بایگانی مربوط به اسفند, ۱۳۹۰

این «انتخابات» و آن «دموکراسی»

من، حتی اگر محل سکونتم اجازه می‌داد، در این «انتخابات» شرکت نمی‌کردم. انتخابات را در گیومه می‌گذارم، چون انتخابات نیست. چیزی خاص ِ خودش است. یک بنجل ِ سرهم‌شده که مفهومی که نامش را دزدیده‌است را به تمسخر گرفته‌است.

این که گزینه‌های این «انتخاب» باید از فیلتری رد شوند که روش ِ دموکراتیکی برای تغییر و نظارت بر آن وجود ندارد، و اینکه شمردن ِ آرای این «انتخاب» با کسی است که تردیدهای زیادی درباره‌ی امانت‌داری‌اش وجود دارد، این‌ها اتفاقات ِ جدیدی نیست. اتفاق ِ‌جدید این است که مجری این «انتخاب» خودش را مجاز می‌داند صندوق‌ها که جمع شد چماقش را بیرون بکشد. این انتخابات نیست.

اما مساله فقط نحوه‌ی اجرا نیست. فرایند ِ دموکراسی هم قابل دفاع نیست. و حالا کمتر از همیشه.

ساختار ِ‌ حاکم به حقوق اقلیت‌ها احترام نمی‌گذارد. اقلیت ِ قومی، مذهبی، جنسی، فکری. ساختار با هوچی‌گری کارش را پیش می‌برد. «ما همه موافقیم، و همین مهم است». اقلیت‌ها کنار زده شده‌اند و جامعه درگیر معیشت و حجاب و دغدغه‌های دیگری شده‌است که آن را ابتر می‌کند. و این به ساختار ِ حاکم امکان یکه‌تازی ِ بیشتر می‌دهد. فرایند ِ انتخابات به‌نحوی مدیریت می‌شود که منجر به کنارزده‌شدن اقلیت‌ها شود و جامعه‌ی درگیر ِ امور روزمره را به شکل توده‌ای درآورد که با چیزی گنگ موافق است. در این فرایند، «انتخابات» بعنوان ابزاری درخدمت فلج‌کردن دموکراسی درآمده است.

«انتخاباتی» که این ساختار اجرا کند، مسخره کردن مفهوم انتخابات و دموکراسی است. من نمی‌خواهم پیاده‌نظام این لوده‌گری باشم.

با این‌همه اما، من تصور نمی‌کنم شرکت ِ مردم در این «انتخابات» لزوما کم باشد. شرکت در انتخابات مجلس لزوما برای شهروندان ِ ایرانی به‌معنی بازی‌کردن در زمین ِ ساختار حاکم نیست.

من می‌توانم تصور کنم که اتفاقا مردم ِ زیادی در این «انتخابات» شرکت خواهند کرد و رسانه‌های حکومتی این مساله را در بوق و کرنا خواهند کرد. و این خیلی اتفاق بدی نیست. کسانی به مجلس خواهند رفت که وعده‌ی مدرسه و آب و نان داده‌اند و می‌دانند که اگر مدرسه و آب و نان ندهند بار بعد کارشان سخت‌تر خواهد شد. این‌طور که نگاه‌کنی، این نمایش ِ هزل اتفاقا می‌تواند نتیجه‌ی فرخنده‌ای داشته باشد؛ ما یک قدم به نسخه‌ی واقعی‌تری از دموکراسی نزدیک‌تر خواهیم شد.

معضل ِ بزرگ ِ ساختار ِ دروغ‌گوی دغل‌باز زمان است. جلوی هرچیزی را بشود گرفت، جلوی ثانیه‌شمار ِ ساعت را نمی‌شود گرفت. چه این نمایش ِ دموکراسی‌گونه موفق شود چه نشود، ساختار از آن سود ِ درازمدتی نخواهد برد. و مهم همین است.

کارتون از تلخندک

از حمله، تحریم و «درمان»‌های دیگر

استفاده از مقایسه‌های مبتنی بر عبارات ِ وام‌گرفته از علم پزشکی، وقتی درباره‌ی اتفاقاتی خارج از علم پزشکی حرف می‌زنیم، گاهی آن‌قدر شایع است که فراموش می‌کنیم این مقایسه‌ها کم‌دقت، اشتباه‌برانگیز و حتی گمراه‌کننده هستند. مثلا وقتی کسی از «جامعه‌ی بیمار» حرف می‌زند، می‌توان جملات را این‌طور شنید که جامعه‌ای هست که اساسا «سالم» بوده‌است اما در وضعیت فعلی نوعی عامل خارجی وارد آن شده‌است که باعث «بیماری» شده‌است. با چنین تفسیری از وضعیت، البته یک «درمان» ِ قابل ِ ارایه برای «بیمار»، تجویز «آنتی‌بیوتیک» است؛ تا «میکروب» از «بدن» بیرون برود.

همین‌طور است زمانی که کسی یک رژیم سیاسی ِ ازکارافتاده را به «سرطان» تشبیه می‌کند، و مثلا رای به «قطع عضو سرطانی» می‌دهد. انگار که «عضو سرطانی» را خطی مشخص از «اعضای سالم» قابل تفکیک می‌کند. به این تفسیرها بگویم «پزشک‌وار»، در مقایسه با «تفسیرهای پزشکی» که کار کسی است که به علم ِ پزشکی مسلط است و دارد درباره‌ی موضوع ِ تخصص‌اش، بدن، حرف می‌زند.

خطر اصلی در نگاه ِ «پزشک‌وار»، دقیقا در خود نگاه نیست؛ خطر زمانی عیان می‌شود که کار به «درمان» می‌رسد. «میکروب» باید کشته شود، جنی که در کالبد نفوذ کرده‌است باید بیرون برود، عضو ِ قانقاریا گرفته باید بریده شود. این روشهای «درمان»ی البته مبتنی بر استفاده از چاقو، بخوان تانک و ب۵۲، دارو، بخوان عملیات روانی-اطلاعاتی، و رژیم غذایی، بخوان تحریم، هستند.

نگاه پزشک‌وار فرض می‌کند که نوعی عامل خارجی یک موجود زنده را درگیر کرده‌است. از این دید، این، نگاه ِ یک رومانتیک ِ کامل است. فرض می‌کند «مردمان»ی هستند که خوب و مهربان و انسان‌دوست هستند. که این مردمان از بد روزگار، یا حداکثر اشتباه، در بند دیکتاتور افتاده‌اند. که دیکتاتور که برود، آفتاب دوباره طلوع خواهد کرد و همه شادمان خواهند شد. و البته می‌دانیم که این ساده‌انگاری ِ رومانتیک در عمل اتفاق نمی‌افتد. تانک می‌آید و مجسمه‌ها سقوط می‌کنند و مجسمه‌های دیگری هوا می‌روند. ترور و عملیات تروریستی همان مردمانی که قرار بوده زندگی ِ شادمانه‌ای داشته باشند را می‌کشد و به تغییر بدبین‌ترشان می‌کنند و به این ترتیب پایه‌ی دیکتاتور را قوی‌تر می‌کند. تحریم به رنج و گرسنگی و مرگ منجر می‌شود. مردم در بلا یاد می‌گیرند به کنج خودشان بروند. و دیکتاتور قوی‌تر می‌شود.

اما مساله این نیست که «درمان»‌های تجویز شده در عمل حاصلی ندارند. مشکل اساسی این است که فرض ِ منجر به این «راه‌حل»ها اشتباه است؛ دیکتاتور فرزند جامعه‌ی خودش است؛ مردم همیشه نظرشان را از صندوق رای به کرسی نمی‌نشانند. دیکتاتور بخشی از روان ِ جمعی جامعه‌اش است. و این روان ِ جمعی را با تانک و تحریم و ترور نمی‌توان تغییر داد.

جملات بالا راه‌حلی ارایه نمی‌دهد. مگر اصلا می‌شود برای وضعیتی که ۷۰ میلیون آدم با گوشت و پوست‌شان درگیرش هستند راه‌حلی ارایه کرد؟ سوال ِ اساسی این است که چه کسی فرض کرده‌است با چلاندن یا سوراخ‌کردن ِ یک جامعه می‌شود آن را خوش‌بخت کرد؟

مرتبط در حلقه بلاگی گفتگو:

۲۳ ثانیه

در ویدیویی که از داریوش جلالی در یوتیوب منتشر شده‌است، او با یک پتو روی دوشش کنار یک نرده‌ی سفید دیده می‌شود. روایت‌ها می‌گویند او در اعتراض به رفتار حراست دانشگاه یاسوج خودش را به نرده‌های دانشگاه زنجیر کرده‌است. لب‌های داریوش جلالی به هم کوک خورده‌است.

دختری که دوربین را در دست دارد، پسر را به سوال گرفته‌است. وقت نیست. می‌خواهد ازش چند جمله بگیرد و برود. «آقا، یک لحظه این ور رو نگاه کن» داریوش جلالی دو انگشتش را به علامت پیروزی بالا می‌گیرد. «برا چی این‌کار رو کردی؟» باز دو انگشت ِ بالا. «برا چی این‌کار رو کردی؟» یک نفر از پشت صحنه می‌گوید «دهنش بسته‌است خب». داریوش جلالی به لب‌هایش اشاره می‌کند. بعد سرش را برمی‌گرداند. صدای ِ پشت دوربین می‌گوید «تعلیقی ِ کُرده، واسه اعتراض». «واسه اوضاع دانشگاه‌ه؟ مشکل داری؟» داریوش جلالی سرش را تکان می‌دهد. چند بار. یک نفر با کارت شناسایی جلو می‌آید و می‌پرسد «آقا، می‌تونم یک مصاحبه باهاتون بکنم». ویدیو تمام می‌شود. ۲۳ ثانیه.

ویدیو بی‌محابا و تصادفی گرفته‌شده‌است. یا دلیلی نداریم فکر کنیم این صحنه کارگردانی شده‌است. ویدیو اما چیزی کم ندارد. فاجعه، استیصال، و طنز ِ‌تلخ ِ‌ موقعیت. از دیروز که ویدیو را دیده‌ام دارم فکر می‌کنم کسی اگر می‌خواست، بهتر از این نمی‌توانست وضعیت را به‌تصویر بکشد.

(لینک مستقیم ویدیو)

این یک مسابقه نیست

حدود یک هفته پیش هشتمین دور جایزه‌ی بهترین وبلاگ‌های دویچه‌وله شروع شد. اسم این برنامه را در وبلاگستان فارسی «مسابقه‌ی دویچه‌وله» گذاشته‌ایم. دویچه‌وله‌ی فارسی هم از همین عنوان ِ «مسابقه» برای این برنامه استفاده می‌کند. حتما می‌شود پی ِ این را گرفت که Deutsche Welle Blog Awards چطور به «مسابقه‌ی وبلاگی» ترجمه شده‌است. اما این مسابقه نیست. یعنی اساسا برگزاری مسابقه در وبلاگستان خیلی کار با معنیی نیست. می‌شود برای دویدن یا منجوق‌دوزی‌کردن یا برنامه‌نویسی مسابقه گذاشت. در هرکدام از این رشته‌ها معیارهای روشنی قابل تعریف و اندازه‌گیری هستند. درمورد وبلاگ‌نویسی اما لابد باید به چند نفر یک موضوع بدهیم و وقت بگیریم که چقدر طول می‌کشد بنویسند و از هزار نفر بخواهیم نوشته را درجه‌بندی کنند. و قرار نیست هیچ‌یک از این کارها را بکنیم. پارسال هم گفتم «هدف، بلند کردن چند نفر سر دست و جایزه دادن نیست».

من داور امسال این برنامه هستم. امسال گذشته از «بهترین وبلاگ فارسی»، جایزه‌هایی هم برای استفاده از تکنولوژی برای مصارف اجتماعی، کمپین‌های اجتماعی، و آموزش و فرهنگ تعریف شده‌اند.

در این صفحه نامزدهای بهترین وبلاگ‌های دویچه‌وله را انتخاب کنید یا خودتان را نامزد کنید و از دیگران بخواهید به شما و دیگران رای بدهند.

نامه‌ی وارده – اینترنت این روزهای من

این نامه‌ی وارده را شروین عزیز فرستاده است. کارتون را من اضافه کرده‌ام. اگر شما هم مطلبی نوشته‌اید، اما وبلاگ ندارید، یا به هر دلیل مطلب را نمی‌خواهید در وبلاگتان بگذارید، یا می‌خواهید لذت مهمان‌داری را به کمانگیر بدهید، نوشته/عکس/ویدئو، یا هر چیز دیگری را، بفرستید به arash@kamangir.net. واضح است که استانداردهای وبلاگ نویسی را در این کار لحاظ خواهیم کرد.

اینترنت این روزهای من

امروز صبح که از خواب بیدار شدم، تو این فکر بودم که وقتی لپ‌تاپم رو روشن می‌کنم بتونم ایمیل‌هایی که دیشب موفق نشدم باز کنم رو بخونم؛ تا ۴ بیدار بودم که بتونم ایمیل بنده‌خدایی رو جواب بدم ولی نشد. صبح هم وضع تغییری نکرده بود. البته چرا، دیدم بقیه هم مثل من نمی‌تونن جایی رو باز کنن.

دروغ چرا، تو این روزها وقتی می‌بینم افراد دیگه‌ای هم مثل من هستن که فقط اسما به اینترنت متصلن، خوشحال می‌شم. البته نمی‌دونم اسمش رو می‌شه خوشحالی گذاشت یا نه ولی حداقل از این‌که می‌بینم تو همچین زمانی فقط من نیستم که وضعیتم این‌طوریه، دلگرم می‌شم؛ یه جور حسی که می‌گه تنها نیستم، همه این‌طوری‌ان.

وقتی ایمیل‌تون رو نتونین باز کنین، گوگل براتون در دسترس نباشه، امکان خوندن فیدها رو نداشته باشین و تقریبا دسترسی به خیلی از سایت‌ها غیر ممکن باشه، عملا نمی‌تونین تحمل کنین. دیگه کلیک کردن روی وی‌پی‌ان PPTP، L2TP، SSTP، ساکس، فریدام، سایفون، تور و خیلی از اینا براتون خسته‌کننده می‌شه. چقدر می‌خواین کلیک کنین و چیزی کانکت نشه؟

اون اوایل مثل خیلی‌های دیگه فکر می‌کردم که هیچ وقت نمیان کل اینترنت رو تعطیل کنن؛ می‌گفتم اصلا مگه می‌شه بخوان این همه پورت و پروتکل رو ببندن؟ بعد، یه مدتی که گذشت، دیدم که ئه، ظاهرا یه کارایی می‌تونن انجام بدن! الآنم مثل همون خیلی‌های دیگه، دارم پشت این همه سد و سانسور این نامه رو می‌نویسم در حالی‌که یه جای ذهنم به این فکر می‌کنم که چطور باید برای صاحبش ایمیلش کنم؟

یکی از بچه‌ها توی توییتر نوشته بود که باز قبلا می‌شد از روی تقویم فهیمد که چه روزایی وضعیت اینترنت ایران بحرانی می‌شه، ولی الآن دیگه فاز، فاز سورپرایزه! شب می‌خوابی و صبح بیدار می‌شی بعد هی باید رفرش کنی، هی رفرش کنی.

از این‌طرف هم روز به روز وضعیت بدتر می‌شه. اخباری که توی خبرگزاری‌ها درباره اینترنت ملی، بسته شدن SSL و کُند شدن سرعت اینترنت رو که می‌خونم، تو فکر فرو می‌رم. پیش خودم می‌گم اینا واقعا چه فکری دارن می‌کنن؟ اصلا متوجه هستن که کلی شرکت تو همین تهران وجود داره که اساس اصلی کارش روی اینترنت پیش می‌ره؟ اصلا به فکر این هستن که یک آدم عادی نیاز داره که توی شرکت، خونه یا هر جای دیگه به ایمیلش دسترسی داشته باشه؟ اصلا خودشون می‌دونن که تکلیف‌شون چیه؟

وضعیت شغل‌های وابسته به اینترنت توی ایران، الآن شبیه به یک کارخونه ذوب آهن هست! ولی کارخونه‌ای که بهش اجازه دسترسی به گاز و باقی چیزا برای ایجاد فضای ذوب کردن رو نمی‌دن. پیچ گاز رو کم و کم‌تر می‌کنن؛ آهن ذوب نمی‌شه، کاری هم از کار پیش نمی‌ره.

اخبار فناوری رو که می‌خونم اعصابم به‌هم می‌ریزه؛ اونا تو چه فکری هستن و ما کجاییم! دلار که رفته بالا، همه چیز گرون شده، کار پیدا نمی‌شه، یکی صبح خونه‌ست شب یه جای دیگه، اینترنم که این‌طوری! یه سری هم همیشه این وسط هستن که فقط به فکر خودشونن.

اولش می‌گفتم که اینا موقتی هست؛ مثل اون اوایل که قرار بود جایی شلوغ بشه و اینترنت رو تعطیل می‌کردن و بعدش وضعیت آروم می‌شد. ولی راستش الآن دیگه نا امید شدم. موقت هم یه تعریفی داره که اگر از حدش بگذره بهش می‌گن دائم، دائمی.

چند ماه پیش یه افزونه روی کروم نصب کردم که حداقل تو این اوضاع، صفحه فیلترینگ رو نبینم؛ خیلی خوبه، می‌شه به‌جاش هر چیزی که دوست دارین رو نشون بدین. به همه هم گفتم که نصبش کنن. البته این چیزا فقط تو ایران کاربرد داره و به درد اونایی که خارج از این‌جا هستن نمی‌خوره.

این همه زمان گذروندین، درس خوندین، کار کردین، تجربه پیدا کردین تا بتونین از همین راه پول در بیارین اما آخرش می‌بینین که همه‌ش داره هدر می‌ره. چند بار به این فکر کردم که خارج از این محیط چه کارایی می‌تونم انجام بدم و برم سراغ اونا. نوشتن برای روزنامه‌ها، مجلات یا چیزایی که حداقل، علاقه‌ای بهشون داشته باشم اما هنوز احساس می‌کنم که نمی‌شه این کارو کرد؛ یه جور خالی کردن میدونه و من اینو دوست ندارم.

وضعیت اینترنت (البته تقریبا دیگه نمی‌شه بهش گفت اینترنت) تو ایران خیلی افتضاح‌تر از چیزیه که فکرش رو می‌کنیم. چند روز پیش یکی از بچه‌ها می‌گفت اگر خبرگزاری‌های مهم دنیا این موضوع رو پوشش بدن اوضاع ممکنه بهتر بشه، ولی حدس من درست‌تر بود؛ همه‌چیز بدتر شده.

اما به هر حال تجربه ثابت کرده که تو این مدت هر چیزی که وضعش بد شده، رفته رفته بهش عادت کردیم. نمی‌دونم مردم چه‌شون شده. اینترنت اولیش نبود، آخریش هم نیست. راستش منم خیلی دوست دارم به شعارهایی که در این رابطه زده می‌شه امیدوار باشم ولی به اون‌ها هم امیدی نیست. دوست ندارم خودم رو گول بزنم. ما دقیقا وسط گودیم و مدام هم داریم فرو می‌ریم. یک سری از بالا نگاه می‌کنن و کاری از دست‌شون بر نمیاد، یک سری دیگه هم به خیال‌شون دارن کار درست رو انجام می‌دن. نمی‌دونم چطور می‌شه جلوی این وضعیت رو گرفت. نمی‌دونم چطور و با چه منطقی می‌شه این قضیه رو به بعضی‌ها فهموند که اگر انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست،  اینترنت هم یک نیاز ساده و ضروری برای همه مردم ایرانه.

به هر حال این حرف‌ها ممکنه روی دل خیلی‌ها مونده باشه. خیلی‌ها این روزها اعصاب‌شون به‌هم ریخته‌ست سر این جریانات. اگر این نامه رو می‌خونین، بدونین که بالاخره تونستم ایمیلم رو باز کنم و همین موضوع، الآن سطح دغدغه خیلی از کاربرای ایرانیه!

هفت، هشت، سی و یک؛ یک رییس‌دولت و محاسبات ِ هسته‌ای‌اش

محمود احمدی‌نژاد دیروز در مراسم رونمایی از چند دستاورد در زمینه‌ی هسته‌ای درباره‌ی جنبه‌های مختلف فعالیت‌های هسته‌ای ایران و درگیری ایران و غرب در این زمینه حرف زد. از جمله ایسنا از او نقل کرد،

رییس‌جمهور با بیان این‌که «بعد از گذشت ۷۰ ـ ۸۰ سال، تنها هفت یا هشت کشور جهان از فناوری هسته‌یی استفاده می‌کنند» اظهار کرد: کشورهای استکباری ملت‌ها را از این انرژی محروم کرده‌اند و هر ملتی که جرات پیدا کرد به این انرژی نزدیک شود بلافاصله فشار، تحریم، توهین و سر و صدا بلند می‌شود … (تاکید از من)

همین عبارت از او در خبرآنلاین و فار‌س‌نیوز هم نقل شد. وب‌سایت ریاست‌جمهوری این جمله را به‌این ترتیب نقل کرد،

پس از ۸۰ سال صرفاً چند کشور معدود در دنیا از انرژی هسته‌ای استفاده می‌کنند و بقیه ملت‌ها از آن محروم هستند. (تاکید از من)

یک نگاه کوتاه به ویکیپدیا انداختم. ۶٪ انرژی جهان و ۱۳٪ تا ۱۴٪ الکتریسیته‌ی مصرفی در جهان از طریق انرژی هسته‌ای تامین می‌شود. IAEA چهار سال پیش گزارش داد که ۴۳۹ رآکتور هسته‌ای فعال در جهان وجود دارد. این رآکتورها در ۳۱ کشور جهان قرار دارند. این تصویر توزیع نیروگاه‌های هسته‌ای در جهان را نشان می‌دهد (منبع).

رییس‌دولت ایران اعداد ِ بیشتری را در سخنرانی طولانی‌اش ذکر کرد. من صرفا فرصت کردم این یکی را با منابع ِ دیگر مطابقت بدهم.

همه‌ی مومنان برادرند، مومنان ِ موبور برادرترند

شان استون، پسر الیور استون ِ کارگردان، مسلمان شده‌است. فارس‌نیوز یک‌بار ۱۵ عکس و یک‌بار ۱۹ عکس از مرد ِ موبور و چشمان ِ میشی‌اش منتشر کرده‌است. زیر عکس‌ها نوشته‌اند «علی استون». «شان» داخل پرانتز رفته‌است. این علی است. «شان» دیگر اینجا نیست. علی موهای بور دارد. علی فتوژنیک است. علی زیر شال ِ قرمزش گردن‌بند ِ ذوالفقار دارد. علی با مردان موسیاه گرم خنده است.

مردی دین‌اش را عوض کرده‌است. این به‌خودی ِ خود اتفاق ِ نادری نیست. پدر ِ «علی» هم زمانی از مسیحیت دست برداشت و بودایی شد. اما آن‌چه برای شان اتفاق افتاده است، از یک منظر اتفاق ِ بسیار ویژه‌ای است؛ مرد ِ‌ موبور ِ چشم‌میشی که هنرپیشه‌است و پدرش معروف است، ایمان ِ مرد ِ موسیاه را پذیرفته‌است. و خبرگزاری موسیاه این اتفاق را چند بار بر سردرش می‌زند. شمایل ِ مومن ِ تازه به راه آمده، سند ِ حقانیت ِ دین ِ جدید او است.

ژانگولر در یوم‌الله

از صبح داشته‌ام عکس‌های راه‌پیمایی روز ۲۲ بهمن را نگاه می‌کرده‌ام، و به‌نظرم این عکس خلاصه‌ی چیزهایی است که دیده‌ام.

مردی وسط خیابان ایستاده و پسری روی سرش ژانگولر اجرا می‌کند. در روز معمولی نمی‌شود چنین برنامه‌ای اجرا کرد. پلیس جریمه‌ات می‌کند. امروز اما استثنا است. امروز همه چیز آزاد است. یک گوشه‌ی دیگر کسی دارد روپایی می‌زند و آن‌طرف‌تر چند نفر با لباس عشایری کره می‌زنند. در عکس همه‌ی چشم‌ها به بالا است. به پسر که پاهایش را ۱۶۰ درجه باز کرده‌است؟ شاید. کسی که عکس را هوا کرده اما کاری به ژانگولر ندارد. در روایت او جمعی وسط خیابان ایستاده‌اند و به تصویر «رهبر» چشم دوخته‌اند. نگاه‌شان از زمین به آسمان است و در صورت‌شان تحسین و شگفتی خوانده می‌شود. ژانگولر برای او اتفاق فرعی است. او می‌خواهد بپذیریم که مردم برای یوم‌الله آمده‌اند نه برای بالماسکه.

نکته‌ی مهم این است که برای سوال «بالماسکه یا یوم‌الله» جواب ِ صریحی وجود ندارد. یا حداقل حالا نمی‌شود به این سوال جواب ِ روشنی داد. در ساختاری که به دموکراسی التزام ندارد، جواب با درگیری ِ خیابانی روشن می‌شود. و این زمانی است که همه ضرر خواهند کرد.

بالماسکه تمام شد. حالا مردم به خانه برمی‌گردند.

نامه‌ی وارده – تاملی در تحریف واقعیت شخصیت استیو جابز

این نامه‌ی وارده را کارن مکوندی عزیز، که وبلاگ «یادداشت‌های توپ سرگردان» را می‌نویسد، فرستاده است. اگر شما هم مطلبی نوشته‌اید، اما وبلاگ ندارید، یا به هر دلیل مطلب را نمی‌خواهید در وبلاگتان بگذارید، یا می‌خواهید لذت مهمان‌داری را به کمانگیر بدهید، نوشته/عکس/ویدئو، یا هر چیز دیگری را، بفرستید به arash@kamangir.net. واضح است که استانداردهای وبلاگ نویسی را در این کار لحاظ خواهیم کرد.

چطور ما ایرانی های سوراخ دعا را گم میکنیم

تاملی در تحریف واقعیت شخصیت استیو جابز

چند روز پیش ترجمه فارسی کتاب پرفروش والتر ایزکسن که زندگی استیو جابز را روایت کرده است به دستم رسید. چون اصل کتاب را قبلا خوانده بودم و با ترجمه فارسی آن کنار نیامدم، از خواندن کتاب صرفه نظر کردم و تنها به مطالعه پیشگفتار و نظرات خوانندگان و سینه چاکان اپل بسنده کردم. از آنجا چرخی در وبسایتهای فارسی که نظرات علاقمندان فارسی زبان اپل را منعکس میکرد زدم. همانطوری که هنگام مرگ او، دوستداران ایرانی این محصولات اپل استیو جابز را به لحاظ شخصیتی در حد مادر ترزا و از نظر هوش و ذکاوت در حد انیشتن بالا بردند و برخی هم از «عمو استیو» صدا زدند در این وبسایت ها هم بساط معمول اسطوره سازی ما ایرانی ها به راه بود. استیو جابز را چنان بالا برده بودند که اصلا یادشان رفته بود که او کیست و چه کرد. این بود که بر ان شدم که این قطعه را بنویسم.

هیچ وقت فکر کرده اید که وقتی ادیسن لامپ را اختراع کرد با کدام برق آنرا روشن کرد؟ از باطری استفاده کرد یا ژانراتور؟ اینکه ادیسن از برقی که توسط ژنراتورهای نیکلای تسلا، دانشمند کانادایی- مجار، که در آبشار نیاگارا نصب شده بود استفاده کرد در گوشه های تاریک تاریخ اختراعات دفن شده. اگر نیکلای تسلا نبود ادیسن هیچ وقت نمیدانست برق از کجا بیاورد. اینکه ادیسن با کلاه برداری و پارتی بازی شرکت تولید برق نیکلای تسلا را از دستش بیرون کشید و همین کلاه برداری سنگ بنای شرکت جنرال الکتریک را گذاشت در کمتر کتابی نوشته شد. ضربه روحی ناشی از کلاه برداری ادیسن چنان تاثیر بر تسلا داشت که باعث شد این مخترع توازن ذهنی اش را از دست بدهد و نهایتا به خودکشی او منجر شد. اکنون بعد از یک قرن بالاخره کانادایی ها مجسمه او را در کنار آبشار نیاگارا نصب کرده اند و او را به عنوان پدر تولید و توزیع برق شناختند. اما به ما در مدرسه آموختند که ادیسن مخترع برق بود هر چه که کرد در اثر هوش و ذکاوت بود و او بزرگترین مخترع عالم بشریت است و در عمرش کسی را دو دره نکرد

تصویری که از استیو جابز در ذهن علاقمندان ایرانی تکنولوژی نقش بسته چیزی نظیر ادیسن با ترکیبی از مادر ترزا است . این تصویر نشان میدهد که او بی نهایت خلاق، بسیار مهربان و به غایت متخصص بوده. حتی با خواندن کتاب ایزکسن که تنها اولین روایت از زندگی این مرد است در میابیم که استیو جابز، مردی بی نهایت جاه طلب بود. شخصیتی بسیار شکننده و تنفر آمیز داشته .در حالی که دم از کمالات و پاک بودن روحش میزند خیلی راحت به نزدیک ترین دوست خود خیانت میکند. از زیر مسوولیت های پدر بودن شانه خالی میکند و کودکش را طرد میکند. به راحتی به کسانی که پله های نردبان موفقیت او بودند پشت میکند. وقتی که لازم است دورویی را سر لوحه کارش قرار میدهد و احساسات هیچ کس دیگری جز خودش برایش اهمیت ندارد. مثل نقل و نبات دروغ میگفت و همکاران با ادبش این دروغگویی او را ریلیتی دیستورشن فیلد یا میدان اعوجاج واقعیت لقب میدهند. در این کتاب میخوانیم تمام آن چیزی که از ان به عنوان خلاقیت از استیو جابز میشناسیم، سختکوشی بندگان دیگر خداست. اگر استیو ووزنیاک نبود اپلی در کار نبود. اگر جوانان با ابتکار در پارک نو آوری زیراکس نبودند ماوس و سیستم عامل گرافیکی وجود نداشت. اگر جانی اییوز نبود این همه محصول خوشگل و زیبا وجود نداشت و اگر جادوی مهندسی صنایع و برنامه ریزی تولید تیم کوک نبود هیچ کدام از محصولات اپل به موقع به بازار نمیرسید

نکات منفی شخصیت استیو جابز او را بهترین گزینه برای هدایت هر سازمان بزرگ در نظام تجاری آمریکایی کرده بود. اگر استیو جابز جایی دیگری به غیر از پالو آلتو بزرگ شده بود شاید یکی از بهترین مدیران بانکهای و سازمان های مالی وال استریت میشد که بی رحمانه دستمایه زحمت مردم را بالا میکشند. اما آنچه که استیو جابز داشت و این تصویر ذهنی مثبت ناشی از ان است، چیزی است که دیگر متخصصان دنیای تکنولوژی نداشتند یا کمتر داشتند. او وقتی چیز خوبی را میدید تشخیص میداد که خوب است و تمام تمرکز خود را برای رسیدن با آن به کار میبست. همین صفت به او کمک میکرد وقتی که یک ابداع جدید را جایی میدید برای مال خود کردن آن اختراع هر کاری میکرد. وقتی او با فرد باهوشی روبرو میشد هر حیله و کلکی را برای کولی گرفتن از او پیاده میکرد. اینکه او تا این حد در دنیای تکنولوژی موفق بود تا حد زیادی مرهون این است که افراد باهوش در دنیای تکنولوژی عموما آدم های درون گرایی هستند که به سادگی ملعبه دست کسی چون استیو جابز میشوند. کسی چون استیو وزنیاک که پدر اولین کامپیوتر اپل و دلیل اصلی موفقیت استیو جابز بود، با اینکه بارها از استیو جابز از پشت خنجر خورد ، انقدر مرد نازنینی است که هیچ وقت از استیو جابز بد نگفت. او کسی بود که وقتی سهام اپل به بازار بورس ارایه شد و همه دست اندرکاران اپل میلیونر شدند از سهم شخصی خود به کسانی که مورد غضب استیو جابز قرار کرفتند سهام داد و انها را هم میلیونر کرد. رابطه استیو جابز با روزنامه نگاران تکنولوژی در امریکا به شکلی بود که اگر کسی نظری به غیر از نظر استیو جابز منتشر میکرد برای همیشه از رویدادهای شرکت اپل محروم میامند

مشخصه دیگر استیو جابز که باعث موفقیت بی مثال تجاری او شد خودرایی او بود. در شرکت های بزرگ دنیا بدلیل اینکه فرایند تصمیم گیری عموما بصورت جمعی انجام میگیرد این تصمیمات در بسیاری از موارد بر اساس مصلحت های مالی انجام میشود. ریسک پذیری که دستمایه اصلی نو آوری است در پیچ و خم های مصلحت های مالی گم میشود. این چیزی نبود که در مورد بازگشت دوم استیو جابز به اپل، جایی که نو آوری های این شرکت به صورت انفجاری افزایش یافت، کاربرد داشته باشد.او حالی به این شرکت برگشت که از معامله ای که با پیکسار و دیزنی کرده بود پیشاپیش میلیاردر شده بود. شرکت اپل هم در استانه ورشکستی بود. پس استیو جابز نگران از دست دادن ثروتش از زمین خوردن احتمالی اپل نبود. این شرایط فوق العاده به او کمک کرد که بر خلاف دیگر مدیران عامل که تحت فشار هیت مدیره کم خطر عمل میکنند، هر تصمیم شخصیی که دلش بخواهد بگیرد. در کمتر شرکتی با اندازه های اپل مدیران عامل آن چنان دخالتی در طراحی و تولید محصولات دارند ولی اپل با مدیر عامل جدیدش این مشخصه را داشت. استیو جابز که حلقه ای منحصر بفرد از افراد خلاق و متخصص به دور خود ایجاد کرده بود فقط کافی بود که ایده های آنهای را به جای ایده خود جا بزند و با قدرت اجرایی که در شرکت داشت ان ایده ها جامع عمل بپوشاند. در کتاب ایزکسن هم امده است که استیو جابز نام خود را در سند ثبت صدها اختراح که برخی از آنها، نظیر شیشه های فشرده که برای فروشگاه های اپل استفاده شده، حتی مربوط به شرکت اپل هم نبوده ثبت کرده

شاید ده ها سال دیگر در کتابهای درسی نام استیو جابز به نام بزرگترین مخترع قرن در کنار تامس ادیسون بیاید ولی شاید ما تنها نسلی باشیم که بدانیم استعداد واقعی او در کجا بود و چه کرد