بایگانی مربوط به تیر, ۱۳۹۲

روزی یک نفر به آچار فرانسه با دقت نگاه کرد

ابزارهای زیادی را می‌شناسم که از «بسط و قبض» عبور کرده‌‌اند. مثال‌هایی که حالا در ذهنم هست سیگار٬ ماشین و اینترنت هستند.

ابزار ساخته می‌شود که لذتی به آدمیزاد بدهد یا مشکلی را رفع کند. کم‌کم که دامنه‌ی کاربران ابزار بزرگتر شد٬ پروژه‌ای تعریف می‌شود که ابزار را هرچه بیشتر گسترش بدهد. که هرچه ممکن است زندگی را به ابزار آغشته‌تر کند. ابزار شادی می‌آورد و غم و خستگی را می‌برد و کار ِ آدم را راحت می‌کند و اگر چیزی سرجایش نیست از این است که هنوز سر تا پا رنگ ابزار را نگرفته‌ایم٬ پس باید بیشتر به ابزار تن داد. این را می‌گویم «بسط ابزار».

وقتی با ابزار خو گرفتم و کارم را بهش سپردم و در شادی و غم راه‌اش دادم٬ این امکان هست که هنوز چیزی جایی بلنگد و اتفاقا وقتی فکر کنم ببینم که این ابزار است که مایه‌ی لنگی است. این وقتی است که وضعیت آدم-ابزار از ماه عسل بیرون می‌آید و می‌شود یک «رابطه». قابل تصور است که در چنین وضعیتی آدم فکر کند خوب بود دور بعضی چیزها دیوار می‌کشید و ابزار را راه نمی‌داد. این‌جاست که پروژه‌ی «همه‌جا ابزار» ساده‌انگارانه دیده می‌شود و سوال ِ مهم این می‌شود که چطور محدوده‌ی حضور ابزار ِ گستاخ را باید کنترل کرد و چطور باید گاهی ابزار را گذاشت در خانه/جیب و بیرونش نیاورد. این وضعیت را می‌گویم «قبض ابزار».

تصور می‌کنم برای اینترنت٬ مرحله‌ی قبض آغاز شده است. آدم‌هایی دارند از شهوت ِ دخالت دادن اینترنت در زندگی هوش می‌آیند و کم‌کم داریم می‌پرسیم چطور باید از اینترنت کارکرد بهتری در رابطه‌های شخصی و ساختن دموکراسی و صرف وقت گرفت. سوال حالا این فقط نیست که چطور یک کار دیگر را هم در اینترنت انجام بدهیم. یا اینطور: این‌که کار دیگری را هم می‌شود در اینترنت انجام داد دیگر لزوما یک نکته‌ی مثبت نیست. سوال این است که اینترنت چه می‌دهد و چه می‌گیرد و تمرکز ِ زیادی روی سوال دوم است.

بوضوح انتظار ندارم آدم‌ها اینترنت را از زندگی‌شان بیرون کنند. چنان پروژه‌ای دوباره یک «بسط» دیگر است. یک شهوت ِ معکوس برای خلاصی از اینترنت٬ و احتمالا دل دادن به یک ابزار دیگر. سوال ِ مهم برای من٬ و آدم‌های دیگری٬ این است که اینترنت را چقدر٬ کی٬ و در کجای زندگی راه بدهم.

عکس از اینجا

فیس‌بوکی‌ها بو نمی‌دهند

دوستی از سفر نیویورک برگشته است. در فیس‌بوک می‌نویسد «برعکسِ دخترهای تورنتویی که معمولا بو می دن و از مد هم چیزی سرشون نمی شه، دخترهای نیویورکی رو فوق العاده خوش پوش و معطر یافتم:-)»٭. نوشته را نزدیک ۵۰ نفر لایک زده‌اند (به نسبت ۸ پسر به ۲ دختر). سعی می‌کنم اتفاق را بفهمم.

آشنای ناآشنا – این نوشته با تصویری که از دوستم دارم نمی‌خواند. نمی‌توانم تصور کنم که چند هفته پیش که دوستم را دیدم٬ این جمله را گفته باشد. تردید می‌کنم که گوینده‌ی این جمله را هنوز بشناسم. وضعیت دشوار این است که از گوینده جمله هر روز چیزی در فیس‌بوک دیده‌ام. لایکی که زده‌است٬ مطلبی که نوشته‌است٬ فیلمی که دیده‌است. تردید می‌کنم که «آشنایی در فیس‌بوک» چقدر به «آشنایی» از جنسی که در بیرون می‌شناسم وفادار مانده‌است. می‌شود در فیس‌بوک با کسی آشنا بود و او را نشناخت؟

برای لایک – نوشته جمع می‌بندد. تند است. برای دوستم می‌نویسم «آدم بو می ده. آهن که نیست، گوشته. آهن هم بو می ده.» دوستم جواب می‌دهد «آرش، آدم اهن نیست. تمدن درست کرده که بره خودش رو بشوره و بو نده». جواب تندتر است. فکر می‌کنم ۵۰ لایکی که زیر جمله خورده، در تندی جمله بی‌تاثیر نبوده‌است. ساده‌انگاری‌است اگر فرض کنم که بین نوشته‌شدن مطلب توسط دوستم و گذاشته‌شدن لایک‌ها زیرش، خط واضحی وجود دارد٬ قبول نمی‌کنم که اول دوستم مطلب را نوشته‌است و بعد کسانی زیر آن لایک زده‌اند. مطلب قبل از منتشرشدن در فیس‌بوک لایک خورده‌است. لایک‌زننده‌ها، قبل از انتشار مطلب٬ در ذهن دوستم بوده‌اند. هل‌اش داده‌اند. وقتی نوشته «بو می‌دهند» ترغیب‌اش کرده‌اند که اضافه کند «از مد هم چیزی سرشون نمی شه». شوقی که هر لایک همراه می‌آورد در ذهن دوستم در حین نوشته‌شدن جملات تجربه‌شده است. لایک‌زننده‌ها در ذهن رفیقم برایش دست زده‌اند و تشویق‌اش کرده‌اند که گزنده‌تر بنویسد.

ساده‌انگاری است که فرض کنم که ارتباط آدم-فیس‌بوک یک ارتباط یک‌طرفه است. که آدم در فیس‌بوک وقت می‌گذراند و حظ می‌برد و فیس‌بوک در آدم نفوذ نمی‌کند. که پیام و مجرا از هم جدا هستند. من در فیس‌بوک زندگی می‌کنم و فیس‌بوک من را هر روز فیس‌بوکی‌تر می‌کند. هر روز که می‌گذرد بیشتر یاد می‌گیرم که چطور بنویسم که بیشتر لایک بگیرم. که چطور از چند میلیون فارسی‌نویس دیگر در فیس‌بوک پیشی بگیرم و بیشتر دیده‌بشوم.

حرف نمی‌زنیم – کسی زیر نظر من می‌نویسد «دوباره این خیرخواهان دخترباز پیدا شدند!» و می‌رود. نوشته را لایک زده‌است. فکر می‌کنم لابد با دوستم موافق است و لابد «خیرخواه دخترباز» من هستم. لابد دوستم دارد حرفی می‌زند که با ظاهری که من می‌بینم متفاوت است. حتما «بو دادن» و «از مد چیزی نفهمیدن» استعاره هستند. لابد چیزی پشت این حرف است که من نمی‌بینم و نظرنویس و دوستم می‌بینند. هیچ‌کدام اما به من توضیحی نمی‌دهند. اگر دوستم کنار دستم نشسته‌بود و این جمله را می‌گفت شاید از قیافه‌ی من می‌فهمید که دارم بد می‌فهمم‌اش و توضیحی می‌داد. زیر مطلب می‌نویسم «حرف بزنیم» و دوستم لایک می‌زند٬ اما حرف نمی‌زند. کسی با کسی حرف نمی‌زند. خیلی ها موافق‌اند. بعضی هم استدلال می‌کنند که «دخترهای تورنتویی بو نمی‌دهند». کسی نمی‌پرسد از کی بو و تمدن مترادف شده‌اند؟ ضدعرق و دوش‌گرفتن چند سال قدمت دارند؟ برمبنای کدام خط‌کش، بوی بدن از ورساچی بدتر است؟

در فیس‌بوک حرف نمی‌زنیم. بعضی با هم موافقند٬ یا رفیق هم‌اند٬ که برای هم لایک می‌زنند. همیشه هم کسی هست که مخالف است و چیزی می‌گوید و می‌رود. خیلی کار بکند، می‌رود در فیس‌بوک٬ یا وبلاگ‌اش٬ می‌نویسد «فلانی فلان».

٭ نقل با اجازه‌ی نویسنده.

مشاهدات انفجاری

اول – از اینکه در اطرافم واکنش زیادی٬ بهتر: هیچ واکنشی٬ به از ریل خارج شدن و انفجار قطار در کبک ندیدم تعجب کردم. قطار ِ نفتی که بخشی از شهر لک مگنتیک را سوزاند و حدود ۵۰ نفر را کشت، چند ساعت قبل از محدوده‌ی تورنتو گذشته‌بود٬ و در اطراف من جز در CBC خبری از این اتفاق نبود.

دوم – آخر هفته‌قبل که تورنتو را سیل گرفت٬ برق قسمت‌هایی از شهر هم قطع شد. در مناطق شمالی بی‌برقی چند ساعت بیشتر طول نکشید٬ اما در سمت غرب بعضی از مناطق نزدیک دو روز٬ و بیشتر٬ در تاریکی بودند. دو روز قبل٬ CBC با دختری حرف می‌زد که ۳۸ ساعت٬ یا نزدیک آن٬ بی‌برق مانده بود. دختر می‌گفت مشکل بزرگش این است که شارژ موبایل‌اش تمام می‌شود و باید تا رفتن سر کار صبر کند که باطری‌اش را دوباره به برق بزند. می‌گفت به مادرم گفتم معضل ِ من غذا نداشتن نیست٬ من WiFi را از دست داده‌ام.

دوست دارم درباره‌ی این فکر کنم که چه وقت در چند هزار سال ِ گذشته٬ آدمیزاد تا این اندازه سطح زندگی‌اش را در رابطه با یک ساختار بیرونی تعریف می‌کرده‌است. سردرگمی دختر تورنتویی از دردست‌رس نبودن انرژی الکتریکی و کشته شدن ۵۰ نفر در کبک به‌خاطر انفجار قطار حامل انرژی، دو نقطه از یک خط هستند که از تورنتو تا کبک و بعد و قبل از آن کشیده‌شده. دوست دارم درباره‌ی این خط فکر کنم.

عکس از این‌جا

دانشگاه هیولاها و همبرگر ِ تخیل

از نشستن در سینما و تماشای «دانشگاه هیولاها» آزار دیدم. فیلم وحشیانه به ذهنم حمله کرده‌بود. نگران بودم که تخیلم را آلوده می‌کند. حواسم به پسر ۱۲-۱۳ ساله‌ای بود که روی صندلی جلویی نشسته‌بود. فکر می‌کردم من با مومو و تیستوی سبزانگشتی و کیک آسمانی بزرگ شده‌ام. نگران بودم که پسر وقتی ۳۳ ساله بشود چه چیزی برای تخیل خواهد داشت.

فیلم «هیچ چیز» بود و این اصطلاح را از جرج ریتزر ِ جامعه‌شناس قرض گرفته‌ام. «هیچ چیز» یعنی چه؟ «هیچ چیز» چیز خاصی نیست. چیزی است که نظیرش زیاد است. مشخصه‌ای ندارد. می‌شود در تهران پیدایش کرد یا در تورنتو یا در توکیو٬ و همان است. اگر غذاست٬ نه خوشمزه است و نه بدمزه. اگر تخیل است٬ چیزی بیشتر از همان که در خیابان هست نیست. اگر کتاب است می‌شود سه صفحه جلو زد و ادامه‌داد.

«دانشگاه هیولاها» «هیچ چیز» بود. یکی نشسته بود و اتفاقات ِ آشنای آدم‌های ۱۶-۱۷ ساله را نوشته بود٬ بعد «بیاب و جایگزین کن» زده بود و «آدم» را با «هیولای یک چشم» و «کار در شرکت های‌تک» را با «کار در کارخانه‌ی وحشت» و «survivor» را با «مسابقه‌ی ترساندن» جایگزین کرده‌بود. اما مساله دقیقا این نیست. «هیچ چیز» درد ندارد. ساندویچ مک‌دانلد٬ خوردن یا نخوردنش در زمان کوتاه علی‌السویه است. چیزی که من را در «دانشگاه هیولاها» آزار داد هجوم ِ این موجود به تخیل‌ام بود.

«دانشگاه هیولاها» دنیایی را تصویر می‌کرد که برای آدمی که در غرب زندگی کرده‌است آشناست. مثلا خطی که در کارخانه کشیده‌شده‌بود و بچه‌ها از پشت آن سرک می‌کشیدند که چطور ابرترساننده‌ها کپسول‌ها را تا سر پر می‌کنند. ابرترساننده حتما هیکل ِ خوش‌ساختی هم داشت (یک) و مهم نبود که بچه‌ای که دارد جیغ می‌زند چه اتفاقی برایش می‌افتد (دو). بچه در تصویر می‌آمد٬ جیغ می‌زد و فراموش می‌شد. مهم نبود که محتوای کپسول‌ها دقیقا کجا می‌رود و چه کاربردی دارد (سه). صرفا اشاره‌ی مبهمی می‌شد که «این کپسول‌ها انرژی ما را تامین می‌کند». رفتن به «دانشکده‌ی ترساندن» مترادف پیدا کردن کار در «کارخانه‌ی ترساندن» بود (چهار) و مهم کار گرفتن در «کارخانه‌ی ترساندن» بود و نه سوال کردن درباره‌ی روش شماره‌ی سه‌ی ترساندن (پنج) یا هرچیز دیگری. کسی اساسا درباره‌ی چیزی سوال نمی‌کرد. دنیا همان بود که بود و مهم بود که در همان که هست موفق بود (شش). این فهرست را می‌شود خیلی جلوتر از این برد. اما حتی مساله این هم نیست. مساله هجوم٬ تصاحب و تخریب فضای تخیل من و بچه‌ای بود که جلویم نشسته بود.

«دانشگاه هیولاها» می‌گفت٬ و به مدد عینک سه‌بعدی و تصویرهای خوش‌ترکیب با صدای بلند هم می‌گفت٬ که در دنیای رویاها هم خبری نیست. می‌گفت عاملیتی نیست. هیولا یا آدم٬ دنیا همین جای گندی است که در آن آدم ِ یغور تو را عقب می‌زند و هدف ِ زندگی، رفتن به دانشگاه ِ این و کار گرفتن در کارخانه‌ی آن است. در «دانشگاه هیولاها» کسی سوال نمی‌کرد که مثلا چرا باید دانشگاه برویم؟ یا چرا باید در کارخانه کار کنیم؟ یا اصلا کار کردن در این کارخانه چه حاصلی برای من دارد؟ یا دودی که از کارخانه بالا می‌رود، دقیقا کجا می‌رود؟ رویا نسخه‌ی برابر با اصل دنیایی بود که وقتی عینک را برداشتم جلوی چشمم بود و این برای من آزارنده بود.

جولی بدون انجلینا

وقتی انجلینا جولی خبر داد که هردو پستان‌اش را برای خلاصی از خطر ِ محتمل ِ سرطان کنار گذاشته است شوکه شدم.

تعجب کردم که یک نفر «۸۷٪ خطر» و «ژن معیوب بی‌آرسی‌ای ۱» را از دهان ِ یک نفر با روپوش ِ سفید و لابد تخته‌شاسی در دست جدی گرفته و تنش را زیر چاقو داده (من بتوانم آسپرین هم از دست روپوش‌پوشیده‌ها نمی‌گیرم). بیشتر تعجب کردم که انجلینا جولی بین خودش و تنش یک خط کشیده؛ تنش را دارد کم کم ازش خلاص می‌شود٬ چون تن «ژن معیوب» دارد (نوبت بعد گویا قرار است بخشی از رحم‌اش را هم بردارند)٬ که خودش بماند.

چهار ماه از اتفاق گذشته و من هنوز فرصت نکرده‌ام ذهنم را دور آن بپیچانم.

و نکته این است که این اول راه است. مثلا فکر کن دوازده سال دیگر زنده‌نگهداشتن مغز در ماشین ممکن است و کسی که «ژن معیوب بی‌آرسی‌ای ۱» دارد مغزش را به یک نگه‌دارنده منتقل می‌کند٬ و مثلا دیگر تجربه‌ی تنانه ندارد٬ که «ژن معیوب» ترتیب‌اش را ندهد. تصور ِ این‌که کسی به ماشین تن بدهد که تن دخل‌اش را درنیاورد چیزی است که دوست دارم بیشتر درباره‌اش فکر کنم.

یک شگفتی این اتفاق این است که کلید ِ خاموشی ِ انتخاب ِ طبیعی را می‌زند. فرض می‌کند روند فرگشت به ایستگاه آخر رسیده و حالا می‌شود پیاده‌شد و جمجمه را شکافت و مغز را گذاشت توی یک مخزن شیشه‌ای که رویش یک ال‌سی‌دی هست که یکی دارد رویش لبخند می‌زند.