بایگانی مربوط به تیر, ۱۳۹۲

در هفته‌ی آخر خرداد٬ نامه‌ی سرگشاده‌ای به حسن روحانی نوشتم و از او خواستم که به وضعیت اینترنت در ایران رسیدگی کند. این نامه هفت روز برای امضا باز بود و ۵۷۵۹ نفر آن را امضا کردند. امضاکنندگان محل اقامت خود را ذکر کردند و گفتند که به نظر آن‌ها «اینترنت بهتر» یعنی چه.

امروز تحلیل نتایج این کار تمام شد. خلاصه‌ی نتایج را این‌جا بخوانید (گزارش کامل

  • ۳۸٪ امضاکنندگان ساکن تهران هستند و ۵۰٪ در نقاط دیگر کشور ایران زندگی می‌کنند. در مجموع ۸۸٪ از شرکت‌کنندگان ساکن ایران هستند.
  • بعد از ایران٬ کشورهای آمریکا٬ کانادا٬ آلمان و ترکیه با فاصله‌ی زیادی در فهرست محل اقامت امضاکنندگان هستند.
  • از کسانی که به سوال «اینترنت بهتر» جواب دادند٬ ۸۵٪ گفتند که وضعیت ارتباط به اینترنت باید اصلاح شود. آن‌ها به موضوعاتی مثل فیلترینگ٬ قطع‌شدن‌ها و دردسترس‌نبودن اینترنت پرسرعت اشاره کردند.
  • ۸۲٪ شرکت‌کنندگان گفتند سرعت اینترنت باید بهتر شود.
  • ۲۴٪ گفتند اینترنت باید ارزان‌تر شود.
  • ۹٪ گفتند نگرانی‌ها درباره‌ی امنیت شخصی در اینترنت باید رفع شودد (جمع درصدها ۱۰۰٪ نیست – هرکس می‌توانست به یک یا بیشتر موارد اشاره کند.)

متن این نامه را به‌همراه امضاهای زیر آن پرینت می‌کنم و بعد از استقرار دکتر حسن روحانی بعنوان رییس‌جمهور ایرای برای دفتر او می‌فرستم.

گزارش کامل تحلیل این نتایچ را این‌جا بخوانید (pdf). توضیح بیشتر درباره‌ی نامه اینجا. متن نامه را این‌جا بخوانید.

جناب آقای دکتر حسن روحانی٬ ریاست جمهور منتخب مردم ایران٬

انتخاب شما به این مقام مهم را تبریک می‌گوییم. شادمانی دوستان ما در شهرهای مختلف ایران و کشورهای دیگر به ما نشان می‌دهد که ایرانیان زیادی به شما امید بسته‌اند که زندگی بهتری برای آن‌ها فراهم کنید.

ما٬ کاربران شبکه‌های اجتماعی اینترنتی و وبلاگ‌نویسان٬ از حضور خود در فضای مجازی برای تشویق دیگران به شرکت در انتخابات و رای دادن به شما استفاده کردیم. برخی از ما ساکن شهرهای مختلف ایران هستیم و برخی دیگر ساکن کشورهایی جز ایران. مستقل از موقعیت جغرافیایی٬ ما از اینترنت استفاده کردیم تا به دیگر ایرانیانی که به هر دلیل تمایلی به شرکت در این انتخابات نداشتند نشان دهیم که امید به آینده‌ای بهتر تنها از طریق مشارکت در فرایندهای سیاسی حاصل می‌شود.

ما دیدیم که شما هم از اینترنت برای ارتباط با ایرانیان استفاده کردید. حضور شما در توییتر و شبکه‌های مجازی دیگر به ما نشان داد که شما هم از اهمیت اینترنت در زندگی در این روزگار مطلع هستید.

جناب آقای روحانی! وضعیت اینترنت در ایران به هیچ وجه مناسب نیست. اینترنت در ایران کند است و نظام فیلترینگ افراد را از دسترسی به اطلاعات منع می‌کند. فعالیت اقتصادی مبتنی بر اینترنت در ایران بسیار پرخطر است. اطمینان داریم که مشاورین شما با شما درباره‌ی این موضوعات صحبت کرده‌اند.

اینترنت همانند هر موجودیت دیگر نیازمند سامان‌دهی و نظام‌بخشی است. ما از شما می‌خواهیم ایجاد سازوکار مناسبی برای مدیریت اینترنت را در اولویت برنامه‌های خود قرار دهید. به نظر ما، اینترنت در ایران می‌تواند با سرعت‌های بسیاری بالاتری عرضه شود. ما معتقدیم مدیریت اینترنت باید توسط نهادهایی انجام شود که با رای مردم انتخاب شده‌اند و سازوکار این ساختار باید شفاف بوده و در دسترس شهروندان باشد. ما از شما می‌خواهیم که به‌عنوان منتخب بیش از نیمی از رای‌دهندگان٬ با دستگاه‌های مرتبط برای تعریف دقیق‌تر مصادیق عمل مجرمانه در اینترنت وارد مذاکره شوید.

جناب آقای روحانی! ما در اینترنتی که سرعت آن در معیارهای امروز غیرقابل پذیرش است و با استفاده از شبکه‌های اجتماعی‌ای که حضور در آن‌ها منع شده است٬ ایرانیان را به شرکت در حیات سیاسی خود ترغیب کردیم. ما از شما می‌خواهیم که شرایطی را فراهم آورید که در سال ۱۳۹۶ قادر باشیم و انگیزه‌ای برای دعوت دوباره‌ی ایرانیان به ریختن رای خود به نام شما در صندوق‌های رای داشته باشیم.

مرتبط،

درخواست “اینترنت بهتر” در نامه کاربران ایرانی به روحانی – دویچه‌وله

روحانی و دسترسی به اینترنت؛ خواسته‌‌ها و تردیدها – بی‌بی‌سی

Arash Abadpour on a “Better Internet” in Iran – The Center for Global Communication Studies (CGCS)

نامه‌ی وارده: آرزوهایی برای بعد از انتخابات

این نامه‌ی وارده را «یک نفر» فرستاده است. عکس را من اضافه کرده‌ام و در عنوان کمی دست برده‌ام.

آرزوهایی برای بعد از انتخابات

ضرب‌المثلی هست که می‌گوید “پلوی خیالی هرچه چرب‌تر بهتر.” من این‌گونه نمی‌اندیشم. به  گمان من، کم‌ترین ضرر آرزوهای غیرواقع‌بینانه سرخوردگی، افسردگی ، حرمان و اندوه است. “واقع‌بینی” اما امری نسبی و ذهنی است و طبعاً هرکس درک ودریافتِ خود از توان و آرایش نیروهای اجتماعی و سیاسی، و به تبعِ آن تحلیل خود از وقایع، را واقع‌بینانه می‌داند. در این یادداشت، منظور من از واقع‌بینی امکانِ وقوع امری در خلال چهارسال آینده با حفظ توازنِ قوای فعلی است و نه محقق شدنِ آرزو “در نبوده‌زارِ ندانم‌فراکجایِ کدامین هنگام، بالاتر از بلندِ کدام آسمان.”[۱] آموزه‌هایی چون “المُلک یبقی مع‌الکفر و لایبقی مع‌الظلم”، “بر سرنیزه نتوان نشست”، “ماه پشت ابر نمی‌ماند”، “اثر کردنِ آهِ مظلومان”، “نرسیدن بار کج به منزل”، “ایمان به پیروزی خلق/مستضعفان/ستمدیدگان/زحمتکشان/دموکراسی‌خواهان” به درجات کم‌تر یا بیش‌تر، متوجه امور درازمدت‌اند و بهترین ثمرشان امید است. بدونِ امید زیستن ممکن نیست. گستراندنِ دامنه‌های امید تا مرز آرمان و اتوپیا را نیز از ضروریات می‌دانم.[۲] اما امید هرچه باشد حتما از جنس خیالبافی نیست.

با این مقدمه، فهرستی از آرزوهایم برای دوران بعد انتخابات را بر اساس نیروهای درگیر عرصه‌ی سیاست در ایران تنظیم کرده‌ام. سعی داشته‌ام که این این آرزوها با توانایی‌ها و تمایلاتِ آن‌ نیروها همخوانی داشته باشد نه اینکه آن نیروها تغییر ماهیت دهند و مثل من بیاندیشند و تصوراتشان از وضعیتِ مطلوبِ ایران مطابق تصوراتِ من باشد.

یک. کمتر کسی است که ادعا داشته باشد نتیجه‌ی انتخابات ریاست جمهوری همان گزینه‌ی مطلوب “مقامات عالیه‌ی نظام” یا دستگاه رهبری بوده است. برای توضیحِ این عدم انطباق دلایل مختلف ذکر شده است. من شخصاً با این تحلیل موافقم که این انعطافِ اندیشیده در همراهی با رأی مردم حاصلِ اندکی، تأیید می کنم اندکی، تجدیدِنطر در مشی گذشته بوده است. بسیار شنیدم و خواندم که “اندکی فرمان را چرخانده‌اند.” آرزوی من این است که این چرخش اندک حفظ شود واولین نشانه‌های حفظ شدنش را در مواجهه با بحران هسته‌ای (که خارج از احتیاراتِ ریاست جمهوری است) مشاهده کنیم.

آقای محسن غرویان از نطریه‌پردازانِ محافظه‌کار و پرنفوذِ ایران در توضیح نتیجه‌ی انتخاباتِ اخیر می‌گوید: ” انتخاب آقای روحانی به ریاست جمهوری، در درجه اول این پیام را در بر داشت که مردم از بداخلاقی‌ها خسته شده‌اند. مردم از حجم بالای رفتارهای غیراخلاقی تنش‌زا در حوزه سیاست، واقعاً به تنگ آمده بودند.

پیام دوم این انتخابات این بود که مردم می‌خواهند دولت با عقلانیت و اعتدال و تدبیر، مشکلات اقتصادی جامعه را حل کند. مشکلات اقتصادی واقعاً زندگی روزمره مردم را تحت تاثیر قرار داده و مردم ما را آزرده خاطر و رنجور کرده است.

سومین پیام این انتخابات، ترجیح اسلام رحمانی به اسلام غیررحمانی از سوی مردم بود. […]

پیام چهارم این انتخابات، تمایل مردم به اتخاذ مشی اعتدالی در سیاست خارجی کشور بود. مردم ما از افراط در تقابل با جهان دل خوشی ندارند. […]

پیام پنجم انتخاب حسن روحانی به ریاست جمهوری، تمایل مردم ایران به بهره‌مندی بیشتر از آزادی‌ بود.”

آرزو می‌کنم آن چرخش اندک بدین معنا باشد که حداقل بعضی از مشاورانِ و تصمیم‌گیران دستگاه رهبری با این تحلیل موافق‌اندو آثار این موافقت در انتخاب وزیرانِ اطلاعات، خارجه، کشور، و ارشاد (که سنتاً حاصل فرایندِ تعامل با بالاست) دیده شود.

دو. آقای روحانی را جزو محافظه‌کارانِ عمل‌گرا و از نردیکانِ فکری آقای هاشمی رفسنجانی می‌دانند. اولین آرزویم برای آقای روحانی و همراهانش این است که به نتایج مدل توسعه‌ی اقتدارگرا و فرادستانه‌ی دوران آقای هاشمی توجه داشته باشند. مدلی که به اعترافِ بسیاری از مدیرانِ آن دوران، نتیجه‌ی انتخاباتِ سال ۱۳۷۶ بعضاً واکنش منفی به آن بود. دومین آرزویم برای همکارانِ آقای روحانی آن است که یادشان باشد سرمقاله نویس روزنامه شرق در چهارم تیرماه ۱۳۸۴ نوشت: ” انتخابات دوره نهم عرصه به میدان آمدن حاشیه نشینان بود. این حاشیه نشینان را طیفی از نیروهای آسیب دیده از روند توسعه طی ۱۶ سال اخیر تشکیل می دهند. طیفی که آرای خود را به نام احمدی نژاد در صندوق ها ریخت خود را قربانی توسعه ای می دید که در ۸ سال سازندگی آغاز شد و دولت اصلاحات هم آن را پی گرفت. چنین است که این طیف آرای خود را به نام کسی در صندوق ها ریخت که خود را نه از جنس مدیران این سال ها که از “جنس مردم” معرفی می کرد و شعارش نه تداوم اصلاحات سیاسی و اقتصادی این سال ها که انقلابی علیه این روند بود.”  یادشان باشد که “هدفمندی رایانه‌ها” همان طرح تعدیل ساختاری است و اینکه چرخیدنِ چرخ کارخانه‌ها الزاماً چرخیدنِ چرخ زندگی مردم نیست. “حاشیه‌نشین” خواندن بخشی از مردم هم از قدر و منزلت، یا حداقل رأی آن‌ها، نمی‌کاهد.

سه. برای “اصلاح‌طلبانِ حکومتی” آرزو می‌کنم فرصت یابند به نقدِ بنیادی دوران قدرتِ خود و رابطه‌شان با رأی‌دهندگان بپردازند. مثلاً از خود بپرسند چرا ستاره بختشان از دومین انتخابات شوراها در سال ۱۳۸۱ رو به افول نهاد؟ انتخاباتی که در آن نظارت استصوابی شورای نگهبان وجود نداشت، مجری آن وزارت کشور دولتِ خاتمی بود و ناظرش نمایندگان مجلس ششم. یا مثلاً بپرسند چرا مجبور شدند کاندیدای خود را وادار به استعفا کنند؟ یا بپرسند برای آن “حاشیه‌نشینان” چه باید کرد؟

چهارم. آرزویم برای همه‌ی اصلاح‌طلبان، تحول‌خواهان و هواخواهان دموکراسی در خارج از مجموعه‌ و اقمار حاکمیت که در انتخابات شرکت کردند، آن است که تمام تلاش خود را معطوف ایجادِ نهادهای مدنی تازه و تعمیق و گسترش نهادهای موجود و نیز تمرین دموکراسی کنند. در این صورت، حتی اگر چهار سال دیگر نیز به انتخاب بین بد و بدتر مخیّر شوند، آن “بد و بدتر” از جنسی متفاوت خواهد بود و قدرت آسیب‌رسانی کمتری خواهد داشت. آرزو دارم متوجه شده باشند که مدت‌ها پیش از وزن‌کشیِ انتخابات باید به بدن‌سازی پرداخت و برای توان افزایی راهی جز گسترش نهادهای مدنی وجود ندارد.

پنجم. برای آنان که انتخابات را تحریم کردند و از نتیجه‌ی حاصل ناخرسندند آرزو می کنم با کار عمیق و مستمر راه‌های رسیدن به وضعیتِ مطلوبِ خود را تدوین کنند و آن راه‌ها را با زبانی درخور در گفتگویی مستمر و مدنی با مخالفانِ خود عرضه کنند تا بتوانند تعداد بیشتری را به سوی خود جلب کنند.

تهمت، دشنام و ناموسی کردنِ شرکت/عدم شرکت در انتخابات از هرسو که باشد (چهارمی‌ها یا پنجمی‌ها فرقی ندارد) راهی به دهی نمی‌برد.

برگرفته از شعر بلندی سروده‌ی اسماعیل خویی[۱]

مثلا نگاه کنید به اینجا یا اینجا[۲]

نامه‌ی وارده: خارج

این نامه‌ی وارده را سپهر فرستاده است. عکس را من اضافه کرده‌ام.

خارج

کمانگیر توئیت کرده «انتخابات گذشت، اما یک بار بشینیم راجع به “خارج” حرف بزنیم». حرف من این است که «خارج» اساسا وجود «خارجی» ندارد. هدف این چند سطر نه اثبات حق ِ «خارجی»‌ها برای اظهار نظر یا دخالت یا فعالیت یا هرچیز دیگر، بلکه نشان دادن آن است که تقسیم‌بندی ِ داخلی-خارجی خیلی  سیال‌تر و نسبی‌تر (و در نتیجه شاید غیرقابل‌اعتناتر) از چیزی است که فکر می‌کنیم.

اگر «خارج» ناظر به یک موقعیت فیزیکی باشد، یعنی بر اساس مختصات جغرافیایی ِ آدم‌ها سنجیده شود، هر جای این کره خاکی می‌تواند خارج یا داخل باشد. یعنی همان‌طور که من ِ ساکن تورنتو به واسطه‌ی این که هیاهوی خیابان‌های تهران در روزهای قبل از انتخابات را از نزدیک نمی‌بینم و «تهران نیستم» خودم را «خارجی» درمی‌یابم، بسیارند کسانی داخل ِ مرزهای جغرافیایی ایران – و حتی تهران – که این روزها و با این معیار خارجی حساب می‌شوند. اگر من نمی‌توانم «برف روی کاج‌ها» را در سینما ببینم، بسیارند ایران‌نشینانی که در تک سینمای شهرشان هیچ‌وقت نوبت به چنین فیلم‌های نمی‌رسد. یا مثلا در شرایطی نظیر زلزله‌ی هرمزگان، من ِ ساکن تورنتو خیلی «خارج»تر از آن دسته از دوستانم که در مشهد زندگی می‌کنند نیستم. بنابراین «مبدا» مختصات نمی‌تواند مرزهای ایران باشد و من معنای مختصات ِ بدون مبدا را نمی‌دانم.

اگر «خارج» بر اساس شرایط زندگی (اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و …) سنجیده شود، باز هم من ِ ساکن تورنتو می‌توانم داخلی یا خارجی باشم. مثلا اگر بسیارند بیماران، کارگران یا کسبه‌ای که تحریم‌ها، تورم ِ ۳۰ درصدی یا دلار ۳۵۰۰ تومانی کمرشان را شکسته، اکثریت خارج‌نشینان هم به نوبه‌ی خود از تحریم، تورم و عواقب آن ضربه می‌خورند. همه‌ی ما بسیاری را می‌شناسیم که با بالا رفتن نرخ ارز امکان ادامه‌ی تحصیل در دانش‌گاه‌های «خارج» را از دست داده‌اند یا با تعطیلی سفارت‌خانه‌ها و تیره شدن روابط برای گذرنامه و شناسنامه و غیره به مشکل جدی برخورده‌اند و الخ. اگر هستند کسانی که «دلار درمی‌آورند، دلار هم خرج می‌کنند» و «کک‌شان هم نمی‌گزد»، بسیاری هم از بالا و پایین شدن ِ دلار درمی‌آورند و کک‌ آن‌ها را هم نمی‌گزد و شاید کک‌گزیدگی معیار بهتری برای تمیز دادن خارجی‌ها باشد.

مبنای سومی که برای تعریف «خارج» می‌بینم (و می‌پسندم)، وضعیت روحی و حالت درونی افراد است. بر این اساس، نخست آن که یک خارج ِ واحد ِ مشترک در کار نخواهد بود. یعنی به تعداد این چندمیلیون ایرانی که در کشورهای دیگر به‌سرمی‌برند، «خارج‌«های مختلف داریم. خارج ِ منی که در مرکز تورنتو زندگی می‌کنم نه تنها با خارج ِ ایرانیان ِ شمال تورنتو، رفقای ساکن ونکوورم و دوستانم که در اروپا هستند، بلکه با خارج ِ هم‌خانه‌ام و حتی خارج ِ یک سال پیش خودم هم متفاوت است. و دیگر آن که، با این حساب، من در زمانی که در ایران زندگی می‌کردم «خارجی»تر از الآن بودم! آن موقع در حسرت ِ کنسرت متالیکا و راجر واترز و باب دیلن می‌سوختم، الآن منتظر کنسرت ابی و کیوسک و شجریان هستم. آن موقع سراغ رستوران‌های ایتالیایی و چینی و لبنانی جدید را از بقیه می‌گرفتم، این روزها دنبال کبابی‌های جدید تورنتو می‌گردم. آن روزها Inception را تورنت می‌کردم، این روزها منتظر آپلود شدن فیلم‌های ایرانی در یوتیوب هستم و  قص علی هذا.

خلاصه آن که «خارج» یک حالت (status) نیست، بلکه یک موقعیت (position) است. هر نقطه‌ی زمانی و مکانی می‌تواند «خارج» باشد یا نباشد.

نامه‌ی وارده: یادآوری چند نکته‌ی بدیهی در باره‌ی انتخابات

این نامه‌ی وارده را «یک نفر» فرستاده است. عکس را من اضافه کرده‌ام.

یادآوری چند نکته‌ی بدیهی در باره‌ی انتخابات

عنوان این مطلب گواه می‌دهد که قرار نیست هیچ تحلیل درخشان و یا اطلاع نامکشوفی در سطرهای زیر بخوانید. اما یکجا آوردنِ این بدیهیات شاید کمک کند که رگ‌های گردنمان کمی فروکش کند و در کنار تعصّب‌ جایی برای تعقّل بازکنیم.

۱- عرصه‌ی سیاست‌ورزی نبرد کفر و ایمان نیست که یک بار برای همیشه جبهه‌ها و بازیگرانش معین شوند و از هبوط آدم تا سقوط عالم ثابت بمانند. لازمه‌ی تصمیم درست ارزیابی دائم شرایط از وضعیت موجود است. در خرداد ۱۳۷۶ جمع کثیری از ایرانیان برای اولین بار رأی دادند و بعد از انتخاباتِ ۱۳۸۸ بسیاری از ایرانیان برای اولین بار برای بیانِ خواستِ سیاسی خود به خیابان آمدند. اکثر اینان از کرده‌ی خود پشیمان که نیستند هیچ، افکار عمومی ایران و جهان اینان را در صف تحول‌خواهان و شورندگان بر علیه وضعیت موجود به شمار می‌آورد.

۲- آن‌ها که در جمهوری اسلامی بابتِ داشتنِ دستگاه ویدئو جریمه شدند و شلاق خوردند بهترین شاهدانند بر این‌که امور حتی در جمهوری اسلامی قابل تغییر و بهبود است. دلیلش هم این نیست که گردانندگان نظامِ مقدس به رواداری و تساهل و حقوق بشر معتقد شده‌اند (هرجند که بخشی چنین تغییری کرده‌اند و از گردونه‌ی قدرت خارج شده‌اند). بلکه علاوه بر تغییر جهان و گسترش تکنولوژی وشاید بعضا به سببِ این تغییرات، حاکمان به این نتیجه رسیده‌اند که ادامه‌ی بعضی روش‌ها دیگر ممکن نیست. به همین دلیل مثلاً نظام مقدس با خانواده شهید محراب دستغیب توافق می‌کند که بهتر است بیشتر آثار نامبرده منتشر نشود؛ یا تنوع کانال‌های رادیویی و تلویزیونی به همین دلیل است. رسیدنِ به این نتیجه هم تنها حاصل “سرعقل آمدن” نبوده. بخش مهمی از این نفسِ ‌نیمه‌ای که می‌کشیم حاصل پایداری، ازجان‌گذشتگی، و تحمل  شلاق، شکنجه، زندان، و محرومیت است. آنچه فاصله‌ی ما را تا “وضعیتِ کره‌ی شمالی”  طولانی‌تر می‌کند نیز همین پایداری‌هاست.

۳- وضعیتِ افرادی چون آیت‌الله منتظری و برخی از زندانیان جنبش سبز باید به کودن‌ترین شاگردان سیاست هم آموخته باشد که افراد در مرور زمان چقدر مستعد تغییرند. از سوی دیگر توجه به مؤلفه‌های شخصیتی افرادِ درون یک جبهه یا حزب و تمایزهایی که این مؤلفه‌ها ایجاد می‌کند ضروری است. مثلاً خوب است که در حوادث بعد از انتخاباتِ سال ۱۳۸۸، به فرق مصطفی تاج‌زاده با محمد خاتمی، یا فرق دو حزب دولت‌ساخته‌ی مشارکت و کارگزاران، فرق تقرب گزیدگان و مغضوبان توجه کنیم. این گوناگونی و تکثّر وجوه شخصیتی، حتی در میانِ زندانیان جنبش سبز نیز نظرگیر و درخورتوجه است. مقصودِ من اصلاً ترسیم طیفی که یک سر آن خوب‌ها و سوی دیگرش بدها باشند نیست. غرضم اشاره به پیچیدگی و چند وجهی بودن افراد است که با هیچ تحلیل تک خطی وابستگی حزبی، موقعیت شغلی،  پایگاه طبقاتی، خصوصیات فردی قابل ارزیابی نیست. مثلا مناظره‌های تلویزیونی نشان داد که محمد غرضی چقدر درمیان همین از فیلتر گذشتگان “برجسته” یا آن خلبان خوش‌تیپ چقدر “قاطع” است.

۴- راهِ خلاص شدنِ از تنگناهای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی ایران راهی است دشوار و طولانی. تجربه‌ی کوتاه دوره‌ی اول ریاست جمهوری محمد خاتمی گواه این مدعاست. درنتیجه امیدها و ارزوهایمان برای این انتخابات را در قد و قواره‌ی این نظام نگه داریم تا نامید و سرخورده نشویم. درعوض انرژی‌، بینش، برنامه‌ریزی خود را برای گسترش نهادهای مدنی نگه داریم برای بعد از انتخابات که زندگی دشوارتر ادامه خواهد داشت. دشوارتر حداقل از این جهت که دیگر آن شرِّ مطلقی که در قالب “احمدی نژاد” ظهوریافته بود و همه‌ی مصائب را به وی منسوب می‌کردند، وجود نخواهد داشت.

۵- برای خواستارانِ دموکراسی، پیمودنِ راه دشوار رسیدنِ به شرایطِ حداقل جز از طریق مدارا و گفتگو میسر نیست. تمام حقیقت را در کف دستِ خود دیدن و انتخاب خود را یگانه انتخاب مطلوب دانستن تکرار شعار قدیمی “حزب فقط حزب الله، رهبر فقط روح الله” است. اگر بر سر رأی دادن و ندادن در میان زندانیان جنبش سبز اختلاف وجود دارد، بپذیریم این اختلاف ممکن است بین دیگران نیز وجود داشته باشد.  ادبیاتی که طرفدارانِ رأی دادن یا تحریم را به “خیانت، بی‌بصیرتی، میدان را خالی گذاشتن، آب به آسیاب رژیم ریختن، دست در خون شهیدان شستن، بی‌غیرتی، کوفی‌صفت بودن، منافع ملی را ندیدن، خارج نشین بی‌درد بودن، دنبال منافع حقیر بودن و …” متهم می‌کند مناسبتی با دموکراسی‌خواهی ندارد.

۶- توصیه‌ی پایانی‌ام به طرفدارانِ مشارکت در انتخابات برای بهبود وضعیت موجود است. برای ترغیب دیگران به رأی دادن، بهترین تاکتیک “دماغت را بگیر و رأی بده” است. این تاکتیک اولا مبتنی بر دروغ  و دغلبافی و  “حُسن‌تراشی” نیست. ثانیاً همدلی شما با مخالفانتان بر سر رذائل داوطلب موردنظر  کارایی تأثیرگذاری بیشتری دارد. انتخابات ۱۳۸۴ باید از این حیث به شما درس آموخته باشد.

یک پیشنهاد انتخاباتی به یک رفیق تحریمی

این سه روزه و قبل از آن با ایرانی‌های زیادی هم‌کلام شده‌ام که به دلایل مختلف می‌خواهند انتخابات را تحریم کنند. فرض می‌کنم این یک تصمیم شخصی نیست. یعنی مثلا تحریم‌کننده نمی‌خواهد از نظام سیاسی موجود در ایران انتقام شخصی بگیرد. فرض می‌کنم کسی که تحریم می‌کند منطقی دارد که برمبنای آن این وضعیت که رای او به صندوق انداخته شود بدتر از وضعیتی است که رای او به صندوق انداخته نشود.

من ساکن تورنتو هستم و هیچ روشی برای شرکت در انتخابات ایران ندارم. فرض می‌کنم ژاله ساکن ایران است و شرکت در انتخابات از او نیم ساعت وقت می‌گیرد. فرض می‌کنم ژاله می‌خواهد انتخابات را تحریم کند. حالا دو وضعیت داریم:

۱- ژاله انتخابات را تحریم می‌کند و من نمی‌توانم رای بدهم. در این وضعیت دو نفر در انتخابات شرکت نکرده‌اند٬ ژاله دوستانش را به تحریم انتخابات دعوت کرده‌است و من دوستانم را به شرکت در انتخابات دعوت کرده‌ام.

۲- ژاله در انتخابات شرکت می‌کند و نامی که من می‌گویم را روی برگه می‌نویسد. در این وضعیت یک نفر در انتخابات شرکت کرده‌است٬ ژاله هم‌چنان دوستانش را به تحریم انتخابات دعوت کرده‌است و من قول می‌دهم که کسی را به شرکت در انتخابات دعوت نکنم.

حساب و کتاب ِ من نشان می‌دهد که در وضعیت اول من تمام چند روز آینده را به دعوت دیگران به شرکت در انتخابات خواهم گذارند و در وضعیت دوم تنها یک رای اضافه به صندوق انداخته خواهد شد. فرض می‌گیرم که من خواهم توانست حداقل دو نفر را از تحریم باز بدارم (به ژاله یادآوری می‌کنم که دارم از ایمیل٬ فیس‌بوک٬ گوگل+٬ توییتر٬ این وبلاگ٬ رفقایم٬ و رسانه‌ها برای ترغیب افراد به شرکت در انتخابات استفاده می‌کنم). ژاله می‌تواند در عمل با رای‌دادن به‌جای من به حرکت تحریم انتخابات کمک کند. این قرار در عمل به سود ژاله خواهد بود.

اگر جوابی به این درخواست نگیرم یکی از دو برداشت زیر خواهم را کرد. یا ژاله در توانایی من شک دارد٬ که این به من دلیل قوی‌تری برای حرف‌زدن درباره‌ی اهمیت شرکت در انتخابات در چند روز آینده خواهد داد٬ یا این‌که تحریم انتخابات برای ژاله یک جدال شخصی است. که ژاله می‌خواهد از ساختار حکومتی ایران انتقام بگیرد. من حدس می‌زنم اتفاقا این دلیل ِ بخشی از کسانی است که استراتژی تحریم را دنبال می‌کنند. واضح است که در چنین صورتی تحلیل‌های «رای نمی‌دهم تا ….» صرفا ظاهر موجهی برای یک دل‌شکستگی هستند. چنین وضعیتی بیشتر از آن‌که مبتنی بر خردورزی باشد یک واکنش عاطفی است. من در چنین وضعیتی کاری نمی‌توانم انجام بدهم.

درباره‌ی وضعیت ِ واکنشی

دیروز٬ از دم غروب تا شب٬ در یکی از محل‌های گذر ایرانی‌های تورنتو با چند رفیق یک صندوق گذاشتیم و انتخابات نمادین برگزار کردیم. یکی از اهداف این حرکت این بود که ایرانی‌ها را با صندوق رای آشتی بدهیم (جزییات بیشتر را این‌جا بخوانید: انتخابات و ما).

دلایلی که در خیابان برای عدم شرکت در انتخابات می‌شنیدم را قبلا در جمع‌های دوستانه٬ گفتگوهای فضای مجازی و موقعیت‌های دیگر شنیده بودم٬

  • جمهوری اسلامی خودش داره می‌گه هر رای‌ای که به صندوق ریخته می‌شه٬ تایید نظام‌ه. من در این انتخابات شرکت نمی‌کنم.
  • رای من رو که نمی‌شمرن. خودشون هرکی رو خواستن از صندوق بیرون می‌آرن.
  • تا وقتی این رژیم/اسلام هست من رای نمی‌دم.
  • جواب خون‌هایی که بعد از انتخابات ریخت رو کی می‌ده؟
  • شما مامور/فریب‌خورده‌ی رژیم هستید.
  • با رای ما چیزی عوض نمی‌شه. رییس‌جمهور تدارکات چی‌ه.

روی تک‌تک این جملات می‌شود نشست و حرف زد. اما نکته‌ی من این نیست. این جملات همگی مبتنی بر یک مدل ِ یکسان هستند. در همه‌ی آن‌ها گوینده مهره‌ی سفید را به حریف داده است و تسلط او را در بازی پذیرفته است. این‌طور بگویم٬ گوینده‌ی این جملات خودش را بخشی از ساختار سیاسی ِ موجود درنظر گرفته است و حرکت‌هایش را با ساختار منطبق می‌کند. من به این می‌گویم وضعیت ِ واکنشی.

در وضعیت ِ واکنشی٬ نیروی مخالف٬ خودش را در چهارچوب ِبازی رقیب تعریف می‌کند. نه فقط منتظر ِ حرکت‌های ساختار می‌ماند که حرکت ِ بعدی‌اش را برنامه‌ریزی کند٬ بلکه موفقیت ِ خودش را هم از منظر ِ رقیب می‌سنجد. خودش را در آینه‌ی رقیب می‌بیند. قدمش را با او هماهنگ می‌کند.

در چنین وضعیتی٬ برای مهار کردن ِ نیروهای مخالف کافی است نهادهای دموکراتیک تحقیر شوند. کافی است به ابزارهای مشارکت مدنی رنگ ِ رژیم را زد تا نیروهای مخالف از برگه‌ی رای منزجر شود. در این وضعیت٬ ساختار ِ موجود دست ِ بالا را دارد و نیروی مخالف از ابزارهای ممکن برای تغییر وضعیت دوری خواهد جست.

به‌وضوح این یک وضعیت ِ بن‌بست است. و راه خروج از آن چندان شگفت نیست. مثلا می‌شود برای شروع تعداد «آنها» را در جمله‌ها محدود کرد. مهم «ما» است. ما چه می‌خواهیم٬ ما چه خواهیم کرد٬ ما چه نتیجه‌ای خواهیم گرفت؟ برای ما چه چیزی مهم است؟ ما می‌توانیم کدام موفقیت را به‌دست بیاوریم؟

درباره‌ی وضعیت واکنشی حرف بزنیم.

عکس از میثم

از «ستاد مبارزه» و «چرندیات»

امروز صبح رفیقی این عکس را در فیس‌بوک هم‌خوان کرده بود. «هرگز نیروی آدم‌های احمق در گروه‌های بزرگ را دست‌کم نگیرید». صبح روز تعطیل زودتر بیدارشده‌ام که کاری را تمام کنم. جمله و عکس اما دست از سرم برنمی‌دارند. توضیح می‌دهم.

جمله «نقل قول» است. کسی در موقعیت ِ خاصی جمله را گفته‌است. جمله٬ در موقعیت٬ برای مخاطبی که در موقعیت بوده است٬ و در متنی که بوده‌است٬ مفهوم ِ ویژه‌ای داشته است. من و تو اما از موقعیت خبردار نیستیم. جمله از متن جدا شده و درفضای جمعی چرخ خورده‌٬ روی عکسی نقش‌شده٬ و صبح زود روی مانیتور من نشسته است. اما این بخش کوچک اتفاق است.

عکس را یک گروه ِ منتقد ِ مشهور منتشر کرده است. همین گروه٬ نقدهایی بر سیاست‌های ساختار حاکم بر ایران و روال‌های فرهنگی در جامعه‌ی ایران نوشته است. از تمرکز روی انرژی هسته‌ای٬ تا انتشار عکس فتوشاپ‌شده در رسانه‌های رسمی و نیمه‌رسمی و «گدایی لایک» در شبکه‌های اجتماعی. گروه درظاهر به سیاست و فرهنگ ایرانی نگاه منتقد دارد٬ اما در عمل از روایت و ادبیات مشابهی استفاده می‌کند. توضیح می‌دهم.

می‌شود تجسم کرد که فرمانده‌ی بسیج که به نیروهایش دستور حمله به اعتراض خیابانی آرام را می‌دهد بگوید «هرگز نیروی آدم‌های احمق در گروه‌های بزرگ را دست‌کم نگیرید». می‌شود تجسم کرد که راس هرم قدرت که چراغ سبز برای دستکاری در انتخابات را می‌دهد بگوید «هرگز نیروی آدم‌های احمق در گروه‌های بزرگ را دست‌کم نگیرید». جمله توضیح نمی‌دهد که «احمق» یعنی چه. لابد گوینده‌ی اصلی٬ این کلمه را روشن‌تر توضیح داده٬ یا در متن ِموقعیت اشاره‌ی کلمه روشن بوده‌است٬ اما حالا نیست. حالا این جمله جواز ِ خفه‌کردن مخالف است. به یک گروه ِ کوچک ابزاری برای تحقیر گروه ِ بزرگ ِ مخالف را می‌دهد. گروه ِ بزرگ احمق است٬ و نباید دست‌کم گرفته‌شود.

و سوال مهم این است که «دست‌کم نگرفتن» دقیقا یعنی چه؟ جمله این بخش را هم توضیح نمی‌دهد. باید آن‌ها را در فضای جمعی تحقیر کرد؟ باید آن‌ها را به گولاگ فرستاد؟

به این‌همه باید عکس را اضافه کرد. جمع ِ آدم‌های مشابه با دهان‌های باز و قیافه‌های «احمق».

می‌شود از این هم جلوتر رفت و درباره‌ی این حرف زد که چه فرایندی باعث می‌شود که گروه منتقد٬ ادبیات ِ واقعیت ِ موجود٬ که گروه منتقد آن است٬ را باز تولید می‌کند؛ که گروه «ستاد مبارزه» می‌زند و هدف‌اش را «چرندیات» تعریف می‌کند. گروهی که افراد آن سال‌ها توسط «ستادهای مبارزه» مورد آزار قرار گرفته‌است و حرفش «چرندیات» خوانده‌شده‌است٬ حالا نام و برنامه‌ی فعالیت‌اش را از زورگو اقتباس می‌کند. این‌ها چیزهایی است که باید درباره‌شان حرف بزنیم.

پس‌نوشت – این‌همه بوضوح تخطئه‌ی یک حرکت خوب ِ اجتماعی در فضای وب نیست. «ستاد مبارزه با چرندیات»٬ مستقل از نام و روش‌هایش٬ صدهزار نفر را گرد موضوعی جمع کرده‌است و محل گفتگو شده‌است. این خود اتفاقی باارزش است.