بایگانی مربوط به آبان, ۱۳۹۰

اعدادی که خبرها را می‌سازند – قسمت دوم

دومین وبینار از مجموعه‌ی «اعدادی که خبرها را می‌سازند» چهار روز پیش برگزار شد. در ابتدای این وبینار درباره‌ی این سه مطلب حرف زدیم.

  1. اجرای بزرگترین سرشماری عمومی نفوس و مسکن
  2. “آمار دولت در مورد بیکاری دروغ است”
  3. تناقض آمار هوای سالم در تهران

این مطالب توسط شرکت‌کنندگان در این وبینار برای انتشار در وبلاگ برنامه‌ی پژوهش رسانه در ایران نوشته‌شده‌اند.

  1. فرمول‌هایی برای دروغ؛ آیا طرح جمع‌آوری ماهواره همانطور است که می‌گویند؟
  2. نگاهی به آمار در خبرها؛ در جاده ها چه می گذرد؟

در این وبینار درباره‌ی میانگین، احتمال، و خطر حرف زدیم. ویدیوی کامل را اینجا ببینید.

(لینک مستقیم به ویدیو)

فایل پی‌دی‌اف اسلایدهای وبینار را از این آدرس بگیرید یا روی عکس بالا کلیک کنید.

جلسه‌ی بعد هفته‌ی آینده برگزار می‌شود.

نظاره‌ی تراژدی در فرود ِ هواپیمایی که چرخ نداشت

رسانه‌ها و وبلاگ‌های زیادی به فرود موفقیت‌آمیز بویینگ ۷۲۷ پرواز مسکو در فرودگاه مهرآباد پرداختند. خلبان هوشنگ شهبازی در این حادثه توانست با مهارت جان ۹۷ نفر را از مرگ نجات دهد. این اتفاق پنجره‌هایی هم به روان جمعی ایرانیان باز کرد.

یکی از این پنجره‌ها نگاه رسانه‌های منتقد و مخالف حاکمیت ِ ایران به پوشش رسانه‌ای ِ این اتفاق و رفتاری بود که با هوشنگ شهبازی شد. خلبان ِ هواپیمایی که بدون چرخ ِ جلو فرود آمد خود به صراحت می‌گوید،

قانونی وجود دارد که هر خلبان هر سانحه یا حادثه تا اطلاع ثانوی اجازه پرواز ندارد، چه کار خوب انجام داده باشد یا بد. همه این گزارشها خوانده شود، مصاحبه ها و بررسیها انجام شود و اگر تشخیص دادند کسی مقصر است تنبیه می شود، هر کسی مقصر نباشد دوباره به سر کار می رود. من هم طبق این قانون الان در خانه ام و کار نرفته ام.

این یک روال است که می‌شود با آن موافق یا مخالف بود. برای تغییر ِ این روال هم روش‌های قانونی وجود دارد. در جامعه‌ی ازهم‌گسیخه‌ی ایران اما هر عملی که از «ساختار» سرمی‌زند ناعادلانه است. در یک توافق نظر ِ جمعی، و ناگفته، این‌که کاپیتان خانه‌نشین شده‌است ناگهان مانند حلقه‌ای در زنجیره‌ی ذهنی بی‌عدالتی‌ها و ستم‌ها می‌نشیند. خلبانی که جان ِ صد نفر را نجات داده است و خانه‌نشین شده‌است. این تصویر به مرد ‌ِ دیگری شبیه است که برای نجات ِ هفتاد میلیون نفر آمد و خانه‌نشین شد. این تشبیه نامتقارن اتفاقا در منابعی مورد تاکید قرار می‌گیرد که به اتفاقات ِ رخ داده پس از انتخابات ریاست‌جمهوری معترض هستند. روح میرحسین موسوی در خلبان شهبازی حلول کرده است در حالیکه این دو اتفاق را جز یک شباهت ِ محو ِ ظاهری چیزی به هم مرتبط نمی‌کند. این شبیه‌انگاری بیشتر از آنکه دست‌مایه‌ی انتقادی بر ایرانیان باشد، نشان‌دهنده‌ی وضعیت تراژیک جامعه‌ی ایران است.

کشوری که در آن سرمایه‌ی اجتماعی تااین‌ حد از دست رفته است. جامعه‌ای که بالهایش را چیده‌اند، بهترین مردان و زنان‌اش را زندانی کرده‌اند، و اوباش را پشت سکان آن نشانده‌اند.

روایت‌ها درباره‌ی محیط‌بان ِ محکوم به اعدام متفاوت هستند. می‌دانیم که اسد یا اسعد تقی‌زاده، مرداد یا شهریور سال ۱۳۸۶ یا ۱۳۸۷ مردی را با شلیک گلوله کشته است. به روایت منابع مختلف، در زمان حادثه، یک، دو، یا سه محیط‌بان و پنج، یا چند، شکارچی در محل حضور داشته‌اند. به‌نقل از یکی از منابع، آقای تقی‌زاده حق‌تیر نداشته‌است. به نقل از منبع دیگری او مراحل ِ قانونی برای درگیری را طی‌نکرده‌است و بدون اخطار به‌سمت سینه‌ی مقتول شلیک کرده‌است. یک منبع می‌گوید مقتول مسلح نبوده‌است و برای عکس و فیلم‌برداری همراه ِ گروه ی شکارچیان شده‌بوده‌است. حالا محیط‌بان در خطر عاجل اعدام است.

روایت‌ها از اتفاقی که چهار سال پیش در منطقه‌ی حفاظت‌شده‌ی دنا افتاده‌است متفاوت هستند، اما در یک نکته اتفاق نظر وجود دارد؛ اینکه یک محیط‌بان یک نفر را کشته‌است. حالا سوال ِ مهم این است، اگر هر کدام از خطوط ِ روایی را دنبال کنیم، محکوم کردن ِ آقای تقی‌زاده به اعدام چه توجیهی دارد؟

من اینطور مساله را می‌بینم. یک نفر یک نفر ِ دیگر را کشته است. می‌توانیم جزییات ِ این اتفاق ِ خاص را بررسی کنیم و «مجرم» و «قربانی» را تعیین کنیم، و حتی مجرم را بالای دار بکشیم، اگر این کار کمکی به چیزی می‌کند. اما مهم‌تر از این مساله، پیداکردن و درک ِ فرایندی است که منجر به این اتفاق شده است. باید از خودمان بپرسیم چرا محیط‌بان به سمت ِ قربانی شلیک کرده‌است. آیا او آموزش کافی دیده بوده است؟ آیا احساس خطر جانی کرده‌است؟ سوال ِ کلیدی این است: چه اقدامی برای جلوگیری از رخ دادن ِ دوباره‌ی این اتفاق انجام شده است؟ محیط‌بانان زیادی هر روز اسلحه به‌دوش راهی را می‌روند که آقای تقی‌زاده در آن روز گرم تابستانی رفت. چه کاری کرده‌ایم که احتمال ِ اتفاق افتادن ِ چنین حادثه‌ای کمی کم‌تر شده‌باشد؟

به‌نظر ِ من کلمه‌ی کلیدی ِ این اتفاق «فرایند» است. تا زمانی که به‌روشنی ندانیم آقای تقی‌زاده در چه فرایندی مرتکب ِ قتل مجتبی رضایی شده‌است، حرف زدن از مجازات ِ او ساده‌اندیشی و فرافکنانه است. کاملا قابل تصور است که قاتل و مقتول ِ این حادثه‌ی خاص در زمان ِ اشتباه در مکان ِ اشتباه بوده‌اند؛ باید آب را از سرچشمه بست، و با گره‌زدن ِ طناب دور ِ گردن ِ آقای تقی‌زاده چنین اتفاقی نمی‌افتد.

عکس – آلودگی رودخانه‌ی خرم‌آباد (منبع)

عکس آقای تقی‌زاده (منبع)

دیکتاتورها قبل از اینکه بمیرند مرده‌اند

«دیکتاتور» وقتی می‌گوییم، آدمی را تصویر می‌کنیم که شهروندان ِ کشوری را در مضیقه و رعب نگهداشته و لاجرم آدم بدی است و باید برود. در عمل مساله همین طور است، اما مهم است که دیکتاتور را «لولو» نکنیم. دیکتاتور یک آدمیزاد است، و این یعنی مهم‌تر از دیکتاتوری که می‌آید و دیکتاتوری که می‌رود این سوال مهم است که «دیکتاتورها چه می‌شود که دیکتاتور می‌شوند؟»

من این‌طور قضیه را می‌بینم. دیکتاتور، جمع ِ یک اشتباه بزرگ و یک ناچاری طولانی است. دیکتاتور آدمیزادی است که هزینه‌ی مخالفت را دست ِ کم می‌گیرد. هر «نه» و «نباید» هزینه دارد. این همان اشتباه بزرگ دیکتاتور است؛ وقتی طرف ِ حسابت یک کشور باشد، هر بار که «نه» می‌گویی چند ده میلیون بار شنیده می‌شود. این یعنی اگر این «نه»‌ها، «بلی»هایی به جمعیت ِ هم‌اندازه‌ای نباشد، تو کم‌کم حسابت به سمت منفی می‌رود. این وضعیت وقتی روش ِ دموکراتیکی، مثل انتخابات ِ آزاد، برای خلاص‌کردن ِ دیکتاتور ِ بالقوه از عواقب ِ اشتباهش وجود نداشته‌باشد، خطرناک است. نکته‌ی مهم این است که وضعیت زمانی خطرناک می‌شود که دیکتاتور دیگر اختیاری ندارد و وارد دوره‌ی «ناچاری طولانی» شده‌است. این وقتی است که نه‌شنیدگان و آزاردیدگان وارد درگیری با دیکتاتور می‌شوند و او چاره‌ای جز دست به اسلحه شدن ندارد؛ اگر روی مردمش اسلحه نکشد، خوش‌شانس باشد کارش به قفس می‌کشد وگرنه همان وسط خیابان اعدام ِ انقلابی‌اش می‌کنند.

این‌همه یعنی چه؟ یعنی نقطه‌ی صفری هست که دیکتاتور ازش می‌گذرد و دیگر چاره‌ای ندارد جز اینکه تا آخرین نفس جلوی سیل بایستد. یا اینطور بگوییم، تیر ِ خلاص درست همان زمانی به شقیقه‌ی دیکتاتور شلیک شده است که عکس‌اش را برایش در خیابان می‌چرخانند و مخالفین‌اش را شکنجه می‌کنند. طول می‌کشد تا این تیر کارش را بکند، اما تیری که شلیک‌شده‌است را نمی‌شود از این جمجمه بیرون کشید.

عکس از اینجا

اعدادی که خبرها را می‌سازند – قسمت اول

دو روز پیش اولین وبینار مجموعه‌ی «اعدادی که خبرها را می‌سازند» برگزار شد. هوا در تورنتو هنوز نیمه‌روشن بود که برنامه را شروع کردیم و آفتاب بالا آمده بود که خداحافظی کردیم.

این پست در وبلاگ برنامه‌ی پژوهش رسانه در ایران درباره‌ی این جلسه توضیح می‌دهد. ویدیو زیر هم نسخه‌ی کامل حرفهایی است که زدیم. یک بازی هم کردیم که شرحش در ویدیو هست.

(لینک مستقیم به ویدیو)

فایل پی‌دی‌اف اسلایدهای وبینار را از این آدرس بگیرید یا روی عکس بالا کلیک کنید.

جلسه‌ی بعد هفته‌ی آینده برگزار می‌شود.

مصادره‌ی وال‌استریت از دو قاره و یک اقیانوس دورتر

در شروع کار تحقیقی به آدم یاد می‌دهند که خطاهای شایعی وجود دارد که می‌تواند نتیجه‌ی تحقیق را نادقیق یا حتی بی‌استفاده کند. یکی از این خطاها «تمایل به تایید» confirmation bias است. به‌صورت خلاصه، یک محقق می‌تواند به سمت اطلاعاتی متمایل شود که فرضیه‌اش را تایید می‌کند و اطلاعاتی که در جدال با آن است را نادیده بگیرد، یا به اشتباه تفسیر کند.

نماینده‌ی جنبش عدالت‌خواه دانشجویی گفته است،

دانشجویان با اعتقاد به اندیشه‌های امام(ره) و انقلاب اسلامی اعلام می‌کنند که قیام مردم آمریکا و کشورهای اروپایی با اندیشه‌های امام(ره) و انقلاب اسلامی قرابت و نزدیکی دارد.

من مطمئن نیستم گوینده‌ی این جملات در کدام شهر آمریکایی یا اروپایی بین جمعیت ِ تظاهرکننده رفته است که ادعا می‌کند نشانه‌های «قرابت و نزدیکی» با «اندیشه‌های امام و انقلاب اسلامی» در این حرکت وجود دارد. من که چند ساعتی را در تورنتو در بین این گروه گذارندم رنگی از مذهب در این حرکت ندیدم. خواسته‌ی مهم این حرکت تغییر ِ ساختار اقتصادی داخلی و بین‌المللی به سمت عدالت و حفظ محیط زیست بود. خواسته‌های فرعی‌تر بهبود ِ حقوق ِ همجنس‌گرایان و اقلیت‌های نژادی بودند. چند نفر هم به ممنوعیت ِ مصرف ماریجوانا در کانادا اعتراض می‌کردند.

این‌که این حرکت را چطور می‌شود به نفع چیزی که آقای نماینده می‌گوید مصادره کرد، به‌نظرم مثال خوبی از confirmation bias است که به آدمیزاد کمک می‌کند کنه مطلب را درک کند.

درباره‌ی «نقطه‌ی پیروزی»

شنبه Z را دیدیم. تا چند دقیقه مانده به انتهای فیلم، همه چیز به خوبی پیش می‌رود؛ دست ِ ژنرال‌ها در دسیسه‌ی ترور ِ سیاست‌مدار ِ مخالف رو می‌شود و اوباش ِ دولتی رسوا می‌شوند. آخر ِ فیلم اما بیشتر شبیه سرانجام ِ واقعه‌ی کوی دانشگاه است؛ مجریان ِ ترور به ۵ سال و ۱۰ سال زندان محکوم می‌شوند، شاهدین در تصادف و انفجار کشته می‌شوند، و ژنرال‌ها سرکارشان برمی‌گردند.

کسی در جمع توضیح داد که در دیدگاه ِ انقلابیون ِ ایران، این نشانه‌ای بوده‌است از اینکه کوستا گاوراس ِ کارگردان برای CIA کار می‌کرده است؛ چون نشان داده است که مخالفت با ساختار، هرقدر که پیش هم برود، باز بی‌حاصل است. یک نفر دیگر مخالف بود. می‌گفت پیروزی یک نقطه نیست، یک بردار است؛ بسیار بهتر می‌بود اگر ژنرال‌ها دادگاهی می‌شدند، اما این خود یک پیروزی است که ژنرال ِ بزرگ همه‌ی مدال‌هایش را روی سینه زد و روبروی نماینده‌ی دادستان نشست که اتهامش را برایش بخواند و عکس‌اش با فهرست اتهامات در روزنامه چاپ شد. می‌گفت پیروزی صرفا رسیدن به نقاط ِ بهینه‌ای نیست که در ذهن داریم، اتفاقاتی که منجر به نزدیک‌شدن به وضعیت ِ بهتر می‌شوند هم پیروزی هستند.

من می‌خواهم جلوتر بروم. حالا می‌دانیم که انتخابات ِ مشکوکی که منتهی به برگشتن ِ محمود احمدی‌نژاد به کاخ ریاست‌جمهوری شد هم یک پیروزی بوده‌است. دیروز رهبر ایران به مجلس برای حذف ِ انتخابات ریاست‌جمهوری چراغ‌سبز نشان داد. احمدی‌نژاد ریاست‌اش بر قوه‌ی مجریه را با بوسیدن دست رهبر آغاز کرد و همین مرد نفر اول ساختار قدرت را به جایی رساند که تیشه به جمهوریت نظام حکومتی ایران بزند. این پیروزی ِ کمی نیست.

دشمن اصلی دیکتاتور خودش است. گاهی باید صبر کرد تا خودش خودش را از ریشه بکند.

عکس – تظاهرات ِ اشغال منطقه‌ی بانکی (بی‌استریت) تورنتو

دیروز رفتیم برای دیدن و عکاسی تظاهرات اشغال بی‌استریت، منطقه‌ی بانکی، تورنتو. عکس‌ها را در پارکی گرفته‌ام که معترضان درش مستقر شدند. جمعیت چیزی بین دو تا پنج هزار نفر بود، به گفته‌ی رسانه‌ها. عکس‌های بیشتر را اینجا ببینید. بهاره عکس‌هایش را اینجا گذاشت.

جنگ ِ نرم در سرزمین ِ اشتباهی

روی سردرش sayyedali.com خودش را به «بسیج سایبری استان کرمانشاه» منتسب می‌کند. دو روز پیش هم فارس خبر داده‌بود که این سایت با پیام رئیس سازمان بسیج مستضعفین شروع به کار کرده‌است. پس تردیدی در این‌که چه کسی سیدعلی‌دات‌کام را راه انداخته است نداریم. وظیفه‌ی این سایت هم مشخص است: «اطلاع‌رسانی سفر مقام معظم رهبری به استان کرمانشاه»

همان اول ِ کار هم sayyedali.com مطلبی با این عنوان منتشر کرد «من از رفتن آقا به کرمانشاه ناراحتم!». نویسنده نگران بود که در غیبت کسی که پیشانی سایت عکس‌اش را دارد، «زمین فرصت را غنیمت بشمارد(!) و کار خودش را بکند».

یک عده‌ای امیدشان به فضای آنلاین است که به تغییر ِ اجتماعی سیاسی در ایران دامن بزند. جماعت ِ زیادی از همین عده، و دیگران اما، مدام در گوش هم می‌خوانند که «به فضای آنلاین دل نبندید، این فضا مخاطبش محدود است». تصور دسته‌جمعی این است که جمعیت ِ زیادی از مخاطبان فضای آنلاین با تغییر هم‌دل هستند ولی مشکل ِ اساسی این است که بخش ِ عمده‌ی جمعیت ِ ایران کانال‌های اطلاعاتی‌اش به فضای سایبری راه ندارد. سیدعلی‌دات‌کام اما حرف ِ دیگری می‌گوید. این سایت مخاطبش من و تو نیستیم؛ مخاطبش همان کسی است که اتفاقا ما ادعا می‌کنیم گذارش به فضای آنلاین نمی‌افتد.

این یعنی یا ما اشتباه می‌کنیم و اتفاقا فضای آنلاین رسانه‌ی مناسبی برای تماس با همین جمعیت است، یا سیدعلی‌دات‌کام دارد جنگ نرم‌اش را در فضای اشتباهی انجام می‌دهد.

در بهشت روی تیر چراغ برق آدم می‌روید

دیروز با رفیقی «درباره‌ی ایران» حرف می‌زدیم. این «درباره‌ی ایران حرف زدن» کاری است که آدمیزاد ِ ایرانی ِ خارج از ایران، وقتی دیروقت ِ شب از سرکار برگشته‌است، در حالیکه چای یا قهوه می‌نوشد، انجام می‌دهد. مایه‌هایی دارد از سردرگمی، ناتوانی، و خشم. تلاش می‌کنی منصف باشی. کسی قرار نیست چای‌ات که تمام‌شد دست‌بند بهت بزند. انگار بهت خبر داده‌اند که نتیجه‌ی آزمایش مثبت است اما این سرطان تو را نمی‌کشد. آنقدر می‌دانی که درگیر می‌شوی، کم ِ کم ذهنی، اما در فضا نیستی، پس توانی نداری. نه می‌توانی دامنت را از این دردسر بیرون بکشی و دماغت را بالا بگیری و حکم بدهی، نه می‌توانی راهت را بگیری و بروی و نبینی.

یک‌جای حرف، به قضیه‌ی اعدام‌ها رسیدیم. وضعیت ِ سورآل ِ دونفر را تصور کن که در کافی‌شاپ ِ پرنور دم ِ پنجره نشسته‌اند و کافی موکا سرمی‌کشند و حرف از طناب و ساعت ۵ صبح می‌زنند. بهزاد می‌گفت «اوایل انقلاب را که در نظر نگیریم، این اواخر انگار تعداد اعدام‌ها زیاد شده». من می‌گفتم «این اتفاقی است که چند سال ِ پیش برای سنگسار افتاد. حساس شده‌ایم. بخش بزرگی از جامعه حساس شده. این اتفاق ِ خوبی است». عدد و رقمی نداشتم. «امیدوارم این‌طور بشود» را «این‌طور می‌شود» می‌گفتم.

صبح عکس‌های اعدام چهارشنبه صبح را دیدم. نه هیچ کجای دیگر و در پارک «بهشت». مردم از تیرهای چراغ برق بالا رفته‌اند و محکوم اگر چشم‌بند نداشت فکر می‌کردی یکی از مامورین است. برای بردن جسدها نعش‌کش نیاورده‌اند، تنی که مرده است را با آمبولانس می‌برند. شاید آژیرش را هم روشن می‌کنند. به رفیقی می‌گفتم اگر مطمئن نبودیم فارس‌نیوز و بی‌بی‌سی یک پنجره‌شان به ایران است، می‌شد همه چیز را گذاشت به‌حساب یک ذهن خلاق ِ ناخوش و حتی در حال ِ تماشا تخمه شکست.