بایگانی مربوط به اردیبهشت, ۱۳۹۴

فراخوان «دماغ طبیعی من»: بازتولید خشونت در قالبی پیشرو

از صبح که «فراخوان عکس دماغ طبیعی من» را در صفحه‌ی «زنان ایرانی از نزدیک» دیدم، درگیر این اتفاق شدم. از یک طرف می‌فهمم که نگرانی درباره‌ی سیطره‌ی «زیبایی‌های قراردادی» کاملا به‌جاست و با این جمله موافقم که این‌که افراد ِ یک جامعه دلواپس زیبایی خود هستند و برای ارضای این فشار ِ اجتماعی تن به تیغ می‌دهند، شاهدی از بیماری ریشه‌دار ِ چنین محیطی است. با این‌همه، نمی‌توانم ناهنجاری‌های متعدد ِ مستتر در این اتفاق را نبینم. می‌خواهم ادعا کنم که این فراخوان، رخدادی زن‌ستیز و استبدادزده است. توضیح می‌دهم.

فراخوان «دماغ طبیعی من» حق انسان بر بدنش را ندیده می‌گیرد. آدمیزاد حق دارد گوشش را سوراخ کند، روی بدنش تتو کند، و بدنش را بیاراید. اما این فراخوان، تعریفی از «طبیعی بودن» ارایه می‌دهد و دیگری را، که به این تعریف تن نمی‌دهد، تحقیر می‌کند. نگرانی من از این است این فراخوان را کسانی برپا کرده‌اند و از آن حمایت می‌کنند که به یک «طبیعی‌انگاری» دیگر به‌شدت اعتراض دارند. از این دیدگاه، شباهت ِ زیادی بین این دیدگاه که «حجاب اسلامی طبیعی است» و «دماغ عمل‌نشده طبیعی است» می‌بینم. این شباهت، خطرناک است.

فراخوان «دماغ طبیعی من» علاوه بر این، دست به تقلیلی خطرناک می‌زند و موجودی به‌نام «انسان دماغ‌عملی» تعریف می‌کند و او را تحقیر می‌کند. این استریوتایپ‌سازی، همان اتفاق ِ آشنایی است که بعنوان مقدمه‌ی رفتارهای دیگرستیزانه اتفاق می‌افتد. نکته‌ی دردناک این است که فراخوان «دماغ طبیعی من» نشان می‌دهد که این عمل می‌تواند از سر خیرخواهی اتفاق بیافتد. تقلیل ِ جمع بزرگی از انسان‌ها، با همه‌ی تفاوت‌ها و خصوصیات‌شان، به یک موجود ِ یک بعدی (انسان=دماغ‌اش) از این دید تفاوتی کیفی با تقلیل یک گروه قومی به یک صفت، تقلیل یک گرایش جنسی به یک رفتار، و تقلیل یک گروه مذهبی به بخشی از فرهنگ آن ندارد. نکته‌ی کلیدی این است که اتفاقا این فراخوان، از اساس، نسخه‌ی برابر ِ اصل رفتاری دیگرستیز است که در جامعه‌ی مادر در جریان است. «زنان ایرانی از نزدیک» با انتشار این فراخوان، عملا تن به روایت مردانه‌ای داده‌است که زن را به دماغش تقلیل می‌دهد و او را دست می‌اندازد. این فراخوان، از اساس زن‌ستیز است.

اما فراخوان، به قربانی‌کردن «دماغ‌عملی»ها بسنده نمی‌کند و در دام اسطوره‌سازی از «دماغ عمل نکرده»ها می‌افتد. مجموعه‌ی تصاویر «دماغ طبیعی من» که توسط این فراخوان منتشر شده‌است، فهرست «خوب‌هایی» است که روی تخته‌سیاه فیس‌بوک نوشته شده‌است. از این دید، «دماغ‌طبیعی‌ها» هم استریوتایپ شده‌اند: دماغت را عمل نکن تا اسمت روی دیوار برود. مهم نیست که هستی، دماغت «طبیعی» است، پس خوب هستی.

آشنایان زیادی دارم که دماغ‌شان را عمل کرده‌اند. اغلب این افراد دختر هستند، اما پسرانی هم در این مجموعه سراغ دارم. این‌که این جمع ِ ناهمگون از افراد یک‌سان پنداشته‌شده‌اند را شاهدی بر بطالت ِ فراخوان می‌گیرم. مهم‌تر از آن، در زمانه‌ای که بیش از هرچیز نیاز به تولید سرمایه‌ی اجتماعی در جامعه‌ی ایرانی وجود دارد، فراخوان «دماغ طبیعی من» تبری دیگر بر تنه‌ی نحیف ِ هم‌دلی در فضای شبکه‌های اجتماعی است. نکته‌ی کلیدی این است که کسی که دماغش را عمل کرده‌است راهی برای ناعمل کردن دماغش ندارد. از این دید، این فراخوان، «انسان دماغ‌عملی» را تحقیر می‌کند و راهی برای آمرزش برای او باقی نمی‌گذارد.

و فراخوان کوته‌بین است و تن به تماشای «از نزدیک» می‌دهد. حقیقت این است که «دماغ عملی‌ها» تنها قربانیانی نیستند که تن به تیغ جراحی می‌دهند تا در جامعه پذیرفته شوند. جایی در «شبیه دیگران باش»، پسر هم‌جنس‌گرایی که تن به عمل تغییر جنسیت داده است به وضوح می‌گوید که مثله‌شدن تن‌اش را به این دلیل می‌پذیرد که جامعه برایش گزینه‌ای باقی نگذاشته است. او یا باید «مرد» باشد و یا «زن» و چون در چهارچوب مردانه‌ای که محیط خشن برایش تعریف کرده‌است نمی‌گنجد، روی تخت می‌خوابد که تنش را برایش زنانه کنند. روایت‌هایی می‌گویند که این پسر/دختر بعد از عمل، از خون‌ریزی و خیابان‌خوابی جان می‌دهد. تصور نمی‌کنم کشیدن خطی بین «آن‌ها که دماغ‌شان را عمل می‌کنند که پذیرفته شوند» و «آن‌ها که اندام جنسی‌شان را عمل می‌کنند که پذیرفته‌شوند» کار دشواری باشد. «زنان ایرانی از نزدیک» اما، به بازتولید ِ چهارچوب دست می‌زند: «فقط آن‌ها که دماغ‌شان عمل نشده‌است پذیرفتنی هستند». من از این بازتولید خشونت در قالبی که مدعی پیشرویی است می‌ترسم.

وضعیت ِ Cache ندیدگی

Cacheی Haneke را می‌بینم. مدتی پیش فیلم را کنار گذاشته‌بودم که ببینم و هر بار ازش گذشته بودم و سراغ ِ فیلم ِ دیگری رفته‌بودم. امشب بالاخره روی فیلم زدم که پخش شود. قبل از این، همان ده سال پیش که فیلم آمده‌بود، یک بار دیده‌بودم‌اش. می‌خواستم دوباره، سرفرصت، فیلم را تماشا کنم.

دوستی یک بار ازم پرسید «Cache رو ندیدی؟» طوری پرسید که انگار شنیدم «اکسیژن تنفس نکردی؟» یا «از بلاهت ِ سرنگون ِ پلشت بیرون نیامدی؟» وقتی کسی درباره‌ی فیلمی این طور حرف می‌زند، احوالم به دیدن‌اش نمی‌رود. انگار اگر فیلم را ببینم، تن به دسته‌بندی آدمیان به «آن‌ها که دیده‌اند» و «آن‌ها که ندیده‌اند» داده‌ام.

روایت چندباره‌ی Man is the measure

این‌که Man is the measure را می‌شود بصورت ایجابی استفاده کرد. این یعنی man باید measure باشد و قادر باشد جهانش را خودش تعریف کند. اما Man is the measure کارکرد توصیفی هم دارد. مثلا وقتی سوال این است که چه شد که جمعیت قابل توجهی از آدمیزاد به این نتیجه رسید، و برمبنای آن جنایت می‌کرد، که سفید بر سیاه برتری دارد، می‌شود به این فکر کرد که موجودیت ِ بیرونی‌ای وجود نداشت که بشود از او پرسید «آیا سفید بر سیاه برتری دارد؟» man، measure بود و آدم ِ سفید ِ مسلط به تکنولوژی ِ پرزورتر، به عیان می‌دید که از سیاه برتر است. man، measure بود.

کارکرد توصیفی ِ Man is the measure برایم نقطه‌ی شروع ِ فکر کردن درباره‌ی رفتارهایی از آدمیزاد است که در نگاه ِ اول «احمقانه»، «بزدلانه»، «حقیر»، «جنایتکارانه» و مستحق صفاتی از این دست به‌نظر می‌رسند. از خودم می‌پرسم، قبل از این‌که و بدون این‌که درباره‌ی انجام دهنده‌ی رفتاری قضاوت کنم، آیا می‌توانم تخیل کنم که جای‌اش هستم و رفتارش اتفاقا به‌نظرم کاملا منطقی است؟

دیروز با دوستی حرف می‌زدم و حرف را به مقاله‌ای که در رشته‌ی تخصصی‌ام نوشته‌ام و در جریان چاپ است رساند. گفت «خب همین که این مقاله‌ها رو می‌نویسی یعنی حالا لازم هم نیست پسا‌دکترا می‌گرفتی». در حرف، لایه‌ی زیرینی می‌بینم که سال‌هاست از دوستم شنیده‌ام؛ دوستم قویا اعتقاد دارد که این‌که بعد از دکترا وارد کار شده‌ام، شکست ِ خیلی بزرگی در زندگی‌ام بوده است. چند بار برای دوستم گفته‌ام که وضعیت برعکس است و خیلی اوقات آدمی که دکترا می‌گیرد وقتی نمی‌تواند موقعیت تحقیق در فضای صنعتی (این کلمه را معادل Industry استفاده می‌کنم) پیدا کند، در دانشگاه می‌ماند و در هیات پسادکترا برای یک موقعیت دانشگاهی یا صنعتی در آینده آماده می‌شود. گفته‌ام که آزادی عمل و دسترسی به امکانات می‌تواند در فضای صنعتی بیشتر باشد و چنین موقعیتی درآمد بهتری دارد و من به دانشگاه ترجیح‌اش می‌دهم. دوستم اما حرفش را تکرار می‌کند.

نکته این نیست که حرف، به نظر من، اشتباه است. مساله‌ی اساسی این است که دوستم نه هرگز در موقعیت ِ تحقیق در دانشگاه یا غیر آن بوده است و نه اساسا تجربه‌ی تحصیلات تکمیلی دارد. و همین نکته‌ی اساسی است. Man is the measure و دوستم دوستانی دارد که به‌دلایلی مستقل از موضوع ِ دکترا و پسادکترا، آن‌ها را به من ترجیح می‌دهد و این دوستان بعد از دکترا وارد پسادکترا شده‌اند و با حظ و اشتیاق از آن حرف می‌زنند. تصور می‌کنم دوستم با بحران ِ فکر ِ کمتری روبرو خواهد شد اگر measureاش را بر مبنای دوستانش بسازد و نه من. اما شاید دوستی ِ من هم برایش دردسر فکری می‌سازد و به‌این دلیل، به یک تلفیق ِ خلاقانه دست می‌زند: «آرش از موهبت پسادکترا محروم شده‌است، اما این خیلی مهم نیست، چون کارهایی می‌کند که شبیه پسادکترایان است.» این‌طور که نگاه کردم، اتفاق، پذیرش ِ من نبود، فروکردن من در قالبی بود که براساس measure دیگری ساخته شده‌است.

و البته این آینه روی من هم می‌چرخد. از تجربه‌ی دکترا خواندن به تصویری از تحقیق در محیط دانشگاهی رسیده‌ام که در آن آدم‌ها منزوی هستند و از دنیای بیرون  و پیاده‌سازی عملی کاری که می‌کنند دورند. تصور می‌کنم که این نکته و نیازم به داشتن ِ درآمد، من را به ساختن measureی متقاعد کرده‌است که در آن، آدم در محیط صنعتی کار تحقیقی می‌کند، مگر این‌که نتواند و لاجرم در دانشگاه بماند.

دیروز که به Man is the measure فکر می‌کردم، ذهنم به رابطه‌ی خطی بین اسب، اسب تروا و اتومبیل رفت. چهار پا، چهار پا با چرخی زیر هرکدام، و چهار چرخ. آدمیزاد دید که اسب بهتر از خودش و برده‌های دو پا بار می‌برد و فاصله‌ها را طی می‌کند و اسبی آهنی ساخت. نشستن و تماشای آدمیزاد، حظ ِ خاصی دارد. بخصوص وقتی با حرارت ِ زیاد از ایده‌ای دفاع می‌کند و یا پشت ِ تلفن با دیگری همدلی‌ای می‌کند که عملا به کام ِ خودش است.

به تماشای خود

امروز کسی سر کار به شوخی گفت «باید مدارک آرش رو ببینیم که یقین کنیم که دکتری داره». (از قهوه‌ی گرم‌شده در مایکروویو دوری می‌کردم و این رفتار، شک ایجاد می‌کرد که آیا حقیقتا سال‌های طولانی دانش‌جو بوده‌ام؟) نیمی از سر کنجکاوی و نیمی به فرض این‌که به آرش شک دارم، اسمم را و اسم دانشگاهم را گوگل کردم و به این صفحه رسیدم که نسخه‌ی تز دکترایم در وب‌سایت دانشگاه‌است.

موضوع تز، بهینه‌سازی توان در شبکه‌های مخابراتی سلولی‌است. در چنین شبکه‌ای، هر تلفن، مزاحمت برای تلفن‌های دیگر است و در غیاب ِ یک مدیریت ِ مرکزی، وضعیت شبیه اتاقی پر از آدم خواهد شد که هرکسی با آخرین قدرت ِ حنجره‌اش داد می‌زند که صدایش به دیگری برسد. چنین موقعیتی، فارغ از میزان مصرف انرژی و آلودگی و همه‌ی نکات دیگر، بهینه و پایدار هم نیست.

تز را، که نزدیک ۲۰۰ صفحه است، ورق زدم و از تماشای ریاضیات حیرت کردم. خاطره‌ام از کار کردن روی این جزییات خیلی مبهم بود. روی انتخاب کلمات و نمادهای ریاضی، اثبات‌ها، و حتی صفحه‌بندی و مثال‌ها درنگ کردم. ذهنم به روایت ِ نویسنده‌ی My Stroke of Insight رفت که چند ماه بعد از سکته‌ی مغزی، ویدیوی‌هایی از سخنرانی‌های گذشته‌اش را تماشا می‌کند و از خودش حیرت می‌کند.

من البته بوضوح سکته‌ی مغزی نکرده‌ام، اما تغییر کرده‌ام. شبیه همین برداشت را موقع خواندن پست‌های قدیمی در این وبلاگ یا یادداشت‌های شخصی‌ام، که از آن‌ها زمان گذشته‌است، داشته‌ام. تماشای فیلمی که قبلا دیده‌ام هم برداشتی شبیه همین به من داده است. یادم هست که در فاصله‌های پنج ساله هامون را دیدم و رابطه‌ام با فیلم از دل‌دادگی به بی‌میلی و تحسین تغییر کرد.

می‌خواهم به این فکر کنم که هویت آدمیزاد در طول زمان موجودیتی غیر ایستا است. این یعنی، منی که این نوشته را می‌نویسد، همان منی نیست که حالا این نوشته را می‌خواند. اما نکته‌ی مهم این است که این روند ِ بطئی اساسا نادیده می‌ماند، چون جهان ِ هستی از خودش نسخه‌های پشتیبان نمی‌سازد. آدمیزاد البته چنین می‌کند، حداقل از زمانی که کتابت را ابداع کرده‌است. این، به‌نظرم اتفاق شگرفی است.

لا اله الا بایت

تجربه کرده‌ام که سوال درباره‌ی تکنولوژی، با دو واکنش ِ معمول مواجه می‌شود. اول، شرح ِ جزییات. این یعنی مخاطب ِ سوال، با ادبیات ِ تکنولوژی درباره‌ی میزان افزونگی در اطلاعات و استحکام رمزگذاری و اقتصادی بودن مورد سوال حرف می‌زند. با این ادبیات آشنا هستم و به این دلیل ساکت می‌نشینم و گفتگوی میان-جعبه‌ای را گوش می‌کنم. این‌جا «میان-جعبه‌ای» را در مقابل out-of-the-box استفاده کرده‌ام. این‌طور بگویم: توسعه‌دهنده‌ی تکنولوژی انگیزه‌ی کافی برای تولید ِ روایت ِ قابل دفاعی از آن را دارد (چون محصول را می‌فروشد، مقاله را چاپ می‌کند و در رزومه‌اش می‌گذارد، و الی آخر). نکته‌ی کلیدی، بررسی انتقادی تکنولوژی، خارج از چهارچوبی است که توسعه‌دهنده تعریف کرده‌است. این جنس نگاه را کم‌تر می‌بینم. دیده‌ام که واکنش ِ دوم به سوال درباره‌ی تکنولوژی، این است که غارنشین قلمداد می‌شوم. که «بدوی» هستم. یا در جرگه‌ی بالانشینان ِ آیفون‌دار نیستم. اغلب جزییات کارکرد ِ ابزار ِ تکنولوژیک را بیشتر از مخاطبم می‌دانم. به این دلیل، ساکت می‌شوم و از تماشای ایمان ۲.۰ حظی گناه‌آمیز می‌برم.

چند هفته پیش دوستی ناگهانی جمله‌ای کلی درباره‌ی «مذهبی‌ها» گفت. که دون هستند. یا «بدوی» هستند (همین که «بدوی» کلمه‌ای تحقیرآمیز است نکته‌ای است که درباره‌اش می‌شود خیلی حرف زد). حرف به موقعیت تکنولوژی در ساختار رشد‌محور رسید. که تکنولوژی مذهب آن است. این حرف من نیست که تکنولوژی، ایمان ۲.۰ است.

آشنایی توییت کرده‌است «به همون دلایلی که نمیشه روی چُرتکه، سیستم عامل نصب کرد، گنجاندن دموکراسی و جامعه ی مدنی در قالب دین هم غیر ممکنه». رودی ولتی کتابی دارد به نام «جامعه و تغییر تکنولوژیک». به این برداشت ِ شبه فاشیستی نزدیک هستم که اگر کسی درباره‌ی آخرین نسخه‌ی iOS حرف زد، از او بپرسم که این کتاب را خوانده است یا نه و اگر نخوانده بود بقیه‌ی حرف را بیشتر موضوعی برای گپ‌زدن در حین قهوه یا آبجوخوردن فرض کنم. ولتی جایی درباره‌ی تاثیرات غیرمستقیم تکنولوژی صحبت می‌کند و ماشین بخار و مفهوم بازخورد را مثال می‌زند (کتاب را دم دست ندارم و حرفم کاملا دقیق نیست. به کتاب مراجعه کنید). نکته‌ی مهم این است که ماشین بخار قبل از جیمز وات وجود داشت، اما اختراع مهم او، که این ابزار را قابل استفاده‌ی عملی کرد، ابداع ابزاری بود که با سنجش سرعت دوران محور، میزان بخار را کنترل می‌کرد. این، یکی از کاربردهای عملی مفهومی بود که در دنیای مدرن به نام feedback یا بازخورد شناخته می‌شود: با افزایش خروجی، ورودی محدود می‌شود و خروجی مدیریت می‌شود. این همان مفهومی است که در چهارچوب‌هایی از روابط انسانی گرفته تا مدیریت بازار سهام به‌کار گرفته می‌شود. نکته‌ی ولتی این است که این که مکانیزم ِ کنترلی بازخورد در یک موقعیت تک-متغیره (سرعت-میزان بخار) کار می‌کند، اصلا دلیلی بر این نیست که در موقعیت‌های چند متغیره و نادقیق هم کار خواهد کرد. آدمیزاد اما، در خمار تکنولوژیک‌اش، بازخورد را بعنوان یکی از ستون‌های دین جدید پذیرفته‌است و سوال درباره‌ی آن را با برخوردهایی از جنس پاراگراف اول مسدود می‌کند.

و همین اتفاقی است که منجر به توییت ِ چرتکه شده است. ماشین‌های دیجیتال چنان حضور پرشمار و پرنفوذی در اطراف‌مان دارند که جامعه‌ی انسانی بعنوان یک ماشین دیجیتال درنظر گرفته می‌شود و تشبیهی خطرناک اتفاق می‌افتد و بعد کسی در جواب توییت می‌نویسد «عالى ولى تکرارى». و همین یکی دیگر از مصیبت‌های تکنولوژی مدرن دیجیتال است: «تکراری» بودن به «عالی» بودن ترجمه می‌شود.