بایگانی مربوط به فروردین, ۱۳۹۱

در ِ باز روی صورت بسته می‌شود – ما و افغان‌های ساکن ایران

خبری که در خبرگزاری ایمنا منتشر شده‌است، موجی از واکنش را در بخش‌هایی از وب فارسی ایجاد کرده‌است. ایمنا به نقل از «مسوول کمیته‌ی انتظامی ستاد تسهیلاتی سفر شهر اصفهان» نوشته است،

احمدرضا شفیعی با اشاره به حضور پررنگ افاغنه در روز طبیعت در سال های گذشته در این پارک کوهستانی و ایجاد ناامنی برای خانواده ها اظهار داشت: به منظور رفاه شهروندان نیرو های این کمیته با همکاری پلیس امنیت و اداره اماکن در روز ۱۳ فروردین از ورود افاغنه به پارک کوهستانی صفه جلوگیری می کنند.

اول – ایرانیان عادت کرده‌اند که مظلوم ِ برخورد ِ نژادی باشند. ما را در فرودگاه بیشتر از دیگران می‌گردند، در ژاپن با ایرانی‌های جویای کار بدرفتاری می‌کردند، و گوگل به ما اجازه‌ی استفاده از ابزارهایش را نمی‌دهد. بودن در وضعیت ِ مظلوم مزیت‌هایی دارد، مثلا این‌که نفی برخورد نژادی اتفاقا برای گوینده نفع مستقیم دارد. آدمیزادی که دارند بهش توهین می‌کنند، البته که درباب ِ اهمیت ِ احترام به همه‌ی بشریت سخنرانی خواهد کرد.

حالا توپ در زمین هرکسی است که قبل از این به رفتار نادرست با ایرانیان معترض بود. من این اتفاق را به فال نیک می‌گیرم.

دوم – ساختار حاکم بر ایران بارها به خود بالیده است که در روزگار ِ سختی میزبان هم‌کیشان ِ هم‌سایه بوده است. ایران یکی از بزرگ‌ترین جمعیت‌های مهاجر موقت را در خود جا داده‌است. ما، شهروندان ایرانی هم، افتخار کرده‌ایم که «مهمان‌نواز» هستیم. اما زمان که گذشته‌است، و «مهمان نرفته است»، ما معترض شده‌ایم که «ازمان سواستفاده شده‌است». حالا وقت خوبی است که برگردیم و به گذشته نگاه کنیم.

اینکه کشورهای دیگری سیاست‌های سخت‌گیرانه‌تری برای پذیرش مهاجران دارند لزوما به‌معنی «سنگ‌دل» بودن دیگران نیست. راه‌دادن شهروند افغانی ِ فرارکرده از جنگ به‌معنی مسوولیت میهمان‌داری از او تا زمان ناروشنی در آینده است. میزبانی که به جیب‌اش نگاه‌نکرده در خانه را باز می‌کند، باسخاوت نیست، بی‌خرد است. و این بی‌خردی هم به‌ضرر میزبان تمام خواهد شد و هم میهمان. و آن‌کسی که بیشتر ضرر می‌کند، میهمان است. که بساط زندگی‌اش را در شهر و کشوری پهن کرده‌است که با روی خوش و بدون حساب ِ آینده راهش داده، و حالا ازش می‌خواهد که نباشد. که پارک‌اش را اشغال نکند. که بازار کارش را آشفته نکند.

من این‌طور نگاه می‌کنم؛ بار بعد که «میهمان‌داری»مان عود کرد، فکر کنیم که آدمی که راهش می‌هی در قبال‌اش مسوولیت داری. آدمی که راهش داده‌ای، و حرف از رفتن باهاش نزده‌ای، رفتن‌اش با خودش است. این‌که رییس‌دولت ِ ایران به افغانستان می‌رود و حرف‌هایی می‌زند که توفان سیاسی راه می‌اندازد هم بوضوح کمکی به حل مساله نیست. ایران اگر می‌خواهد که مهاجران افغانی به کشور خودشان برگردند باید بتواند با دولت قانونی افغانستان کار کند. و نمی‌کند. و چند صدهزار شهروند افغانستانی ِ ساکن ِ ایران سردرگم ِ بی‌مایگی گذشته و حال ساختار حاکم بر ایران می‌شوند.

درباره‌ی اعتمادی که نیست

مصطفی پورمحمدی، رییس سازمان بازرسی کل کشور، می‌گوید «رییس‌جمهور را هم بگیریم می‌گویند مهم‌تر از او باید پیدا شود».

من در این جمله روایت ِ اتفاقی را می‌بینم که در زمانی طولانی شکل‌گرفته‌است. کسی دستگیر شده‌است، اما «آن‌ها» قانع نشده‌اند. «آن‌ها» افکار عمومی است. آدمی که توی تاکسی می‌نشیند و می‌گوید «کله‌گنده‌هاشون رو نگرفته‌ان». پورمحمدی این را می‌داند. نفر بعدی دستگیر شده‌است، اما گفتگوی داخل ِ تاکسی خاموش نشده‌است. «کله‌گنده‌هاشون رو نگرفته‌ان». پورمحمدی معترض است که هرچه جلوتر رفته‌است، و «بزرگ‌تر»هایی را گرفته‌است، هم‌چنان نتوانسته‌است افکار عمومی را ارضا کند.

این‌همه نشان‌دهنده‌ی ساختاری است که شاهین ِ ترازوی عدالت‌اش به افکار عمومی بسته‌است. ذره‌بینش را در نردبان قدرت بالاتر نمی‌برد که کنه فساد را پیدا کند؛ می‌خواهد دل ِ مردمش را به‌دست بیاورد و شکایت می‌کند که نتوانسته‌است. این یک نظام ِ قضایی ِ پوپولیستی است که مرد ِ عالی‌رتبه‌‌اش می‌گوید شکست‌خورده‌است. در این فرایند آن‌چه از دست‌رفته‌است یک ساختار قضایی حقیقت‌یاب است و اعتمادی که شهروندان باید به ساختار قضایی داشته‌باشند. سخنان پورمحمدی مرثیه‌ای برای این هر دو است.

اما پورمحمدی یک نکته‌ی دیگر را هم می‌گوید؛ عمق ِ ساختار ِ حاکم در ایران مشخص نیست. پورمحمدی می‌گوید برای شهروندان قابل تصور است که یک پرونده‌ی فساد اقتصادی تا عمق نظام حاکم ریشه‌کرده‌باشد و «رییس‌جمهور را هم بگیریم می‌گویند مهم‌تر از او باید پیدا شود».

معضل ِ اول نبود ِ شفافیت است. مصیبت ِ دوم زوال ِ اعتماد شهروندان به ساختار حاکم است. و ساختار ِ حاکم ِ غیرشفاف می‌خواهد با رفتارهای پوپولیستی برای لحظه‌ای هم شده این دو اتفاق مهلک را انکار کند. و نمی‌تواند. مصیبت ِ بزرگ این است که اگر حالا می‌شود تصور کرد که «گرفتن رییس‌جمهور» ممکن است مسکن ِ این درد باشد، زمانی می‌رسد که این کار هم کسی را راضی نخواهد کرد.

عکس از بی‌بی‌سی

ایستگاه احمدی‌نژاد، قطار احمدی‌نژاد

ستاره‌ی اقبال محمود احمدی‌نژاد رو به افول است. به‌نظر می‌رسد روی این نکته اجماعی وجود دارد. دیر یا زود احمدی‌نژاد از «قطار انقلاب» پیاده‌خواهدشد. تا اینجا مورد قبول دوست‌داران و مخالفان ِ او است.

برای گروه بزرگی از دوست‌داران ِ سابق ِ او، احمدی‌نژاد یک سکسه در حرکت این قطار است. «نظام» برای حفظ و برگرداندن ِ محمود احمدی‌نژاد هزینه‌ی بالایی کرد و حتی راس ِ هرم ِ نظام او را زیر ِ چتر حمایتی خود گرفت، اما احمدی‌نژاد ساز خود را زد و صندلی‌اش را از دست داد. برای مخالفان، احمدی‌نژاد یک حلقه‌ی دیگر در زنجیره‌ی افتضاحات ِ ساختار ِ حکومتی ایران است. نظام در حال کوچک‌تر شدن است و شعله‌ی جنگ قدرت بالا گرفته است و نظام حتی احمدی‌نژاد را برنمی‌تابد. همه منتظر رسیدن قطار به ایستگاه ِ بعدی هستند که احمدی‌نژاد در آن بیرون انداخته‌خواهدشد.

سوال ِ اساسی این است که آیا نسبت احمدی‌نژاد و نظام جمهوری‌اسلامی مانند نسبت مسافر و قطار است؟ خطر ِ این ساده‌سازی این است که عاملیت ِ نظام ِ جمهوری‌اسلامی در گرفتارشدنش به بحران احمدی‌نژاد را در نظر نمی‌گیرد. نکته‌ی مهم این است که دانستن نسبت مسافر و قطار، گذشته از درگیری ذهنی، برای دوگروه اهمیت ِ ویژه‌ای دارد. اگر فرض کنیم بیلان حساب احمدی‌نژاد به‌سمت صدمه به نظام حاکم بر ایران بوده‌است، برای علاقه‌مندان به ادامه‌ی حیات ِ این نظام مهم است که بدانند چطور باید این قطار را از چنین مسافران ِ ناخوانده‌ای مصون کنند. از سوی دیگر، برای هرکسی که می‌خواهد نظام ِ جایگزینی برای کشور ایران پیشنهاد دهد، این یک سوال ِ اساسی است که چگونه می‌شود از «احمدی‌نژادی‌شدن» وضعیت جلوگیری کرد.

مساله‌ی مهم در وضعیت فعلی این است که احمدی‌نژاد تنها یک نقطه در حیات ِ نظام جمهوری اسلامی نیست. او حاصل فرایند جمهوری اسلامی است. محمود احمدی‌نژاد و نظام جمهوری اسلامی ایران ارتباط علت و معلولی دارند. در صورت صحت ِ این ادعا، دفع احمدی‌نژاد تنها یک درمان ِ موقت برای نظام جمهوری اسلامی است و این ساختار حکومتی، احمدی‌نژاد ِ بعدی را در ایستگاهی کمی دورتر سوار خواهد کرد. به‌همین دلیل، مهم است که فرایندی که منجر به محمود احمدی‌نژاد شد را بفهمیم. بدون فهمیدن ِ این فرایند، دوستان و مخالفان ِ نظام ِ ایران همین اشتباه را بارهای دیگری تکرار خواهند کرد.

تقلیل فرایندهای بلندمدت به اتفاقات لحظه‌ای البته تعریف‌های ساده‌ای از وضعیت می‌دهد و منجر به ارایه‌ی درمان‌های موقتی می‌شود. این درمان‌های موقت مسکن‌هایی هستند که تنها فاجعه را نزدیک‌تر، بزرگ‌تر، و شگفتی‌آورتر می‌کنند.

سیدمحمد خاتمی و کام ِ تلخ ِ ما

سید محمد خاتمی در آن‌چه «انتخابات مجلس» خوانده شده‌است، شرکت کرده‌است. بعد از سرکوب ِ گسترده‌ی منتقدین به انتخابات ِ ریاست‌جمهوری، این اولین باری است که ساختار ِ حاکم از شهروندان خواسته‌است پای صندوق‌های رای حاضر شوند. بخش ِ عمده‌ی فعالین ِ سیاسی ِ اصلاح‌طلب و دیگرخواه در زندان هستند. روایت‌های متعددی از شکنجه، دستگیری ِ طولانی‌مدت، و آزار در زندان‌ها وجود دارد. این روایت‌ها از طرف ِ مرجعی مستقل مورد رسیدگی قرار نگرفته‌اند. جناح ِ اصلاح‌طلب نامزدی معرفی نکرده‌است. با این‌همه سیدمحمد خاتمی در این انتخابات شرکت می‌کند. با او چه بکنیم؟

قبل از هرچیز مهم است که مطمئن شویم که داریم درباره‌ی فرد ِ واحدی حرف می‌زنیم. سوال مهم این است که ما داریم درباره‌ی کدام خاتمی حرف می‌زنیم؟ سید محمد خاتمی‌ای که من و تو تعریف کرده‌ایم یا سید محمد خاتمی‌ای که سید محمد خاتمی تعریف کرده است؟ سید محمد خاتمی خودش را یک اصلاح‌طلب در چهارچوب نظام معرفی می‌کند. برای او ضربه به اصل نظام یک گزینه نیست. اینکه من و تو منبع ِ مستند را کنار گذاشته‌ایم و به رویا و خیال ِ خودمان ارجاع می‌دهیم البته قصور خاتمی نیست. او خودش را و وضعیت ِ سیاسی‌اش را بوضوح تعریف کرده‌است.

اینکه آیا این «پایان عمر ِ سیاسی ِ خاتمی است» یا خیر، اساسا سوال ِ واضحی نیست، چون تعریف دقیقی از «پایان عمر سیاسی» نداریم. سیدمحمد خاتمی هنوز می‌تواند در یک انتخابات شرکت کند و رای ِ قابل توجهی خواهد گرفت. اینکه آیا «خاتمی به کسی خیانت کرده‌است» یا نه برمی‌گردد به‌اینکه او چه‌چیزی از من و توی شهروند خواسته‌است و درقبالش چه‌کرده‌است. او از ما خواست بعنوان رییس‌جمهور به‌او رای بدهیم، که دادیم، و او رییس‌جمهور شد و کارهایی را کرد که کرد. بار بعد او از ما خواست به میرحسین موسوی رای بدهیم. تضمینی هم نداد که اگر میرحسین موسوی زندانی شود از نظام خواهد برید. و نبرید. آن‌کسی که ما ازش دل‌گیر هستیم یک موجود خیالی است که برای سادگی به او نام سیدمحمد خاتمی را داده‌ایم. سیدمحمد ِ خاتمی ِ خاکی مسوولیتی درقبال ِ سیدمحمد خاتمی اثیری ندارد.

اما آیا سیدمحمد خاتمی ِ امروز همان سیدمحمد خاتمی ِ سال ِ پیش در این روز است؟ نه. حالا یک دلیل دیگر در دست است که سیدمحمد خاتمی «اهل نظام» است. خودش هم بارها همین را گفته‌است.

این تلنگر ِ آخر را من این‌طور تفسیر می‌کنم؛ وقت ِ آن رسیده است که رویاپردازی را کنار بگذاریم. نه فقط دریاره‌ی سیدمحمد خاتمی، که درباره‌ی همه‌ی دیگران. من روزی را تصور می‌کنم که میرحسین موسوی از حصر خانگی بیرون بیاید و کاری کند که کام ِ خیلی‌های‌مان تلخ شود. آدمیزادی که در رویا زندگی می‌کند البته کام‌اش زیاد تلخ می‌شود.

مرتبط در حلقه بلاگی گفتگو:

نسبیت ِ‌ مطلق

مستند «چشم روباه»، یا آنطور که در خود مستند گفته می‌شود «نخ‌نما»، را می‌بینم. در نزدیک ِ ۲۷ دقیقه طول ِ این ویدیو، پرس‌تی‌وی از نقش بی‌بی‌سی در گذشته‌ی ایران آغاز می‌کند، ادعاهایی در زمینه‌ی نقش ِ غیررسانه‌ای بی‌بی‌سی در حوادث سال‌های اخیر مطرح می‌کند، و سرانجام به لغو پروانه‌ی پرس‌تی‌وی در انگلیس می‌پردازد. جای جای ِ این ویدیو را می‌توان از منظر ِ شناخت ِ پیش‌فرض‌های گردانندگان پرس‌تی‌وی مورد مهندسی معکوس قرار داد. اینجا یک مثال می‌زنم.

در دقیقه‌ی ۱۹:۰۰ ادعا می‌شود که بی‌بی‌سی، گذشته از، و علاوه‌بر، پخش مطالبی از ایران، تلاش کرده‌است اطلاعات ِ حساسی از ایران جمع‌آوری کند. برای مثال به ایمیلی از بهزاد بلور اشاره می‌شود که به یکی از «همکار»ان بی‌بی‌سی در ایران زده‌است و از او درباره‌ی محل ِ دقیق ِ یک تاسیسات ِ نفتی که یک موزیک‌ویدیو روی آن تهیه‌شده‌بوده‌است پرسیده است. اتهام ِ بی‌بی‌سی در این مرحله صرفا «دخالت» نیست. اینجا حرف از «جاسوسی» است. بعنوان نمونه‌ی دیگر، به ایمیلی از یکی از «مامورین دستگیر شده» به بی‌بی‌سی فارسی اشاره می‌شود که در آن شماره تلفن شخصی فرماندهان عالیرتبه‌ی نظامی ایرانی فهرست شده‌بوده‌است. فرستنده‌ی ویدیو، که چهره‌ی او محو شده‌است، می‌گوید «فکر نمی‌کردم (این کار) مشکلی داشته باشه، ضمن این که الان هم دارم فکر می‌کنم معمولا خبرنگارها همه‌ی شماره تلفن‌ها رو دارن». سوال ِ‌ مهم این است که فرستادن فهرستی از شماره تلفن‌ها چرا یک جرم امنیتی است؟ خبرنگار پرس‌تی‌وی روی تصاویری از توییتر و فیس‌بوک می‌پرسد «خط قرمز کجا است؟ … کجا یک خبرنگار به یک جاسوس تبدیل می‌شود؟»

جواب این سوال از دهان محمد کوشکی، که تحلیل‌گر رسانه‌ای معرفی می‌شود، بیرون می‌آید. «بستگی به منافع ملی هر کشور داره و قوانین هر کشور. این‌که هر کشور چه تعریفی از منافع ملی خود دارد. یک کار خاص ممکن است در یک کشور بعنوان جاسوسی شناخته‌شود، چون جمع‌آوری آن اطلاعات ممکن است خطری برای امنیت ملی آن کشور باشد، اما در کشور دیگری ممکن است همان اقدام بی‌خطر شناخته شود و کار ِ روزنامه‌نگاری تلقی شود. کشورها حق دارند منافع ملی خود را تعریف کنند و تعیین کنند که چه‌نوع جمع‌آوری اطلاعات مجاز است» (ترجمه از انگلیسی).

آن‌چه چنین روایت ِ نسبی‌گرایانه‌ای از عمل ِ مجرمانه در ساختار حکومتی ایران را جالب ِ توجه می‌کند، این است که این ساختار اتفاقا بر اساسی بسیار مطلق‌انگار بنا شده‌است. توجه به این نکته به این دلیل جالب‌توجه‌تر است که حامیان همین ساختار در موارد بسیاری از روایت‌های نسبی‌گرایانه برای توجیه رفتار ِ خود بهره می‌گیرند. از این جمله است روایت‌هایی که «توهین‌آمیز»بودن را یک مفهوم نسبی تعریف می‌کند و مثال‌های دیگر.

در این‌باره بیشتر حرف خواهیم زد.

دویدن در خیابان ِ یک‌طرفه‌ی بی‌چراغ

عادت کرده‌ایم که سران نظام جمهوری اسلامی در مناسبت‌های مختلف، و بطور خاص در زمان انتخابات، از کارت «حضور مردم در صحنه» استفاده کنند. در این اتفاق ِ آشنا، ابتدا از مردم خواسته می‌شود که «در صحنه حاضر شوند». این درخواست معمولا از جانب بالاترین مقام صادر می‌شود و به دنبال آن، و با فاصله‌ی زمانی کم، مرحله‌ی دوم عملیات آغاز می‌شود. در این مرحله، رسانه‌های حکومتی از زبان افراد مختلف، از درون حاکمیت یا از بیرون ِ آن، پیش‌بینی می‌کنند که «حضور پرشکوه مردمی» اتفاق خواهد افتاد و به این ترتیب «سیلی محکمی به گوش دشمنان زده خواهد شد». این «پیش‌بینی»ها تا زمان معهود ادامه پیدا می‌کند و این زمانی است که فاز سوم اجرایی می‌شود؛ در این مرحله شواهدی برای حضور مردمی ارایه می‌شود. این، مرحله‌ی سرور و شادمانی است. در این مرحله است که ثابت می‌شود نظام محکم و پابرجا است و مردم به آن بسیار علاقه‌مند هستند.

اما این بازی ِ تکراری و آشنا بی‌اشکال نیست. یا دقیق‌تر، این بازی ِ آشنا چیزی بیشتر از یک شعبده‌ی دست‌چندم نیست که به مدد اشراف ِ رسانه‌ای انجام می‌شود.

اول اینکه معمولا امکانی برای طرح ِ علنی ِ خواسته‌های مغایر با درخواست ِ ساختار وجود ندارد. مثلا در مساله‌ی انتخابات، نامزدها از فیلتر نظام عبور داده می‌شوند و تلاش برای درخواست از شهروندان برای عدم شرکت در انتخابات به عملی مجرمانه تبدیل می‌شود. به این ترتیب گزینه‌ای که ساختار حاکم مطرح کرده است عملا تنها گزینه‌ای هم هست که مجالی برای فعالیت دارد.

گذشته از این، بررسی این که آیا درخواست ِ ساختار عملی شده است یا نه، به عهده‌ی خود ساختار است. این ساختار است که شماره‌ی آرا را اعلام می‌کند. قابل تصور است که ساختار نمی‌تواند از صندوق‌های رای چیزی خلاف ِ پیش‌بینی رهبرش بیرون بیاورد. اما معضل ِ ساختاری این بازی ِ تکراری صرفا عدم اطمینان به ساختار و امانت‌داری ِ آن نیست. مساله‌ی اساسی، که غالبا آن را فراموش می‌کنیم، این است که اتفاقا ساختار هدف ِ خاصی را بصورت روشن مطرح نمی‌کند و صرفا به طرح ِ مبهم ِ یک وضعیت بسنده می کند. برای مثال، رهبر نظام از مردم می‌خواهد «در انتخابات شرکت کنند»، و نظام پیش‌بینی می‌کند که «مردم در انتخابات شرکت خواهند کرد»، و فردای انتخابات ماشین ِ تبلیغاتی نظام اعلام می‌کند که «مردم در انتخابات شرکت کردند». اما این همه یعنی چه؟ مساله‌ی اساسی این است که جمله‌ی «مردم در انتخابات شرکت می‌کنند» مبهم است و همین ابهام یکی از عوامل کلیدی در تضمین موفقیت عملیات است؛ تصور کنید چه اتفاقی می‌افتاد اگر جمله کمی دقیق تر مطرح می‌شد، مثلا اگر رهبر نظام از مردم می‌خواست «میزان مشارکت در انتخابات را به ۷۵% برسانند». در چنین وضعیتی خط‌کش روشنی برای بررسی تحقق‌پذیری یا شکست خواسته‌ی مطرح‌شده وجود داشت.

اما مساله صرفا این ابهام ِ تعمدی نیست. موضوع اساسی این است که در این عملیات روانی هیچ گزینه‌ی متقابلی وجود ندارد. مثلا این طور نیست که رهبر نظام خواسته‌ای روشن را مطرح کند و اعلام کند که درصورت عدم تحقق ِ آن چه اتفاقی خواهد افتاد. مثلا اینکه «از مردم می‌خواهیم مشارکت را به ۷۰% برسانند، و اگر اینطور نشد رفراندوم قانون اساسی برگزار خواهد شد».

در عملیات سه‌مرحله‌ای ِ «حضور در صحنه»، حضور بصورتی مبهم تعریف می‌شود و تعریفی برای وضعیت ِ عدم حضور ارایه نمی‌شود. اینکه «مردم در انتخابات شرکت خواهند کرد و این یک سیلی محکم به گوش دشمن خواهد بود» یک گزاره نیست؛ نه می‌دانیم «شرکت مردم در انتخابات» با چه خط‌کشی سنجیده خواهد شد و نه گوینده، حتی برای حفظ ظاهر هم شده، وضعیت نقض خواسته‌اش را قابل بررسی دانسته است.

این وضعیت چیزی مثل تیرانداز تگزاسی است که تیری می‌انداخت و دور محل اصابت تیر به دیوار حلقه‌ی هدف را می‌کشید. با این تفاوت که ساختار حاکم در ایران به این هم بسنده نمی‌کند. گزینه‌ای نیست. روش ِ دیگری نیست. حرفی جز حرف ساختار نیست. و حرف ساختار همیشه بهترین حرف است.

عکس از اینجا