بایگانی مربوط به تیر, ۱۳۹۴

از این ابزار ِ کند ِ دیجیتال

مدتی‌است که حواسم به این نکته جلب شده‌است که ابزار ِ مدرن ِ دیجیتالی، سرعتم را در انجام کارهایم می‌گیرد. این برداشت را برای مثال زمانی به‌روشنی دیدم، و از آن آزار دیدم، که به‌اقتضای قواعد ِ محل ِ کار، کاربر Mac شدم. تا قبل از این، همیشه، کارم را روی ماشین‌های ویندوزی و لینوکسی انجام داده بودم و حالا باید shortcutهای تازه و روش‌های جدید ِ انجام ِ کارهای آشنای همیشگی را یاد می‌گرفتم. یکی از این کارهای آشنا، برای مثال، کپی کردن مسیر یک شاخه بصورت یک رشته‌ی متنی است، که در Finder موجود نیست و باید به‌مدد ِ تعریف ِ چیزی از جنس یک ماکرو آن را ساخت. حدس می‌زنم از کاربر Mac انتظار نمی‌رود که احتیاج به این قابلیت داشته باشد، و همین، اصل ِ اتفاق است: برنامه‌نویسی بخش ِ مهمی از کاری است که با هر سیستم عاملی انجام می‌دهم و این سیستم عامل ِ خاص راهم را سنگلاخ می‌کند.

اما نکته صرفا وجود نداشتن ِ امکانات ِ لازم برای کاری که می‌خواهم انجام بدهم نیست. نه ویندوز و نه  Mac، هیچ‌کدام، یک محیط ویرایش‌گر فایل‌های متنی که سریع باشد و قابلیت جستجو در فایل‌های متعدد و فرمت‌دهی طبق زبان‌های برنامه‌نویسی مختلف را داشته باشد را ندارند. اما این مشکل ِ بزرگی نیست. روی ویندوز Notepad++ و روی Mac، TextWrangler وجود دارد که کار را راه می‌اندازند. Gimp و Paint.net هم ابزارهای دیگری هستند که به کمک آن‌ها می‌شود ویندوز و iOS را به محیط‌های مناسب برای کار تبدیل کرد. این، اساسا مشکل ِ بزرگ نیست. معضل ِ اساسی این محیط‌ها مساله‌ی سرعت است.

بلدم روی ویندوز تمام تزیینات را خاموش کنم و حداکثر ِ سرعت ِ ارتباطی را ایجاد کنم. برای من، سایه‌ی زیر نشانگر موس و خرامان باز شدن منوها نه فقط اهمیتی ندارد، که مزاحم کارم است. و همین، مشکل ِ بزرگم با سیستم‌عامل اپل است. در شش ماه گذشته بارها دنبال حذف انواع رفتارهای وقت‌تلف‌کن سیستم عامل گشته‌ام و گاهی موفق بوده‌ام، اما هنوز موقع رفتن از یک صفحه به صفحه‌ی دیگر باید رقص ِ موزون ِ صفحه را تحمل کنم و تماشا کنم که وقت ِ پردازشگر صرف ِ بطالتی می‌شود که برای من مهم نیست. این وضعیت با پیش‌رفتن ِ مدام نسخه‌های سیستم‌های عامل بدتر و تحمل‌ناپذیرتر می‌شود. نسخه‌ی جدید اندروید حرکت‌های جدیدی به رقص‌اش اضافه کرده‌است و ویندوز در هر به‌روزرسانی، اطوار جدیدی یاد می‌گیرد که مایه‌ی کندی بیشتر کار من می‌شوند.

این‌طور اتفاق را جمع‌بندی می‌کنم: من در جدالی دایم با مایکروسافت و اپل و گوگل بر سر منابع سیستم هستم. گوگل مدام کروم را سنگین‌تر می‌کند تا به مدد ِ «امکانات ِ تازه» من را مشتری ِ خودش نگه‌دارد. من از طرف دیگر احتیاج دارم Latex و Python و Matlab هرچه بیشتر به پردازشگر و حافظه دسترسی داشته باشند که کارم سریع‌تر پیش برود.

«ابزار» در پنج پرده

پرده‌ی اول: جمله‌ی آشنا – بارها شنیده‌ام که «تکنولوژی صرفا ابزار است و این ما هستیم که تصمیم می‌گیریم که با آن چه می‌کنیم». اغلب در واکنش به این فرضیه تلاش می‌کنم نشانه‌هایی ارایه بدهم که تغییر ِ تکنولوژیک منجر به دگرگونی ِ ساختار ِ قدرت می‌شود و به این دلیل، جمله‌ی بالا تخیلی دل‌پذیر است که چندان قابل دفاع نیست. به‌تجربه کم‌تر دیده‌ام که گوینده‌ی جمله در ایمان‌اش به تکنولوژی تردید کند. تصور می‌کنم که یکی از دلایل ِ این وضعیت این است که این نگاه به تکنولوژی یکی از افسانه‌های آرامش‌بخش ِ مدرن است. این عنوان را از John Gray وام گرفته‌ام که در کتابش The Silence of Animals از «پیش‌رفت و دیگر افسانه‌های مدرن» می‌نویسد.

پرده‌ی دوم: خیلی سال پیش کمی دورتر از ده سال پیش و کمی جلوتر از پانزده سال پیش، دوستی، که می‌دانستم آشنایی کمی با کامپیوتر دارد، دیسکتی برایم آورد و گفت «بیا، چند تا برنامه برات روش ریختم». دوست به‌تازگی کامپیوتر خریده‌بود و تلاش می‌کرد خودش را در جرگه‌ی «کامپیوتردان‌ها» وارد کند. گفت Jet Audio و چند نرم‌افزار دیگر روی دیسکت برایم گذاشته‌است. می‌دانستم که هرکدام از این ابزارها حداقل چند مگابایت حجم دارد. حدس زدم، و مشاهده‌ی محتوای دیسکت حدسم را تایید کرد، که آیکون‌های روی دسک‌تاپ‌اش را درون دیسکت کشیده‌بود. برایش محترمانه توضیح دادم که چیزی که در دیسکت ریخته‌است خود ِ نرم‌افزارها نیستند و صرفا shortcut آن‌ها هستند. دل‌آزرده برایم توضیح داد که همین‌ّها روی کامپیوترش کار می‌کنند و شک کرد که می‌دانم راجع به چه‌چیزی حرف می‌زنم و با دلخوری دور شد.

پرده‌ی سوم: در جدال با فربه‌گی اصرار دارم که در محیط‌های دیجیتال اطلاعاتی جا نگذارم. قبلا به این وضعیت عنوان «فربه‌گی دیجیتال» دادم؛ این موقعیتی است که در آن فرد اطلاعات خصوصی‌اش را در محیط‌های دیجیتال جا می‌گذارد. ایمیل، چت فیس‌بوک و محیط‌های دیگر، شبکه‌های اجتماعی و فضاهای ابری در این وضعیت تبدیل به چربی دیجیتالی می‌شوند که سلامت روانی آدمیزاد را تهدید می‌کنند. راه چاره‌ام برای درمان فربه‌گی دیجیتال، مدیریت این محیط‌ها است. چت‌های فیس‌بوکی را بعد از استفاده پاک می‌کنم و ایمیلی که به آن نیاز ندارم را روی سرویس ایمیل‌ام جا نمی‌گذارم. فضاهای ابری را هم بعنوان انبانی از اطلاعات شخصی استفاده نمی‌کنم. برای ایجاد نسخه‌ی پشتیبان از اطلاعات، از حافظه‌ی UBS و یا هاردی استفاده می‌کنم که آن را رمزگذاری می‌کنم و در محل امنی قرار می‌دهم. این‌که غول‌های اینترنتی گوگل و فیس‌بوک آغوش‌شان را برای نگهداری از اطلاعات مهم من باز کرده‌اند اصلا دلیل خوبی نیست که من به این خواسته‌ی مشکوک تن بدهم.

پرده‌ی چهارم: فایل‌ها پاک شد مدتی بود که از گوگل درایو برای کارهایم استفاده کرده‌بودم و چندین گیگابایت اطلاعات در آن داشتم. از این وضعیت راضی نبودم، پس تصمیم گرفتم اطلاعات را از آن پیاده کنم و بصورت موازی در چند هارد ذخیره کنم. برای این کار، client گوگل درایو را روی لپ‌تاپ‌ام نصب کردم و یک نسخه از اطلاعات ساختم. بعد این نسخه را روی چند هارد دیسک کپی کردم و اطلاعات ِ روی گوگل درایو را پاک کردم و سطل آشغال را هم خالی کردم. این همه را چند هفته پیش انجام دادم و با خیال راحت مشغول کارهای دیگرم شدم تا این‌که چند روز پیش به یکی از فایل‌های روی گوگل درایو احتیاج‌ام شد. پس سراغ یکی از هاردها رفتم و تلاش کردم فایل را باز کنم. فایل مورد نظرم یک صفحه‌ی گسترده، Spreadsheet، بود که در درایو ساخته بودم. این فایل حالا با پسوند gsheet روی درایو بود، اما حجم ِ بسیار کم آن به من یادآوری می‌کرد که اشتباه بزرگی مرتکب شده‌ام. حقیقت این است که یک فایل gsheet یا gdoc صرفا shortcutی به فایل اصلی است که روی درایو قرار دارد. از این نظر، نسخه‌ی پشتیبان گرفتن از چنین فایلی عملا مانند کشاندن آیکن‌های برنامه‌های ویندوز روی یک دیسکت است. در هر دو حالت، اطلاع مورد نظر کپی نمی‌شود. این همه یعنی بخشی از اطلاعاتم برای همیشه از دست رفت و روشی برای برگرداندن آن ندارم.

پرده‌ی پنجم: حالا شما می‌توانید روی فایل‌های‌تان هر نامی می‌خواهید بگذارید John Ralston Saul کتابش The Unconscious Civilization را در سال ۹۵ نوشته‌است. جایی در کتاب درباره‌ی «امکانات ویژه‌ی» ویندوز ۹۵ به روایت بیل گیتس می‌نویسد: «حالا شما می‌توانید روی فایل‌های‌تان هر نامی می‌خواهید بگذارید». واقعیت این است که آدمیزاد هزاران سال است که روی فایل‌هایش هر نامی می‌خواهد می‌گذارد و این‌که تا قبل از ویندوز ۹۵ اسم فایل به هشت حرف و پسوند آن به سه حرف محدود شده‌بود، عملا نشانی از نارسایی محیط‌های دیجیتال ِ وقت بود. از این دید، ویندوز ۹۵، و ابزارهای دیگر ِ دیجیتال، خیلی اوقات امکاناتی جدید ایجاد نمی‌کنند، بلکه محدودیت‌هایی که خود قبلا ایجاد کرده‌اند را رفع می‌کنند (وقتی روی HMD کار می‌کردم، یکی از روایت‌های آشنا این بود که شرکتی HMD جدیدی ساخته‌است که ایجاد حالت تهوع نمی‌کند. طنز ِ وضعیت این است که دنیای بیرون میلیون‌ها سال است به موجودات زنده حالت تهوع نمی‌دهد).

عکس، بوضوح، تزیینی است.

کسی برای حرف‌زدن درباره‌ی آیت‌الله نیامده بود

این متن را نوشتم و منتشر نکردم، چون نگران ِ نخوانده‌شدن و بدفهمیده‌شدن بودم. خودم را قانع کردم که نوشتن درباره‌ی موضوعی «سیاسی»، که این‌قدر نزدیک است، کار ِ نادرست و بیهوده‌ای است و بهتر است وقتم را صرف ِ مساله‌ی تکنولوژی کنم. این تصمیم، آرامش‌بخش و دل‌پذیر بود و می‌توانست از تنش‌های ممکن در آینده جلوگیری کند. با این‌حال روی این تصمیم نماندم و متن را کامل کردم و منتشر کردم. اول به این دلیل که مطمئن نیستم که دقیقا چه موضوعی «سیاسی» است و چه موضوعی نیست. از آن مهم‌تر، به این نکته فکر کردم که دوری کردن از گفتگو درباره‌ی بخشی از موضوعات، عملا به‌معنی پذیرفتن وضعیت موجود است و سکوت، در این وضعیت، مترادف ِ واگذار کردن ِ حیطه‌هایی از حیاط جمعی به دیگران است.

از برگزارکنندگان ِ مراسم یادبود آیت‌الله خمینی در تورنتو توضیح چندانی درباره‌ی این برنامه ندیده بودم، اما در واکنش‌های مخالفین، شواهد ِ نگران‌کننده‌ای از کلی‌گویی وجود داشت. برای مثال، متنی که نازنین افشین‌جم در مخالفت با  این برنامه در فیس‌بوک منتشر کرد با این جملات آغاز می‌شود: «جامعه‌ی مسلمانان تورنتو و حومه در روز یک‌شنبه مراسمی به افتخار آیت‌الله خمینی در مرکز اسلامی منطقه‌ی یورک برگزار می‌کند». در این جمله، «آیت‌الله خمینی» با حروف بزرگ نوشته شده‌بود، AYATOLLAH KHOMEINI، و جمله با سه علامت تعجب پایان می‌گرفت. به‌نظرم شاهدی وجود ندارد که برنامه‌ی یک‌شنبه عصر به نمایندگی از طرف «جامعه‌ی مسلمانان تورنتو و حومه» برگزار شده‌باشد. در دوستانم مسلمانان ِ زیادی را سراغ دارم که بعید می‌دانم با این برنامه موافق باشند. من البته از آن‌ها پرس‌وجو نکرده‌ام. تصور نمی‌کنم که نازنین افشین‌جم هم از حمایت ِ جمعی ِ آن‌ها از برنامه‌ای که توسط یک مرکز اسلامی در شمال کلان‌شهر تورنتو برگزار می‌شود اطمینان حاصل کرده‌باشد. زیر ِ مطلب ِ نازنین افشین جم نظرات زیادی نوشته شد. کسی به زبان انگلیسی نوشته بود «یک دلار برابر است با ۳۳۰۰۰ ریال یا ۳۳۰۰ تومان. افتضاح. من دیگر حرفی ندارم.» در برنامه‌ی «اعتراض به مراسم گرامیداشت روح الله خمینی – تورنتو» در فیس‌بوک هم لینک گزارش خطر امنیت ملی در وب‌سایت سازمان اطلاعات کانادا پست شده‌بود و از شرکت‌کنندگان خواسته شده بود که یادبود آیت‌الله را بعنوان «ناقض حقوق بشر» و اتفاقی که «امنیت ملی کانادا را به خطر می‌اندازد» گزارش دهند.

مسجدی که برنامه در آن اتفاق می‌افتاد در حومه‌ی شمالی تورنتو بود و بدون وسیله‌ی نقلیه‌ی شخصی راه ساده‌ای برای رسیدن به آن در آن بعدازظهر بارانی یک‌شنبه وجود نداشت. با این‌حال، از آخرین پیچ که رد شدیم، تجمع ماشین‌ها و آدم‌ها و چراغ‌های گردان پلیس نشان می‌داد که وضعیت اصلا معمولی نیست.

ماشین را کنار جاده‌ی دوبانده‌ پارک کردیم. تابلوی مرکز اسلامی در سمت شمال خیابان دیده می‌شد. روی خط ِ وسط ِ خیابان، ماموران پلیس با بارانی‌های زرد ایستاده بودند. مخالفین، که در سمت جنوبی خیابان صف کشیده‌بودند، پلاکاردهای یکسانی را تکان می‌دادند که نقش پوستر برنامه را با دو خط متقاطع قرمز و چند کلمه روی خود داشت. یک نفر عکسی از تلفیق ِ چهره‌ی آیت‌الله خمینی و دراکولا در دست داشت. روی حاشیه‌ی چپ خیابان چند چادر سفید برپا بود که حالا کارگران مشغول جمع‌کردن آن‌ها بودند. زیر یکی از چادرها کارتن بزرگی از پلاکاردها دیدم. جمعیت میان‌سال بود و ماشین‌های پارک‌شده در کنار جاده اغلب بیشتر از ده سال عمر داشتند. از مردی که کنار جاده پلاکارد ِ مخالفین را با حرارت تکان می‌داد اجازه گرفتم که از او عکس بگیرم. گفتم چهره‌اش را در کادر قرار نخواهم داد. کلاهش را درآورد و گفت «بگیر آقا! بذار قیافه‌ام کامل بیافته». در همین وقت چشمش به ماشینی افتاد که از دور می‌آمد، رو به سمت جمعیت برگرداند و گفت «یکی‌شون داره میاد، آماده باشید!» با نزدیک‌شدن ماشین مرد شروع به هو کشیدن کرد و دیگرانی در جمع با او همراهی کردند. داخل ماشین زنی با حجاب نشسته بود و از آینه‌ی ماشین نمادهای اسلامی آویزان بود. وقتی سرنشینان ماشین‌ها چنین ظاهری داشتند جمع فریاد می‌کشید «مزدور برو گمشو! ISIS go home!» چند نفر دور هم معادل ِ پاکستانی این کلمات را تمرین می‌کردند.

میان جمعیت و زیر چادر رفتیم و چند عکس گرفتیم. دو نفر پشت سرمان حرف می‌زدند. از کنگره‌ی ایرانیان و تیرگان گفتند که «معلوم نیست سرشون به کجا بنده». حیاط مسجد پر از ماشین بود. اغلب ِ ماشین‌هایی که به سمت مسجد می‌پیچیدند ون‌های خانوادگی بودند. تصمیم گرفتیم داخل مسجد برویم.

یکی از ماموران پلیس از ما خواست که بدون راهنما زدن داخل مسجد بپیچیم. احتمالا نگران واکنش مخالفین بود. سه مامور پلیس جلوتر از در مسجد ایستاده بودند، نگاهی به ما کردند و کنار رفتند. جلوتر، درست قبل از در حیاط، پنج یا شش مرد ۳۰ تا ۴۰ ساله ایستاده بودند. دو طرف ماشین را گرفتند و با صدایی که آرام نبود پرسیدند “Who are you?” قبل از این‌که توضیح بدهیم که خصومتی با آن‌ها نداریم و صرفا می‌خواهیم با سمت دیگر اتفاق هم حرف بزنیم، یکی از آن‌ها به‌سرعت جلوی ماشین پرید، که نگران شدم به او صدمه بزنیم. دیگری شروع به صدا کردن پلیس کرد. This is a private property, you cannot enter. در این حال پلیس به سمت ما آمد و ما به سمت جاده دنده عقب گرفتیم. از سمت جنوب جاده چند نفر صدا زدند «ترسوها!»

در راه برگشت، درباره‌ی دو طرف ِ اتفاق و شباهت‌های آن‌ها حرف زدیم. مشاهده‌ی دردناک این بود که حاضرین در مسجد و افرادی که به برنامه اعتراض داشتند در ظاهر با هم مخالف بودند و حضور پرشمار پلیس نشان می‌داد که این مخالفت مایه‌ی نگرانی است، اما در عمل دو طرفی وجود نداشت و این، صرفا ظاهر ادعاها بود که متفاوت بود. این‌طور بگویم، هر دو طرف صرفا برای مخالفت با دیگری آمده بودند و عملا حضور پلیس موهبتی برای هر دو طرف بود: بدون حضور پلیس احتمالا کار به دست به یقه شدن می‌کشید و در چنین وضعیتی بود که تشخیص طرفین حتی از آن‌چه بود دشوارتر می‌شد. در این یک‌شنبه‌ی بارانی در حومه‌ی شمالی تورنتو، در کنار مزرعه‌ها و باغ‌های میوه، کسی برای حرف زدن درباره‌ی آیت‌الله نیامده بود. نه صرفا این‌که دو طرف در موقعیت یقینی نسبت به موضع خود بودند، بلکه ادعا می‌کنم اساسا «خمینی» در این موقعیت ِ شگفت وضعیتی مشابه توپی را داشت که در میانه‌ی زمین ِ فوتبال این سو و آن سو می‌شود: هر دو گروه برای مخاطبان ویژه‌ی خودشان آمده بودند و به مرحمت ِ پلیس بازی عملا دو برنده و یک بازنده‌ی بزرگ داشت. برنده‌ها دو گروهی بودند که شب به خانه برگشتند و در فیس‌بوک و جمع‌های خودمانی به خودشان بالیدند و گروه مقابل را تحقیر کردند. بازنده‌ی بزرگ اتفاق، گفتگو و رفتار خردورزانه بود، که دو طرف از آن مرخصی گرفته‌بودند تا از کارناوال ِ کنار جاده‌ای لذت ببرند.

مرتبط: یادبود آیت‌الله در تورنتو