بایگانی مربوط به مرداد, ۱۳۹۴

‫#‏ساخت_ایران

وقتی دیدم کوهیار دعوتم کرده که درباره‌ی ‫#‏ساخت_ایران بنویسم، ذهنم پیش محصولات ایرانی‌ای رفت که مصرف می‌کنم. سوال این بود که درباره‌ی «۵ کالا و خدمات ایرانی که دوست دارم و ۵ تا که راضی نبودم بنویسم». چند هفته‌ی دیگر ده سال می‌شود که از ایران خارج شده‌ام و هنوز مصرانه سراغ فروشگاه‌ها و رستوران‌های ایرانی تورنتو می‌روم و پی بیسکوییت ساقه طلایی و نان سنگک و کشک بادمجان و کباب ترش را می‌گیرم. اما به‌نظرم رسید که اگر ادعا کنم خوردنی‌جات و احتمالا تی‌شرت با چاپ ِ فارسی نقطه‌ی اتصال ِ مهم ِ من با ایران است، جمله‌ی نادرستی گفته‌ام.

برای من، محصول ِ ساخت ِ ایرانی که دوست دارم و به تناوب به‌دلیل‌اش حرص می‌خورم و شاد می‌شوم، ذهن ِ ایرانی است. بعد از سال‌ها زندگی در خارج از ایران، هنوز یکی از دلچسب‌ترین لذت‌های عصر ِ روز ِ آخر ِ هفته برایم بودن در یک جمع چند نفره‌ی ایرانی است که درباره‌ی موضوعی حرف می‌زنند. چنین لذتی را هرگز در جمعی غیر ایرانی نچشیده‌ام و توضیح ِ دقیقی برایش ندارم. به‌نظرم این‌که تخمینی از فضای فکری گوینده دارم و مساله برایم بیشتر از یک کنجکاوی دم ِ غروبی است، در این اتفاق موثر هستند.

از جنایات ِ شیک ِ یقه‌سفید

انجمن صنایع رباتیک، RIA، گزارش داده است که در نیمه‌ی اول سال جاری میلادی، این صنعت در آمریکای شمالی رکورد جدیدی ثبت کرده‌است. در این بازه‌ی زمانی، نزدیک ِ چهارده هزار ربات توسط شرکت‌هایی مستقر در آمریکای شمالی سفارش داده شده‌اند که این عدد ۱٪ بیشتر از آمار دوره‌ی مشابه در سال گذشته است. رییس RIA گفته است این «رشد» نشان دهنده‌ی این نکته است که شرکت‌ها دریافته‌اند که ربات می‌تواند منجر به افزایش تولید، کیفیت محصول و قابلیت انعطاف شود. یا به عبارت ِ زبان اصلی، productivity، product quality و flexibility. گزارش اضافه می‌کند که در حال حاضر تخمین زده می‌شود که نزدیک دویست هزار ربات در آمریکا مشغول کار هستند.

جمله را این‌طور می‌خوانم، نزدیک دویست هزار شغل دیگر توسط انسان انجام داده نمی‌شوند و پشت ذهنم می‌شنوم «خیلی هم خوب! خیلی از این کارها رو کسی نمی‌خواد انجام بده!» بعد در گزارش می‌خوانم که نزدیک ِ یک چهارم ربات‌های سفارش داده شده مشغول material handling خواهند شد. بعد به این فکر می‌کنم که صدای پشت ذهن ِ من در زندگی‌اش در material handling کار نکرده‌است که بداند آیا آن‌را به بیکاری ترجیح می‌دهد یا نه. ذهنم پیش‌تر می‌رود و به خاطر می‌آورد که صدای پشت ذهنم اساسا تخصص‌اش تقلید ( ِ ناشیانه‌ی) رفتار آدمیزاد به‌شکل مدل ِ ریاضی و کد است. این یعنی درآمد ِ من از محل ِ ۱۴ هزار رباتی که در نیمه‌ی اول سال ِ جاری فروخته شده‌است تامین شده‌است. به‌عبارت ِ دیگر، من کمک کرده‌ام که نزدیک ِ ۱۴ هزار شغل از دست بروند، و چند صد شغل در صنعت ساخت و نگهداری و استفاده از ربات ایجاد شوند، و از این محل، صاحبان صنایع «قابلیت انعطاف» پیدا کرده‌اند. این‌جا «انعطاف» یکی از معانی‌اش هم این است که ربات باردار نمی‌شود و خودکشی نمی‌کند. آدم ِ بیکار هم خودکشی‌اش را در خیابان می‌کند، که به صاحبان صنایع دخل ِ مستقیمی ندارد.

این‌جا چیزی برای دیدن نیست

عکس را اول صبح در فیس‌بوک دیدم. خونی که روی چهره‌ی دختر خط کشیده است، عروسک سوخته‌ای که در دستش است، و کاغذی که روی آن نوشته است «این‌جا چیزی برای دیدن نیست، فقط یک بچه‌ی فلسطینی دیگر که بمب روی سرش خورده است، راه‌تان را بروید». اتفاق در خیابانی در یک شهر افتاده است. یک سال پیش. تابلوهای مغازه‌ها و براقی دیوارها و کف خیابان، منطقه‌ای سرپا در شهری بزرگ را نشان می‌دهد.

تخیل کردم که در این خیابان هستم و واکنش‌های عابرین را تماشا کردم. تصور کردم که کلمه‌ی کلیدی «فلسطین» و کلمه‌ی ناگفته‌ی «اسراییل»، ایستگاه اولی خواهد بود که بخشی از تماشاگران در آن پیاده خواهند شد. این یعنی، اتفاق، به مساله‌ی اسراییل-فلسطین تقلیل داده خواهد شد و تصور می‌کنم کسی که به این مساله علاقه‌ای دارد، به تصمیمی ذهنی درباره‌ی آن هم رسیده است. از این جنس، این منظره، برای این عده، آجری در یک دیوار ِ بزرگ خواهد بود. این یعنی احتمالا واکنش یکی از این دو خواهد بود: «ببین اسراییل چه جنایتی می‌کند» و «دختر ِ بلوند ِ احساساتی ِ بی‌خبر، حرف ِ بیخودی می‌زند». به نظرم اتفاقا این ایستگاه، رهایی‌بخش و دلپذیر است. اگر بیننده، یهودی ارتودوکس ِ‌ موافق ِ کشتار ِ جمعی فلسطینیان نباشد، در چنین نگاهی در جایگاه قاضی و محکوم‌کننده نشسته است. یهودی ارتودوکس ِ‌ موافق ِ کشتار ِ جمعی فلسطینیان هم احتمالا گذارش به این خیابان نمی‌افتد. این یعنی، نمایش خیابانی با تقبیح دیگری پایان می‌پذیرد و همه، خوشحال از این‌که شاهدی دیگر برای این‌که چهارچوب ذهنی‌شان عین حقیقت است پیدا کرده‌اند، راهی ِ مغازه‌ی بعدی می‌شوند که شلوار یقه سفیدی بخرند.

و به نظرم نکته اساسا این نیست.

در ذهنم، فلسطین و بمب را از تصویر حذف می‌کنم و کره‌ی زمین و حاصل همه‌ی بلاهت‌های بشری را جایگزین می‌کنم. از کارگر روزمزد Foxconn تا بچه‌ی عراقی و سوری و تا زنبور عسل، که نسل‌اش در حال انقراض است. تصور می‌کنم که دختر روی کاغذش نوشته است «این‌جا چیزی برای دیدن نیست، فقط یک کارگر دیگر در Foxconn که زمان ساختن آیفون ِ تو سرطان ریه گرفته است» یا «فقط یک بچه‌ی سوری دیگر که نجات‌اش برای جهان صرف ندارد» یا «فقط یک گونه‌ی جانوری دیگر که انقراض‌اش، فعلا، درد کسی نیست». و نکته‌ی مهم، همین نهادینه‌شدن ِ ندیدن است. اسمش را به تقلید از Saul می‌گذارم «نابینایی ِ دلپذیر».

نزدیک محل ِ کارم یک قبرستان Mennonite هست که گاهی به آن سر می‌زنم. در ذهنم این منظره را تخیل می‌کنم که ساکنین این چند صد قبر بیدار شده‌اند و شرح زندگی‌شان را می‌گویند. نکته‌ی اساسی این است که من، و تو هم، در همین لحظه در چنین قبرستانی نشسته‌ایم. مجموعه‌ی اشیای‌ای که من را احاطه کرده‌اند، هر کدام، موضوع ِ یک رابطه‌ی اقتصادی بوده‌اند؛ زنجیری از آدم‌ها این شی را به زمین متصل می‌کند و من مطمئن نیستم که در این زنجیره خونی ریخته نشده است و ذهنی آشفته نشده است و کسی درد نکشیده است. و نکته‌ی مهم همین است. شرط ِ آرامش ِ من، همین ندانستن است، و لازمه‌ی ندانستن، ندیدن. پس راهم را می‌روم.