جزییات ِ اتفاق ِ انتشار ِ مکالمات ِ تلفنی نیک‌آهنگ کوثر و مهدی هاشمی را نمی‌دانم. صریح‌تر بگویم، نه وقت ِ پیگیری این جزییات را دارم و نه برایم اهمیت ویژه‌ای دارند. ترجیح می‌دهم وقتم را صرف وضعیت اجتماعی ایران کنم و نه زدوخوردهای سیاسی.

درباره‌ی اتفاق چیزی ننوشتم. اول به این دلیل ِ عملیاتی که در سفر هستم و دسترسی‌ام به اینترنت محدود است. دوم به این دلیل ِ اخلاقی که با نیک‌آهنگ ارتباط کاری دارم. اما حالا می‌خواهم حرف‌اش را بزنم چون مساله دیگر نیک‌آهنگ نیست. مساله شباهتی به یک اتفاق آشنا، و مذموم، پیداکرده‌است که به‌نظرم باید حرفش را زد.

یک روایت این است که نیک‌آهنگ کوثر حریم شخصی مهدی هاشمی را نقض کرده‌است. روایت دیگر این است که او رودست خورده‌است. جزییات مهم نیست. هر دو روایت، و همه‌ی روایات ِ دیگر را قابل ارزیابی می‌دانم. نیک‌آهنگ متهم است که اشتباه بزرگی کرده است و این اشتباه برای دیگری هزینه‌ی زیادی داشته‌است. مساله این نیست. مساله اعدام ِ نیک‌آهنگ در ملا عام است. آدمی که برای رفتارش در دادگاهی محاکمه نشده‌است را «سوخته» و «تمام‌شده» خواندن و برایش در فیس‌بوک مرثیه و نفرین نامه نوشتن را، از جنس آدم بالای جرثقیل‌کشیدن در ایران می‌بینم. وجه تلخ قضیه این است که همان کسانی دارند این یکی را اعدام می‌کنند که به اعدام آن یکی اعتراض دارند.

فرض می‌کنم نیک‌آهنگ به‌اندازه‌ای، که شاید خیلی زیاد است، اشتباه کرده. او اول باید محاکمه بشود و بعد مجازات. مستقل از میزان اشتباه او و مجازاتی که برایش تعیین خواهد شد، نیک‌آهنگ «تمام» نشده‌است. آدم نخ نیست که تمام بشود. چرا ما قیچی‌به‌دست دنبال هم افتاده‌ایم چیزی است که من ازش سردرنمی‌آورم.

وقتی خودمان با خودمان به این سبعیت رفتار می‌کنیم، به‌نظرم به وحشی‌گری ساختار حاکم بر ایران نباید اعتراض کنیم. ابزاری که دست‌مان است فیس‌بوک و وبلاگ است و برای پایان ِ هم‌دیگر مرثیه می‌نویسیم. نرسد روزی که چاقویی دست‌مان باشد.