بایگانی مربوط به اردیبهشت, ۱۳۹۲

وضعیت بنگلادشی

ساختمان هشت طبقه‌ای در داکا٬ پایتخت بنگلادش٬ فرومی‌ریزد و ۳۰۰ نفر کشته می‌شوند. ساختمان محل تولید لباس‌هایی است که در آمریکا٬ کانادا٬ و اروپا فروخته می‌شوند.

رویکرد سبز فقط سبز خودم – برفک. خبری نیست.

رویکرد بورژوا-رمانتیک – مارک‌های لباس را تحریم می‌کنیم. از H&M و والمارت خرید نمی‌کنیم.

رویکرد جهانی-شدن٬ یا خودشان خواستند – کسی کارگران را مجبور نکرده‌بود. خودشان انتخاب کردند در این ساختمان‌ها کار کنند. من با خریدن لباس ِتولید بنگلادش دارم به آدم‌هایی که امکان دیگری ندارند این موقعیت را می‌دهم که شکم‌شان را سیر کنند. خرابی ساختمان هم از مدیریت نادرست است.

رویکرد کمک‌های نقدی و جنسی – این شماره حساب ِکمک به صلیب سرخ بنگلادش است.

با رویکرد اول کاری ندارم. کسی که کشته‌شدن آدم در بنگلادش تکان‌اش ندهد٬ دلسوزی‌اش برای کشته‌ی ایرانی را باور نمی‌کنم. «حقوق بشر» چنین آدمی لق می‌زند.

رویکرد دوم را بیشتر می‌فهمم. کسی که امکان تهیه‌ی لباس از منابع مختلف را دارد٬ و مثلا منتظر تخفیف و قیمت پایین‌تر نباید بماند٬ تصمیم می‌گیرد که لباسی بخرد که رویش لکه‌ی خون ندارد. بیشتر خرج می‌کند و آرامش ذهنی هم می‌خرد. خودش را هم درگیر این مساله نمی‌کند که اگر کارخانه‌ها بسته شوند٬ کارگر بنگلادشی امکانی برای درآمد ندارد.

رویکرد سوم دنیایش بازی شطرنج است. درست بازی کن تا ساختمان روی سرت خراب نشود. حدس می‌زنم خودش جای امنی نشسته که ساختمان روی سرش خراب نشده. آدم البته وقتی کنار دست شیر نشسته مدافع قانون جنگل می‌شود.

رویکرد چهارم با چسب اهو می‌خواهد خانه را سر هم نگه دارد. کارش البته تحسین‌آمیز است. حکم صادر نمی‌کند. یک گوشه‌ی کار را دست می‌گیرد. این گوشه اما روبروی فاجعه خیلی کوچک است.

فاجعه دردناک است. از آن دردناک‌تر عجز من و تو است. لباسی تنمان است که در کارخانه‌ای شبیه همین که ریخت دوخته شده و جز سرخاراندن کاری ازمان برنمی‌آید. و حقیقت این است که همین که همه‌ی توجه‌مان به ساختمان ِ ریخته‌شده جمع شده بخش دردناک ِ اتفاق است.

فرایندی که خروجی‌اش لباس و رنگ دیوار و این کیبرد و آن مانیتور است زندگی آدم‌هایی را به‌شدت تحت تاثیر قرار می‌دهد. بد یا خوب مهم نیست. مهم این است که من و تو٬ لباس و رنگ دیوار و کیبرد و مانیتور را می‌خریم و به فرایند کاری نداریم. این که ساختمان سر کسی بریزد البته فاجعه‌ی بزرگی است٬ اما مطمئن نیستم همین حالا کارگرانی در بنگلادش و چین و پاکستان نباشند که وضعیت‌شان از کسی که زیر آوار رفته بدتر نباشد.

می‌شود جلوتر از این هم رفت و سوال‌های سخت‌تری پرسید. که نمی‌پرسم.

همه‌ی ما برابرتریم؛ بوستون٬ بغداد، هرات

از زمانی که رسانه‌های بزرگ دوربین‌های‌شان را روی بوستون و عملیات گسترده‌ی پلیس برای دستگیری دو برادر مظنون متمرکز کردند٬ صدای اعتراض هم کم‌کم بلند شد. تمام این هیاهو برای دستگیری دو جوانکی بود که جرم‌شان قتل سه نفر بود٬ در حالی‌که در سمت دیگر دنیا حمله‌های روزانه به مسجد و قهوه‌خانه جان آدم‌های بیشتری را می‌گرفت. دوربین‌ها اما در بوستون بودند. کسی سراغ عراق و فلسطین و سوریه نمی‌رفت. تبعیض. رسانه. ارزش انسان.

در نگاه اول اعتراض به‌جاست. سه کوچک‌تر از هشت٬ پوشش خبری سه خیلی بزرگ‌تر از هشت٬ پس تبعیض.

این اعتراض به تبعیض نیست. شکایت به «چرا من بازی نیستم» است. وجه بد اتفاق این است که معترض خودش عین همین کار را کرده‌است و می‌کند. وجه تلخ اتفاق این است که کسی که معترض نادیده‌اش می‌گیرد٬ حتی ارزش این را ندارد که ندیده‌گرفتن‌اش به‌رسمیت شناخته شود.

در همان حینی که سی‌ان‌ان مشغول بوستون بود و بغداد را نمی‌دید٬ عده‌ای از اهالی شهر هرات دربرابر نمایندگی ایران تظاهرات کردند. آنها ۱۳ جسد به همراه داشتند که مقامات ایرانی٬ گویا ماه‌ها بعد از کشته‌شدن٬ به افغانستان تحویل داده‌بودند.

خبر در چند رسانه‌ی فارسی زبان ِ خارج از ایران منتشر شد (بی‌بی‌سی٬ دویچه‌وله). رسانه‌های داخلی علاقه‌شان به «افغانستان» محدود به اعتراض به آمریکا و آلمان و نظایر آن ماند. ۱۳ نفر مهم نبودند.

تحقیق نکرده‌ام٬ اما در گشت معمول روزانه‌ام در شبکه‌های اجتماعی هم ارجاع چندانی به این اتفاق ندیدم. یکی دیدم. «تظاهرات مردم افغانستان علیه رژیم آخوندی». مرده‌ی افغان هم وقتی مهم است که می‌شود روی سر «رژیم آخوندی» کوبیدش.

مساله این نیست که چرا سی‌ان‌ان کشته‌ی عراقی را ندیده می‌گیرد و دوربین‌اش را روی «فقط سه» کشته‌ی آمریکایی می‌گیرد. مساله این است که همه دریچه‌ی کوچکی دارند که ازش نگاه می‌کنند. ما هم به نظرم دردمان کشته‌ی عراقی نیست. نگرانیم وقتی کشته شدیم همان کاری با ما بشود که ما با کشته‌ی افغان کردیم

موقعیت: تهران

دارم کم‌کم به این فکر می‌کنم که عنوان بالای این وبلاگ را تغییر بدهم به «ماشین دارد ما را تسخیر می‌کند» یا «چرا نگران ماشین نیستیم؟»

بی‌ربط نیست که دوباره نشستم و ترمیناتور یک و دو را نگاه کردم. اما حتی ترمیناتور هم روایت‌اش ناقص است. ماشین ِ ترمیناتور آدم‌نماست. با آدم رقابت می‌کند. اسلحه‌اش شبیه آدم است. من از این ماشین خیلی نمی‌ترسم. ماشینی که حرفش را می‌زنم٬ نسخه‌ی آهنی و ترانزیستوری ِ آدم نیست.

مثال می‌زنم. یک نفر یک ماه پیش لپ‌تاٰش را در لندن گم کرده و حالا لپ‌تاپ دارد از تهران عکس مخابره می‌کند. صاحب ِ مغموم هم عکس‌ها را در فضای عمومی منتشر میٰٰ‌کند. ماشین رفته وسط یک خانه نشسته و دارد از مردی که با زیرپوش جلویش نشسته و سیگار دود می‌کند عکس می‌گیرد و برای صاحبش می‌فرستد. مرد ممکن است شام آمده خانه‌ی رفیقش و حالا دارد ویدیوی اسبی که سوت بلبلی می‌زند را در یوتیوب تماشا می‌کند. دختری که در عکس‌ها با کلاه روی سرش دیده می‌شود٬ و صاحب لندنی اسمش را گذاشته بانوی تاریکی٬ ممکن است خبر نداشته باشد که لپ‌تاپ دزدی است. و نکته این است که هیچ کدام از این نکات در اتفاق مهم نیستند. لپ‌تاپ از این «جزییات» مستقل عمل می‌کند. می‌تواند٬ پس می‌کند. لپ‌تاپ در جهانی تعریف می‌شود که از این جزییات مستقل هستند٬ پس ما هم به این جهان کشیده می‌شویم.

این نوع تسخیر شدن توسط ماشین است که من ازش می‌ترسم. آدم در این وضعیت با لیزر ذوب نمی‌شود. آدم می‌شود موضوع و مصرف‌کننده و تحسین‌کننده و همه چیز و هیچ چیز. این اتفاق ِ ترسناکی است.

آدم ۲٫۰

عکس را چند روز پیش رفیقی در فیس‌بوک گذاشته‌بود. برایش نوشتم «حرف می‌زنیم». دیشب دوباره حرف‌مان به این عکس رسید. حالا حرفش را می‌زنم.

این عکس مرا می‌ترساند. بهش که نگاه می‌کنم از خودم می‌پرسم تکنولوژی‌ای که این محصول را داده‌است، اصلا ارزش این‌همه هیجان‌زدگی را دارد؟

عکس ساده است. می‌گوید اگر کره‌ی شمالی دست از پا خطا کند این ریختی می‌شود. این «ریخت» ۲ میلیون و ۵۸۱ هزار و ۷۶ نفر است. در این عکس چند صدهزار جسد هست. که نمی‌بینمشان. جای این ما در عکس یک محصول تکنولوژیک می‌بینیم. یک موفقیت می‌بینیم. این عکس را «ما» از مریخ گرفته‌ایم. در نسخه‌ی بزرگ عکس جزییات سطح مریخ واضح هستند. این وجه جذاب، اتفاقی که در عکس هست را مخفی می‌کند. در این تل خاک آدم‌ها یا زجرشان را کشیده ‌اند و مرده‌اند یا همین حالا دارند زجر می‌کشند و می‌میرند.

بد قضیه این است که مرزهای ترسیمی دیوار نیستند. گرد و غبار این «بشین سرجات»، که قرار بود نثار کره‌ی شمالی‌های «حقیر» شود، دماغ چین و کره‌ی جنوبی و ژاپن را هم لابد به عطسه می‌اندازد. یا شاید بیشتر از این. این که بعد از این عکس چه کسی روی سر چه کسی موشک می‌زند در این عکس نیست. عکس فرض می‌کند چیزی هست به نام «کره‌ی شمالی» که در درجه‌ی دوم ارزش انسانیت است و اگر لازم شد می‌شود گرد و غبارش کرد و یک چیز دیگری هست به نام «بقیه‌ی آدمیزاد» که از دردسر خلاص می‌شود و می‌زند کانال بعد. مثل آخر ترومن‌شو مثلا.

و حتی موفقیت در این عکس تکنولوژیک است. کره‌ی شمالی تکنولوژی پست‌تری دارد پس نقش زمین می‌شود. کسی با کسی حرف نمی‌زند. سرعت ماشین‌ها برنده را مشخص می‌کند.

سادگی این عکس به‌خاطر خود این عکس نیست که مرا می‌ترساند. این عکس یک نمونه است. از اینکه می‌شود نشست پشت کامپیوتر و با فتوشاپ یک شهر را نقش زمین کرد و بعد عکس را گذاشت در فیس‌بوک و رفت سراغ تفریح بعدی. این وضعیت ترسناکی است. این عکس غرقه در تکنولوژی است. توش آدم نیست. آدم در این عکس مهم نیست. ملاک موفقیت‌اش تکنولوژی است. ابزار انتقال محتوایش تکنولوژی است. آدم توی این عکس بدبختی است که لایک می‌زند و هم‌خوان می‌کند. و وقتش که شد موشک روی سرش می‌آید و نقش زمین می‌شود.