بایگانی مربوط به دی, ۱۳۹۰

کتاب ِ ترین‌های گینس، نسخه‌ی مریخ ِ شمالی

در این عکس از اولین روز ثبت‌نام از نامزدهای انتخابات آتی مجلس، این جمله از رهبر جمهوری اسلامی ایران روی یک پوستر (بالای عکس سمت راست) نقش بسته‌است «آزادانه‏ترین انتخابات، مستقل‏ترین مجلس، مردمى‏ترین حکومت، در جمهورى اسلامى است». کمی جستجو می‌کنم. این جمله از رهبر نظام سیاسی ایران در موارد متعدد نقل شده‌است و در وب‌سایت رسمی ایشان هم ذکر شده‌است.

می‌دانیم که دروازه‌ی ورود به رقابت انتخاباتی در ایران کلیددارانی دارد که در استانداردهای ِ آشنا، نمایندگان ِ چندان خوبی برای «آزادی» و «استقلال» و «مردمی‌بودن» نیستند. اما آیا این یعنی جمله‌ی بالا نادرست یا نادقیق است؟ من این‌طور فکر نمی‌کنم. به نظرم گوینده جمله‌ی اشتباهی نگفته است. یا اینطور بگویم، جمله هنوز گفته نشده است که بتوان درباره‌ی صحت یا میزان ِ دقت آن حرف زد. این جمله ناقص است.

رهبر ایران دارد نسخه‌ی ایرانی انتخابات را با مجموعه‌ای مقایسه می‌کند. او می‌گوید «آزادانه‌ترین» و «مستقل‌ترین» و «مردمی‌ترین». حالا سوال مهم این است که این صفات ِ تفضیلی در مقایسه با کدام مجموعه بیان شده‌اند. بوضوح می‌توان مجموعه‌ای از حکومت‌ها را ردیف کرد که در مقایسه با آنها اتفاقا انتخابات ِ برگزارشده توسط حکومت ایران دقیقا حایز صفات گفته‌شده باشد.

گاهی «تر» و «ترین» مهم نیست، مهم سمت ِ دیگر الاکلنگ است. از من می‌پرسی این هنر ِ یک سیاست‌مدار است که اجازه ندهد دوربین به سمتی که این «ترین»ها اشاره می‌کنند برگردد. این، البته هنر خطرناکی است، چون، حداقل در روزگار ِ امروز، دوربین زیاد دست‌به‌دست می‌شود.

منبع عکس

درباره‌ی اعدام با بمب هشت تنی

یک هفته پیش عفو بین‌الملل گزارشی ۴۴ صفحه‌ای درباره‌ی وضعیت اعدام ِ متهمان ِ پرونده‌های مربوط به مواد مخدر در ایران منتشر کرد (فایل pdf). عنوان گزارش این است Addicted to Death: Executions for Drug Offences in Iran. با «اعدام» و «اعتیاد» بازی می‌کند. چه کسی معتاد است؟ کسی که بالای دار می‌رود یا کسی که به بالای دار کشیدن خو گرفته‌است؟ گزارش می‌گوید ۴۸۸ نفر از ابتدای سال اعدام شده‌اند. و این یعنی سه برابر افزایش نسبت به دو سال پیش. منحنی با شیب ِ زیاد بالا رفته‌است. آیا همین خط تا یک سال دیگر و دو سال دیگر بالا خواهد رفت؟

از هفته‌ی پیش که این گزارش را ورق زده‌ام، دارم به یک شباهت فکر می‌کنم؛ «اعتیاد» و «اعدام» دربرابر ِ «سرکشی» و «حمله‌ی نظامی». تو نظمی که دیگران تعریف کرده‌اند را شکسته‌ای، پس گردنت لای طناب مچاله می‌شود. تو نتوانسته‌ای خودت را در نظمی که دیگران ساخته‌اند تعریف کنی، پس ب۵۲ در آسمان‌ات پرواز می‌کند.

اعدام کار راحتی است. حمله‌ی نظامی هم کار راحتی است. هر دو از جنس «کار را تمام‌کردن» هستند. هر دو هم مساله را ساده می‌کنند؛ با آدمیزاد و جامعه طرف نیستند، خط‌کشی است که تعریف می‌شود و ساطوری است که فرود می‌آید.

خبر ِ این گزارش را در اول در مردمک دیدم.

روزی که «رهبر عزیز»، جدید شد

نکته‌ی مهم درباره‌ی مجموعه عکس‌های «رهبر عزیز به چیزها نگاه می‌کند» این نیست که «رهبر عزیز» به چیزها نگاه می‌کند.

در مرکز عکس‌ها یک محصول است. یک خیار بزرگ. یک بطری نوشیدنی. یا یک قابلمه. همه به مرکز عکس چشم دوخته‌اند. «رهبر عزیز» هم. کسی چیزی را لمس نمی‌کند. به جز «رهبر عزیز». او شیشه‌ی روغن مایع را وزن می‌کند، یا انگشتش را در توده‌ی پنبه کرده‌است، یا اسباب بازی‌ها را ورانداز می‌کند. کسی یادداشت برمی‌دارد. گاهی بیشتر از یک نفر. چشم‌های «رهبر عزیز» پشت شیشه‌های سیاه ِ عینکش مخفی شده‌است. صورتش معمولا بی‌حالت است. گاهی محل ِ بازدید قوانین ویژه‌ای دارد، مثلا مرغداری که کارگرانش لباس سفید بلند پوشیده‌اند. «رهبر عزیز» لباس را روی دوشش انداخته‌است. او کلاه ایمنی نمی‌پوشد.

کسی مجموعه‌ای از عکس‌های «رهبر جدید عزیز به چیزها نگاه می‌کند» سرهم کرده‌است. «رهبر جدید عزیز» به چیزها دست نمی‌زند. یا به پدرش نگاه می‌کند یا به جایی دور. کسی کاغذ به دست گرد ِ «رهبر جدید عزیز» نایستاده است. صورت «رهبر جدید عزیز» بی‌حالت‌تر از «رهبر عزیز» است. پسر، کاریکاتور پدر است.

کیم جونگ ایل نمرد. یک‌شبه چهل سال جوان شد و برگشت. دیکتاتور نمی‌میرد. دیکتاتور را پایین می‌کشند. دیکتاتور ِ بیرون سایه است. دیکتاتور ِ درونی را باید خانه‌نشین کرد.

اندرباب ِ هاله‌ی هپروتی ِ پیامبری که خودش را کشت

من با استیو جابز مشکل دارم. نه که داشتم، هنوز دارم. جسم ِ استیو جابز زیر خاک رفته‌است، اما پدیده‌ی استیو جابز هنوز زنده است، و من با این پدیده مشکل دارم. چرا؟ توضیح می‌دهم.

وقتی استیو جابز از دنیا رفت، چند جا به نام «پیامبر» ازش نام بردند. گفتند که او آدمی بود که فراتر از افق ِ همه‌ی دیگران می‌دید. در دنیایی که همه سردرگم هستند، استیو جابز «راه حل نهایی» را می‌دانست. نزدیک هزار سال بود که آدمیزاد پذیرفته بود که همه‌ی راه‌حل‌ها مقطعی و موضوعی هستند. و حالا دوباره رویای شادمانه‌ی «کسی هست که خیلی داناتر از همه است» با این مرد برگشته‌است. من با این موضوع مشکل دارم.

بی‌بی‌سی چند روز پیش با یکی از دوستان جابز حرف زد. اوی توانیان Avie Tevanian می‌گوید جابز نپذیرفته‌است که در مراحل ِ اولیه‌ی بیماری‌اش، که قابل علاج بود، از روش‌های معمول استفاده‌کند. استیو جابز به‌دنبال ناممکن بود، و به همین دلیل تصمیم گرفت برای درمان بیماری‌اش هم از روش‌های نامعمول استفاده‌کند. و اشتباه کرد. و مرد. و نکته‌ی مهم همین است. روش ِ استیو جابز به خلق آیفون و آی‌پد و بقیه‌ی «آی»ها منجر شد، اما به مرگ ِ زودرس ِ خالق ِ آنها هم منجر شد.

من این لگد ِ واقعیت را دوست دارم. که هر روشی برای یک مساله‌ی خاص و در شرایط ویژه‌ای کار می‌کند. و نه بیشتر. اما آدم‌هایی هستند که هاله‌ای گردشان هست که آدم‌ها را هپروتی می‌کند و می‌بردشان در خلسه‌ی مطلق‌ها. و البته باید منصف بود. هپروت ِ «جابز»ی حاصل ِ عملی‌اش نوشتن چند مقاله و پول خرج کردن برای چند گجت است. دیگرانی هستند که هپروتشان آدم‌ها را چوب به دست و عربده‌کش می‌کند. در دسته‌بندی هپروتی‌ها، این دومی‌ها البته خطرناک‌تر هستند.

در تزریق و تکذیب ِ فاجعه

برخورد یک نوزاد با پنکه‌ی سقفی، در مراسم عزاداری محرم (ویدیو)، خبر داغ اول ِ این هفته بود. ما داریم به «خبر داغ» داشتن عادت می‌کنیم. اما مشکل این نیست، معضل این است که خبرها زود سرد می‌شوند. خبر را داغ در رگ می‌زنیم، تا به خلسه برویم. که فحشی بدهیم. و آرام بشویم. و خبر داغ ِ بعد. داغ‌تر. هی داغ‌تر. داغ ِ دیروز، فردا از یاد می‌رود. مثل سرنگ ِ خونی که یک گوشه می‌افتد.

نوزاد را می‌برد بالای سرش. گرم ِ نمایش است. پنکه بچه را پرت می‌کند. خبر می‌پیچد که نوزاد کشته شده‌است. خبر داغ است. و بلعیده می‌شود. و انگشت‌های اتهام بیرون می‌آید. به حکومت. به عزاداری عاشورا. به اسلام. به روحانیت.

طرف ِ دیگر هم بهتر از این نیست. خبر زده که «تیر تبلیغ بی ایمانی با سوءاستفاده از ‘محمد ایمان ‘به سنگ خورد». پدر بچه می‌گوید وقتی خبر را شنبده «بی‌تامل» گفته «این مجلس علی اصغر (ع) است که خود باب الحوائج است و اگر صلاح بداند محمد ایمان را به من بر می گرداند و خونش هم از علی اصغر حسین رنگین تر نیست». رسانه‌ی ساختار حاکم یادش رفته که یک بچه گیر کرده به پنکه، و نباید این‌طور بشود. پدر بچه هم یادش رفته.

سلامت ِ محمد امین یعنی فاجعه اتفاق نیافتاد. یعنی شانس آوردیم. تو اسمش را بگذار معجزه، اگر دلت می‌خواهد، و فکر می‌کنی یکی نشسته آن بالا که حماقت‌های آدمیزاد را بی‌اثر کند. بچه سالم است. حالا سوال این است که چه باید کرد که دیگر بچه‌ای به پنکه نخورد. این بعنی یکی باید قد ِ ‌متوسط روحانیون را اندازه بگیرد و ارتفاع ِ سقف ِ حسینه‌ها را و دستورالعملی برای ایمن‌سازی پنکه‌ها منتشر کند. هرچیز ِ دیگری حرف بی‌ربط است.

مساله این شده که حسینیه بود و مراسم عزاداری بود و روحانی این کار را کرد. برای هر دو طرف این شده. اما مساله این نیست. ممکن بود بالماسکه باشد و یک مرد ِ سبیلو این کار را بکند. بچه نباید به پنکه گیر کند. نقطه. بقیه حرف ِ بی‌ربط است.

کار ِ یک‌طرف شده تزریق ِ فاجعه، کار ِ طرف ِ دیگر شده تکذیب ِ فاجعه. این فاجعه‌ی خاص. هر دو هم نگاه‌شان یکی است. و این وسط پنکه می‌خورد به گردن ِ یک آدمیزاد، اما کسی نمی‌پرسد چطور باید جلوی فاجعه را گرفت.

روزی روباتی از آسمان افتاد که اسم نداشت

ایران و آمریکا قبل از این از هم جاسوس و تروریست از هم شکار کرده‌بودند. بارهای قبل اما یک آدمیزاد مرکز ِ اتهام بود. این بار یک روبات است.

آدمیزاد را می‌شود به حرف آورد، اما همیشه می‌شود ادعا کرد کسی که حرف زده زیر شکنجه حرف زده. خود ِ آدمیزاد هم می‌تواند بعدا حرفی که زده را تکذیب کند. و حقوق بشر هم هست. این یعنی کار با آدمیزاد، وقتی کسی می‌خواهد کار تروریستی و جاسوسی کند، سخت است. روبات اما «حقوق روبات» ندارد. روی بدنه‌اش هم احتمالا جایی زده «ساخت آمریکا». اما حقیقت این است که قضیه به این سادگی نیست.

استاکس‌نت که کشف شد، کدش در دست بود. می‌شد رفت توش چرخید. اما سرآخر اشاره‌ی مبهم به چند تاریخ و یک کلمه که می‌تواند عبری باشد، تمام ِ «اعترافی» بود که استاکس‌نت انجام داد. اما شاید اعتراف‌گیری از روبات‌های فیزیکی ساده‌تر باشد. حقیقت این است که این‌طور نیست، یا برای زمان ِ طولانی این‌طور نخواهد ماند.

حداقل در این زمان، ساخت و نگهداری هواپیمای روباتیک، و انواع ِ دیگر ِ روبات‌های عمل‌گر، در کنترل چند شرکت و دولت‌ها است، و به‌طور علنی انجام می‌شود. اما این وضعیت زمان ِ طولانی دوام نخواهد داشت. کافی است در یوتیوب دنبال روبات بگردی تا نمونه پشت نمونه از روبات‌هایی پیدا کنی که کسی در زیرزمین خانه‌اش ساخته‌است. همین حالا یک بازار ِ قوی برای فروش قطعات ِ با کاربری در سیستم‌های روباتیک وجود دارد که اتفاقا بخش ِ بزرگی‌اش سخت‌افزار ِ کدباز است (مثلا نمونه‌ی ساده و خیلی ارزانش Arduino و ملحقاتش). اما یک سیستم روباتیک توان تصمیم‌گیری می‌خواهد. این یعنی الگوریتم و نرم‌افزار، که نسخه‌های کدباز ِ باکیفیت صنعتی زیادی از آن در دسترسی است (مثلا OpenCV و شاخه‌هایش).

دارم روزی را تصور می‌کنم که روباتی شکار شده‌است، اما کسی نمی‌داند پرچم ِ کدام کشور را زیرش بزند و روی دیوار، جلوی «مرگ بر …»، چی بنویسد.

عکس از اینجا

بازی ِ دیکتاتور ِخندان، پشت ِ دیوار ِ بلند ِ حاشا

باربارا والترز (از شبکه‌ی ای‌بی‌سی) – من تصویرهای وحشتناکی از آنچه اتفاق افتاده‌است دیده‌ام. چرا چنین برخورد خشنی با مخالفین انجام شد؟

بشار اسد – کدام اتفاق؟

والترز – من چند نمونه برای شما می‌گویم. یک پسر ۱۳ سال در ماه آوریل دستگیر شد و یک ماه بعد جسدش با علایم شکنجه به خانواده‌اش تحویل داده‌شد. یک کاریکاتوریست مشهور، که منتقد شما بود، به‌سختی کتک خورد و دستهایش شکسته شد. یک خواننده‌ی مشهور، که آهنگی برای استقبال از سقوط شما خواند، گلویش بریده شد. شما این تصاویر را دیده‌اید. ندیده‌اید؟

بشار اسد – من با پدر این پسر صحبت کردم. او گفت شکنجه‌ای در کار نبوده‌است.

والترز – آیا شما احساس گناه می‌کنید؟

بشار اسد – (می‌خندد) من بهترین کاری که می‌توانستم برای محافظت از مردمم انجام دادم. در چنین وضعیتی شما احساس گناه نمی‌کنید. من از اینکه جانهایی از دست‌رفته است متاسفم، اما وقتی کسی را نکشته‌ام دلیلی برای احساس گناه ندارم.

والترز – آیا شما فکر نمی‌کنید برخورد نیروهای شما بیش‌ازاندازه خشن بود؟

بشار اسد – آنها نیروهای من نبودند. آنها نیروهای نظامی دولت بودند. من رییس‌جمهور هستم. من صاحب کشور نیستم.

والترز – اما شما فرمان دادید.

بشار اسد – نه. نه. نه. دستوری نبود. دستوری برای برخورد خشن یا قتل نبود.

والترز – اما نیروهای شما خانه به خانه رفتند و مردم را دستگیر کردند. من تصاویر این برخوردها را دیده‌ام.

بشار اسد – چطور صحت این تصاویر را تایید می‌کنید؟ این اتهامات جعلی هستند…ما مردممان را نمی‌کشیم. هیچ دولتی در جهان مردمش را نمی‌کشد، مگر اینکه یک دیوانه در مصدر امر باشد.

والترز – هفته‌ی گذشته یک کمیسیون مستقل سازمان ملل گزارشی درباره‌ی وضعیت سوریه منتشر کرد و اعلام کرد که دولت شما مرتکب جنایت علیه بشریت، شامل شکنجه و تجاوز علیه تظاهرکنندگان، از جمله کودکان، شده‌است. شما درباره‌ی این گزارش چه می‌گویید؟

بشار اسد – ما باید این گزارش و مدارک ِ موجود در آن را ببینیم. بعد می‌توانیم آن را بررسی کنیم…. ما نمی‌توانیم فقط به این دلیل که سازمان ملل …. چه کسی گفته است که سازمان ملل یک سازمان معتبر است؟

والترز – شما سازمان ملل را به‌عنوان یک سازمان معتبر نمی‌پذیرید؟

بشار اسد – نه.

والترز – شما در سازمان ملل نماینده دارید!

بشار اسد – بله. این یک بازی است. این که شما در یک بازی شرکت می‌کنید به این معنی نیست که به بازی باور دارید (و می‌خندد…)

«شیر در زنجیر» و «جانیان آدمخوار»

به مرحمت عزیزی، که اول هفته تصنیف ریشه در خاک از آلبوم امیرکبیر را فرستاد، ساعت‌های زیادی را در چند روز اخیر با این آلبوم گذرانده‌ام. آهنگ دوازدهم از این سی‌دی تصنیف امیرکبیر است، که روی شعری از فریدون مشیری ساخته‌شده‌است.

شعر این‌طور شروع می‌شود «رمیده از عطش سرخ آفتاب کویر، غریب و خسته رسیدم به قتلگاه امیر. زمان، هنوز همان شرمسار بهت زده، زمین، هنوز همین سخت جان لال شده، جهان هنوز همان دست بسته تقدیر!» و می‌رسد به «هنوز وحشت از جانیان آدمخوار!» و «چگونه تیر گشایی به شیر در زنجیر!؟».

فهرست اقدامات میزراتقی‌خان را در ویکیپدیا نگاه می‌کنم. آن وسط فرمان قتل سیدعلی‌محمد باب هم هست، که لابد با نگاه امروزی باید حکم به نفض ِ حقوق ِ بشر بودنش بدهیم، و اصلاحات ِ مذهبی، که حتما در زمان ِ خودش اقدامات ِ پرطرفداری نبوده است. اما با این‌همه، ذهن ِ جمعی، حتما به دلایل مختلف، پذیرفته‌است که امیر «شیر در زنجیر» و قاتلینش «جانیان آدمخوار» بوده‌اند. دیگرانی، مثلا شیخ فضل‌الله نوری، علی‌رغم تبلیغات ِ رسمی، نتوانسته‌اند به چنین جایگاهی برسند. اینکه چرا آن‌طور و چرا این‌طور البته نه موضوع این نوشته است و نه اساسا تخصص ِ من.

موضوع ِ این نوشته بلاهتی است که دیکتاتور دارد جلوی چشم‌مان به‌خرج می‌دهد. او به جامعه‌ای که عاشورا برایش یک سنت فرهنگی مهم است چند ده شهید داده‌است و او تصویر ِ آشنای مصدق در تبعید را با حبس خانگی رهبران جنبش ِ مردمی تکثیر کرده‌است. دارم تصور می‌کنم که «جانیان آدم‌خوار» در همین چند ساله چه‌میزان ماده‌ی خام برای جنبش ضددیکتاتوری در سال‌هایی که خواهد آمد تولید کرده‌اند.

عکس رضا شهابی است. چهارده روز است که اعتصاب غذا کرده‌است.

این بازی‌خوردگان جاودانه‌ی تاریخ

مطلبی منتسب به وبلاگ «مجمع دانشجویان حزب‌الله» دست‌به‌دست می‌گردد. مطلب اصلی گویا از وبلاگ پاک شده‌است، اما متن را در شبکه‌های اجتماعی می‌توان خواند (مثلا اینجا).

نویسنده برای مطلبش این عنوان را انتخاب کرده‌است: «ما بازی خورده بودیم». مطلب روایتی از رفتن به سمت ساختمان سفارت و ورود به آن است.

به طرف میدان فردوسی به راه افتادیم. خبر داده بودند که بچه ها سفارت را اشغال کرده اند. … بریم داخل؟ -بریم. به همین سادگی تصمیم گرفته شد. … حدود سی الی چهل سرباز جلوی درب سفارت ایستاده بودند. اما ما به راحتی به میان آنها رفتیم و من که وزن کمتری داشتم در یک چشم به هم زدن از در بالا رفته و به داخل سفارت پریدم آنطرف در هم سی سرباز ایستاده بودند که باز هم چیزی به ما نمی گفتند انگار عادی شده بود که هر کس می خواهد از روی در به داخل سفارت بیاید و سربازان همچون مجسمه هایی باقی مانده از جنگ جهانی دوم سرجایشان ایستاده بودند و گه گاه نگاهی هم به ما می کردند… حالا دیگر در خاک بریتانیای کبیر بودیم.

روایت‌هایی نظیر این هرازگاهی در وبلاگ‌های شخصی ِ «ارزشی»ها منتشر می‌شود و معمولا به‌سرعت پاک می‌شود.

جوانک بسیجی با رفیق‌اش، از سر کنجکاوی، به سمت سفارت می‌رود. خودش از دیوار بالا می‌پرد و کسی از جمع زیرپای رفیق‌اش را می‌گیرد که او هم از دیوار بالا برود. در روایت می‌خوانیم که کمک‌کننده «به حکم انسانیت» این کار را کرده‌است. قهرمانان ِ فتح ِ سفارت وقت‌شان را به جستجو در موتورخانه و کتاب‌خانه و زیرزمین سفارت می‌گذرانند و کم‌کم از این بازی خسته می‌شوند. در راه برگشت ماموران نیروی انتظامی دست‌شان را می‌پیچانند و یک مامور با لباس معمولی به آن‌ها می‌گوید «دیگر این طرفها پیدایتان نشود» و سمت مترو هل‌شان می‌دهد. فاتحان، خسته به خانه می‌روند در حالی که حداقل یک نفرشان نتوانسته است این معادله را ذهن خودش حل کند،

در طول مسیر در این اندیشه بودم که چگونه ممکن است به این راحتی به داخل سفارت رفت و چنین اعمالی را انجام داد و به آن کیفیت از آن خارج شد.

او نتیجه می‌گیرد که «ما بازی خورده بودیم» و در وبلاگش در این باره می‌نویسد اما مطلب کمی بعد پاک می‌شود. شاید باز هم کسی مچ‌اش را پیچانده و بهش گفته «دیگر این طرفها پیدایتان نشود». جوانک ِ ارزشی دوباره بازی خورده‌است و این بار روی دهانش هم چسب زده‌اند که داستان‌اش را برای کسی نگوید.

برادر ِ بسیجی، و برادران ِ بسیجی دیگر، و هرکسی که فضای کنش و واکنش سیاسی و اجتماعی را با میدان ِ ماجراجویی اشتباه گرفته‌است، شما بازی خورده‌اید. شما همیشه بازی می‌خورید. شما سال‌هاست مهره‌های حقیر ِ ساختاری هستید که شما را بازی می‌دهد. فقط فعل ِ شما نیست که بازیچه‌ی خدایگان است. عقل شما را هم بازی داده‌اند و احساس‌تان را و همه‌ی زندگی‌تان را. حالا حتی اجازه ندارید از این بازی‌خوردگی حرف بزنید. آیا می‌شود آدمی را از این بیشتر تحقیر کرد؟

عکس از اینجا

اخراجی‌ها، نسخه‌ی لندن

از نگاه مدیریتی، زمانی که بحران در رابطه ایجاد می‌شود، مهم نیست که چه کسی چه استدلالی برای مقصر بودن طرف ِ مقابل دارد. آنچه مساله‌ی اساسی است این است که طرفین ِ رابطه نتوانسته‌اند روشی برای حل مشکلات پیدا کنند یا در اجرایی کردن این روش شکست خورده‌اند. همه‌ی نکات ِ دیگر در این وضعیت، فرعی و کم‌اهمیت‌تر هستند.

دیپلمات‌های ایرانی از انگلیس اخراج شده‌اند، و بی‌بی‌سی لازم می‌بیند که روی کلمه ی «اخراجی» تاکید کند. یک هواپیمای ایران‌ایر برای برگرداندن ِ کارمندان سفارت ایران از کلن به لندن رفته‌است. مدارک ِ سفارت در کارتن‌هایی با برچسب‌های «امور کنسولی» و «اسناد مالی» بسته‌بندی شده‌است. هواپیما قرار است پیش از خروج از حریم هوایی انگلیس در شهر کنت سوخت‌گیری کند. فرودگاه این شهر گفته است که به هواپیماهای ایرانی سوخت نمی‌دهد اما برای دیپلمات‌ها استثناء قایل خواهد شد.

رابطه کار نکرده‌است. یک طرف اسبابش را جمع کرده‌است و باکش را بنزین زده‌اند، و تاکید کرده‌اند که این آخرین بار است که بهش بنزین می‌فروشند، و فرستاده‌اندش به جزیره‌‌اش. اخراج کننده توانسته گروهی از دیپلمات‌های اروپایی ساکن ایران را برای مشاهده‌ی «تخریب و غارت» به محل سابق سفارت‌اش بفرستد. یک طرف رابطه، آس ِ قدرت و مظلومیت را با هم دارد. طرف ِ دیگر کارتن‌هایش را زیر ِ بغل‌اش زده‌اند.

ایران در زورآزمایی ِ سفارت‌خانه‌ای شکست خورد. اسبابش را دادند دستش و پرتش کردند بیرون. در را هم پشت سرش به‌هم کوبیدند. جواب ایران چه بود؟ «جرات داری محکم‌تر بزن». و این فاجعه‌ای است که هنوز همه‌ی ابعادش را ندیده‌ایم.

عکس از بی‌بی‌سی