بایگانی مربوط به دی, ۱۳۹۰

“A Separation”

«جدایی نادر از سیمین» را به انگلیسی ترجمه کرده‌اند A Separation. و این اسم بامسمایی است.

ایران دو تا شده‌است. یکی را دیشب صدا کردند بالای سن که برای فیلمش جایزه بگیرد. ایران ِ اول که بالا رفت، گفت نمی‌خواهد از پدر و مادر و زنش حرف بزند. گفت ایرانی‌ها مردمانی به‌راستی صلح‌دوست هستند.

ایران دوم را دیروز صدا کردند بالای سن که طناب دور گردنش بیندازند. ۱۲تایشان را. ایران اول را مدونا صدا کرد. ایران دوم را یکی صدا کرد که بعدا گفت مدونا فاحشه است و جایزه گرفتن از دستش افتخاری ندارد.

دو تکه شده‌ایم. برایش جایزه هم گرفتیم.

ایده‌ی این نوشته را رفیقی در جمعی که دیشب بودیم گفت.

دلت شاد آقای فرهادی

«جدایی نادر از سیمین» را فقط یک بار دیده‌ام. یا بهتر، یک بار تا نصف ِ راه ِ فیلم رفتم و دوام نیاوردم و بار بعد، چند روز بعد، نصفه‌ی دیگر را دیدم. فیلم آزارم داد. کشمکش‌هایی که برایم آشنا بودند و ازشان فراری هستم را یکی دوباره جلوی چشمم آورده بود. ده فیلمی که این چند ماهه دیده‌ام و خوشم آمده را اگر بخواهم فهرست کنم، «جدایی نادر از سیمین»‌ قطعا یکی‌شان نیست.

«جدایی نادر از سیمین» که اسمش برای جایزه خوانده شد بالا پریدم. نه فقط من، همه‌ی رفقایی که با هم برنامه را می‌دیدیم بالا پریدیم و صدا کردیم و خوشمان شد. حالا که چند ساعت گذشته، دوباره هم که ویدیو را می‌بینم مو به تنم راست می‌شود. مدونا به کاغذ ِ طلایی نگاه می‌کند و لبخند می‌زند و درنگ می‌کند و می‌گوید «از ایران، یک جدایی». ایران را ایران می‌گوید نه آیرن یا ایرن یا هر چیز دیگری.

حالا خیلی به ایران، یا به اصغر فرهادی، افتخار نمی‌کنم یا چیز دیگری. دلم حال آمده که اصغر فرهادی جایزه را برده. انگار بچه محل‌ام توی مسابقه‌ی دو جایزه گرفته. حالش را برده‌ام. توضیح ِ پیچیده‌تری ندارد.

«آنها ندیدند که کسی ترور شد»

بعد از ترور مصطفی احمدی روشن، یکی از مضامینی که در فضاهای آنلاین مطرح شد اعتراض به این نکته بود که، به زعم گویندگان، کسی این ترور را محکوم نکرد. چنین اعتراضی را در پای مطالب ِ مختلفی که درباره‌ی این ترور نوشته شد می‌توان خواند. این وبلاگ این نگرانی را صریح‌تر بیان می‌کند،

وطن پرست ها. علم پرست ها. نخبه ها. شریفی ها. بی غیرت ها. حرفی بزنید. چرا ساکتید؟ چرا حرفی نمی زنید.. ام روز مصطفی را زدند…. نخبه های لعنتی بی ارزش. حرفی بزنید. مصطفی را زدند.

نکته‌ی مهم این است که این اعتراض در اساس صحیح است. من به‌عنوان یک وبلاگ‌نویس درباره‌ی این ترور نوشتم و زشتی آن‌را به‌طور صریح گوش‌زد نکردم. گذشته از هر حرفی که درباره‌ی این ترور به‌عنوان بخشی از رویارویی ایران و غرب زده می‌شود، کشتن آدمیزاد رفتار ِ قابل تاییدی نیست. قتل مصطفی احمدی روشن یک رفتار زشت و غیرانسانی بود.

اما این ترور حاصل خصومت ِ شخصی دو شهروند نبود. و به همین دلیل خود ِ عمل و حواشی ِ آن سوال‌های قابل توجهی را مطرح می‌کنند. برای مثال، اگر این ادعا صحیح باشد که «کسی عین خیالش نیست»، چرا این‌طور شده است و چرا برای اعتراض‌کنندگان این نکته باعث نگرانی است؟

سرباز احتیاج دارد که از جامعه‌اش تایید بگیرد. و سکوت ِ جامعه‌ی ایرانی پس از ترور مصطفی احمدی روشن، اگر واقعا ادعای گویندگان صحیح باشد، نشان داد که شاید این جامعه رفتارهای بعدی را هم تایید نکند. یک ساختار سیاسی-عقیدتی برای رویارویی آماده می‌شود و ناگهان می‌بیند که کشته‌اش را کسی سردست نگرفته‌است. حاج کاظم قبل از اینکه به میدان برود می‌بیند که کسی برایش سوگواری نخواهد کرد. حالا سوال مهم این است که حاج کاظم چه خواهد کرد. آیا از رویارویی ِ بی‌طرف‌دار خودداری خواهد کرد، یا به ستیزه‌جویی‌اش ادامه‌خواهددارد، خونش را در راه آرمانی مبهم خواهد داد، و به جامعه‌اش باز خواهدکشت تا آن را برای بی‌توجهی‌اش مواخذه کند؟

جعبه‌ابزار ِ تک‌ابزاره

خیزران نوشته‌است،

دلم برای سیاستمدار و تحلیلگران اطلاعاتی طرف مقابل می سوزد. از یک طرف می گوییم که تنگه هرمز را می‌بندیم. رزمایش نظامی برگزار می کنیم، به ناو آمریکایی اخطار می دهیم حالا که رفتی، دیگر برنگرد…خلاصه همه چیز آماده مقابله جدی می شود!…اما … ناگهان … وزیر دفاع مصاحبه می کند و می گوید از اول هم قصد بستن تنگه را نداشته ایم!

و نتیجه می‌گیرد «این یعنی، ما قابل پیش بینی نیستیم». من از نوشته‌ی خیزران می‌بینم که «غیرقابل پیش‌بینی بودن» را یک استراتژی ِ برنده می‌داند. نمی‌بینم که خیزران از استراتژی دیگری حرف بزند.

انگار برای خیزران دو وضعیت وجود دارد؛ وضعیت ِ پیش از برخورد، که در آن استراتژی ِ محوری ِ ایران غیر قابل پیش‌بینی بودن ‌است، و وضعیت ِ پس از برخورد، که در آن ایران اسلحه‌هایش را از پستو بیرون می‌کشد. اما این تنها نگاه یک وبلاگ‌نویس نیست؛ بی‌ربط نیست اگر بگوییم که جمع ِ زیادی از سیاسیون و فعالین ساختار حاکم بر ایران نظری شبیه خیزران دارند.

غافل‌گیری، بلوف‌زدن، و گرفتن قابلیت ِ پیش‌بینی آینده از حریف، حتما همگی بخشی از تاکتیک‌هایی هستند که در یک بازی هر یک از طرفین از آنها استفاده خواهند کرد. نکته‌ی اساسی اما این است که این فقط بخشی از جعبه‌ابزار ِ بزرگی است که کسی که برنامه‌ای برای برنده‌شدن دارد برای خود تدارک می‌بیند. هر ابزاری عمر مفید خود را دارد و همیشه باید اقدام‌های جایگزینی وجود داشته باشد. رفتن به جنگ ِ قدرت‌های جهانی با جعبه‌ابزاری که تتها استراتژی ِ «تو نمی‌توانی من را پیش‌بینی کنی» در آن گذاشته‌شده‌است به کودکانگی تصویری است که خیزران برای نوشته‌اش انتخاب کرده‌است.

اما خیزران در یک نکته اشتباه نمی‌کند؛ طرف ِ دیگر ِ بازی «دستی چدنی» دارد که در «دست‌کش مخملی» گذاشته‌است؛ زمانی که آخرین بلوف رو شود باید به پیشواز دست ِ چدنی رفت. و این برای خیزران «وضعیت پس از برخورد» است. او ادعا می‌کند که «اسلحه‌های زیادی در پستو است». من با نگاهی به سابقه‌ی برخوردهای نظامی ایران و آمریکا ترجیح می‌دهم به وضعیتی که در آن ایران با این ماشین ِ جنگی ِ جهنمی درگیر شده‌باشد فکر نکنم.

بیراه نیست اگر بگوییم که جعبه‌ابزاری که ادعا می‌شود تنها حاوی استراتژی «ما قابل پیش‌بینی نیستیم» است در حقیقت دو ابزار ِ دیگر را هم در خود مخفی کرده‌است. اول ابزار «ما خون می‌دهیم» است. اما این ابزار هم در درازمدت کار نمی‌کند. اینجاست که کار به نوشیدن ِ جام ِ زهر کشیده می‌شود.

سوال ِ مهم این است، تا کی می‌خواهیم دور ِ باطل ِ ستیزه‌جویی، خون‌دادن، و قبول شکست و پا پس کشیدن را تکرار کنیم. و چرا؟

از این روزگار ِ هسته‌ای

سپاه پاسداران در بیانیه‌ای که بعد از ترور مصطفی احمدی روشن منتشر کرد، صفت «هسته‌ای» را به دو نماد ِ محوری نظام حاکم بر ایران وصل کرد و دو مفهوم جدید ساخت؛ «دفاع مقدس هسته‌ای» و «شهیدان هسته‌ای». هر دوی این نمادها با دفاع مسلحانه از موجودیت نظام ِ جمهوری اسلامی مرتبط هستند و این درحالی است که حکومت ایران ادعا می‌کند که برنامه‌ی هسته‌ای اش هدف نظامی ندارد و تنها تولید انرژی و مواد هسته‌ای لازم برای کاربردهای پزشکی و نظیر آن را دنبال می‌کند. سوال ِ کلیدی این است که از دید دولت‌مردان ِ ایرانی چه شباهتی بین تلاش ِ بخشی از نظام ِ جهانی برای جلوگیری از دسترسی ایران به تکنولوژی هسته‌ای و هجوم ِ عینی و مسلحانه به خاک ایران وجود دارد.

پاسخ ساده، و نه لزوما دقیق، به این سوال این است که برنامه‌ی هسته‌ای ایران دقیقا راستای تسلیحاتی دارد و به این ترتیب «جهاد هسته‌ای» ادامه‌ی تلاش برای حفظ و صدور انقلاب اسلامی است. پاسخ ِ دیگر این است که مخالفت ِ جهانی با دسترسی ایران به تکنولوژی هسته‌ای محیط مناسبی برای ایجاد فضای قطبی و مسکوت‌کردن ِ ساختارهای دموکراتیک برای نظام ِ حاکم بر ایران فراهم می‌کند. به این دو، توصیف‌های دیگری را هم می‌توان اضافه کرد.

اما نکته‌ی اساسی این است که در زورآزمایی ِ هسته‌ای ایران و غرب، یا «دفاع مقدس هسته‌ای» آن‌طور که بیانیه‌نویس سپاه می‌نویسد، جریان ِ برق ِ خروجی از ژنراتورهای نیروگاه بوشهر و داروهای هسته‌ای نکات حاشیه‌ای هستند. مسلم یا نامسلم بودن حق ایران برای دسترسی به تکنولوژی هسته‌ای هم در این اتفاق یک موضوع ِ‌ حاشیه‌ای است. یک نظام سیاسی، رفاه شهروندان‌اش و هستی خودش را برای رسیدن به رویاهای هسته‌ای‌اش به خطر حتمی انداخته‌است. تولید برق و دارو و «حفظ آبرو» دلایل ِ معقولی برای این خطر‌پذیری به‌نظر نمی‌رسند وقتی که سیاست‌های اتخاذشده برای رسیدن به «حق هسته‌ای» و «رفاه هسته‌ای» به کمبودهای شدیدتر و انزوای بیشتر ایران منجر شده‌است.

عکس – بعد از انفجر امروز صبح (منبع)

سلام آقای رضا پهلوی

مصاحبه‌ی مسیح علی‌نژاد با رضا پهلوی و حواشی ِ آن را با علاقه دنبال کردم. اول به این دلیل که رضا پهلوی را سیاست‌مداری دیدم که می‌توانم به او رای بدهم. دوم به این دلیل که جمع زیادی به مسیح خرده گرفتند که با «شاهزاده» بی‌ادبانه رفتار کرده‌است (مثلا نظرات زیر این ویدیو و ۵۰۰ و خرده‌ای لایک ِ این مطلب را ببینید). برای مسیح احترام زیادی قایلم و متاسفم ازاینکه مورد آزار کلامی قرار گرفته‌است، اما خروش ِ آنلاین علیه مسیح نشان می‌دهد که رضا پهلوی ممکن‌است «انتخاب‌شدنی» باشد. این موضوع من را امیدوار می‌کند.

منتظرم ببینم چطور رضا پهلوی حلقه‌ی دوست‌داران ِ رومانتیکش را به‌سمت عقلانیت هل می‌دهد و طرفداران ِ محتاط‌تری را هم جذب می‌کند.

معجزه در مسیر تهران-اتاوا

دیروز کاردار سفارت کانادا در تهران به وزارت امورخارجه احضار شد و مراتب اعتراض دولت ایران به وضعیت بومیان کانادا به او ابلاغ شد. به‌نظر من این یک اتفاق برد-برد است. توضیح می‌دهم.

بومیان کانادایی وضعیت ِ مناسبی ندارند. برای کشوری با استانداردهای کانادا، شرم‌آور است که بسیاری از «اقوام اولیه»، آن‌طور که در زبان رسمی گفته می‌شود، در مناطقی زندگی می‌کنند که آب آشامیدنی در دسترس نیست. حداقل یکی از این مناطق برای زمستان امسال اعلام وضعیت ِ فوق‌العاده کرد. راه‌حل ِ این مشکل لزوما «ارسال کمک‌های انسان‌دوستانه» به این مناطق نیست. بحث ِ انتقال جمعیت‌های بومی از مناطقی که در آن‌ها امکان اشتغال نیست یکی از مواردی است که در رسانه‌های کانادا گفته شده‌است. فارغ از این جزییات، این اتفاق ِ فرخنده‌ای است که دولت ِ جمهوری اسلامی ایران به کانادا تذکر داده است. این توهین ِ بزرگی برای دولت محافظه‌کار ِ هارپر و جامعه‌ی کانادا است. من این تلنگر را به فال نیک می‌گیرم. اما اتفاق مهم‌تر نه در مناطق ِ سرخ‌پوست‌نشین ِ کانادا، یا در اتاوا، که در تهران افتاده است.

نگویید که ایران از حقوق‌بشر استفاده‌ی ابزاری می‌کند. مهم این نیست. حاکمیت ایران تنها ساختاری نیست که حقوق‌بشر، و نظایر ِ آن را، برای پیش‌برد ِ اهدافی استفاده می‌کند که لزوما همراهیی با این مضامین ندارند. مهم این است که مفهوم «حقوق بشر» در ادبیات رسمی ِ حکومت ِ ایران وارد شده است. که شهروند ِ ایرانی «حقوق بشر» را در فارس‌نیوز می‌خواند، و نه مثلا در وبلاگ‌های شهروندی یا رسانه‌های معترض. فارس نیوز به مخاطبش می‌گوید «حقوق بشر مهم است». این یک پیروزی بزرگ است.

تغییر زمانی حاصل می‌شود که مفاهیم ِ جدید در ذهن ِ جمعی وارد شوند. و حاکمیت ِ ایران، و رسانه‌های آن، به صف ِ انتقال‌دهندگان این مفاهیم پیوسته‌اند. وزارت خارجه‌ی ایران از دولت کانادا می‌خواهد که در اسرع وقت به گزارش‌گر ویژه‌ی سازمان ملل اجازه‌ی دیدار از مناطق ِ مورد ِ اشاره را بدهد. در این جمله مفهوم حقوق بشر و نهاد سازمان ملل به رسمیت شناخته شده‌اند. این به‌نظر من کم از یک معجزه ندارد.

عکس: منطقه‌ی Attawapiskat – نشنال‌پست

The Kids Are All Right

فیلم را در چند روز دیدم. زوج ِ لزبین، هر دو، از مردی ناشناس باردار شده‌اند. ۱۸ سال بعد، یکی از بچه‌ها به سن قانونی رسیده‌است و دهنده‌ی اسپرم را پیدا کرده‌است. با ورود «پدر»، خانواده‌ی چهارنفره درگیر یک مثلث شده‌است.

کمی جستجو کردم. Product Placement در فیلم زیاد است. بطری آب معدنی و برند شرابی که روی میز است. موتور بی‌ام‌و ی «پدر». آیفون دختر. ولووی مادر، که بسیار به امنیت اهمیت می‌دهد و کافی است خاطرت باشد که ولوو در تبلیغاتش روی زنان و امنیت و سادگی استفاده تمرکز کرده‌است؛ و فیلم نشان می‌دهد که برای «خانه‌ی بدون مرد» ولوو انتخاب خوبی است.

فیلم من را درگیر خودش کرد. پنج نفر، که زندگی و درگیری‌هاش خودشان را دارند، در وضعیت جدید قرار می‌گیرند و تصمیم‌های جدید می‌گیرند و تو درگیر این سوبه‌سوشدن‌ها می‌شوی. حضور ولوو و بی‌ام‌و در این درگیری ذهنی چیزی مثل این است که خواب ببینی و خوابت زیرنویس داشته‌باشد که تبلیغ شامپو بکند.

دنبال «آنها»یی نمی‌گردم که مثلا به ذهنم هجوم آورده‌اند، یا چیزی شبیه این. من هم حقوق ماهیانه‌ام از محل Product Placement تامین می‌شود. آنهایی نیست. خودمان هستیم. چیزی مثل اضافه کردن سرب به بنزین که موتور بهتر کار کند. سرب ِ بنزین در خون رسوب می‌کند. سرب ِ Product Placement در مغز.