی وجود ندارد. آن‌قدر کتاب برای خواندن و فیلم برای دیدن هست که بشود این تصور را بدون تناقض ِ بزرگی برای مدتی جلو برد.

دوم – مگر بغداد نبود. علی‌رغم همه‌ی «پیشرفت»‌های بشری، هنوز کار چندان سختی نیست که چند نفر در پایتختی بمب و کلاشینکف به خودشان ببندند و عده‌ای را لت و پار کنند. این یعنی رویه‌ی «چرا حرف از الف می‌زنی، مگر ب نبود» را می‌شود تا بی‌نهایت ادامه داد. در این جمله، بنابر علاقه‌ی گوینده، الف را با پاریس/بغداد و ب را با بغداد/پاریس جایگزین کنید.

سوم – فرش‌هام زیر قیمت. عکس را در صفحه‌ای پیدا کردم که می‌گوید در تورنتو برای پاریس دعا می‌کنیم. «دعا کردن» برای قربانیان فاجعه‌ای که سازندگانش وقت ِ عوض کردن خشاب دعا می‌کرده‌اند، طنزی تلخ دارد. انگار بازاری در شیلی به اسم قربانیان حادثه در معدن ِ ناامنی نام‌گذاری شود که یک شرکت ِ کانادایی علم کرده بوده‌است. اما نکته این نیست که آقای فرش‌فروش ِ تورنتویی وسط خاکسپاری دارد برای جنس‌اش داد می‌زند. نگرانی مهم‌تر این است که کجا «فرش‌فروشی» شروع می‌شود و «غم آدمیزاد» تمام می‌شود. آیا هر نوع ابزار نظری میزانی از «من وجود دارم» نیست؟ آقای فرش‌فروش، شگفت رو بازی می‌کند، و شاید همین نکته هم از سادگی‌اش است، اما آیا عکس پروفایل عوض کردن در واکنش به اتفاق، کاملا بری از سودجویی است؟ آیا اینکه رفتار دوم در لایه‌های مخفی‌تری اتفاق می‌افتد، آن را حقیرانه‌تر نمی‌کند؟

چهارم – هیچ. تصور می‌کنم این چهارمی وضعیتی است که در غیاب ِ‌ هر جایگزین ِ دیگری اتفاق می‌افتد. وضعیت ِ آدمی که در گیر و دار خشونت، حبابی برای خودش می‌سازد تا در آن به آرامشی برسد. تنوع و تکثر اخبار و تصاویر خشونت در شبکه‌های اجتماعی و رسانه‌های دیگر آدمیزاد را به وضعیت کمای اخلاقی می‌اندازد. موقعیت ِ دختران داخائو که چند ماه بعد از فروپاشی اردوگاه مرگ درخواست کفش و لباس می‌کنند (Night Will Fall را ببینید). یا وضعیت الیزابت فریتزل که بعد از ۲۴ سال اسارت و آزار جنسی توسط پدرش، وقتش را به خرید کردن و دوش گرفتن می‌گذراند (Room را ببینید). موقعیت ِ «کدام پاریس؟» میزانی از عاملیت را دارد. وضعیت «هیچ» اما تقلیل آدمیزاد به پیشانی به پایین‌اش است. موقعیتی مبتنی بر «دنیا پیچیده‌است، پس من شرابم را می‌خورم».