بایگانی مربوط به مهر, ۱۳۹۱

زِنانه

خبر موفقیت کمپین جلوگیری از اخراج فاطمه درخشنده از کانادا را می‌خوانم. ایشان مدعی است که همسر سابق‌اش از او به‌دلیل رابطه‌ی خارج از ازدواج به دادگاهی در ایران شکایت کرده‌است و بنابراین، درصورت برگشتن به ایران، او با خطر سنگ‌سار مواجه است. فاطمه درخشنده همین‌طور مدعی است که همسر ِ سابق‌اش او و پسرش را مورد آزار جسمی قرار می‌داده است. دادگاه ِ کانادایی به‌دلیل این‌که فاطمه مدارک ِ کافی برای اثبات خطری که او را در ایران تهدید می‌کند ارایه نکرده‌بود او را به اخراج از کشور محکوم کرده‌بود. وکیل فاطمه می‌گوید حالا مدارک ِ دادگاه ِ ایرانی را دراختیار دارد، اما گویا مطابق ِ قوانین نمی‌توان در یک‌سال دوبار برای پناهندگی درخواست داد. خوش‌بختانه کمپین موفقیت‌آمیز بوده است و فاطمه فرصت ِ ارایه‌ی مدارک جدید را خواهد داشت.

بعد از این اتفاق سری به قوانین مجازات اسلامی زدم و درباره‌ی زنا خواندم. ماده‌ی ۶۳ می‌گوید «زنا عبارت است از جماع مرد با زنی که بر او ذاتاً حرام است گرچه در دبر باشد…». به‌مدد لغتنامه و ویکی‌پدیا می‌فهمم که این جمله به وضعیتی اشاره می‌کند که فعل ِ دخول انجام شده‌باشد (بهتر از دخول ترجمه‌ای برای penetration نمی‌شناسم). ادامه‌ی این بخش از قانون مجازات اسلامی به روش‌های اثبات رخ‌دادگی «زنا» و جزییات مجازات ِ آن می‌پردازد، که شلاق و سنگ‌سار است.

در این تعریف، «زنا» عملی‌است که می‌توان برای آن سنگ‌سار شد. اما جالب توجه این است که این تعریف اساسا بیشتر از هرچیزی روایتی از تصویر نویسنده‌ی قانون از اوج ِ رابطه‌ی جنسی است. دارم تصور می‌کنم که برای هرکسی که این قانون را نوشته‌است لابد «دخول» وجه ِ تفاوت رابطه‌ی دونفری از هرچیزی جز آن است که خط ِ قرمزش را درست ِ قبل از آن کشیده‌است. ویکی‌پدیا به‌نقل از تحریرالوسیله می‌گوید لمس و دیدن بدن ِ «نامحرم» حرام است، اما «زنا» نیست. دارم تصور می‌کنم مثلا آدم ِ دیگری ممکن بود قانون را این‌طور می‌نوشت که «زنا عبارت است از سیگار کشیدن مرد با زنی که بر او ذاتا حرام است» یا «موزیک گوش کردن مرد با زنی که بر او ذاتا حرام است» یا «حظ کردن مرد از دیدن چشم‌های زنی که بر او ذاتا حرام است».

من در این ماده‌ی قانونی سلیقه‌ی رخت‌خوابی یک نفر، یا دقیق‌تر سنت ِ رخت‌خوابی او، را می‌بینم که در لباس ِ قانون رفته است. این‌که چطور می‌شود که سنت و سلیقه‌ی رختخوابی کسی برای ارتباط ِ بارضایت ِ دو نفر دیگر تعیین تکلیف می‌کند نکته‌ای است که باید درباره‌اش حرف بزنیم.

وضعیت ِ گه یا اوه

مساله این نیست که احمدی‌نژاد گفته‌است «گه خوردن» یا «اوه اوه». فارغ از شواهد ِ موجود، احمدی‌نژاد ممکن است هرکدام را گفته‌باشد. مردان و زنان ِ سیاست‌مدار رقبای‌شان را به بدتر از این نواخته‌اند. مساله این هم نیست که من و تو به این مساله علاقه‌مند هستیم. ما در فضای رادیکالی نفس می‌کشیم که آدم‌ها را به دوطرف ِ طیف هل داده‌است. در چنین فضایی واکنش‌ها شدید هستند. این عجیب نیست. نه احمدی‌نژاد کار ِ خاصی کرده‌است و نه ما کار ِ خاصی کرده‌ایم که بقیه‌ی انسان‌ها نمی‌کرده‌اند.

معضل ِ اساسی این است که انتظار داریم در این فضا، و از این فضا، عقلانیت و خرد جمعی بیرون بیاید. دارم این روزها آخرین بخش‌های The Net Delusion را می‌خوانم. قسمتی که دیروز می‌خواندم عنوان‌اش این بود «چرا سیاست ِ خردورزانه در ۱۴۰ کاراکتر جا نمی‌شود».

مساله گه یا اوه نیست. مساله این است که فضای مجازی مختصات ِ خودش را دارد و این مختصات لزوما با خواسته‌های ما از بستری برای ایجاد رفتار خردورزانه هم‌خوانی ندارند. نمی‌گویم از فضای مجازی خردورزی بیرون نمی‌آید. می‌گویم لزوما بیرون نمی‌آید. یکی از مختصات ِ فضای مجازی این است که ما را به این سمت سوق می‌دهد که قضیه‌مان می‌شود گه یا اوه. و مشکل ِ همین است.

می‌دانم که چاره‌ای نیست و در وضعیت ِ فعلی، فضای مجازی یکی از تنها گزینه‌ها برای ارتباط ِ اجتماعی است. می‌شود از این فضا با عاملیت ِ روشن‌تری استفاده کرد. مهم رسیدن به این عاملیت است.

فیلترینگ خوب است

از صبح تا بعدازظهر خبر ِ فیلترشدن ِ گوگل و جی‌میل به «انسداد موقت» تبدیل شد. تا شب ممکن است مشخص شود که قضیه «ایراد فنی» بوده‌است. اما مهم این نیست که چرا دسترسی عده‌ی زیادی از ایرانیان به این خدمات اینترنتی قطع شد. مهم این است که این اتفاق افتاد. و این اتفاق خوبی بود. مهم‌تر این است که اتفاق نیمه‌کاره افتاد.

این‌که نهادهایی وجود دارند که مشروعیت‌شان را مستقیمن از شهروندان ِ ایرانی نمی‌گیرند، اما برای آن‌ها مصلحت‌اندیشی می‌کنند، موضوع ِ نادانسته‌ای نیست. و این قضیه به اینترنت هم محدود نیست. بخش ِ بزرگی از حیات ِ اجتماعی ِ ایرانی، و حتی بخش‌هایی از حیات ِ شخصی‌اش را، کسانی مدیریت می‌کنند که از او اجازه برای این‌کار نگرفته‌اند. اما نکته‌ی مهم این است که تا زمانی این دخالت یک خطر است. یعنی انتظار ِ آن را می‌کشی یا با آن تهدید می‌شوی. مثل این‌که کسی بهت می‌گوید «می‌زنم تو گوش‌ات». اما لحظه‌ای هست که طرف توی گوش‌ات زده. حالا بازی روشن است. کتک را خورده‌ای. و می‌دانی که باز ممکن‌است کتک بخوری. در این نقطه، تهدید به اتفاق تبدیل می‌شود.

برای من، حداقل، کاملا واضح نیست که جمعیت ِ ایران تا چه حد با مساله‌ی فیلترینگ مشکل دارد. تحقیق ِ محدود ِ من می‌گوید اتفاقا بخش‌هایی از جمعیت ِ ایران از اینترنت بدون ِ فیلتر هراس دارد. تا قبل از این‌که دایره‌ی فیلترینگ بسته شود، باید به ضرب ِ نظرسنجی و حدس و گمان به این سوال جواب می‌دادیم که آیا ایرانیان فیلترینگ را می‌خواهند یا نه. حجاب ِ فیلترینگ که دورتادور ِ ایران را بگیرد می‌شود جواب ِ دقیق‌تری به این سوال داد.

بهترین کاری که ساختار فیلترینگ می‌تواند بکند، و این‌جا دارم از منظر ِ من و تویی حرف می‌زنم که با فیلترینگ، از نوع ایرانی‌اش، مشکل دارد، این است که قفل و زنجیرش را کامل کند. این مثل جنگ و تحریم نیست که به خون‌ریزی و مصیبت منجر شود. نبودن جی‌میل و گوگل خطر ِ آنی ندارد اما هزینه‌ی آنی دارد.

این اتفاق فرخنده‌ای است که گوگل به فیلتر‌شدن تهدید شده‌است. و فرخنده‌تر این که گویا فیلتر ِ درازمدت هم نشده، فقط برای مدتی مسدود شده. این یعنی طرف دست‌اش را تا دم گوش‌ات آورده و بادش بهت گرفته، و بعد گفته «هم‌چین می‌زنم …». حالا من و تو و همه‌ی دیگران می‌دانیم که قفل ِ این دروازه دست ِ چه‌کسی است و چه‌کاری ازش برمی‌آید. من از این بهتر راهی برای تشویق ِ ایرانی‌ها به استفاده از ابزارهای مبارزه با فیلترینگ نمی‌شناسم.

کارت ِ فیلترینگ آس ِ بدونِ مرگ نیست. این کارت را برای مدتی می‌شود بازی کرد. ساختار حاکم بر ایران دارد کارتش را بازی می‌کند. من این اتفاق را به فال نیک می‌گیرم.

چیزهایی که وبلاگ نیست

روز وبلاگستان فارسی نزدیک است، اما این نوشته درباره‌ی این نیست که وبلاگ، به‌خصوص در زمینه‌ی ایرانی‌اش، چه‌است. این نوشته درباره‌ی چیزهایی است که وبلاگ نیست.

وبلاگ لزوما کمک به دموکراسی نیست. این درست است که حکومت‌های خودکامه فضای جمعی را می‌بندند و در مسیرهای گفتگو دیوار می‌سازند، اما لزوما مشکل ِ «روزنامه‌ی آزاد وجود ندارد» با «هرکسی یک روزنامه دیواری بسازد» حل نمی‌شود. وبلاگ فضای بی‌صدا را پرصدا می‌کند. در بی‌صدایی انگیزه برای تغییر هست. در پرصدایی خیلی‌ها گوش‌شان را می‌گیرند. در بی‌صدایی تک‌صدایی که حرفی برای زدن دارد شنیده می‌شود. در پرصدایی خیلی از صداها بیشتر هوار و شکایت هستند تا حرفی که بشود شنید. وبلاگ باید کوتاه باشد تا خوانده شود. نوشته‌ی کوتاه حتما جزییات را از دست می‌دهد. کلیشه‌ای می‌شود. چیزهایی را بدیهی فرض می‌کند که نیستند. شلوغ‌بازی می‌کند.

وبلاگ‌نویسی لزوما یک ارتباط ِ انسانی ِ کارا نیست. در ارتباط انسانی در میان ِ هرجمله حالت ِ چهره‌ی دونفر به هم اطلاعات منتقل می‌کند. در وبلاگ می‌شود ماه‌ها حرف زد و ندید که مخاطب، اگر مخاطبی هست، چه واکنشی نشان داده‌است. در وبلاگ می‌شود به‌مدد رنگ ِ زمینه‌ی سیاه و قلم درشت و «رژیم آخوندی» و «مبارزان راه آزادی» انقلاب کرد. این انقلاب البته «مجاز»ی است و در دنیای غیر مجاز حضوری ندارد.

وبلاگ‌نویسی لزوما به ارتباط ِ بیشتر نمی‌انجامد. می‌توان سال‌ها در دایره‌ی کوچکی بود و وبلاگ نوشت و لینک داد و فضای بزرگتر را ندید. وبلاگ‌نویسی می‌تواند آدمیزاد را جزمی‌تر کند. می‌تواند «ما» و «آن‌ها» را تشدید کند. وبلاگ را هم طرفداران رهایی از ساختار خودکامه می‌نویسند و هم طرفداران حفظ و تثبیت ِ آن.

وبلاگ ابزار تغییر حکومت نیست. وبلاگ می‌تواند، و باید بتواند، چیزی باشد که وبلاگ‌نویس می‌خواهد. می‌شود توش درباره‌ی درد رماتیسم نوشت و وبلاگستانی که درش نشود این کار را کرد مشکل دارد.

وبلاگ خودش است. با همه‌ی تنوعی که وبلاگستان دارد. هرچیزی جز این دستوری و فرمایشی است. چیز دستوری و فرمایشی هم که این‌همه حرف و حدیث ندارد.