بی‌پرده می‌گویم که وقتی مصاحبه‌ی زاکربرگ با سی‌ان‌ان درباره‌ی پروژه‌ی internet.org را دیدم یاد فیلم Lord of War افتادم. از این نکته می‌گذرم که این مصاحبه‌ی بی‌مایه‌ای بود با آدمی که می‌شود خیلی سوال‌های خوبی ازش پرسید.

همان ابتدای Lord of War یوری اورلاو (نیکلاس کیج) می‌گوید٬

بیشتر از پانصد و پنجاه میلیون سلاح آتشین در جهان در گردش است. این یعنی یک سلاح به‌ازای هر دوازده نفر روی کره‌ی زمین. تنها سوال این است که چطور یازده نفر دیگر را مسلح کنیم.

هدف زاکربرگ رساندن اینترنت به پنج میلیارد نفری است که به اینترنت دسترسی ندارند. او می‌گوید «اینجا ما از چیزهایی مثل فیس‌بوک برای هم‌خوان کردن خبر و حرف زدن با دوستانمان استفاده می‌کنیم، اما آن‌جا آن‌ها از اینترنت استفاده خواهند کرد که تصمیم بگیرند که چطور حکومتی می‌خواهند و برای دسترسی به خدمات درمانی برای اولین بار در زندگی‌شان.» درحالی که زاکربرگ با هیجان این جملات را می‌گوید مجری سر تکان می‌دهد.

بین چیزی که یوری اورلاو می‌گوید و تعریفی که زاکربرگ از internet.org  می‌دهد شباهت می‌بینم و این شباهت ِ خطرناکی است. اما مهم است که این شباهت را دقیق‌تر تعریف کنم. با ابهام از کنار ِ این اتفاق گذشتن از این جهت خطرناک است که من را به سیاه‌بینی ِ بی‌منطق سوق می‌دهد.

مهم است که اورلاو ادعا نمی‌کند که با فروش اسلحه به یازده نفر دیگر، وضعیت زندگی کسی را بهتر خواهد کرد. در مقایسه با زاکربرگ، که می‌تواند ادعا کند که محصولش منجر به برپا شدن دموکراسی و رسیدن آدم‌ها به حداقل‌های زندگی خواهد شد، اورلاو وضعیت ساده‌تری دارد. اسلحه‌اش را می‌فروشد و از این فراتر نمی‌رود. با این‌حال، زاکربرگ هم در این صنعت وارد نشده است که بشریت را نجات بدهد. او دارد یک بنگاه تجاری را اداره می‌کند که اگر احتمالا به گسترش دموکراسی در جهان هم منجر شود، عملا بخش بزرگی از موجودیت‌اش را مرهون ِ تبلیغ برای کوکاکولا است. حقیقت این است که سخت است تصور این‌که از گسترش دموکراسی بشود بصورت مستقیم پول درآورد. با این نگاه، زاکربرگ فروشنده‌ای است که اتفاقا و از سر مرحمت روزگار، محصولش خاصیت‌های جانبی‌ای دارد که به او کمک می‌کند فروش ِ بهتری داشته‌باشد. مثل خربزه‌فروشی که دیروز در روزنامه خوانده خربزه سطح هوش را بالا می‌برد و حالا دارد داد می‌زند «خربزه ببر که هوشت بره بالا». سوال مهم این است که اگر فردا تحقیقی نشان بدهد که فیس‌بوک اتفاقا منجر به سیاست‌زدگی می‌شود، آیا آقای زاکربرگ شرکت معظم فیس‌بوک را تعطیل خواهد کرد؟

نکته‌ی مهم دیگر این است که اینترنت و کلاشینکف هر دو ساختار شکن هستند. با اینترنت می‌شود نظم ِ اجتماعی ِ موجود را تحلیل کرد و جامعه‌ی هدف را به سمت ِ تغییر ِ رفتارها و برداشت‌ها سوق داد. کلاشینکف این کار را علنی‌تر و پرسروصداتر انجام می‌دهد. همان‌طور که تضمینی نیست که با تزریق ِ کلاشینکف به یک جامعه چه اتفاقی در بلندمدت خواهد افتاد، مسیری که یک جامعه پس از دسترسی فراگیر به اینترنت درپیش خواهد گرفت به‌شدت تابعی از وضعیت ِ آن جامعه و نهادهای قدرت ِ سنتی‌تر است. منصفانه که نگاه کنم، برای کشتار جمعی به کمک اینترنت باید آدم‌های کلاشینکف به‌دستی را تحریک به خشونت کرد، اما اینترنت و کلاشینکف حایز این تشابه ِ مهم هستند که هردو ابزار تغییر هستند. یا اینطور بگویم، می‌دانم که جامعه + اینترنت یعنی جامعه‌ای که در آن نهادهای سنتی قدرت تضعیف شده‌اند، اما اینکه در این جامعه چه نهادهایی قدرت جدیدی ساخته خواهند شد و وضعیت تعادل در چه موقعیتی خواهد بود چیزی است که نگاه ساده‌انگارانه‌ی زاکربرگ برای آن انگار ارزشی قایل نیست.

نکته‌ی اساسی این است که در این اتفاق، یک خواسته‌ی انسانی، رسیدن به آزادی و زندگی بهتر، مورد بحث است. آن موجودیتی که پیشنهادی برای احتمال رسیدن به این وضعیت دارد اما یک موجودیت اقتصادی است. این موجودیت دنبال حداکثر کردن سود ِ کوتاه‌مدت و بلندمدت خودش است. این محتمل است که در شرایط فعلی، سود ِ موجودیت اقتصادی، یعنی فیس‌بوک و سامسونگ و دیگر پشتیبانان internet.org، و خواسته‌های انسان‌هایی که زندگی بهتر می‌خواهند در یک راستا باشند. اما تضمینی نیست که اگر با تغییر شرایط، اتفاقا تحکیم دموکراسی و حقوق اساسی انسان‌ها متضمن این شد که فعالیت فیس‌بوک و دیگران تغییر مسیر دهد و منتهی به سود ِ کمتری برای این موجودیت‌ها شود، زاکربرگ هم‌چنان نقش ِ قهرمانانه‌اش را حفظ کند.

روزی را تصور می‌کنم که تحقیق نشان دهد که حضور در فیس‌بوک برای شادی آدمیزاد مضر است و قانون فیس‌بوک را ملزم کند که روی صفحه‌ی اول‌اش هشداری نظیر همان چیزی که روی جعبه‌های سیگار هست بگذارد: «تحقیق نشان داده است که استفاده از فیس‌بوک برای شادی آدمیزاد مضر است». سوال ِ مهم این است که زاکربرگ در چنین روزی چه خواهد کرد.