بایگانی مربوط به مهر, ۱۳۹۰

«حقوق ِ بشری‌ها»

متن مصاحبه‌ی مسعود شفیعی، وکیل سه آمریکایی متهم به جاسوسی، را می‌خوانم. دو جوان از ۷۸۱ روزی که در اوین گذرانده‌اند روایتی می‌کنند که وکیل‌شان معتقد است «به آنها ارتباطی ندارد». البته وکیل توضیح می‌دهد که «اساسا بنده در زندان با آنها نبودم و با آنها خصوصی هم صحبتی نداشته‌ام». اما قضیه‌ی من این نیست.

آقای وکیل جایی می‌گوید،

خانواده‌های موکلانم پس از مذاکره با حقوق بشری‌ها ۵ نفر را کاندیدا کردند و از بین آنها به دلیل آنکه تصور داشتند بنده فردی مستقل هستم، مرا انتخاب کردند. (تاکید از من)

اصطلاح «حقوق ِ بشری‌ها» را داریم کم‌کم زیاد می‌شنویم. مثلا گوگل ۳۷۰۰ مورد برای جستجوی «آمنه بهرامی حقوق بشری ها» پیدا می‌کند. جستجو برای «حقوق بشری ها» هم منجر به ۵۴۰۰۰ مورد می‌شود.

من اینطور قضیه را می‌بینم. از یک طرف، «حقوق ِ بشری‌ها» موی دماغ ساختار شده‌اند و قادر هستند موجی ایجاد کنند که به اندازه‌ای بزرگ است که باید با آن برخورد شود. از طرف ِ دیگر، و قضیه‌ی آمنه مثال ِ خوبی برای این موضوع است، «حقوق ِ بشری‌ها» قاعدتا دغدغه‌شان «بشر» است، اما اتفاقی که در عمل افتاد این بود که آمنه، که یکی از «بشر»‌هایی بود که «حقوق»ش باید حفظ می‌شد، از «حقوق ِ بشری‌ها» شاکی شد و بخش ِ قابل ِ توجهی از ۳۷۰۰ یافته‌ی گوگل درباره‌ی «آمنه بهرامی حقوق بشری ها» شکایت‌هایی بود که آمنه از «حقوق ِ بشری‌ها» کرد.

اینکه ساختار نمی‌تواند گشتاور «حقوق ِ بشری‌ها» را نادیده بگیرد و مجبور است کلامی و عملی با آنها درگیر شود البته اتفاق فرخنده‌ای است. اما مهم است که «حقوق ِ بشری‌ها» گوشه‌ی اهرم‌شان حقوق ِ بشری را نقض نکند. که انگار گاهی می‌کند.

عکس از شین بائر

 

ویدیو از یوتیوب، کلام از برادر متعهد

این گزارش را امروز دیدم. احتمالا در چند روز گذشته از مجله‌ی خبری اخبار شبکه‌ی یک پخش شده‌است.

مضمون گزارش ارایه‌ی دلایل و شواهدی برای این ادعاست که بی‌بی‌سی فارسی در کنترل ِ بهاییان است. من تخصصی برای اظهار نظر در این زمینه ندارم.

در انتهای گزارش، دقیقه‌ی ۶:۴۱، صدای ِ روی ویدیو این‌طور می‌گوید،

پس از ساخت و پخش ِ مستند ِ سفارشی ِ بی‌بی‌سی از بهاییت، عوامل ِ دست‌اندرکار ِ این مستند ِ فرمایشی در یک جلسه‌ی خصوصی که مجری ِ آن نیز از بدنه‌ی بی‌بی‌سی فارسی بود، گزارش ِ عملکرد ِ خود را به بهاییان حاضر این‌گونه توضیح می‌دهند.

سپس، قسمتی از ویدیو، با ترجمه‌ی سازندگان گزارش، پخش می‌شود،

مجری ِ بی‌بی‌سی – این اولین مستندی‌ه که درمورد تاریخ و زندگی بهایی‌ها در ایران ساخته شده؟

کسری ناجی – من فکر می‌کنم که مجموعه‌ی بی‌بی‌سی همه‌ی تلاشش رو کرد تا چهره‌ی خوبی رو از بهاییت به تصویر بکشه.

و گزارش، یا نسخه‌ای که من پیدا کردم، با همین جمله تمام می‌شود.

ویدیوی اصلی، که در گزارش قطعه‌ای از آن استفاده شده‌است، را در یوتیوب پیدا کردم. برنامه در Frontline Club در لندن برگزار شده است و «خصوصی» بوده است (لینک)، احتمالا به همان مفهومی که همه‌ی event های مثلا فیس‌بوکی private هستند. حرفی که کسری ناجی می‌زند هم چیزی نیست که در گزارش گفته می‌شود.

بخشی که در گزارش استفاده شده است از دقیقه‌ی ۱:۱۲ ویدیوی اصلی شروع می‌شود و کسری ناجی می‌گوید،

من فکر می‌کنم این احتمالا اولین برنامه‌ای است که به تاریخ بهایی می‌پردازد … ما ایده‌ی ساخت این برنامه را وقتی پیدا کردیم که رهبران بهایی در ایران بازداشت شدند و ما متوجه شدیم که به‌اندازه‌ی کافی در این باره حرف زده نمی‌شود….

و ادامه می‌دهد، اما من ندیدم حرفی که در گزارش گفته می‌شود از دهان او بیرون بیاید. البته, نزدیک یک‌ساعت ویدیو از این «جلسه‌ی خصوصی» وجود دارد که من همه‌اش را ندیدم. چیزی که من دیدم این است که صدایی روی بخشی از ویدیو گذاشته شده‌است، اما این حرفی نیست که در ویدیو در آن لحظه گفته می‌شود. اگر کسی بقیه‌ی ویدیو را دید اینجا خبرش را بدهد.

ویدیوی جام‌جمویدیوی اصلی

مبارزه با اعدام – انتخاب‌های ساده و راه ِ دشوار

این عکس را از کتاب «اختراع حقوق‌بشر» Inventing Human Rights برداشته‌ام (صفحه‌ی ۹۶ – نسخه‌ی بزرگ‌تر). بالا سمت ِ چپ ِ تصویر، محکوم روی ارابه به سمت محل ِ اعدام می‌رود. مرد به تابوتش تکیه داده‌است و انجیل می‌خواند. پایین سمت ِ راست، مردی کلوچه می‌فروشد. دور سبد ِ مرد ِ کلوچه‌فروش چهار شمع چیده شده است؛ او از صبح ِ زود که خلایق جمع شده‌اند اینجا بوده است. در بالا، سمت ِ راست، چوبه‌ی دار دیده می‌شود.

چیزی که این عکس را از صحنه‌ای که در کرج اتفاق افتاد متفاوت می‌کند زمان است. ده هزار نفری که ساعت پنج صبح برای تماشای اعدام پسرک ِ ۱۷ ساله جمع شدند، با ساعت ِ من و تو ۲۵۰ سال دیر رسیده بودند. و مهم همین است؛ با ساعت ِ من و تو و هرکسی که از دیدن صحنه‌هایی مثل این ناخوش شد.

این حرف از من نیست که حقوق ِ بشر، قراردادی بر مبنای عواطف انسانی است. این یعنی لزوما منطقی برای رعایت ِ چیزی که اسمش را حقوق ِ بشر می‌گذاریم وجود ندارد. مثلا در موضوع ِ اعدام، اتفاقا تحقیقاتی وجود دارد که نشان می‌دهند که وجود ِ مجازات‌های سنگین باعث کاهش ِ جرم در جامعه می‌شود. به‌عبارت ِ دیگر، با اعدام مخالف نیستیم چون ادعا می‌کنیم فایده‌ای ندارد؛ با اعدام مخالفیم چون معتقدیم وجود ِ اعدام در جامعه آن را خشن می‌کند. از اعدام چندشمان می‌شود. از اعدام بدمان می‌آید. دلیل ِ منطقی نداریم، اعدام‌کردن و اعدام‌شدن را دون ِ شان ِ آدمیزاد می‌دانیم. و نکته دقیقا همین است. ده هزارنفری که برای اعدام ِ پسرک جمع شدند این‌طور فکر نمی‌کردند.

من این‌طور مساله را می‌بینم؛ ما دچار گسست ِ زمانی شده‌ایم. اما مهم است که به این مساله بدون ِ ارزش‌گذاری نگاه کنیم. کسی که به تماشای اعدام می‌رود در موقعیتی نبوده است که بتواند با محکوم به اعدام هم‌ذات پنداری کند. در وضعیتی که هستیم، سرخوردگی و تحقیر، هر دو، انتخاب‌های ساده‌ای هستند که تنها حاصل‌شان گسسته‌تر کردن ِ جامعه است. کارناوال‌های اعدام ِ قرون‌وسطایی زمانی از رونق افتاد که بخش ِ بزرگی از شهروندان از اعدام چندششان شد. این جنگی برای فتح قلب‌های شهروندان است. باید بتوانیم ویروس ِ چندش‌شدن از اعدام را به جان جامعه بیاندازیم. برای این‌کار باید بتوانیم سراغ ِ این ده‌هزار نفر برویم، دست روی شانه‌شان بزنیم، و بپرسیم «راستی، چی شد سر ِ صبح رفتی تماشای اعدام؟» این راهی است که دشوار است اما شواهدی از موفقیت ِ آن وجود دارد.

عکس یادگاری با یک نفر که از طناب آویزان شد

برادرش می‌گوید مردم از ساعت ۱۲ شب جمع شده‌اند که ۵ ساعت بعد که «قاتل» از طناب آویزان می‌شود صحنه را از دست ندهند. پلیس ضدشورش هم آمده. برای چه‌اش را نمی‌دانم. مردمند. بیکار بوده‌اند. جمع شده‌اند. شاید شورش هم بکنند. هشتصد سال پیش هم در اروپای سیاه که آدمیزادی را وسط میدان اعدام می‌کردند مردم جمع می‌شدند. دست‌شان درد نکند که حالا صاف می‌کشند بالای دار. هشتصد سال پیش طرف را اول چهار ستونش را خرد می‌کردند بعد جانش را می‌گرفتند. اما اینها به کنار. اینها را فراموش کن. من درگیر این دست‌ها هستم که با دوربین بالا رفته‌اند. لابد «مسوولین» حکومتی هستند که نزدیک به جوانک ایستاده اند. دوربین هوا کرده‌ای که چه؟ عکس برای چه می‌خواهی؟ اعدام می‌کنی، بکن. عکسش را چرا دیگر می‌گیری؟

عکس از فارس‌نیوز

دیکتاتور ِ بد، دیکتاتور ِ بدتر، دیکتاتور ِ معمولی

عمارت یعقوبی را یک تاجر ارمنی در سال‌های ۱۹۳۰ در قاهره می‌سازد. بنای خوش‌ساخت ِ لوکس، خانه‌ی تجار، سیاست‌مداران، و خارجی‌های ساکن قاهره می‌شود. پس از کودتای ۱۹۵۲، که منجر به سرکارآمدن ِ جمال عبدالناصر در مصر می‌شود، ساکنان ِ عمارت فراری می‌شوند و نظامیان و خانواده‌هایشان به ساختمان کوچ می‌کنند. روی سقف ِ عمارت ۵۰ اتاقک هست که در روزگار ِ خوشی بعنوان انباری از آن‌ها استفاده می‌شده‌است. ساکنان ِ جدید عمارت از این اتاق‌ها بعنوان مرغداری استفاده می‌کنند. با گذشت ِ زمان «فرماندهان پول‌دارتر می‌شوند و از عمارت بیرون می‌روند». موج ِ سوم ِ ساکنان، بنا را بین خودشان تقسیم می‌کنند؛ پول‌دارها در آپارتمان‌ها ساکن می‌شوند و خانواده‌های فقیر در انباری‌های روی سقف جاخوش می‌کنند.

عمارت یعقوبی The Yacoubian Building براساس کتابی به همین نام در سال ۲۰۰۶ ساخته شد و در سال ۲۰۰۷ نامزد رسمی مصر در اسکار ِ بهترین فیلم ِ خارجی بود. فیلم در مصر پخش شده‌است و بیشترین رکورد ِ فروش ِ یک فیلم در مصر را دارد.

ویکیپدیا می‌گوید عمارت یعقوبی استعاره‌ای از مصر است. و فیلم پر از کنایه‌هایی به وضعیت ِ مصر است؛ حاجی می‌خواهد برای پارلمان نامزد شود و زیر عکس ِ مبارک با وزیر سر میزان رشوه چانه می‌زند، پاشا مست در خیابان عربده می‌کشد که قاهره زمانی با شهرهای اروپا رقابت می‌کرد، و زمانی که طاها به‌دلیل همکاری با یک گروه مسلمان دستگیر می‌شود به او درحین شکنجه تجاوز می‌شود که طاها بعد از آزادی با ترور ِ شکنجه‌گرش به آن جواب می‌دهد.

(لینک مستقیم به ویدیو)

از وقتی که صدای اعتراض در مصر بلند شد، مصر را به‌سادگی یک «دیکتاتوری» و مبارک را به‌سادگی یک «دیکتاتور» نامیدیم. از آن زمان همین کلمات ِ «دیکتاتور» و «دیکتاتوری» را برای توصیف ِ وضعیت ِ تونس، لیبی، سوریه و ایران هم استفاده کرده‌ایم. دارم شک می‌کنم که شباهت‌های مصر، لیبی، ایران، و دیگر کشورهایی که برای توصیف‌شان از لفط ِ یکسانی استفاده می‌کنیم، شاید خیلی بیشتر از همین لفظ ِ یکسانی نباشد که برایشان استفاده می‌کنیم.

نزدیک ِ یک سال ِ پیش، زمانی که مبارک هنوز در کاخ ریاست‌جمهوری بود، در کنفرانسی بودم که یک استاد ِ مصری و دانشجویانش هم در آن شرکت کرده‌بودند. استاد ِ مصری وقتی نوبتش شد به‌شدت به سیاست‌های مبارک و شخص ِ او حمله کرد. حرف‌های استاد اصلا بی‌ربط نبود، اما ما داشتیم با ویدیو کنفرانس با گروه ِ مصری حرف می‌زدیم و استاد و دانشجویانش در اتاقی در دانشگاهی در قاهره یا اسکندریه نشسته بودند. موقع ِ سوال که شد به استاد گفتم «من همه‌ی حرف‌های شما را شنیدم، اما چیزی که بیشتر از همه‌چیز متعجب‌ام می‌کند این است که شما دارید از داخل ِ مرزهای مصر این حرف‌ها را می‌زنید و این یک کنفرانس ِ عمومی است». فکر نمی‌کنم استاد و دانشجویانش توانستند بفهمند که من چه می‌گویم.

وقتی تصاویر ِ مبارک را بعد از سقوط روی برانکارد در قفس دیدم شاید حتی دلم برایش سوخت. در مراتب ِ دیکتاتوری‌ها، مصر خیلی وضعیت ِ بدی نداشت. یا این‌طور بگویم؛ دیکتاتورهایی هنوز سر ِ کار هستند که مبارک پیش‌شان اتفاقا خیلی آدم ِ دموکراتی بود.

ملاحظات زمینی

آخرهفته را در مونترآل گذراندم. برای کنفرانس Rose 2011. از ۴۸ ساعت ِ شنبه و یک‌شنبه نزدیک ۱۶ ساعت را صرف نشستن و گوش‌کردن به مقالاتی در زمینه‌ی روباتیک و بینایی ماشین کردم. حاصل سرخوردگی بود. رفیقی سر ِ نهار از قول یکی از اساتیدش این‌طور مساله را جمع‌بندی کرد «از هر ده هزار مقاله‌ی علمی، هزار تا ارزش خواندن دارد، صدتا حرفی برای گفتن دارد، ده تا نکته‌ی جدیدی دارد، و یکی تکانی در یک شاخه‌ی علم ایجاد می‌کند». حساب کردم که هزینه‌ی رفت‌وآمد، هتل، و ثبت‌نام ِ ۵۰ تا ۱۰۰ شرکت‌کننده در کنفرانس نزدیک ِ ۵۰ هزار دلار است. قابل تصور است که کارهای بهتری با این مبلغ می‌شود کرد. جایی می‌خواندم که موسسه‌ی جهانی مهندسین برق و الکترونیک IEEE هر روز یازده کنفرانس در جهان برگزار می‌کند. اعداد را در هم ضرب کن؛ نجومی می‌شود. بخش ِ عمده‌ی این هزینه‌ها از محل ِ بودجه‌های عمومی ِ تحقیقات پرداخته می‌شود؛ مثلا در کانادا بودجه‌های تحقیقاتی از موسسه‌ی دولتی NSERC می‌آید. سوال مهم این است: در ازای این هزینه‌کردن‌ها چه چیزی به‌دست می‌آید؟

اینطور به مساله نگاه کنیم؛ هزینه‌ی شرکت در یک کنفرانس ِ نوعی، چند صد دلار است. بخشی از این پول به نهادی که اسمش روی کنفرانس است می‌رود، اینجا IEEE. اما این بخش ِ کوچکی از سود ِ این نهاد است. برای دسترسی به مجموعه مقالات IEEE باید چیزی بین ۱۵ دلار برای هر مقاله یا صد و خرده‌ای هزار دلار برای یک‌سال دسترسی کامل پرداخت کرد. پس IEEE دلیل ِ خوبی برای برگزاری بازده کنفرانس در روز دارد.

سمت ِ دیگر مساله، دانشگاه و استاد ِ دانشگاه هستند. ساختار ِ پیشرفت ِ شغلی در خیلی از دانشگاه‌ها، اگر نه همه، مبتنی بر انتشار مقاله در کنفرانس‌ها و مجلات «معتبر» است. معتبر اینجا معمولا یعنی این‌که اسم یکی از نهادهای معتبر، IEEE، Elsevier، یاSpringer، قبل از اسم کنفرانس بیاید؛ پس استاد انگیزه‌ی خوبی برای مقاله نوشتن برای این کنفرانس‌ها، و تشویق/اجبار دانشجویانش برای انتشار مقاله، دارد. هزینه‌ی بالای این روش ِ ارزیابی را دانشگاه‌ها، و موسساتی مثل NSERC، می‌دهند.

این همه یعنی پول‌دهنده با رضایت پول را می‌دهد و پول‌گیرنده با رضایت پول را می‌گیرد. اینکه محصول ِ تولیدشده در این دادوستد چه کیفیتی دارد البته تحت ِ نظارت هیات ِ داوران ِ مقالات است، که خودشان اساتید دانشگاه و دانشجویان تحصیلات تکمیلی هستند؛ و دلیلی برای شرکت‌نکردن در این بازی ندارند. اما آیا این همه یعنی کنفرانس‌های علمی کار بی‌ربطی هستند و باید آنها را از ریشه کند؟

سرعت ِ رشد علم پایین است. خیلی اوقات ایده‌ها تا زمانی که پیاده و سنجیده نشوند قابل ارزیابی نیستند. علم، از نوعی که می‌شناسیم، در یک شبکه از افراد رشد می‌کند. کنفرانس‌های علمی روشی برای ارزیابی و انتقال ایده‌ها و شبکه‌سازی هستند. روش ِ دیگری که می‌شناسیم تحقیق در فضای شرکت‌های خصوصی است، که جای دیگری می‌شود بهش پرداخت، و چندان بهینه‌تر نیست. این همه یعنی سازوکار ِ فعلی ایرادهای زیادی دارد، اما، حداقل فعلا، روش ِ بهتری نمی‌شناسیم، و حتی اگر همین فردا راه خیلی بهتری پیدا کنیم تغییر مسیر ِ این ساختار ِ بزرگ، کار یک روز و یک هفته و یک ماه نیست.

من به این قضیه این‌طور نگاه می‌کنم؛ ساختاری هست که می‌شود بهش ایراد گرفت، اما بهترین گزینه‌ای است که دم دست داریم. من به این می‌گویم «راه ِ حل ِ زمینی». نوع دیگر راه حل‌ها «آسمانی» هستند؛ محدودیت‌های ساختار را به‌رسمیت نمی‌شناسند و «ایراد داشتن» را مترادف ِ «باید برود» می‌دانند. راه‌حل‌های آسمانی مال همان آسمان هستند. روی زمین مجبوریم زمینی باشیم.

پس‌نوشت – این‌جا دارم حرف رشته‌ام را می‌زنم، یعنی علوم کامپیوتر و تخصصی‌تر روباتیک و بینایی ماشین. رشته‌های دیگر علمی شاید قضیه‌شان طور ِ دیگری باشد. من نمی‌دانم.

عکس از اینجا

یک میلیون وبلاگ یعنی چند میلیون وبلاگ؟

این دو نمونه را از خبرگزاری فارس برداشته‌ام،

۲۵ شهریور – غلامرضا جلالی، رئیس سازمان پدافند غیرعامل کشور، «۱۰ میلیون بسیجی باید ۱۰ میلیون وبلاگ داشته باشند»

۲۶ شهریور – حجت‌الاسلام محمد میثمی‌زاده، مسئول انجمن‌های فرهنگی المصطفی، «طرح هر طلبه یک وبلاگ اجرا می‌شود»

کافی است در فارس، یا خبرگزاری‌های دیگر، دور کوتاهی بزنی تا نمونه‌های بیشتری پیدا کنی. سوال ِ مهم این است؛ این شهوت ِ وبلاگی از کجا می‌آید و به کجا می‌رود؟

وبلاگ یک مفهوم نوین است. وبلاگ مسیری موازی با ساختار ِ کنترل‌شده ی ارتباط ِ اجتماعی ارایه کرده است. این یعنی نهادهای نظارتی، توان ِ محدودی برای اعمال ِ نظارت بر این ابزار، و محیطی که برپایه‌ی آن ساخته شده است، دارند. وبلاگ ترسناک است. برگزیدگان ِ سیاسی، که قبل از این دو انگشتی تایپ می‌کرده‌اند، حالا ماری را می‌بینند که از مانیتور ِ روی میزشان سر بیرون آورده است. باید با وبلاگ کاری کرد. وبلاگ را نمی‌شود خفه کرد. باید وبلاگستان را تصاحب کرد. چاره، برتری ِ عددی است. پس وبلاگ راه می‌اندازیم. و زیاد (این را هم ببینید: «وقتی وبلاگ نوعی ابزار تولید سونامی اطلاعاتی در فضای مجازی است»). هر طلبه یک وبلاگ. هر بسیجی یک وبلاگ. آتش ِ این هیجان ِ وبلاگی را نسل ِ جوانی باد می‌زند که در این پروژه‌ی بزرگ، امکانی برای فعالیت پیدا می‌کند. جشنواره‌ی وبلاگی، پوشش ِ مطالب ِ مرتبط با وبلاگ در رسانه‌های رسمی، شبکه‌های مجازی ِ موازی. جوان ِ بسیجی، که مورد اعتماد است، دلایل ِ زیادی دارد که سیاست‌مدار ِ میان‌سال را متقاعد کند که او باید در فضای مجازی سرمایه‌گذاری کند، و از این طریق جوان برای خود موقعیت ِ اجتماعی و فعالیت ِ تجاری دست و پا خواهدکرد. دستی که چک را امضا می‌کند و دستی که چک را نقد می‌کند، هر دو، دلایل ِ خوبی برای این فعالیت دارند. و این یعنی ما برای زمانی طولانی اخبار ِ بیشتری از این دست خواهیم شنید. اما این همه‌ی مساله نیست.

وبلاگ را می‌نویسند. اما وبلاگی که خوانده نشود مرده‌ای است که صاحبش هم انگیزه‌ای برای ادامه‌ی تنفس ِ مصنوعی‌اش نخواهد داشت. این اصل ِ شماره‌ی یک ِ وبلاگ‌نویسی است. اما چه کسی قرار است این همه وبلاگ را بخواند؟ کجا قرار است این کمیت به یک اتفاق ِ اجتماعی تبدیل شود؟ جواب ِ ساده این است؛ سیاست‌مدار ِ میان‌سال و جوان ِ بسیجی چنین دغدغه‌ای ندارند. اما چطور می‌شود خط ِ تولید ِ وبلاگ راه انداخت و به این فکر نکرد که چه کسی قرار است این محصولات را مصرف کند؟

به‌نظرم سوال ِ بالا، در فضایی که مطرح می‌شود، از اساس نامربوط است. ما با ساختاری طرف نیستیم که اعمالش را با بازخورد ِ آنها بسنجد. یا اینطور بگوییم، مهم عمل است؛ عددی که در گزارشی می‌رود و اعداد ِ نادقیق، و اشتباهی، که از تریبون‌های مختلف تکرار می‌شوند و مدام فربه‌تر و رویایی‌تر می‌شوند. قرار نیست این اعداد دقیق یا درست باشند؛ مهم است که چنین اعدادی وجود داشته باشند. باید وبلاگستان فتح شود، و فتح یعنی زیاد، زیاد یعنی خیلی، خیلی یعنی میلیون. پس «۱۰ میلیون بسیجی باید ۱۰ میلیون وبلاگ داشته باشند».

کارتون از اینجا

یک روز با کدخدا

Visit msnbc.com for breaking news, world news, and news about the economy

ویدیوی MSNBC از «یک روز زندگی محمود احمدی‌نژاد» را نگاه می‌کنم. بنا بر این ویدیو، در این روز ِ خاص، رییس ِ دولت ِ ایران قبل از ساعت هفت صبح وارد دفتر کارش می‌شود، و قبل از ساعت هشت آن را ترک می‌کند. تا ظهر احمدی‌نژاد در یک اجلاس سخنرانی کرده‌است و در هواپیمای دولتی با افراد ِ مختلفی جلسه داشته‌است. بخشی از بعدازظهر ِ رییس قوه‌ی مجریه به بازدید از یک بازارچه‌ی محلی و افتتاح یک مجموعه‌ی مسکونی می‌گذرد. برنامه‌ی بعدی، دیدار ِ رودررو با پدری است که سه پسرش را در جنگ از دست داده است. ساعت شش و نیم عصر احمدی‌نژاد به تهران برمی‌گردد تا در جلسه‌های دیگری شرکت کند. بالاخره با تاریک شدن ِ هوا رییس کابینه به دفترکارش برمی‌گردد و تا نیمه‌شب به کار ادامه می‌دهد.

اگر این ویدیو یک روز ِ نوعی از زندگی ِ محمود احمدی‌نژاد را نشان بدهد، او در روز چیزی بین یک تا دوساعت صرف مطالعه می‌کند. این همه‌ی زمانی است که رییس ِ دولت ِ ایران برای مرور ِ روزنامه‌های داخلی، و خارجی، و گزارش‌هایی که برای او تهیه شده‌است صرف می‌کند.

من در این ویدیو یک رییس ِ دولت نمی‌بینم. این ویدیو کدخدایی را نشان می‌دهد که روزش را صرف ِ وارسی ِ روستا و دست‌دادن با رعیت می‌کند. و من باور نمی‌کنم که واقعا روزهای محمود احمدی‌نژاد به این ترتیب بگذرد. معتقدم حتما رییس ِ قوه‌ی مجریه‌ی ایران روزهای زیادی را برای آرامش و مطالعه و فکرکردن اختصاص می‌دهد. این یعنی اینکه چنین روز ِ پرجنب‌وجوشی برای ساختن ِ ویدیوی «یک روز زندگی محمود احمدی‌نژاد» انتخاب شده است، به دلیل جذابیت‌های رسانه‌ای است. یا به عبارت ِ دیگر، این ویدیو یک روز ِ خاص از زندگی محمود احمدی‌نژاد را نشان می‌دهد. یا من ترجیح می‌دهم این‌طور فکر کنم.

این اول ِ شروع است

ما داریم تاریخ را در حال ِ نوشته‌شدن تماشا می‌کنیم؛ استاندار ِ اردبیل روبروی دیدگان ما به آسمان رفت و با مغز زمین خورد. در شش سال، هاله‌ی نور رنگش پرید، وانت ِ نیروی انتظامی از روی مردی رد شد، و گندی با دوازده صفر در کاسه‌ی معجزه‌ی هزاره ماند. این اما فقط نیمی از تاریخ است.

جلوی چشم ِ ما دانشجوی دکترای جامعه‌شناسی به زندان رفت، جامعه‌شناسی در کلام سیاست‌مدار تقبیح شد و سمیه توحیدلو شلاق خورد.

اخبار ِ قوم ِ دغل را بیشتر می‌شنویم. سمت ِ دیگر رخدادها دست و پا در زنجیر شلاق می‌خورد و در سلول ِ‌ انفرادی قفل و بست می‌شود. همین سمت ِ ساکت و کتک‌خورده، همین کسی که در وطنش نشسته‌است و آزار می‌بیند، این همان نجات‌دهنده است.

اصحاب ِ دروغ عمرشان به دروغ‌شان بسته است. آخرین دروغ، و بزرگترین، را که بگویند فرار می‌کنند به سوراخی و از ترس زانو در بغل می‌گیرند. مثل مبارک و بن‌علی و صدام. این همان زمانی است که شلاق‌خورده‌ها از کنج ِ خانه و زندان بیرون می‌آیند.

سمیه توحیدلو بر ساحل ِ سلامت‌اش می‌نویسد «مختوم شد، اما شد؟». نه نشد. این اول ِ شروع است.

عکس از فیس‌بوک سمیه توحیدلو

نه خدا و نه شیطان* – درباره‌ی یک سه و دوازده صفر جلویش

سه هزار میلیارد تومان گم شده است. یا اختلاس شده است. این اتفاق در دولتی افتاده است که ادعا می‌کرد رییس‌اش «با کمبود درآمد مواجه است (و) با دریافت وام های کم‌بهره گذران زندگی می کند». احمدی‌نژاد ِ قهرمان حالا تبدیل به موجودی شده است که باید از شرش خلاص شد. یک وبلاگ‌نویس ِ ارزشی می‌نویسد «با عنایت به این افتضاح بزرگ از رهبری درخواست داریم دست از حمایت این دولت بردارد». قرار است مردم با نهاد رهبری تماس بگیرند تا «نمایندگان ما در مجلس به وظیفه قانونی خود در استیضاح این دولت عمل کنند».

وقتی عکس ِ کسی را به دیوار می‌زنیم، مهم نیست که زیرش نوشته‌ایم «قهرمان» یا «شیطان بزرگ». قهرمان و شیطان هر دو نشانه‌هایی از یک بیماری ِ اجتماعی خطرناک هستند؛ اینکه هنوز درگیر ِ افراد هستیم و به درک ِ ساختار و فرایند نرسیده‌ایم. نامه‌نوشتن برای رهبر که اجازه بده رییس‌کابینه‌ استیضاح شود همان‌قدر نادانی است که چک سفید دادن به رییس کابینه که تو معجزه‌ی هزاره هستی. سوال مهم این نیست که چه کسی دزدی کرد. پرسش اساسی این است که چرا امکان دزدی وجود داشت.

آدمک‌ها را بالا می‌بریم، زمین می‌زنیم، و باز آدمک ِ جدیدی را بالا می‌بریم. آنچه در این میان از دست می‌رود، فرصت برای سر ِ پا کردن ساختاری است که برای آدم‌ها ساخته شده باشد؛ نه شیاطین و نه قهرمانان افسانه‌ای.

* از شاملو