بایگانی مربوط به مرداد, ۱۳۹۴

چرا «کسخل» مهم است.

حدود ۳۶ ساعت پیش، در فیس‌بوک، توییتر، و گوگل+ نوشتم،

بخش اول کلمه‌ی «کسخل» گویا به اندام جنسی زنانه اشاره می‌کنه. آیا استفاده از این کلمه سکسیستی‌ه؟ معادل بی‌آزار براش می‌خوام. ‫#‏سکسیسم

واکنش‌های دوستان و آشنایانم در شبکه‌های اجتماعی مختلف به این سوال، نکات جالبی داشت.

این اصطلاح ریشه‌ی تاریخی دیگری دارد – اولین دسته از واکنش‌ها از این جنس بود که بخش اول این کلمه ارتباطی به اندام زنانه ندارد و به «طبل توخالی»، «شعر خواندن دور کرسی»، و یا حتی «کوشر» ارتباط دارد. من نمی‌دانم که این کلمه چه تاریخ‌چه‌ای دارد، و ادعا می‌کنم که تاریخ‌چه‌ی این کلمه، اگرچه احتمالا نکته‌ی جالبی است، به موضوع ِ بحث ِ فعلی بی‌ارتباط است. توضیح می‌دهم.

برداشت کرده‌ام که بسیاری اوقات، زمانی که این کلمه در جمعی مردانه استفاده می‌شود، بصورت ضمنی اشاره‌ای جنسیتی در آن وجود دارد. علاوه بر این، حدس می‌زنم که جمع ِ قابل توجهی از کسانی که از این کلمه استفاده می‌کنند، از آن مفهومی جنسیتی درنظر دارند و یا با شنیدن ِ آن، برداشتی جنسیتی از آن می‌کنند. نکته‌ی کلیدی این است که با جایگزین کردن ِ این کلمه با کلماتی مانند «مشنگ» و «منگ» می‌توان از این نگرانی احتمالی جلوگیری کرد. به عبارت دیگر، اصراری در استفاده از عبارتی که می‌تواند منشا آزار جنسیتی باشد نمی‌بینم.

اصطلاحات آزارنده‌ای با محوریت بدن مردان هم وجود دارند – شک نمی‌کنم که اصطلاحات ِ آزارنده‌ای وجود دارند که برمبنای اندام جنسی مردانه ساخته شده‌اند. ادعا می‌کنم که این نکته به بحث فعلی بی‌ارتباط است. وجود ِ یک تباهی ِ اجتماعی، استدلالی برای دامن‌زدن به یک تباهی دیگر نیست. علاوه بر این، تصور می‌کنم بی‌اهمیت دانستن یک اصطلاح ِ آزارنده، فراموش کردن این نکته است که در رفتارهای دیگرستیز، آزارهای در ظاهر بی‌خطر ِ کلامی نقطه‌ی آغاز هستند و دقیقا در همین نقطه است که باید با آن‌ها جنگید. به این دلیل نمی‌پذیرم که «شما بیا با تمام سوراخ های موجود در اندام زنان و درازی های اندام مردان صفت بساز، اگه با عملکرد اون قشر سازگاری نداشته باشه جز اینکه باعث خنده ی افراد بشه مصرف دیگه ای نخواهد داشت.» حتما این اصطلاحات در لایه‌ی اول باعث خنده‌‌ی گروهی از جامعه می‌شود. نکته‌ی اساسی این است که این خنده، خندیدن به گروهی دیگر در جامعه است و در چنین وضعیتی است که دیگرآزاری در جامعه کلید می‌خورد.

«سخت نگیر. به نظر من البته.» – به‌نظرم «سخت‌نگرفتن» می‌تواند نشان‌دهنده‌ی این باشد که «سخت‌نگیرنده» اساسا قربانی وضعیت ِ «سخت» نیست. که اگر بود، سخت می‌گرفت. وقتی رزا پارکس صندلی‌اش در اتوبوس را به مردی سفید واگذار نکرد، اتفاقا سخت گرفت. تصور می‌کنم بسیاری از سیاه‌پوستان و رنگین‌پوستان از این «سخت‌گرفتن»، که منجر به بازداشت و زندان شد، بسیار خوشنود هستند. نکته‌ی کلیدی این است که «سخت‌نگیر»، شعار اساسی حرکتی است که به وضعیت موجود تن می‌دهد، شاید به این دلیل که نمی‌خواهد برای مخالفت هزینه‌ای بدهد و یا تغییر را باارزش نمی‌داند. این‌که تصمیم بگیریم در شبکه‌های اجتماعی، و در غیاب پلیس و باتوم، راه ِ تن دادن را بپذیریم، برای من علامت خطرناکی است.

فرشتگان ِ نجاتی که شاخ دارند – جایی در مستند She’s Beautiful When She’s Angry، یکی از زنانی که در سال‌های ۱۹۶۰ و در نقطه‌ی شروع جنبش زنان، در شکل مدرن آن در آمریکا، نقش کلیدی داشته است، نقل می‌کند که در این سال‌ها جمع‌هایی از جوانان «پیش‌رو» برای اعتراض به جنگ ویتنام گروه‌هایی را تشکیل داده بودند که شامل مردان و زنان می‌شد. با این‌حال، او می‌گوید، زنان کم‌کم متوجه شدند که مردان در این گروه‌ها نقش‌های کلیدی را بر عهده دارند و زنان به حاشیه رانده می‌شوند. نقطه‌ی اوج ِ این تناقض زمانی اتفاق می‌افتد که در یکی از گردهم‌آیی‌های ضد جنگ، زنی برای سخنرانی پشت میکروفون می‌رود، اما از طرف جمع ِ مردان ِ حاضر هو می‌شود و او را تهدید به تجاوز جنسی می‌کنند. این نقطه‌ی شکستی برای تصویر ِ ذهنی‌ای است که در آن مردان ِ مدرنی که با جنگ ِ ویتنام مخالف هستند، فرشتگان ِ نجات بشریت از تباهی و سیاهی تصویر می‌شوند، اما این فرشتگان ِ شاخ‌دار نشان می‌دهند که «پیش‌روی‌شان» لزوما وارد همه‌ی حیطه‌ها نمی‌شوند. این مردان نه فقط «سخت نمی‌گیرند» که ناگهان شباهتی شگرف به شیاطینی پیدا می‌کنند که حداقل بخشی از جمع بعنوان جبهه‌ی مخالف تعریف کرده‌است. تصور می‌کنم واضح است که تحصیلات عالی، زندگی در غرب، و ظاهر مدرن، دلالتی بر فرشته‌گی کسی ندارند. استفاده از یک اصطلاح دیگرستیز، به‌نظرم، خط‌کش ِ قابل دفاع‌تری است.

 

اما نکته‌ی مهم به‌نظرم این است که استفاده یا عدم استفاده از این کلمه، و موارد مشابه آن، صرفا در لایه‌ی اول تلاشی برای ایجاد امنیت اجتماعی برای یک گروه ویژه از جامعه است که دقیقا روبروی نوک پیکان آزار این کلمه قرار دارد. در لایه‌های بعدی، هدف ِ مهم‌تر، تغییر ِ جامعه به‌نحوی است که در آن اغلب ِ افراد، امنیت ِ قابل قبولی داشته باشند. از این دید، به‌نظرم، مبارزه‌ی فعال با اصطلاحی که دلایلی برای آزارنده بودن آن وجود دارد، اقدامی قابل دفاع است.

نامه‌ی وارده: «تحصیلات» به مثابه امر قدسی

این نامه‌ی وارده را «سامان» فرستاده است. عکس را، که تزیینی است، من اضافه کرده‌ام.

«تحصیلات» به مثابه امر قدسی

جمله‌ی «من در این زمینه سوادی ندارم» را هنگام گفت‌وشنود درباره‌ی مسائل اجتماعی و  سیاسی و اقتصادی بسیار می‌شنویم. واضح است که این بیانیه از جانب کسانی صادر می‌شود که همانند نگارنده‌ی این سطور، تخصص‌شان چیزی غیر از علوم سیاسی یا جامعه‌شناسی و نظایر آن است – مثلا مهندسی یا علوم پایه. در نگاه اول به نظر می‌آید این «اعتراف» از روی فروتنی یا صداقت و نوعی پیش‌دستی در پوزش از خطاهای «فنی» احتمالی هنگام اظهار نظر در باره‌ی وضع مالیات، حقوق مدنی، نظام سرمایه‎داری، مساله‌ی فلسطین، نظام تحصیلات تکمیلی غرب، توافق هسته‌ای، نحوه‌ی اداره‌ی پارکینگ‌ها توسط شهرداری و غیره باشد. اما قضیه فراتر از این‌ است.

نخست آن که چنین رویکردی به طور ضمنی اما بسیار موثری سواد را با تحصیلات (مدرک تحصیلی) معادل قرار می‌دهد. نتیجه‌ی ‌بلافصل این معادل‌سازی آن است که کسی در زمینه‌ای مدرک دانشگاهی دارد، در آن زمینه «باسواد» هم هست و بیش از دیگران صلاحیت اظهار نظر دارد. با نگاهی گذرا به تاریخ، تاریخ علم و حتی آشنایان و اطرافیان مثال‌های نقض فراوانی برای این فرض ساده‌انگارانه می‌توان یافت.

دومین نتیجه‌ی مشکل‌ساز آن که، اظهار نظر و متعاقبا اندیشیدن درباره‌ی موضوعات مختلف –  درباره‌ی زندگی – را در انحصار درس‌خواندگان رشته‌های مربوطه و «تخصص-وظیفه‌ی از ما بهتران» جلوه می‌دهد. تناقض اساسی این موضع آن است که در عین حال که بازار تحصیلات آکادمیک و محصول نهایی‌ای که این بازار برای عرضه دارد، یعنی مدرک دانشگاهی، را تا حد تقدس بالا می‌برد؛ حقانیت آن را بدیهی و خدشه‌ناپذیر می‌انگارد، یکی از پایه‌های اساسی «آکادمیا» را رد و نقض می‌کند. بلی، مشاغل و حرفه‌‌ها  و به تبع آن‌ها رشته‌های دانشگاهی تخصصی و متمرکز شده و می‌شوند و  دانشجو را در اعماق «چاهی در اقیانوس» فروتر می‌برند. با این حال، یکی از ایده‌های زیربنایی دانشگاه (university)، جامع‌الاطراف بودن (universality) دانش‌آموختگان و سواد ایشان است. «روشِ علمی» و تفکر انتقادی مهم‌ترین چیزی است که باید از تحصیلات دانشگاهی به دست آید؛ چه از «مقایسه‌ی تطبیقی سیر استعمار در امریکای شمالی و افریقای جنوبی» و چه از «مطالعه‌ی جریان هوا روی پره‌های توربین‌های بادی شرق اونتاریو». از پرداختن به علت‌ها و معلول‌های اقتصادی و طبقاتی این سیر تخصص‌گرایی از یک سو و سپس قدسی‌شدن این سیر (تخصص‌پرستی)  از سوی دیگر صرف نظر کرده –  شاید چون از حوزه‌ی تخصصی نگارنده خارج است!؟ –  و به یک نتیجه‌گیری عملی بسنده می‌شود: راه به چالش کشیدن این سیر و یا حداقل زیر سوال بردن «قداست» آن نه تن دادن به آن، بلکه سرپیچی از آن است. مهندس مکانیک، دقیقا به این خاطر که مهندس مکانیک سیالاتِ متخصص در زمینه‌ی جریان هوا روی پره‌های توربین‌های بادی شرق اونتاریو است، باید درباره‌ی هرآن‌چه به حوزه‌ی عمومی مربوط است – وضع مالیات، حقوق مدنی، نظام سرمایه‎داری –  وبلکه فراتر از آن، بخواند، بداند، اظهار نظر کند و از موضع خود دفاع کند.

دم‌دستی‌ترین استدلالی که برای دفاع از انحصار صلاحیت می‌توان دست‌وپا کرد، دست آویختن به مثال حوزه‌ی  سلامت است: همان‌گونه که ناپزشکان صلاحیتی برای اظهار نظر درباره‌ی آثار جانبی آنتی‌بیوتیک‌ها ندارند، نااقتصاددانان هم صلاحیت اظهار نظر درباره‌ی وضع مالیات ندارند و نامهندسان هم  صلاحیت اظهار نظر درباره‌ی سوخت‌های فسیلی و گرمایش زمین ندارند.  اما آیا مبنای این «استدلال» محکم است؟ با نگاهی دقیق‌تر آشکار می‌شود که این قیاس مع‌الفارق است. مثال راه‌گشا و دقیق‌تر برای مقایسه شاید بحث اتانازی باشد. آیا این که اتانازی باید قانونی شود یا نه به حوزه‌ی عمومی کشیده نشد و یا نباید می‌شد؟ واضح است که ناپزشکان صلاحیتی درباره‌ی روش‌های اتانازی، مثلا این که برای این مقصود داروی «آ» تزریق شود یا داروی «ب» ندارند. اما آیا نظر ناپزشکان درباره‌ی اصل قضیه؛ «اتانازی آری یا خیر؟» هم اساسا وارد نیست؟

و اما نتیجه‌ی ضمنی سومی که تقدیس خدشه‌ناپذیر «سواد» به همراه دارد و به زعم نگارنده جذاب‌ترین و مهم‌ترین تناقض آن هم هست، کارکرد«خودخدمتی» جمله‌ی «من در این زمینه سوادی ندارم» است. و این خود از دو راه است: اول آن که بی‌اطلاعی و کوتاهی احتمالی من در مطالعه‌ و اندیشیدن درباره‌ی هرآن‌چه در حوزه‌ی تخصصی‌ام نمی‌گنجد ناگزیر است و جای خرده‌گرفتن بر آن نیست. این خود موید رویکرد تقدیسی به کالایی به نام سواد و چشم‌پوشی از ارزش فرآنید مباحثه‌ی انتقادی است. دومین شکل کارکرد «خودخدمتی» جمله‌ی کذا آن که اگر مهندس کامپیوتر هنگام بحث درباره‌ی عملکرد دولت لیبرال اونتاریو نه بر مبنای سنجش انتقادی مواضع، بلکه با استناد به امر قدسی تحصیلات، حقانیت ویژه‌ای برای کارشناس علوم سیاسی قائل می‌شود، این نه الزاما از سر فروتنی و خودآگاهی مهندس بلکه بیان ضمنی این انتظار است که هنگام بحث درباره‌ی کامپیوتر و مثلا رسوایی NSA، «من حرف آخر را خواهم زد». و این رابطه‌ی تنگاتنگی با مضمون بند دوم این نوشته دارد. ناگفته پیداست که این روند تخصصی (انحصاری) شدن صلاحیت برای نقد و ارزیابی به طور ویژه در حوزه‌ی فن‌آوری تا چه اندازه نامطلوب و بلکه خطرناک است. آیا می‌توان به امثال زوکربرگ برای طراحی، اداره و به‌سازی فضای سایبری و هم‌پوشانی رو به رشد آن با «حوزه‌ی عمومی» اطمینان کرد؟ آیا می‌توان به نتیجه‌ی تخصصیِ تخصصِ آن‌ها، که از نقد و ارزیابی و اظهارنظر دیگر متخصصان  و نامتخصصان مصون بوده  و گویی «وحی منزل» است، اعتماد داشت؟

هک Ashley Madison: تقبیحی که بی‌خطر و رهایی‌بخش است

وب‌سایت Ashley Madison هک شده‌است. شعار این وب‌سایت این بود: «زندگی کوتاه است، رابطه‌ی دومی دست و پا کن». کاربران این وب‌سایت، که به چند ده میلیون نفر می‌رسیدند، افراد ِ در رابطه‌ای بودند که با هم در این وب‌سایت آشنا می‌شدند و «شیطنت» می‌کردند. تصور می‌کنم می‌شود بدون توضیح پذیرفت که وقتی الف با ب در رابطه است، و هم‌زمان درگیر دیگری می‌شود، ب آزار می‌بیند. اما نکته اساسا این نیست.

جنسی از روایت اخلاقی از جهان ِ پیرامون، برای تخطئه‌ی Ashley Madison و مشتریان آن به کار بسته می‌شود که در عین حال که ساده‌انگارانه است، خودمحور و رهایی‌بخش است. توضیح می‌دهم.

رفیق عزیزم پست‌اش در فیس‌بوک درباره‌ی Ashley Madison را با این جمله تمام کرده‌است «اینکه چنین تجارتی در کشوری که تن‌فروشی در آن جرم است، اینقدر قانونی و رسمی است باورش سخت است». از صبح که این جمله را خواندم چند بار به آن برگشتم و بیشتر شگفت‌زده شدم.

مقایسه‌ی خیانت در رابطه با خودفروشی، در یک حرکت، چند ساده‌سازی ِ خطرناک می‌کند. اول، تصور می‌کنم بتوان با میزانی از یقین گفت که خودفروشی رفتاری است که در انتهای خط ِ فقر از زنی، و بسیار کم‌تر از مردی، سر می‌زند. خودفروش، چیز ِ دیگری برای فروش ندارد. ذهن‌اش خریدار ندارد، که کاری یقه سفید دست و پا کند، و بازویی برای فروش ندارد، که کاری یقه آبی پیدا کند، پس تن‌اش را می‌فروشد. از این دید، خودفروش قربانی ِ ساختار ِ اقتصادی-اجتماعی است. خیانت‌کار، از طرف دیگر، اتفاقا به منابع ِ مناسبی دست‌رسی دارد که به او امکان می‌دهد که حظ ِ مکرری ببرد. خیانت‌کار، حتی اگر درآمد ِ کمی دارد، آن‌قدر پول ته جیبش هست که برای «شیطنت» هزینه کند و نگران این نباشد که حساب ِ مالی‌اش این خرده خرجی را فاش خواهد کرد.

نکته‌ی کلیدی این است که در خیانت، دو طرف، وضعیتی متقارن دارند و در تن‌فروشی، موقعیتی از اساس نابرابر. خیانت‌کاری که در Ashley Madison دیگری را پیدا کرده است، نگران ِ کتک خوردن و مورد تجاوز قرار گرفتن نیست. خودفروش از پایه در خطر ِ خشونت ِ «مشتری» و جامعه است. مشتری پولش را نمی‌دهد و جامعه تحقیرش می‌کند (تصور می‌کنم این روایت از خشونت ِ جامعه را در کارهای ژیژک خوانده‌ام).

اما این تقبیح از این هم فاجعه‌بارتر است.

نکته‌ی اساسی این است که قبل از هر قضاوتی درباره‌ی گردانندگان ِ این وب‌سایت یا مشتریان آن، باید درباره‌ی وضعیت شناخت ِ کافی داشت. این یعنی، سوالی که می‌شود پرسید این است که چرا آدمیزادهایی مشتری Ashley Madison شده‌اند (Men, Women, and Children را ببینید). اما نکته این نیست. کسی می‌خواهد، به هر دلیلی، رابطه‌ای موازی برپا کند و واضح است که دو طرف ِ رابطه‌هایی که در این وب‌سایت شکل می‌گرفتند به آن رضایت داشتند. به این دلیل، فارغ از این‌که من صلاحیت ِ قضاوت درباره‌ی بشریت را ندارم، اطلاعات ِ لازم برای تقبیح ِ کسی در این وضعیت وجود ندارد. نوشتم کسی، چون نه فقط دو طرف ِ رابطه، که صاحبین Ashley Madison را هم چندان مستحق تخطئه نمی‌بینم. یا این‌طور بنویسم، گردانندگان این وب‌سایت را بیشتر از خدایگان ِ وب‌سایت‌ها و نهادهای دیگری مستحق ِ تقبیح نمی‌دانم. و همین‌جاست که جنبه‌ی رهایی‌بخش ِ تخطئه‌ی Ashley Madison واضح‌تر دیده می‌شود.

تخطئه‌ی Ashley Madison بی‌خطر و رهایی‌بخش است. با تقبیح ِ وجود و عملکرد ِ این وب‌سایت، گوینده با ساختار ِ قدرت درگیر نمی‌شود و رفتاری پرهیزگارانه بروز می‌دهد. Ashley Madison بد است چون به کسانی این امکان را می‌دهد که دیگری را آزار بدهند. این آزار، عیان و ملموس است، بنابراین گوینده با مخالفتی روبرو نمی‌شود:‌ اعتراض به تخطئه‌ی Ashley Madison، معترض را در مظان ِ اتهام ِ تایید ِ رفتار ِ خیانت‌کارانه قرار می‌دهد. این تخطئه علاوه بر این رهایی‌بخش است و به این افسانه دامن می‌زند که آدمیزاد موجودی امانت‌پیشه است، که خیانت رفتاری ویژه است که از افرادی خاص سر می‌زند. مروری بر تعداد کاربران Ashley Madison و رشد وب‌سایت‌های مشابه نشان می‌دهد که این تخیل افسانه‌ای دل‌پذیر است که در عمل چنان قابل دفاع نیست.

تضاد منافع: اول شخص مفرد

چند روز پیش با دوستی حرف Soylent بود. من سوال می‌کردم که با توجه به این‌که این محصول تاییدیه‌ی FDA را ندارد، آیا تضمینی وجود دارد که استفاده از آن در درازمدت خطرناک نخواهد بود؟ دوستم، که از ابتدای بحث از موضوع انتقادی من شاکی شده‌بود، با سرزنش جواب داد «این شرکت CEO و آدم‌های دیگه‌ای داره که می‌گن Soylent بی‌خطره». دوستم مهندس مکانیک است و در یک Start-up در زمینه‌ی تخصصی‌اش کار می‌کند.

یکی از علایق‌ام در شبکه‌های اجتماعی، وارسی کردن رابطه‌ی آدم‌ها با چیزهایی است که به آن‌ها اعتقاد دارند. مثلا دوستی دارم که خیلی از مشکلات بشری را تلویحا و تصریحا در فیس‌بوک به مذهب نسبت می‌دهد. آشنای دیگرم بدی‌های متعددی را در گوگل+ به غرب و فرهنگ غربی نسبت می‌دهد. این دو نفر و آدم‌های دیگری را در طول زمان در شبکه‌های اجتماعی تماشا کرده‌ام و همیشه از خودم پرسیده‌ام، رابطه‌ی معتقد و اعتقاد چیست. این‌جا «عقیده» را نادقیق استفاده می‌کنم. منظورم وضعیتی است که در آن آقا یا خانم الف برای مدتی طولانی، مثلا چند ماه، این‌طور فکر می‌کند که گزاره‌ی ب صحیح است و گزاره‌ی ج غلط است. رابطه‌ی الف با ب و ج چیست؟ وقتی خودم آقای الف هستم، چه رابطه‌ای با گزاره‌های ب و ج دارم؟

فکر می‌کنم این جمله را جایی در The Silence of Animals خواندم که یکی از افسانه‌های دیرپای آدمیزاد هم این است که انتخاب‌هایش را انتخاب می‌کند. John Gray جمله‌ای شبیه این می‌نویسد که حتی اگر فرض کنیم من گزینه‌ای را انتخاب می‌کنم، نکته‌ی مهم‌تر این است که من، من را انتخاب نکرده‌ام.

من این جمله را این‌طور می‌خوانم: فارغ از این‌که من برای پذیرفتن گزاره‌ی ب و رد کردن گزاره‌ی ج چه توضیحی دارم، کاملا ممکن است من‌ای که این توضیح را دست و پا کرده‌است نسبت به پذیرفتن ب و رد ج کاملا بی‌طرف نباشد. این همان وضعیتی است که دوست‌ام دارد: هویت خودش به فرهنگ Start-upی گره خورده‌است و بنابراین قابل دفاع است که منفعتش اقتضا کند که از Soylent دفاع کند. قضیه این‌جا بوضوح احتمال شرطی است، و نه ادعای یک رابطه‌ی انحصاری.

بطالت ِ متبختر ِ Soylent

ده روز پیش نهار Soylent خوردم. دو نفر از همکارهایم ایمیل زده‌بودند که می‌خواهند یک جعبه سفارش بدهند و من هم یکی از بسته‌هایی که برایشان آمد را ازشان خریدم. چیزی نزدیک ۱۲ دلار. محتوای بسته برای چهار وعده کافی بود. این یعنی وعده‌ای ۳ دلار، که از مک‌دونالد و همه‌ی فست‌فودهای دیگر ارزان‌تر است. آماده‌سازی Soylent هم ساده بود: دو پیمانه Soylent و چهار پیمانه آب را در ظرف در بسته‌ای برای چند دقیقه به‌هم زدم و گذاشتم خنک شود. حاصل، مایعی بی‌طعم و بی‌بو بود. تاکید می‌کنم؛ بی‌طعم و بی‌بو، نه بدطعم یا بد بو. چیزی مثل فرنی که مزه‌ای ندهد.

شعار Soylent این است: «بدن‌ات را آزاد کن». برایم سوال بود که دقیقا از چه چیزی قرار است بدنم را آزاد کنم که در وب‌سایت Soylent، کمی پایین‌تر، اشاره‌ای دیدم «تصور کن که دیگر هرگز لازم نباشد نگران غذا باشی!». این جمله روی تصویری از مردی نوشته شده‌است که دارد از پارچ برای خودش Soylent می‌ریزد. مرد، جوان و عضلانی است و ساعت ِ گران‌قیمتی به‌دست دارد. همان روز درباره‌ی Soylent، Joylent و نظایرشان خواندم. این دسته از محصولات ادعا می‌کنند که با ادغام ِ مواد غذایی‌ای که بدن به آن‌ها احتیاج دارد، جایگزینی برای غذا ساخته‌اند که هرآنچه انسان می‌خواهد را دارد و ارزان‌تر هم هست و دردسر ِ آماده‌سازی و نگه‌داری هم ندارد. اما ادعا صرفا این نیست که محصولاتی نظیر Soylent، جایگزین غذا، به مفهوم آشنای آن، هستند. Rob Rhinehart، سازنده‌ی Soylent، در مصاحبه‌ای می‌گوید «گیاهان لزوما برای این‌که غذای مناسبی برای آدمیزاد باشند فرگشت پیدا نکرده‌اند» و بنابراین عملا ادعا می‌شود که Soylent ممکن است حتی غذای بهتری برای انسان باشد.

تلاش برای ارایه‌ی جایگزین برای غذا، اتفاق جدیدی نیست. برای مثال، Foodini می‌خواهد فرایند آماده‌سازی غذا را به‌کمک یک پرینتر سه‌بعدی ساده کند. تکنولوژی‌های دیگری در زمینه‌ی تولید گوشت و نظایر آن با هزینه و صدمه‌ی کمتر به محیط زیست درحال توسعه هستند. در تب فعلی Start-upها، سوال مهم این است که در کدام جنبه از زندگی آدمیزاد، محلی برای تولید یک محصول جدید و ساخت پول وجود دارد و غذا به‌قول دوستی، که Start-up خودش را دارد، «چیزی است که تک تک اعضای بشریت روزی چند بار به آن نیاز دارند».

بعد از خوردن Soylent حال خوشی داشتم. سستی بعد از غذای سنگین، با Soylent اتفاق نمی‌افتد و حس خوبی از سبکی داشتم. درخیالم تصور کردم که Soylent می‌تواند راه‌حل مناسبی برای کم کردن میزان تلفات بعد از یک فاجعه باشد. Soylent نیاز به نگه‌داری ندارد و برای دو سال در بسته‌بندی‌اش قابل مصرف می‌ماند. برای مصرف ِ Soylent نیاز به آتش یا ظرف غذا نیست و هر وعده‌ی آن بخش مهمی، اگر نه همه‌ی، مواد لازم را به بدن می‌رساند. تخیل کردم که بعد از یک زلزله یا در حین یک بحران غذایی، بسته‌های Soylent به قربانیان داده می‌شود. علاوه بر این فکر کردم که خوب است که یک بسته Soylent را در صندوق عقب ماشین بگذارم. در روز مبادا با همین بسته می‌توانم چند روز دوام بیاورم. و همین نکته‌ی اصلی است: Soylent وارد این بازار نمی‌شود، چون سودی در آن نیست.

خط ِ تبلیغاتی Soylent این است که یک مهندس نرم‌افزار آن را برای کسانی مانند خودش ساخته است: آدم‌هایی که خیلی کار دارند و فرصت غذا خوردن ندارند، و افسانه می‌گوید که این اساسا دلیلی است که سازنده‌ی Soylent به فکر ساختن آن افتاد. وقتی درباره‌ی Soylent حرف می‌زدیم رفیق نازنینی سوال کرد «مردم Soylent بخورند که بعد وقت‌شان را صرف چه کاری کنند؟» و خودش جواب داد «که چیزهایی مثل Soylent بسازند و به آدم‌هایی مثل خودشان بفروشند». و همین دور ِ باطل، بطالت ِ Soylent است. Soylent می‌خواهد آدمیزاد ِ سیر ِ عضلانی را سیرتر و عضلانی‌تر کند. از هر نه نفر انسان، یکی دسترسی به غذای مناسب ندارد، اما این دغدغه‌ی Soylent نیست.

و بطالت ِ Soylent آکنده از تبختر است. Soylent غذا را به مواد سازنده‌ی آن تقلیل می‌دهد. وقتی به این نکته فکر کردم، به یاد تقلیل رابطه‌ی تنانه به تماشای پورنوگرافی و تقلیل سفر، به all-inclusive در مکزیک افتادم. اما این فقط نیمی از ادعا است. Soylent ادعا می‌کند که علم ِ کوچک ِ بشری به نقطه‌ای از اعتماد به نفس رسیده‌است که نه فقط می‌تواند غذا را آنالیز کند، که قدرت سنتز آن را هم دارد. این، خود ادعای بزرگی است که کسی بگوید «غذا مخلولی از این هشت‌صد ماده است»، اما Soylent از این هم پیش‌تر می‌رود و ادعا می‌کند «مخلوطی از این هشت‌صد ماده معادل غذا است».

Ronald Wright در کتابش A Short History of Progress درباره‌ی «تبختر آدمیزاد مدرن» می‌نویسد. به‌نظرم او می‌تواند در ویرایش بعدی کتابش، Soylent را بعنوان یک نمونه‌ ذکر کند.