بایگانی مربوط به آبان, ۱۳۹۱

الکل، موادمخدر و وبلاگ

این‌جا استدلال می‌کنم که کارکرد وبلاگ در جامعه‌ی ایرانی شباهت‌هایی با استفاده از الکل و موادمخدر دارد. مطلب را این‌جا هم لینک می‌کنم چون می‌خواهم درباره‌ی این قضیه بیشتر حرف زده‌شود. یک ترجمه‌ی فارسی از متن این‌جا وجوددارد اما پیشنهاد می‌کنم مطلب را به زبان اصلی ِ آن بخوانید.

در نافرخنده‌گی ِ سمپاد

آمده‌ام فلورانس، برای یک کنفرانس در زمینه‌ی تخصصی‌ام، که بینایی ماشین است. تصادفا فهمیدم که یک رفیق ِ قدیمی در این شهر زندگی می‌کند. یک شب را با هم حرف زدیم و در شهر قدم زدیم. سر ِ حرف به سمپاد* هم کشیده‌شد. بعد از ۱۵ سال که از فارغ‌التحصیلی من و کمی بیشتر که از فارغ‌التحصیلی رفیقم از «سازمان» گذشته‌است، به‌نظرم هردو موافق بودیم که توجیه مناسبی برای برپاکردن چنین سازمانی وجود نداشته‌است. یا، صریح‌تر بگویم، راه‌اندازی سازمان تیزهوشان به یک وضعیت ِ باخت-باخت منتهی شده‌است و شاید هنوز هم می‌شود. توضیح می‌دهم.

به‌نظر من حداقل سه اتفاق ناخوشایند به‌دلیل سمپاد رخ‌داده‌اند.

اول – سرخوردگی. دانش‌آموزانی که در سمپاد پذیرش‌شدند، معمولا از باهوش‌ترین‌ها بودند و زندگی ِ تحصیلی موفقی داشتند. این عده عادت کرده‌بودند که بهترین باشند. با جمع‌کردن این عده در یک فضا، نظام ِ جدیدی از رقابت ایجاد شد. یک حاصل ِ این اتفاق این بود که دانش‌آموز ِ سمپادی حالا باید در رقابت ِ فشرده‌تری شرکت می‌کرد، که پایین به این قضیه برمی‌گردم، و همین‌طور به احتمال ِ زیادی باید می‌پذیرفت که دیگر «بهترین» نیست. نمونه‌های زیادی سراغ دارم که این اتفاق افتاد.

دوم – آدم‌های نصفه. دانش‌آموزی که سمپادی می‌شد به احتمال ِ زیادی مهارت‌های اجتماعی ِ کم‌تر و مهارت‌های ذهنی ِ بیشتری داشت. گذاشتن این دانش‌آموز در محیطی که به رقابت ِ بیشتر و فعالیت ِ درسی ِ بیشتر تشویق و وادارش می‌کرد، این حاصل ِ جانبی را هم داشت که او را در زمینه‌ی مهارت‌های اجتماعی باز هم عقب‌تر می‌زد. حاصل می‌توانست آدمیزادی باشد که مساله‌ی ریاضی خوب حل می‌کند اما لزوما مهارت اجتماعی ندارد. باز هم نمونه‌های زیادی از این اتفاق را دیده‌ام.

سوم – فاصله. دانش‌آموز ِ تیزهوش دوران ِ مهمی از رشد ِ ذهنی‌اش را در بین ِ آدم‌هایی شبیه خودش می‌گذراند و می‌توانست تصوری از این‌که بقیه‌ی جامعه چه‌شکل و خاصیت‌هایی دارد نداشته باشد. این آدم احتمالا بعدا وارد شریف یا دانشگاه تهران یا دانشگاه‌های دیگر می‌شد و بازهم روشی برای ارتباط با جامعه‌اش نداشت. نمونه‌های زیادی دیده‌ام که تیزهوش ِ سابق حقیقتا انگار از مریخ آمده‌است و نمی‌تواند درک کند که بقیه‌ی مردم ِ جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کند چرا کارهایی را می‌کنند که می‌کنند. از این اتفاق هم نمونه‌هایی دیده‌ام.

این‌جا ذره‌بین را روی تیزهوش و وضعیت ِ فردی و اجتماعی‌اش گذاشته‌ام. حتما می‌شود به این اتفاق از دید ِ بیرونی هم نگاه کرد.

قضیه‌ی گراز فلورانس

امروز چند دقیقه‌ای بالای سر گراز برنزی فلورانس ایستادم و مردم را تماشا کردم. گراز فعلی نسخه‌ی دوم یک مجسمه‌ی قرن ۱۶امی است و در Loggia del Mercato Nuovo نصب شده‌است و مجرای کوچکی از آب از بینی‌اش بیرون می‌آید. عقیده‌ی عامه این است که مالیدن بینی گراز شانس می‌آورد. بخش دیگر مراسم این است که «زایرین» سکه‌ای در دهان گراز می‌گذارند. اگر جریان ِ آب سکه را پایین بیاندازد، أرزوی فرد برآورده می‌شود. البته شیب دهان گراز طوری است که سکه اغلب اوقات پایین می‌افتد. این سکه‌ها در سوراخی زیر مجسمه می‌رود و بعدا صرف هزینه‌های شهرداری فلورانس می‌شود.

در چند دقیقه‌ای که ایستاده‌بودم تعداد بازدیدکنندگان از گراز آن‌قدر بود که گاهی یکی از چپ و یکی از راست با گراز مصافحه می‌کردند. بینی گراز به‌وضوح از بقیه‌ی بدنش روشن‌تر و براق‌تر است.

مطمئنم «دلیل» مردمی که سراغ گراز می‌رفتند بیشتر از جنس سیاحت و این‌که با این تکه‌ی شهر هم عکسی گرفته‌باشند بود. شاید این‌که «حالا ضرری هم نداره» هم جایی در خودآگاه یا ناخودآگاه بعضی‌هاشان بوده. به‌نظرم نباید به آدمیزاد سخت گرفت. این‌که عده‌ای دور یک تکه فلز جمع شده‌اند خیلی محدود به کشور یا دین و فرهنگ خاصی نیست. این‌که از این قضیه پولی در جیب کسی برود هم خیلی عجیب نیست. این‌که این قضیه بار ایدئولوژیک پیدا کند هم عجیب نیست، اما این آخری چیزی است که معتقدم باید باهاش جنگید.

از این گجت‌های تازه

روزی نیست که در وبلاگی مطلبی درباره‌ی یک اپلیکیشن ِ جدید، یک ابزار ِ جدید، یا یک وب‌سایت ِ جدید که کاری می‌کند که خیلی هیجان‌انگیز است نبینم. از این ابزارهای جدید با هیجان استقبال می‌شود. حالا می‌شود کار ِ جدیدی کرد، یا با دیگران طور ِ دیگری ارتباط برقرار کرد.

مشکل ِ این هیجان ِ جمعی این است که صورت‌مساله را از روی راه‌حل طرح می‌کند. خیلی مشخص نیست کسی قبل از این نیازی که این ابداع ِ جدید ارضا می‌کند را داشته‌است یا خیر. یا این مساله مهم نیست یا فرض بر این است که آدمیزاد به هر نوع تولید و مخلوط‌کردن ِ محتوی علاقه‌مند، یا حتی نیازمند، است و هرنوع ِ ارتباط ِ جدید با آدمیزادهای دیگر برای او اتفاق ِ فرخنده‌ای است. هیچ‌کدام از این دو فرض به‌نظرم قابل دفاع نیستند.

چیزی که در این بین دردآور است این است که مشتری برای صاحب‌مغازه تبلیغ می‌کند و حتی هیجان‌زده هم می‌شود. تلاش ِ اصلی ِ ابداع‌کننده‌ی ابزار ِ تازه این است که چیزی بسازد که برای کاربرانش قابل استفاده باشد، که مثلا به‌این ترتیب این ابزار سودآور شود. شیپور در این قضیه اما به‌صورت معکوس زده می‌شود؛ کاربر ِ احتمالی با اشتیاق کارکردی برای ابزار ِ جدید در زندگی‌اش کشف می‌کند و از یادش می‌برد که تا دیروز احتمالا حداقل در این یک زمینه کاستی‌ای در زندگی‌اش نداشته‌است.

این، قضیه‌ی جالبی‌است.

نامه‌ی وارده – این «اپوزیسیون» محترم

این نامه‌ی وارده را «یک نفر» فرستاده است. قبلا به همین قلم «نامه‌ی وارده – چند پرسش درباره‌ی واقعه‌ی اخیر در زمین فوتبال» در همین وبلاگ منتشر شده‌بود. عکس را من اضافه کرده‌ام.

این “اپوزیسیون” محترم

یکی از پرسش‌هایی که سال‌هاست ذهن تحلیلگران سیاسی و مردم ایران را به خود مشغول کرده این است که: چرا نظام سیاسی حاکم بر ایران با این سوابق و لواحق (سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی) هنوز پابرجاست؟ بله همان سؤال معروفِ “چرا اینا نمی‌رن؟” پاسخ‌های داده شده به این پرسش از لحاظ  تنوع و تعدد پایانی ندارد: از نظریه‌های توطئه که “این‌ها را خودشان [لابد انگلیسی‌ها] آورده‌اند” تا متهم‌کردنِ “خلق قهرمان ایران” به “بی‌فرهنگی” و تنهاگذاشتنِ پیشتازان روشنفکر از جانبِ “مردمی که لیاقت همین‌ها را دارند.” کمی جدی‌ترها استبداد و سرکوبِ بی‌امان را دلیل بقای رژیم می‌دانند و برخی نیز متنفع شدنِ طبقات تهیدست را.

در این یادداشت قصد ندارم به توضیح، یا ردّ و قبول این نظریه‌ها بپردازم ولی می‌خواهم به این نکته اشاره کنم که برکنار کردن هر حکومتی نیاز به نیروی مخالفِ متشکل و نیرومندی دارد. از جمله ملاک‌های این نیرومندی هم پیوند قوی با “مردم”، “امتِ شهید‌پرور”، “خلق قهرمانِ ایران”، “توده‌ی مردم”، یا “ملت” است. گمان نمی‌کنم توقع زیادی باشد ‌که انتظار داشته باشیم چنین نیروی مخالف یا اپوزیسیونی شناختِ خوبی از کشورش، مردم کشورش، و نیز جهان و سازوکارهای مؤثر و کمتر‌مؤثر در عرصه‌ی سیاست داشته باشد. بدونِ چنین شناختی آن پیوندِ قوی مفروض هرگز حاصل نخواهد آمد. درنتیجه یکی، و فقط یکی، از راه‌های جواب‌‌دادن به پرسشِ “چرا اینا نمی‌رن؟” این است که نگاهی به وضعیتِ اپوزیسیون هم بیاندازیم و قابلیت‌ها و میزان شناختش را بسنجیم.

توصیفِ اپوزیسیون رژیم حاکم بر ایران، حتی در سطح ترسیم شمای کلی، حداقل محتاج یک پایان‌نامه‌ی دکتری است. من اینجا یک فقط نمونه‌ی تازه می‌آورم و پرسش‌هایی از این نمونه استخراج می‌کنم. خودم هم قصدِ پاسخ دادن به این پرسش‌ها را ندارم. اگر کسی به تحلیل این نمونه پرداخت، شاید در “تحقیق موردی”اش برخی از این پرسش‌ها را بگنجاند.

عده‌ی زیادی ویدئوی “مواجهه”ی سخنگوی وزارت خارجه‌ی جمهوری اسلامی را با بخشی از اپوزیسیون جمهوری اسلامی دیده‌اند. حالا، بدون توضیح و داوری (صریح) این مواجهه، پرسش‌های من به قرار زیر است:

۱٫ نسبتِ این “اپوزیسیون” با “قاطبه‌ی اهالی مردم ایران” چیست؟ می‌دانم که “قاطبه‌ی مردم ایران” مفهوم کشدار و مبهمی است. اما جایگاه طبقاتی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی این افراد را چگونه می‌توان ترسیم کرد؟ به سخن دیگر، این نوع مواجهه با دشمنان در ایران خاص چه گروه‌هایی ممکن است باشد؟

۲٫ این “اپوزیسیون” چقدر جهان امروز و مناسبات آن را می‌شناسد؟ چقدر توانسته از با جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کند ارتباط ارگانیک برقرار کند؟ اصلاً غرب به کنار، این “اپوزیسیون” جامعه‌ی امروز ایران را چقدر می‌شناسد؟

۳٫ آیا نوع مواجهه‌ی این “اپوزیسیون” یک نمونه‌ی بی‌سابقه و منفرد است یا قبلاً هم سابقه داشته است؟ این نوع مواجهه‌ چقدر در میان بخش‌های مختلف اپوزیسیون رایج بوده‌است؟

۴٫ نسبتِ این “اپوزیسیون” با پیکره‌ی بزرگتر اپوزیسیون رژیم حام بر ایران چیست؟ به عبارت دیگر بخش‌های دیگر اپوزیسیون به لحاظ اندیشه، کردار، و گفتار چقدر با این عده همسانی/ناهمسانی داشته‌اند؟

۵٫ آخرین پرسشم را  دیگری قبلاً پرسیده است که “چرا تاکنون […] فحاشی و کتک کاری علیه رامین مهمان پرست از جانب اپوزیسیون محکوم نشده است؟”

پاسخ به این پرسش‌ها آسان نیست ولی شخصاً فکر می‌کنم پاسخ‌های کلیشه‌ای زیر (که همه را شنیده یا خوانده‌ام) اگر از سر عوامفریبی نباشد، حتماً از سر ساده‌انگاری و بلاهت است:

– حمهوری اسلامی همه‌ی نیروهای اپوزیسیونِ نابِ محمدی را سرکوب و نابود کرده است.

– بیله دیگ، بیله چغندر.

– ادب، فرهنگ، قانون‌مداری و دموکراسی‌خواهی نسبی است و نمی‌توان این افراد را به سبب خشم فروخورده‌ی ناشی از سرکوب و تحقیر سرزنش کرد.

– اگر کار این افراد محکوم شود، جمهوری اسلامی سوء استفاده می کند.

– جمهوری اسلامی اجازه‌ی تمرین دموکراسی به ما نداده است.

– ایرانی ذاتاً بی‌فرهنگ و ضدِّدموکراسی است.

– همیشه شعبون، یک دفعه هم رمضون.

– مگه بازجوهای اینا تو زندان بهتر از این رفتار می کنند؟

رومبا با مازراتی

این ویدیو را در فیس‌بوک دیدم و چندبار از اول تا آخر نگاهش کردم. بعد جزییات ِ فنی را با رفیق ِ عزیز ِ ماشین‌شناسم وارسی کردم. این سه دقیقه و سی و دو ثانیه، روی زمین اتفاق نمی‌افتد. مجری و مصاحبه‌کننده و راننده در یک تخیل مشترک نشسته‌اند.

مجری می‌گوید «آدم اگر زحمت بکشه می‌تونه ماشین گرون‌قیمتی هم بخره و سوار بشه». ماشین «میلیاردی» و «گران‌ترین خودرو» معرفی می‌شود. با احتساب دلار ۳۰۰۰ تومانی هم قیمت ۱۵۰ هزار دلاری ِ این ماشین چیزی حدود ۵۰۰ میلیون تومان می‌شود. راننده انگار کارمند ِ اداره‌ی اثبات ِ امن‌بودن وضعیت سرمایه‌گذاری در ایران است که می‌گوید «دلیلی که این ماشین رو آوردیم این‌ه که ثابت کنیم که توی ایران حاشیه‌ی امنیت بالاست و هر سرمایه‌گذاری می‌تونه به‌هر شکلی از یک ماشین خوب، لوکس، توی این خیابون‌ها بتونه استفاده کنه و برونه». سرعت ۳۲۰ کیلومتردرساعت و صفر تا صد ۳ ثانیه‌ای هم با اطلاعاتی که سازنده‌ی ماشین داده نمی‌خواند.

موسیقی ِ متن ِ گزارش، یک تم ِ عاشقانه از پدرخوانده است. نمی‌دانم این یک اشاره‌ی سیاسی است با برای اثیری‌کردن ِ بیشتر فضای این تخیل استفاده شده است.