بایگانی مربوط به مرداد, ۱۳۹۱

وضعیت ِ بت‌من

رفقا قرار گذاشته‌اند که امشب فیلم جدید بت‌من را ببینند. نتوانستم خودم را راضی کنم که همراه‌شان بروم. احوالی شبیه بعد از تیراندازی در food court مجموعه‌ی فروشگاهی ایتان‌سنتر داشتم. مساله‌ام ایتان‌سنتر نبود. در فروشگاه‌های دیگر هم که food court می‌دیدم چشم‌ام دنبال آدم ِ مسلح بود.

فیلم را توی سینما نمی‌خواهم ببینم. صبر می‌کنم روی Netflix یا تورنت بیاید. دانلودش می‌کنم. در را می‌بندم. و بعد می‌بینمش.

لذت ِ جمعی می‌بریم. بگو اورجی ِ بدون سکس. دسته‌جمعی در سالن ِ ساکت به پرده زل می‌زنیم و چندصد نفری برگر چرب گاز می‌زنیم. ساده. در دسترس. و دسته‌جمعی. حالا آدم‌هایی لذت ِ جدیدی کشف کرده‌اند؛ ما که داریم در هم می‌لولیم آن‌ها ما را به رگبار می‌بندند. این تصویر نمی‌گذارد بت‌من را در سینما ببینم. مساله‌ام کسی که به رگبار می‌بندد نیست. تصویر ِ آدم‌هایی که دارند درهم می‌لولند از ذهنم نمی‌رود.

این نامه‌ی وارده را «یک نفر» فرستاده است. اگر شما هم مطلبی نوشته‌اید، اما وبلاگ ندارید، یا به هر دلیل مطلب را نمی‌خواهید در وبلاگتان بگذارید، یا می‌خواهید لذت مهمان‌داری را به کمانگیر بدهید، نوشته/عکس/ویدئو، یا هر چیز دیگری را، بفرستید به arash@kamangir.net. واضح است که استانداردهای وبلاگ نویسی را در این کار لحاظ خواهیم کرد.

جایگاهِ “دختر محجبِ همسایه که بوی قرمه سبزی‌اش تمام کوچه را برداشته و آفتاب و مهتاب روی ماهش را ندیده”

پیش از هرچیز لازم می‌دانم در مورد عنوانِ بیش‌ازحد طولانی و نفس‌بُرِ این یادداشت توضیح بدهم. این‌گونه پشت‌سر هم کردنِ کلمات را اهالی ادبیات “تتابعِ اضافات” می‌نامند و استفاده از آن را خلافِ فصاحت و بلاغت می‌دانند.  البته برخی دیگر حکم داده‌اند که تتابع اضافت از عیوب مسلم فصاحت و بلاغت نیست چون سعدی که فصیح‌ترینِ سخنگویان می‌شمارندش ترکیبی چون “خوابِ نوشبنِ بامدادِ رحیل” را به کاربرده است. اما من که از ادبیات سردرنمی‌آورم، گاهی این ترکیب‌ها را بسیار دلنشین می‌یابم. مثلا” نام یکی از وبلاگ‌های مورد علاقه‌ی من این است:”قوزک پای چپ یک زرافه ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد.” صرف‌نظر از محتوای وبلاگ که گزیده‌هایی سنجیده از کتاب‌های مختلف ادبی است، شخصاً حسِّ قرابتی دارم با آن “زرافه‌ی ایدئآلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده” است. عنوان این یادداشت هم برای من همان حالت را دارد یعنی “دختر محجبِ همسایه که بوی قرمه سبزی‌اش تمام کوچه را برداشته و آفتاب و مهتاب روی ماهش را ندیده” از نظر من یک تقسیم‌بندی بسیار آشناست، منتهی نوعی تقسیم‌بندی که کمتر در عرصه‌ی نوشتار وارد شده و بیشتر در حیطه‌ی گفتار خصوصی از آن استفاده می‌شود. اما یکی از فعالانِ زن اخیراً با شهامتِ تمام این تقسیم‌بندی را در نوشته‌ی خود آورده است. برای این‌که مطلب را خارج از بافتار اصلی‌اش نقل نکرده باشم، ناچارم بخشی از آن مطلب را اینجا نقل کنم:

آیا شما در تمام مساپل زندگی تان از پدر و مادر و بزرگترهایتان اجازه می گیرید و نظر و نگاه ایشان را مورد توجه قرار میدهید ؟ مسلم است که ایشان خیرخواه شما هستند  و آزارشان به شما نرسیده است  ، ولی مثلا آیا در انتخاب پارتنر خود – و جنسیت او – این مسئله را مورد توجه قرار میدهید که اسباب ناراحتی غیرضروری او را فراهم نکنید و مثلا به جای پارتنر دلخواهتان ، با دختر محجب همسایه که بوی قرمه سبزی‌اش تمام کوچه را برداشته و آفتاب و مهتاب روی ماهش را ندیده  ازدواج کنید ؟

بحثِ اصلی آن نوشته ارتباط مستقیمی به مسائل زنان ندارد و من وارد آن نمی‌شوم؛ اما به گمانِ من نامگذاری “دختر محجب همسایه که بوی قرمه سبزی‌اش تمام کوچه را برداشته و آفتاب و مهتاب روی ماهش را ندیده”، لحن فرادستانه و تسخرزنانه‌ای دارد که (حداقل در مقابل بینی من) بویش به مراتب ناخوشایندتر از بوی قرمه‌سبزی پیچیده در کوچه است. اما گذشته از این لحن تحقیرآمیز، این تقسیم‌بندی اشاره به بخشی از زنان ایرانی دارد که دستِ کم مثل آن فعال عرصه‌ی زنان نمی‌اندیشند و رفتار نمی‌کنند. در این تقسیم‌بندی ساده‌اندیشانه، تقلیل‌گرایانه، و خودمحورانه، “دخترانِ محجبِ همسایه” (مثل سیب‌زمینی‌های داخل یک گونی) همه یک هویت دارند و این هویت در درجه‌ی اول با “مثل ما نبودن” و “غیرخودی بودن” تعریف می‌شود.

متأسفانه در هیچ‌یک از سرشماری‌ها و پژوهش‌های موجود، تعداد ” دختر[انِ] محجب همسایه که بوی قرمه سبزی‌اش[ان] تمام کوچه را برداشته و آفتاب و مهتاب روی ماهش[ان] را ندیده” ثبت نشده است. اما شناختِ من از جامعه‌ی ایرانی به من می‌گوید که این “غیرخودی‌ها” نه‌تنها کم نیستند بلکه تعدادشان نظرگیر است.  این غیرخودی‌ها را نه می‌توان از زن بودن خلع کرد و نه می‌توان در بررسی مسائل زنان ایرانی نادیده گرفت.

شش سال پیش آقای خلیل طالقانی در مطلبی با عنوانِ “اینا چی میگن؟” در باره‌ی این موضوع نوشته بود و این یادداشت را با تکرار بخشی از یادداشتِ ایشان (که برای نقلش اجازه گرفته‌ام) به پایان می برم:

بیشتر که فکر می کنم به این سوال می رسم که جایگاه زنانِ معتقد به مذهب نزد فمینیست‌های ایرانی چیست؟ صفتِ ایرانی در این پرسش به دو دلیل اهمیت دارد. نخست آن‌که زنان معتفد به مذهب در ایران اندک‌شمار نیستند و دوم به اینکه طعمِ توسری ملازم با روسری سبب می‌شود همیشه نتوانیم پیچیدگی‌های نظام اجتماعی را از خشم و بغض فروخورده تفکیک کنیم.

ضرب المثل “الناس علی دین ملوکهم” ممکن است کمی عوامانه به نطر برسد اما به گمان من تأثیر پذیری مردم از مناسباتِ اجتماعی حاکم را نشان می دهد. تصور من این است که این نفی هویتِ دیگری تا حدودی بازتاب نگاه خودی و غیرخودی است که در میان منتقدان مناسبات حاکم نیز رخنه کرده است. شاید هم نوعی واکنش تدافعی در برابر آن مناسبات باشد . علتِ این نفی هویت هرچه باشد، غم‌انگیز است که ما را در جایگاهی قرار می دهد که به لحاظِ نظری منتقد آن هستیم.

می‌توان و باید به نظام سیاسی، اجتماعی یا معرفتی ای که زن را مقهور، فرودست و مطیع می‌خواهد معترض بود، می‌توان و باید بر آزادی انتخاب پوشش اصرار کرد، می‌توان و باید به نقد دستگاه‌های ایدئولوژیکی پرداخت که جسم زن را (عریان یا مستور) ابزار مقاصد اقتصادی و سیاسی می‌کنند. اما همه‌ی این‌ها با تمسخر و نادیده گرفتن هویت این زنان تفاوت دارد.