بایگانی مربوط به آذر, ۱۳۹۰

شوت روی دروازه، از بیرون ِ زمین، و ما

سوال این نیست که باید این کار را می‌کرده یا نه. کرده. از من و تو نپرسیده. بار بعد هم نخواهد پرسید. سوال حتی این نیست که چرا این کار را کرده. مگر من روان‌شناس‌ام؟ کرده. برو از خودش بپرس. و سوال این نیست که حالا که این کار را کرده چه می‌شود. مهم این است که این سوال ِ خطرناکی است، چون ممکن است یکی بگوید «حالا وقت این کار نیست» «کارهای مهم‌تری هست» یا «این کار حاصل ِ معکوس می‌دهد». از جنس حرف‌هایی که به علیا ماجده المهدی زدند. دختر مصری عکس لخت‌اش را در وبلاگش گذاشت، که به گفته‌ی خودش با چیزی مبارزه کند، و عده‌ای با چوب و خط‌کش بیرون آمدند که «حالا وقت این کار نیست» «کارهای مهم‌تری هست» «این کار حاصل ِ معکوس می‌دهد». این‌ها همان کسانی بودند که قبل از این به خیابان آمده‌بودند که از چوب و خط‌کش مبارک خلاص شوند.

دختری تصمیم گرفته روی عکس صورت یک رهبر سیاسی طناب بزند. صورت را با چوب نمی‌زند. صورت را به چیزی آلوده نمی‌کند، که اگر می‌کرد لابد «تکلیف‌»مان با کارش روش‌تر بود. رویش طناب بازی می‌کند. انتخاب کرده که این کار را بکند.

یک نفر دارد به روش خودش مبارزه می‌کند. تیم ِ حریف زمین را با تانک اشغال کرده و جلوی دروازه‌اش مین کاشته. زمین را بولدوزر انداخته. داده دورش دیوار کشیده‌اند. در چهارچوب ِ معمول کاری از کسی برنمی‌آید. در زمین نمی‌شود کاری از پیش برد. یک نفر می‌رود کنار ِ زمین، عکس رهبر و مراد ِ حریف را می‌گذارد و رویش طناب‌بازی می‌کند. لباس‌اش هم نصفه است. نور و تصویر را هم خوب انتخاب کرده‌است.

قابل ِ تصور است که در هیجان ِ یک کار گروهی ِ خودسازمان‌یافته، مثلا مبارزه‌ی نامتمرکز با یک حکومت، جمع به‌راحتی می‌تواند در دام ِ تعریف کردن ِ خطوطی برای رفتار ِ دیگران بیافتد. این دیگران ممکن است عضو گروه باشند یا نباشند، با هر تعریف ِ مبهمی که عضویت در گروه در چنین شرایطی دارد. مهم این است که به من تو ربطی ندارد که کسی تصمیم گرفته روی عکس آدم ِ دیگری طناب بزند. مصلحتی که من و تو تفسیرش کرده‌ایم نباید چوب و خط‌کشی بالای سر ِ کس دیگری بشود. اگر بشود من مبارک هستم و تو بن‌علی.

عکس از اینجا (ناامن برای محل کار)

عکس ِ دونفره با شنی ِ‌ تانک

صفحه‌ی اول فارس‌نیوز را باز می‌کنم. «قطعنامه ضدایرانی شورای حکام بدون اجماع تصویب شد». قطع‌نامه تصویب شده است، در این کسی شک ندارد، حرف فارس‌نیوز این است که قطع‌نامه «بدون اجماع» تصویب شده است. پایین‌تر «قطعنامه ضعیف شورای حکام محدودیت‌های قدرت آمریکا علیه ایران را نشان داد».

وضعیت خوب نیست، این را همه می‌گویند. طرفی که در خطر است به گفتن بسنده نمی‌کند؛ رزمایش هم برگزار می‌کند. این مقدار ِ تابع در نقطه است. تک‌صداهای «ایران امید مردم جهان است» را که نشنیده بگیریم، تقریبا همه متفق‌القول هستند که وضعیت خوب نیست.

مخالفین ساختار حکومتی ایران به مشتق ِ اول ِ تابع نگاه می‌کنند، یعنی تغییرات ِ وضعیت. آن‌ها می‌گویند تعداد قطع‌نامه‌های تصویب شده و تحریم‌های اعمال‌شده رو به افزایش است. آنها می‌گویند خطر درگیری نظامی زیاد است. انفجار در یک پادگان ِ نظامی، که منجر به کشته‌شدن فرد کلیدی برنامه‌ی موشکی می‌شود، برای آن‌ها شبیه اتفاقی نیست که در حین انتقال تسلیحات اتفاق بیافتد. این بیشتر نشان‌دهنده‌ی گرم‌شدن تنور ِ جنگ ِ‌ غیررسمی است. وضعیت ِ‌ ایران در نگاه مخالفان درحال ِ سقوط است، با سر و با شیب ِ زیاد. مشتق تابع منفی است و قدرمطلق ِ بزرگی دارد.

فارس‌نیوز به مشتق دوم نگاه می‌کند و شادمانه سوت می‌زند. قطع‌نامه تصویب شده‌است، اما این مهم نیست، مهم این است که قدرت آمریکا علیه ایران در حال محدود‌تر شدن است. مهم برای فارس‌نیوز این است که قطع‌نامه بدون اجماع تصویب شده است. مشتق دوم مثبت است. آمریکا که زمانی می‌توانست علیه ایران از جامعه‌ی جهانی اجماع بگیرد، حالا نمی‌تواند. در این روایت مهم این نیست که وضعیت ِ‌ امروز از دیروز بدتر است؛ مهم این است که وضعیت ِ فردا در مقایسه با وضعیت ِ امروز بهتر از وضعیت ِ امروز در مقایسه با وضعیت ِ دیروز است.

فارغ از اینکه کدام‌یک از تفسیر‌های ذکر شده دقیق‌تر است، کسی که به مشتق ِ دوم نگاه می‌کند، نسبت به کسی که نگران مشتق ِ اول است، یک فرض ِ اضافی کرده است؛ این‌که هنوز وقت هست. این‌که قبل از اینکه وضعیت به نقطه‌ی غیرقابل‌بازگشت برسد، مشتق ِ دوم ِ مثبت، مشتق ِ اول ِ منفی را صفر و سپس مثبت خواهد کرد. اگر به‌اندازه‌ی کافی صبر کنی، بدترشدن ِ وضعیت متوقف خواهد شد و روزهای خوب خواهد رسید. تصور کن که روی زمین افتاده‌ای و ماشین به سمتت می‌آید. هر لحظه به «نقطه‌ی غیرقابل‌بازگشت» نزدیک‌تر می‌شوی. کسی داد می‌زند «زده رو ترمز، تحمل کن می‌ایسته». این دقیقا وضعیتی است که مشتق دوم مثبت است. سوال مهم این است که آیا به‌اندازه‌ی کافی وقت داری که ترمز کارش را بکند؟ سوال مهم‌تر این است که، تو چرا روی زمین جلوی ماشین دراز کشیده‌ای؟

اعدادی که خبرها را می‌سازند – قسمت چهارم

چهارمین، و آخرین، وبینار از مجموعه‌ی «اعدادی که اخبار را می‌سازند» چند روز پیش انجام شد. در این وبینار بطور مختصر درباره‌ی ریسک و همبستگی حرف زدیم. بخش ِ اصلی این وبینار خلاصه‌ی سه وبینار گذشته بود. این خلاصه‌بندی را بصورت ِ هفت سوال کلیدی که «هنگام بازجویی اعداد» باید پرسید فهرست کردیم،

  1. تغییرات لحظه‌ای و روندهای درازمدت
  2. میانگینی که توصیف خوبی نیست
  3. خطر تقسیم اعداد کوچک
  4. خوداندازه‌گیری و تغییر در طی اندازه گیری
  5. عددی که خیلی خوب است
  6. تفسیر اشتباه رابطه ی علی
  7. هشدارهای عقل سلیم

توضیح ِ بیشتر درباره‌ی این سوالات را در ویدیوی زیر یا اسلایدهای وبینار ببینید.

(لینک مستقیم به ویدیو)

وب‌سایت پژوهش رسانه در ایران ویدیوها و اسلایدهای این چهار وبینار را در این پست کنار هم گذاشته است.

حکم اعدام پنج ایرانی به‌دلیل قاچاق مواد مخدر در امارات صادر شده‌است. ده روز پیش سه ایرانی در مالزی به همین جرم به اعدام محکوم شدند. مقامات نیروی انتظامی ایران خبر از زندانی‌بودن ۳۵۰ ایرانی در جنوب شرق آسیا می‌دهند.

علایق ِ شدید ِ میهنی ِ ایرانیان را نباید دست ِ کم گرفت. تردید در اصالت ِ آریایی ایرانیان و جسارت به «خلیج همیشه فارس» و «کورش کبیر» منجر به واکنش‌های شدید در فیس‌بوک و شبکه‌های اجتماعی دیگر می‌شود. حالا ایرانی ِ آریایی ِ پاک‌نژاد را در مالزی و امارات تهدید به طناب ِ دار می‌کنند.

ایران، بدون توجه به جمعیت ِ کم ِ آن، در مقایسه با کشورهایی مانند چین و روسیه و آمریکا، دومین اعدام‌کننده‌ی آدمیزاد در جهان است. فارغ از رویه‌ی ساختار سیاسی و قضایی ِ حاکم، ایرانیان هم مخالفت ِ قابل‌ملاحظه‌ای با اصل ِ وجودی ِ اعدام نمی‌کنند. به این دلیل، موقعیت ِ فعلی می‌تواند علایق ِ پرشور ِ میهنی را در وضعیت ِ آچمز قرار دهد؛ اگر اعدام پذیرفتنی است، چه فرقی می‌کند که دستی که طناب را سفت می‌کند از مام ِ میهن برآمده باشد یا از مالزی و امارات؟ آیا کسی خواهد توانست به اعدام فرزندان ِ کورش در مالزی و امارات اعتراض کند؟

اعدام ِ آدمیزاد کاری نفرت‌انگیز است، اما معتقدم اینکه این پنج نفر و آن سه نفر، و دیگرانی، در خارج از مرزهای جغرافیایی ایران به اعدام مجکوم شده‌اند یک اتفاق ِ تمام‌سیاه نیست. خنجری که خودمان به تن‌مان می‌زدیم حالا از بیرون تهدیدمان می‌کند. خنجر همان است، دست رنگ ِ دیگری دارد. این دست ِ بیگانه می‌تواند چشم آشنا را باز کند. فقط کاش قبل از اینکه ایرانی ِ دیگری بالای دار برود، این چشم باز شود.

فیلی در اتاق هست که ما هنوز ندیده‌ایم

صفحه‌ی آبی پیام‌های فیس‌بوک روی موبایل‌ام بالا می‌پرد. «فریبا حشری» من را به دوستی دعوت کرده‌است. اسم فامیل و عکس فریبا مشکوک‌ام می‌کند. شب عکس را به گوگل می‌دهم. انتظار دارم از یکی از وب‌سایت‌های پورن فارسی آمده باشد، اما گوگل چیزی پیدا نمی‌کند. فریبا روی پروفایل‌اش قیمت را نوشته است «اگه مکان از خودم باشه ۶۰ می‌گیرم، اگه مکان از خودتون باشه ۵۰». به پینگیلیش. گفته ۳۵ سالش است. ۵۷ دوست دارد و روی دیوارش فقط آثار دوست اضافه کردن دیده می‌شود. یک عکس هم بیشتر ندارد. روی مبل، زیر ِ یک تابلوی نقاشی نشسته. کنار تابلو یک قاب به دیوار است که به خط طلا رویش چیزی نوشته‌اند. وان‌یکاد یا شعری از حافظ یا چیزی شبیه این.

در فیس‌بوک دنبال اسم فامیل فریبا می‌گردم. ساناز، ۲۲ ساله، پول زیاد برایش مهم نیست، گفته «واسه اطمینان یه شارژ ۲ تومنی با شماره تلفنتون بفرستید خودم تماس میگیرم». نازیلا، ۲۶ ساله، قیمت کمی پایین‌تر است. یک عکس، در خانه‌ای که می‌تواند در ایران باشد. روی عکس مردی تگ شده‌است که روی پروفایل‌اش نوشته است «وضعیت: طلاق‌گرفته». مرد عکسی پست کرده‌است که زنی را نشان می‌دهد «عکس فوق متعلق به شخص کلاه‌برداری است (که به احتمال قوی مرده بوده) و … در قبال دریافت شارژ … شماره تلفن زن‌های شوهردار فامیل‌اش را به طرف‌هایش می‌دهد». اسم ِ پروفایل ِ مرد ِ زن‌نما «ستاره حشری» است. همان نام فامیل فریبا و ساناز و نازیلا. فهرست ِ آدم‌هایی که فیس‌بوک با این اسم فامیل می‌شناسد طولانی است. بیشتر دختر. بعضی هم پسر.

یک دور ِ کوتاه می‌زنم. آمار ِ سال ۲۰۱۱ می‌گوید ۸۳٪ روسپی‌ها صفحه‌ی فیس‌بوک دارند (آمار به‌نظرم مال آمریکا است). در سال ۲۰۰۸، ۲۸٪ درصد مشتری‌ها آنلاین پیدا می‌شدند، که این عدد را باید با سال ۲۰۰۳ مقایسه کرد که ۹٪ مشتری‌ها از مجاری آنلاین به‌دست می‌آمدند.

شاهد و مدرکی ندارم اما چیزی بهم می‌گوید این «حشری»‌های فیس‌بوک لزوما ربطی به روسپی‌گری ندارند. به‌نظرم گاهی برای انتقام است، گاهی برای لگدزدن به دیوارهای نظام ِ اجتماعی و برای چیزهای دیگری. بعضی از این «حشری»ها چند هزار دوست و رفیق دارند. یکی‌شان لینک ِ حمایت از حذف «خلیج عربی» را روی دیوارش گذاشته و یکی دیگر لینکی درباره‌ی روش‌های مقابله با دزدان کارت‌های اعتباری پست کرده.

روزی که جمعیت ِ بزرگی از فیس‌بوکی‌ها اسم فامیل‌شان را کردند «ایرانی» خیلی ها ذوق‌زده شدند که «ما بی‌شماریم» و الخ. آن فیلی که ما خرطومش را دیدیم و هیجان زده شدیم، دم و شکمی هم دارد که نه خیلی ربطی به آرمان‌های آن طرف دارد و نه به خواسته‌های آزادی‌خواهانه‌ی این طرف. نکته به نظرم این است که فیلی در اتاق هست که ما هنوز ندیده‌ایم‌اش. خیلی اوقات حرف‌های این طرف و آن طرف اساس‌اش بر دیده‌های منفردی است که خوش‌باورانه تفسیر شده‌اند. این سردربرف‌بودن، وقتی طرف ِ حساب‌ات آن فیل باشد، عجیب خوش‌خیالی ِ خطرناکی است.

این نامه‌ی وارده را «یک نفر» فرستاده است. عکس را من اضافه کرده‌ام و در نثر ِ‌مطلب چند جا دست برده‌ام. اگر شما هم مطلبی نوشته‌اید، اما وبلاگ ندارید، یا به هر دلیل مطلب را نمی‌خواهید در وبلاگتان بگذارید، یا می‌خواهید لذت مهمان‌داری را به کمانگیر بدهید، نوشته/عکس/ویدئو، یا هر چیز دیگری را، بفرستید به arash@kamangir.net. واضح است که استانداردهای وبلاگ نویسی را در این کار لحاظ خواهیم کرد.

چند پرسش درباره‌ی واقعه‌ی اخیر در زمین فوتبال

یکی از تبعات رسانه‌های جدید آن است که انکار رویدادها و سکوت دربرابر آن‌ها را غیرممکن می‌کند. شاید به این دلیل است که حجم و شدتِ واکنش‌ها در برابر حاشیه‌های بازی دو تیم فوتبال نامتعارف می‌نماید. علاقه‌مندان و دست‌اندکاران فوتبال طبعاً این واقعه و تبعاتش را در متن قطب‌بندی‌های بارز و گوناگون سیاسی، اقتصادی، اجتماعی موجود در صحنه‌ی فوتبال می‌بینند و تحلیل می‌کنند. اما برای منِ غیرعلاقه‌مند به مسائل فوتبال هم پرسش‌های زیادی مطرح می‌شود که مایلم تحت چند عنوان با دیگران درمیان بگذارم. در این یادداشت عمد داشته‌ام که از وارد شدن به جزییات واقعه و قضاوت در باره‌ی آن پرهیز کنم.

۱٫ فرهنگِ نامداران

در جامعه ما، در کنار فرهنگِ رسمی کشور، که همه‌ی نهادهای آموزشی وتریبون‌های رسمی سعی در ترویج و تبلیغ آن می‌کنند، فرهنگِ دیگری به صورتِ نه چندان پنهان همزیستی ِ کمابیش مسالمت‌آمیزی با فرهنگ رسمی دارد. در کشور ما، این فرهنگ، که آن را، به قیاس ِ “سِلبریتی کالچر”، به تسامح “فرهنگ نامداران” می‌خوانم، میان ورزشکاران فوتبال بیشتر نمود دارد. تعداد هواداران و میزان ثروتِ این افراد سبب شده است که فرهنگ رسمی از به چالش کشیدنِ علنی این فرهنگ پرهیز کند و از طریق نفوذ به دنبال راه‌هایی برای مدیریت و هدایت آن باشد. چنین وضعیتی به گمان من پرسش‌های نه‌چندان آسانی درمقابل پژوهشگرانِ عرصه‌ی فرهنگ قرارداده‌است؛ این‌که مشخصه‌های کلانِ فرهنگ نامداران در جامعه‌ی ما چیست؟ غیر از فوتبالیست‌ها چه کسانی را می‌توان بازیگران عمده‌ی این عرصه دانست؟ آیا مثلاً برخی هنرپیشه‌های سینما و تلویزیون هم در این مقوله می‌گنجند؟ اگر نه، چرا؟ واگر آری، با چه تفاوت‌هایی؟ تغییرو تحولات این فرهنگ در ده‌های اخیر چگونه بوده است؟ این فرهنگ در متنِ فرهنگِ جهانی نامداران چگونه ‌تبیین می‌شود؟ داد و ستدهای این فرهنگ با فرهنگ عمومی چه سیری داشته است؟ منابع قدرتِ این فرهنگ را در کجاها می‌توان جستجو کرد و رابطه‌ی این منابع با قدرت رسمی چگونه است؟ برخوردهای گاه و بیگاه این فرهنگ با فرهنگ رسمی چگونه فیصله داده می‌شود؟ من برای این پرسش‌ها پاسخی ندارم وگمان هم ندارم که پاسخ آماده‌ای در آستین کسی باشد.

۲٫ فرهنگِ جوانان و شوخی

مسئولان فرهنگِ رسمی کشور بارها و بارها ناخرسندی خود را از آنچه در مودبانه ترین حالت “ناهنجاری‌های فرهنگی” جوانان می‌نامند اعلام کرده‌اند. خلاصه‌ی این ناخرسندی آن است که سرمایه‌گذاری کلان در نظام آموزشی و رسانه‌های فراگیر رسمی به “هدایت” جوانان منجرنشده است. متأسفانه این ابراز ناخرسندی‌ها عموماً از سطح لعن “استکبار جهانی” به عنوان بانی و باعثِ ماجرا فراتر نمی‌رود. بُعدِ امنیتی پیدا کردنِ معضلات اجتماعی و پدیده‌های فرهنگی به پژوهشگران اجازه ‌نمی‌دهد ابعاد این”هدایت ناشدگی” را بکاوند. پرهیز از قرار گرفتن در معرض اتهام “سیاه‌نمایی” و “همکاری با استکبار جهانی” باعث شده دانسته‌های ما از مسائل جوانان، حتی در مورد موضوعات ساده‌ای مانند کمّ و کیف گرایش جوانان ایرانی به آنچه “موسیقی زیرزمینی” خوانده می‌شود، بسیار ناچیزباشد. پژوهش در رفتار جنسی‌ یا شوخی‌های جنسی جوانان ایرانی که دیگر حریم ممنوعه‌ی مطلقه است. ما از جوان ایرانی چه می‌دانیم و دانسته‌های ما بر اساس کدام پژوهش مستقل است؟ به گمان من موجی که در برابر واقعه‌ی اخیر در مسابقه‌ی فوتبال راه افتاده از سویی بازتاب نادانسته‌های ما از پیچیدگی‌های زندگی جوانان است و از سوی دیگر بازتاب ریاکاری مفرط و احوال ِ بیماری که سر به زیر برف بردن را عادتِ درونی خود کرده است.

وقتی مهدی سماعی در سال ۱۳۸۱فرهنگ لغات مخفی” (نشر مرکز) را منتشر کرد، آینه‌ای در برابر ما قرار داد که تصویری غیرمعوج از برشی از اجتماع به دست می داد. دلم می‌خواهد بدانم اکنون بعد از قریب یک دهه اولیای ارشاد و فرهنگ، که تصمیم به جلوگیری از انتشار آن کتاب و وشکستن نظایر آن آینه‌ گرفتند، چقدر در خلق واقعیتی مغایر با آن تصویر موفق بوده‌اند.

۳٫سنت‌های فرهنگی ما

در میانِ واکنش‌های ابراز شده به واقعه‌ی اخیر، دسته‌ی اصلاً دروغ بود آشناترین وفهمیدنی‌ترین نوع واکنش بود. توصیه‌های اخلاق‌گرایانه برای پاک کردن صورت مسئله و جاروکردن آن زیر قالی هم با سنتِ فرهنگی ما سازگار است. ازجمله ورزشکار سابق وعضو شورای شهر که از مکه‌ و “حریم امن حضرت دوست” پیام فرستاده که مردم “باید آستین بالا زده و این آشوب و بلوا را به دست خواب و فراموشی بسپارند. آن‌وقت آن‌ها هستند که این دو‌جوان را بخشیده‌اند و در‌نتیجه این اخلاق‌گرایی و رافت‌شان بلندترین گام را به سوی «تربیت» یک‌جامعه برداشته‌اند. “ دسته‌ی “محکوم باید گردد”، “افشا باید گردد”، “محروم باید گردد”، “شلاق باید گردد!” هم برای من قابل‌فهم‌تر است. این رهیافت، صرف‌نظر از عادتِ مألوف بودن، با بقیه‌ی شئون اجتماعی و فرهنگی ما سازگارتر است. آنچه نمی‌فهمم از کجا نشأت می‌گیرد توصیه به پرهیز از “سه گناه هولناک” “اشاعه فحشا” و “هتک حرمت انسان” و “ملامت خاطی” است. همین‌طور است توسل به تأهّل به مثابه امری ارزشی-اخلاقی و انتساب امور فرهنگی معینی به مجردها و ارتباط بزرگ بودنِ ذات احدیت با این واقعه. با توسل به سوگند در قاعده‌ی قسّامه برای قتل نفس آشنا هستم، اما بیانیه دادن و سوگند خوردن مبنی بر تعمد نداشتنِ یکی از افراد درگیر در واقعه در نگاه من رسم فرهنگی نوی است. تقاضای عده‌ی دیگری از “بزرگان فوتبال” برای اینکه “بر اساس شریعت دین مبین اسلام که همواره بدنبال اصلاح انسان است، فرصتی برای بازگشت و رفع خطا و خدمت” به یکی از افراد درگیر در واقعه داده شود نیز به نظرم با سنت‌های فرهنگی اجتماعی ما، بویژه در سال‌های اخیر، ناسازگار است. به همین دلیل است که فکر می‌کنم کاپیتانِ تیم موردنظر که گفته “این دو بازیکن اشتباه کرده‌اند اما نباید به این فکر کرد که آنها خانواده دارند و حداقل تاوان اشتباه آنها را خانواده‌های‌شان نباید پس بدهند؟” سال‌هاست در ایران زندگی نمی‌کند یا دارد با ما شوخی می‌کند.

از این گزاره‌های مربوط به واقعه که بگذریم، هنوز نمی‌ دانم نسبتِ فرهنگ امروز ما با هتک حرمت انسان چیست و اصلاً هتک حرمت در جامعه‌ ما به چه معناست.

اعدادی که خبرها را می‌سازند – قسمت سوم

در سومین وبینار از مجموعه‌ی «اعدادی که اخبار را می‌سازند» درباره‌ی نمونه‌برداری و جامعه‌های آماری حرف زدیم. مثلا این‌‌که چرا دموکرات‌ها، در مقایسه با جمهوری‌خواهان، رضایت کمتری از زندگی جنسی‌شان دارند.

ویدیوی کامل را اینجا ببینید.

(لینک مستقیم به ویدیو)

فایل پی‌دی‌اف اسلایدهای وبینار را از این آدرس بگیرید یا روی عکس بالا کلیک کنید.

جلسه‌ی بعد هفته‌ی آینده برگزار می‌شود.

به نام علف، به کام ملخ

خبرگزاری مهر «دوست‌داران محیط زیست» خطابشان می‌کند. فارس می‌گوید «عده‌ای از شهروندان در پی اعتراض شدید به قطع درختان باغ قلهک مقابل این باغ تجمع کردند». ایسنا می‌گوید این یک «تجمع اعتراض‌آمیز مردمی» بوده است. شرکت‌کنندگان شعار داده‌اند «انگلیس حیا کن محیط زیست را رها کن». ۳۱۰ درخت در باغ قلهک، که در تصرف سفارت انگلیس است، قطع شده‌است. سخنران مراسم می‌گوید این باغ یکی از ریه‌های تهران است.

حرف بی‌ریط نیست؛ باید معلوم شود این درختان چرا قطع شده‌اند، اما این دوست‌داران ِ پاره‌وقت ِ محیط ِ زیست، شعارهایشان و فریادهایشان کمی باورپذیرتر می‌شد اگر به مشکلات زیست‌محیطی ِ دیگری هم اشاره می‌کردند. مثلا خطری که دریاچه‌ی ارومیه را تهدید می‌کند، و «استعمار پیر» در آن دستی ندارد.

سینه‌زدن ِ فصلی زیر هر عَلَمی که دودش به چشم «دشمن» می‌رود، یک خطر بزرگ دارد؛ من یکی دیگر سخت باور می‌کنم که این سینه درد ِ آن عَلَم را دارد.

لینک از یک رفیق ِ نازنین

پس‌نوشت – پاسخ ِ پویا رادمند (سخنگوی فارسی وزارت خارجه بریتانیا در محیط مجازی) به این نوشته در بخش نظرات.

سفارت بریتانیا در تهران اقدام به قطع هیچ درختی نکرده است. در پی توسعه متروی تهران از حدود سه سال پیش منبع آب باغ قلهک (قنات) قطع شده و سفارت بریتانیا طی این مدت مشغول همکاری با شهرداری تهران بوده تا این مشکل مرتفع شود. طی این مدت متاسفانه ۳۱ اصله درخت به دلیل کم آبی یا خشک شدند یا تا حدی ضعیف شدند که بر اثر توفان یا باد شدید سقوط کردند. خبر از بین بردن ۳۰۰ اصله درخت در مجموعه قلهک به هیچ عنوان صحت ندارد. لطفاً برای اطلاعات بیشتر به لینک زیر مراجعه کنید:

http://ukiniran.fco.gov.uk/fa/news/?view=News&id=684937682

Battlefield 3 و دام ِ واضحات ِ هیجان‌انگیز ِ دم ِ دستی

Battlefield 3 در ایران می‌گذرد.

دوسال دیگر زلزله‌ای تهران را خواهد لرزاند. حکومت ایران سقوط خواهد کرد و بیش از پنجاه‌هزار سرباز آمریکایی برای کشف سلاح‌های هسته‌ای به تهران حمله خواهند کرد (از بی‌بی‌سی، به‌نقل از مانی‌ب)

دوری در ویکیپدیا زدم. این اولین‌باری نیست که یک بازی کامپیوتری در ایران می‌گذرد. نسخه‌های مختلف Prince of Persia، گرشاسب، عصر پهلوانان، نجات بندر، و عملیات ویژه‌ی ۸۵ قبل از این به بازار آمده‌بودند. این دوتای آخر روایت‌شان از نقطه‌ی برعکس ِ Battlefield 3 است.

سوال مهم این است؛ آیا Battlefield 3 «آماده‌کردن افکار عمومی برای جنگ علیه ایران» است؟ در این شکی نیست که انتخاب ایران به‌عنوان محل وقوع جنگ تصادفی نیست. مثلا ندیده‌ایم یکی از شرکت‌های معظم بازی‌سازی محصولی بیرون بدهد که به جست‌وجو به‌دنبال کلاهک‌های هسته‌ای در فرانسه یا اسراییل بپردازد. اما این لزوما بهانه‌ی خوبی برای رسیدن به نتیجه‌گیری بالا نیست. نه وزارت دفاع آمریکا صاحب یا سهام‌دار در EA، شرکت توسعه‌دهنده‌ی Battlefield 3، است و نه اساسا درگیر کردن ِ جوانک‌های تشنه‌ی بازی‌های کامپیوتری، استراتژی مناسبی برای «آماده‌کردن افکار عمومی» برای یک جنگ است. اگر این جوانک‌ها «افکار عمومی» بودند الان لابد xkcd هم میکل‌آنژ ِ قرن ۲۱ام بود.

اینکه این بازی، و نظایرش، باعث رضایت اهل ِ قدرت می‌شود چیزی است که حرفش را می‌شود زد. اینکه پنتاگون هواپیمای عمودپرداز ِ بدنامش را برای نمایش به هالیوود می‌فرستد هم ادعایی است که برایش می‌شود سند و مدرک آورد. اما کلی‌گویی‌هایی مثل این‌که یک بازی قرار است نقش روابط‌عمومی یک ماشین نظامی را ایفا کند همان اندازه که هیجان‌انگیز است بی‌ربط هم هست. ساده‌انگاری درباره‌ی روابط در دنیای پیچیده‌ی امروز حتما می‌تواند به کشفیات شگفت‌انگیزی منتهی شود. این نظریه‌های بدیع بیشتر از هرچیزی پناه‌گاهی دم ِ دستی برای تقلیل ِ پیچیدگی‌ها به روایت‌های ساده‌ی آسان‌فهم هستند. در نادقیقی چنین روایت‌هایی شکی نداریم.

پس‌نوشت – این دو مطلب واکنش به این نوشته هستند،

لیموناسیون – Battlefield 3: در مورد هم آوا نشدن با جنگ‌افروزی بنویسیم

اینکه تأثیرات این بازی بر روی افکار عمومی علتِ ساخت اینگونه بازی‌هاست یا معلولِ آن٬ بماند. شاید هیچ توطئه‌ای در کار نباشد. ولی گمان می‌کنم طبیعی‌تر این باشد که ایرانیان از اینکه کشته‌شدنشان٬ یا اشغال شهرشان به بازی گرفته شود ناخشنود باشند و به آن اعتراض کنند. حتی اگر هیچ توطئه‌ای هم در کار نباشد. و هر چند که این بازی تماماً هم در ایران نمی‌گذرد.

… (کمانگیر) همان کسی است که روزی گفت: «در مورد هم‌آوا نشدن با خشونت بنویسیم». امروز از او دعوت میکنم که: بیایید در مورد هم آوا نشدن با جنگ‌افروزی بنویسیم.

اسد زمینی – آرش‌های دیروز و آرش‌های امروز؟

من به آرش خرده نمی‌گیرم که چرا نمی‌داند “بازی‌های کامپیوتری” پیش از آمدن به بازار باید “مجوز” بگیرند. شاید حتی به فکرش نرسیده که مثلا اگر در همین بازی‌ سربازان آمریکایی پاریس را اشغال می‌کردند‌‌ و فرانسوی‌ها را در خیابان شکار می‌کردند، مجوز نمی‌گرفت. ولی آرش می‌توانست حدس بزند که اگر چنین بازیی مجوز می‌گرفت، آن وقت شهروند عادی فرانسه به این موضوع اعتراض می‌کرد. چنین اعتراضی وظیفه اخلاقی شهروندان است.

چرا ما مهم نیستیم و چرا این اتفاق مهمی است

هر از گاهی از دایره‌های آشنا بیرون می‌روم. کلیک روی کلیک تلاش می‌کنم از صفحاتی که معمولا به آنها سرمی‌زنم دور شوم. چند شب پیش با چند کلیک به یک وب‌سایت فارسی‌زبان رسیدم که ۵۲.۰۰۰ لایک روی صفحه‌ی فیس‌بوک‌اش داشت. یک مطلب از این وب‌سایت، که درباره‌ی پیامبر مسلمانان و جزییات ارتباطش با زنان بود، در فیس‌بوک ۳۶۰ لایک داشت. عکس، لینک یا اشاره‌ای به نام وب‌سایت نمی‌کنم. اسمش را بگذاریم «خ».

وقتی می‌گویم «ما مهم نیستیم»، «ما» یعنی همه‌ی وبلاگ‌ها و وب‌سایت‌هایی که هر جمله که می‌نویسند را قبل از انتشار سه بار می‌خوانند. که جمله‌ها را با قلم ِ درشت ِ آبی نمی‌نویسند و انتهای جمله‌ را با علامت تعجب فرش نمی‌کنند. که دغدغه‌ی نیک‌نامی و صحت ِ استدلال دارند و نمی‌خواهند تصویر کله‌پای طرف ِ مقابل‌شان باشند. «ما» در مقابل «آنها» است. «آنها» به ساختار می‌تازند اما ادبیات و روش‌شان همانی است که ساختار استفاده می‌کند. «خ» یکی از «آنها»ست. و به‌استناد عدد ِ لایک‌هایش در کارش موفق است. دقت کن که به عدد ِ بازدید نگاه نمی‌کنم؛ چند ده هزار نفر نه فقط «خ» را پسندیده‌اند که خطر ِ لایک‌زدن برایش را هم پذیرفته‌اند.

شاید بشود بازکردن راهی را به «ما» نسبت داد. شاید. خیلی هم مهم نیست که راه چطور باز شد. مهم این است که سیل راه افتاده‌است. این‌که این جربان به‌کجا می‌رسد را من نمی‌دانم. چیزی که من می‌دانم این است که فرمان ِ موج دیگر دست «ما» نیست، و «آنها» که موج را جلو می‌برند هم بیشتر از دغدغه‌ی هدایت ِ این قطار، تشنه‌ی شکستن آن سد هستند.

پس‌نوشت – این دو مطلب واکنش به این نوشته هستند،

خیزران – از زمره افتخارات شان باز کردن راه توهین به دیگران است!

خلاصه همه قصه ای که گفتم، این است: یک عده در حال توهین کردن به مقدس ترین فرد یک میلیارد و اندی مسلمان کره زمین هستند که از میان آنها در بهترین تخمین، ۸۰ میلیون نفر در ایران زندگی می کنند. آقای آرش کمانگیر، از این خوشحال است که راه این توهین را باز کرده است. اما آیا خوش حالی از باز کردن راه توهین به مقدسات یک هفتم مردم کره زمین، افتخار هم دارد؟ این سوالی است که آرش کمانگیر باید به آن جواب بدهد، حتی اگر به من جواب ندهد.

ندای امروز – ما، وب فارسی و جامعه ایران

با خواندن این مطلبِ آرش ناگهان به یاد ماجرای اخیر حذف شدن یکی از کاندیداهای آکادمی گوگوش افتادم که با غوغایی در صفحه‌ی فیس‌بوک آکادمی موسیقی گوگوش و همچنین ایجاد صفحه‌های بسیاری در فیس‌بوک در حمایت از آن کاندیدا همراه شد که نمونه‌هایی از آن را می‌توانید در اینجا مشاهده کنید. ماجرایی که نشان داد دغدغه‌ی بخش بزرگی از وب فارسی که شاید من وبلاگ‌نویس آن را اصلا ندیده باشم، چیز دیگری است و با آنچه من فکر می‌کنم فرسنگ‌ها فاصله دارد.