بایگانی مربوط به شهریور, ۱۳۹۰

این نامه‌ی وارده را مجید عزیز فرستاده است. اگر شما هم مطلبی نوشته‌اید، اما وبلاگ ندارید، یا به هر دلیل مطلب را نمی‌خواهید در وبلاگتان بگذارید، یا می‌خواهید لذت مهمان‌داری را به کمانگیر بدهید، نوشته/عکس/ویدئو، یا هر چیز دیگری را، بفرستید به arash@kamangir.net. واضح است که استانداردهای وبلاگ نویسی را در این کار لحاظ خواهیم کرد.

بررسی حادثه آتش سوزی در واحد FCC  پالایشگاه آبادان

صنعت نفت در زمره یکی از پر خطر ترین صنعت ها به شمار می رود. علاوه براین خطر هایی که در این صنعت با آن مواجه ایم که اگر به خوبی بررسی و برای مقابله با آن چاره ای اندیشیده نشود سبب پیامد هایی سهمگین خواهند شد.

راه اندازی کارخانه های تولیدی و به خصوص صنعت نفت به آسانی روشن کردن تلویزیون یا یخچال خانه نیست. شاید فکر کنید که نه ولی به آن سختی هم نباید باشد و بسیار فیلم تبلیغاتی را دیده ایم که رییس جمهوری دگمه ای را فشار داد و کارخانه به راه افتاد .

اگر این گونه فکر می کنید در اشتباه هستید. دستگاه های یک کارخانه مانند یک تلمبه شاید اینگونه روشن شوند اما تمام خط تولید این گونه به کار نمی افتد، به خصوص صنایع شیمیایی، پالایشگاه ها و پترو شیمی ها.

راه اندازی کامل واحد های تولیدی شیمیایی/نفتی ممکن است چندین روز طول بکشد و تا تولید ظرفیت اسمی حتی ماه ها.برای نمونه کوره های واحدهای صنعتی را در نظر بگیرید، فرض کنید که بخواهیم نفت خام را از دمای معمولی تا ۳۵۰ درجه سانتیگراد گرم کنیم در کمترین حالت به ۷۲ ساعت نیاز داریم تا دمای فضای کوره را به آرامی و هر ساعت چندین درجه بالا ببریم تا به دمای نهایی برسیم.

نفت خام از چند ین بخش سبک وسنگین  تشکیل شده است . بخش های سبک فرار ترند و به آسانی آتش می گیرند برای نمونه بنزین خودرو.  بخش های سنگین کم تر فرار ترند و به آسانی آتش نمی گیرند برای نمونه قیر و یا نفت کوره.

جامعه کنونی ایران روزانه به مقدار زیادی بنزین خودرو و هواپیما احتیاج دارد. هدف کنونی وزارت نفت ایران بیشینه سازی این دو فرآورده در پالایشگاه ها است. متاسفانه میزان کمی از هر بشکه نفت خام را می توان به این دو فرآورده تبیدیل کرد (در حدود ۴۰%) و باقی مانده فرآورده های سنگین است.

نفت خام ایران از نوع سنگین است. اما برای آنکه نفت های سنگین را فر آوری کرد روش هایی در دسترس است تا در فشار و دمای بالا فرآورده های سنگین نفت را شکست و به فرآورده های سبک تر تبدیل کذد.

یکی از این فرآیند ها یا روش ها ، شکستن در کنار کاتالیست نام دارد و به اختصار به آن واحد FCC می گویند. یکی از واحد های پالایشگاه آبادان که چندی پیش به گاه راه اندازی و به هنگام حضور احمدی نژاد، آتش گرفت. شکل زیر شمای ساده ای را از این واحد نشان می دهد. ( منبع ویکیپدیا)

در این واحد افزون بر  فرآورده های سبکی مانند سوخت خودرو، فرآورده های سبک تری مانند گاز تولید می شود ( در شکل بالا Off Gas ). این گاز های تولیدی از فرآورده های مایع جدا شده، فشارشان افزایش یافته و برای استفاده در واحد های دیگر پالایشگاه فرستاده می شود. فرآورده های سبک نیز برای تصفیه نهایی و ذخیره سازی به واحد های بعدی فرستاده می شود.

در کشور ما خبرنگاری تخصصی وجود ندارد. به این معنی که فردی با تخصص لازم ، برای نمونه مهندسی ، به گزارش حادثه ها بپردازد و بتواند آنها را تحلیل کند. برای نمونه نگاه کنید به مورد نشت نفت در خلیج مکزیک در سال ۲۰۱۰ در روزنامه نیویورک تایمزبا گزارش ها و شکل های بسیار ساده ولی آموزنده و روشنگر آن.

در مورد حادثه آبادان خبر گزاری ها تنها خبر را از منابع ایرانی نقل کرده اند و به احتمال زیاد این خبر پاکنویسی از اطلاعیه روابط عمومی پالایشگاه آبادان می تواند باشد. فیلم کوتاهی هم از این حادثه به از صدا و سیمای جمهوری اسلامی پخش شد که بررسی خواهد شد.

اما بررسی این حادثه:

واحد های FCC با گازوییل راه اندازی می شوند. یعنی ابتدا از گازوییل پر شده و گازوییل به چرخش در می آید. پس از آنکه به شرایط لازم رسیدیم خوراک اصلی واحد که مواد سنگین باشند به آهستگی جایگزین گازوییل می شود و در نتیجه واحد به صورت کامل راه اندازی شده و میزان خوراک اصلی واحد افزایش یافته تا به ظرفیت کامل طراحی برسیم.

به هنگام راه اندازی واحد  با گازوییل، چون گازوییل نسبت به خوراک اصلی سبک تر است پس مواد سبک تر بیشتری نیز تولید می کند.این یعنی گاز و مایع بیشتر.

به هنگام جدا سازی در واحد حادثه دیده پالایشگاه به هر دلیل این گاز و مایع به خوبی از هم جدا نمی شده اند پس مقداری از مایع به همراه گاز به طرف کمپرسور گاز می رفته است.  معمولا در ورودی کمپرسور ها ، ظرفی برای جدا سازی این دو از هم وجود دارد در غیر این صورت قطره های مایع به همراه گاز وارد کمپرسور شده ومی توانند سبب خرابی کمپرسور شوند.

این ظرف ورودی کمپرسور به سطح سنج مجهز است تا اگر سطح مایع بیش از اندازه افزایش یافت کمپرسور را متوقف و محافظت کند.

در واحد FCC  پالایشگاه آبادان میزان زیادی مایع سبک تولیدی به طرف این ظرف می رفته است . تخلیه این ظرف به کندی انجام می گرفته است و چون قرار  بر راه اندازی  واحد بوده است پس مواد سبک به سامانه بسته تخلیه مواد نفتی پالایشگاه هدایت می شود.  با پر شدن این سیستم نیز مواد به سیستم باز تخلیه هدایت می شوند. از انجا که در این سیستم هوا وجود داشته و مواد نفتی با هوا مخلوط آتش گیر تشکیل می دهند ، مخلوط آتش گیر تشکیل و به دلیلی ( برخورد با سطح گرم و یا حتی جرقه ای) شعله ور، و آتش سوزی آغاز می شود.

اما عجیب ترین نکته حادثه در شیوه خاموش کردن آتش در پالایشگاه آبادان است. همانگونه که در فیلم پیدا است آتش نشانی به جای مخلوط کف و آب ، تنها از آب استفاده می کند. این یعنی شناور شدن ماده سبک آتش گرفته بر روی سطح آب و حرکت آن و نتیجه در آخر: سوختن ماشین آتش نشانی.

البته در فیلم برخی از آتش نشان ها با آتش خاموش کن ها ی دستی ( نوع کف یا پودر آن مشخص نیست ) سعی در فرو نشاندن آتش می کنند که راهی به جایی ندارد.

در فیلم می بینیم که پس از ریختن آب روی آتش، آتش شعله ور می شود که دلیلی بر وجود مواد نفتی در سامانه تخلیه باز یا جوی های اطراف می تواند باشد.

در آخر رفتار عجیب و پر خطر خبر نگار که با وجود اعلام این که مخزن گیر افتاده در میان آتش، پر از بنزین است می خواهد نزدیک آتش شود و این نیزخود به خوبی  دلیلی است که کسی هدایت آتش نشانی و عملیات تخلیه را به عهده ندارد. چرا که در این موارد به جز کار مندان آموزش دیده آتش نشانی، بقیه باید به محل امن برده و سرشماری شده و حتی در صورت نیاز از محل پالایشگاه خارج شوند.

در صورت انفجار آقای خبرنگار می توانست جانش را هم از دست بدهد.

همه موارد بالا حدس هایی برای علت های احتمالی حادثه بود وبرای یافتن دلیل واقعی، باید تا تهیه شدن گزارش کامل منتظر بود. از همه مهمتر این که این اتفاق شاید هیچگاه نیفتد.

رفیقی تو گوگل+ نوشته «دیکتاتور ابله دیکتاتوریست که اینقدر میماند تا کشته شود. زیرا که غرورش سقوطش را باور ندارد». نه عزیز من. تصور کن قذافی الان، یا حتی دو ماه پیش، یک‌هو می‌آمد وسط میدان طرابلس که «شرمنده‌ام، اشتباه کرده‌ام، حکومت مال ِ خودتان». بوضوح، هنوز حرفش تمام‌نشده، یکی خوابانده‌بود زیر گوش‌اش و یکی هم یک گلوله خالی کرده‌بود وسط پیشانی‌اش. این یعنی همین که تیتر می‌گوید «دیکتاتورها مجبورند سینه‌خیز تا ته بروند».

همین قضیه برای هواداران یک قضیه هم، هر قضیه‌ای، وجود دارد. یعنی هرچه آدمیزادی بیشتر پای حرفش پافشاری می‌کند، هزینه‌ی تغییر مسیر برایش بالاتر می‌رود، یا اصلا تغییر مسیر دیگر برایش یک گزینه‌ی ممکن نخواهد بود. حالا تو می‌توانی از این مساله نتیجه‌های ِ عملیاتی ِ «پست‌مدرن» بگیری که «آقا پای علم چیزی سینه نزن» یا غیره. این را من نمی‌دانم. چیزی که می‌دانم این است که قذافی نمی‌تواند الان زنگ بزند به الجزیره که «انا اسلم»*. هوادار ِ قذافی هم گذشتن از آتش و پذیرش اینکه در جبهه‌ی ظلم بوده برایش سخت است. یا حتی درک ِ این قضیه که در جبهه‌ی ظلم است هم. حالا تو بیا بگو «ارزشی» ِ وطنی چرا عکس میرحسین را گذاشته وسط صدام و بن‌علی. گذاشته. نگذارد اساس ِ زندگی‌اش می‌رود زیر سوال. تو هم بودی می‌گذاشتی. یکی هم جایی نوشته بود «با رفتن میر‌حسین دیکتاتورهای منطقه هم سقوط کردند»، یا چیزی که شبیه این، و عده‌ای مانده‌بودند هاج‌وواج که با این جمله چه بکنند.

نه عزیز من. انتظار زیادی داریم.

عکس مال اسفند ِ پارسال است که «دانشجویان» در اعتراض به کشتار مردم لیبی مقابل دفتر نمایندگی سازمان ملل تظاهرات کرده بودند.

* گوگل می‌گوید قذافی احتمالا باید بگوید «أنا الاستسلام».

ما که مست تغییریم

گجت‌ها هفته به هفته به‌روز می‌شوند، حکومت‌های چند ده‌ساله در چند ماه سقوط می‌کنند، و ما چند ده‌هزار کیلومتر دورتر از جایی که به‌دنیا آمده‌ایم و درش بزرگ شده‌ایم بساط ِ زندگی پهن می‌کنیم. ایرانی به زبانی حرف می‌زند که در مدرسه یاد گرفته است و در فرهنگی نفس می‌کشد که باید در اتوبوس و خیابان ازش سر در بیاورد. ما به زندگی در دنیایی که به‌سرعت در حال تغییر است داریم عادت می‌کنیم. یا بهتر، ما داریم عادت می‌کنیم که در خط ِ سرعت زندگی کنیم اما این دقیقا به این معنی نیست که ما بلدیم با این محیط ِ جدید به‌طور امنی تعامل کنیم.

اوایل همین ماه، در شمال تورنتو، کاوه همسر ِ سابق‌اش نسرین را در خانه با چاقو کشت و سپس خودش، در حالیکه خودزنی کرده‌بود، با شلیک پلیس کشته شد. جزییاتی که از اتفاق می‌دانیم، داستان ِ زیاد شنیده‌شده‌ی اختلافات ِ خانوادگی بعد از مهاجرت است که این‌بار به یک قتل ِ فجیع انجامیده است. آماری ندارم، اما اطمینان دارم همین داستان با شدت ِ کمتر درهمین لحظه در صدها خانه‌ی ایرانی در تورنتو درحال اتفاق‌افتادن است؛ دختر نوجوانی که با پدرش برسر مسایل فرهنگی درگیر است؛ زوجی که بعد از مهاجرت دلایل جدیدی برای اختلاف پیدا کرده‌اند و از این دست.

دکتر تاج‌دولتی ِ عزیز می‌نویسد «خودفریبی نکنیم! کامیونیتی ایرانی- کانادایی دچار بحران است». من می‌گویم مساله بزرگ‌تر از جامعه‌ی ایرانی ِ کانادا، یا حتی جامعه‌ی ایرانی ِ خارج از ایران، است. ما در یک اجماع ِ ناگفته و ناشنیده فرض کرده‌ایم تغییر خوب است و تصور ِ خلاصی از شرایط ِ نامساعد آن‌قدر هوس‌انگیز است که فرصتی برای پرسیدن ِ این سوال نداریم که «در شرایط ِ جدید چه خواهیم کرد؟».

عکس مال لیبی است، جایی که همین حالا دارد از تونل ِ تغییرات ِ شدید می‌گذرد.

پس‌نوشت – کاوه و نسرین هنوز پروفایل ِ فیس‌بوک‌شان فعال است. نسرین در جواب این سوال که «آن چیست که هیچکس ندارد وهمه توقع دارند تو حتما آن را داشته باشی؟» جواب داده است «صبر و تحمل» و «حوصله».

مرگ ِ سیاست‌مدار

امروز دو سیاست‌مدار مردند.

دیشب، در شمال ِ آفریقا، مخالفین به طرابلس رسیدند، و اگرچه معمر قذافی هنوز به‌عنوان یک انسان نفس می‌کشد، اما او یک سیاست‌مدار ِ مرده است. امروز صبح، در شمال آمریکا، جک لیتن، رهبر حزب ان‌دی‌پی، به‌دلیل عوارض سرطان فوت کرد. یک ماه پیش او اعلام کرده‌بود که برای مبارزه با سرطان ِ جدیدی که به آن مبتلا شده بود از رهبری حزب بصورت موقت کناره‌گیری می‌کند. بهار امسال لیتن حزب‌اش را در یک پیروزی ِ بزرگ ِ انتخاباتی رهبری کرده بود.

ویدیوی کارنامه‌ی سیاسی جک لیتن را در سی‌بی‌سی نگاه می‌کنم. سیاست‌مدار ِ ۶۱ ساله چندین بار در انتخابات ِ متعدد شکست خورد و یک‌بار به‌دلیل زندگی در خانه‌ای که هزینه‌اش را دولت می‌داد تحت انتقاد ِ شدید افکار عمومی قرار گرفت. اما با این‌همه جک لیتن سیاست‌مداری بود که خیلی‌ها، اگر نه اکثریت ِ غالب جمعیت کانادا، از او به احترام یاد می‌کنند.

دیشب پسر قذافی در تماس تلفنی با الجزیره تاکید کرد هیچ سمت رسمیی در ارتش و ساختار امنیتی نداشته است. قذافی روزهای آخرش را یا در قفس، مثل مبارک، خواهد گذراند یا در تبعید، مثل بن‌علی و شاه ایران. این‌همه درصورتی است که تیر خلاصی به سمت‌اش خالی نشود یا به سرنوشت صدام گرفتار نشود.

امروز دو سیاست‌مدار مردند. یکی در کنار خانواده‌اش و درحالی‌که که یک کشور به احترامش سر ِ پا ایستاد و یکی دیگر در حالیکه کشورش غرق خون است.

دنیا بدون قذافی جای بهتری‌ست

رومانتیک نباشیم. با رفتن قذافی باشگاه ِ دیکتاتوران ِ جهان یک عضو از جمعیت انبوهش را از دست داده است و چشم به هم بگذاریم چند عضو جدید پیدا خواهد کرد. عملیاتی هم که نگاه کنیم، تضمینی نیست که یکی بدتر از قذافی جایش را نگیرد و قذافی هم لزوما خیلی بدتر از دیکتاتورهای دیگری نبود که امشب هم در کاخشان می‌خوابند. اما رفتن ِ قذافی اتفاق مهمی است، چون دوباره شاهد دیگری داریم که از لحظه‌ای که بخش قابل‌توجهی از شهروندان، با یک رژیم ِ سیاسی مشکل‌دار شوند، کلید ِ پایان ِ کار زده می‌شود. این پیام ِ روشنی به حاکمان ِ دیگری‌است که تصور می‌کنند می‌شود تا بی‌نهایت با ابزار زور برجا ماند. قذافی با بمب و تانک تلاش کرد جاودانه شود، و نشد. دیگران هم با زندان و آزار کار به جایی نخواهند برد.

من از گریه‌ی آخر ِ این خنده‌ها می‌ترسم

یکی این عکس را در گوگل‌ریدر هم‌خوان کرده. «خواهرم هنگام شنا استخر را با چادرت معطر کن». چهل و یک نفر هم لایک زده‌اند و برایش کامنت ِ شوخی و خنده گذاشته‌اند. یکی هم پرسیده عکس واقعی است یا فوتوشاپی.

داریم عادت می‌کنیم که «رقیب» حرف‌های «خنده‌دار» و تحلیل‌های «بی‌ربط» صادر کند. حتما خیلی از این عکس‌ها و نقل قول‌ها ساختگی یا دست‌کاری‌شده هستند. اما بعضی‌ش هم جدا واقعی‌است. مثلا چند روز پیش به‌نظرم جایی دیدم کسی تو تلویزیون گفته‌بود آمریکا بعد از انقلاب ِ ایران احساس خطر کرد و جمعیت‌اش را صد میلیون نفر زیاد کرد. حتی مهم نیست که من چنین چیزی خوانده‌ام یا نه و مهم هم نیست که این شوخی است یا واقعی. مهم این است که به شنیدن و دیدن چیزهایی که «بی‌ربط» و «خنده‌دار» هستند داریم عادت می‌کنیم. یا اینطور بگو؛ داریم به وضعیتی نزدیک و نزدیک‌تر می‌شویم که حرف ِ هم را نفهمیم و به‌هم بخندیم. بگو مثل دو سیاره که دارند از هم دور و دورتر می‌شوند. خندیدن ِ ما این وسط همان قضیه‌ی «خر برفت و خر برفت» است. این خنده اما بعدش گریه‌ی بدی هست که من از آن می‌ترسم.

صداوسیما و ترجمه‌های تخیلی‌اش

دو روز پیش شبکه‌ی برون‌مرزی صداوسیما برنامه‌ای با نام «پروژه اشباح» پخش کرد. در این برنامه‌ی ۱۱ دقیقه‌ای «سعی شده است در گفت‌وگو با منتقدان و کارشناسان٬ سینمای روشنفکری قبل و بعد از انقلاب ایران٬ وابسته به کشورهای غربی نشان داده شود»*.

در دقیقه‌ی ۱۰:۴۰ روی تصویر مایکل لدین، از نومحافظه‌کاران مشهور آمریکایی، این جملات گفته می‌شود،

ما باید این فیلم‌ها را به دنیا نشان بدهیم. از تمام کارشناسان سینمای هالیوود می‌خواهم که شاگردان خودشان را در ایران هرچه زودتر آماده کنند.

(لینک مستقیم به ویدیو)

یک جستجوی دم دستی در گوگل کردم. حاصل این ویدیو از مایکل لدین بود که دو سال پیش منتشر شده است.

(لینک مستقیم به ویدیو)

پشت‌زمینه‌ی ویدیو و ظاهر لدین در این ویدیو به‌شدت شبیه بخشی است که «پروژه اشباح» نشان می‌دهد. کلام ِ این ویدیو اما چیز دیگری است. در این ویدیو لدین درباره‌ی روش‌های مبارزه با رژیم ایران حرف می‌زند، اما اشاره‌ای به «شاگردان ِ ایرانی ِ کارشناسان ِ هالیوود» در آن ندیدم. شما اگر می‌بینید خبر بدهید.

از همین جنس – ترجمه از نوع تخیلی در ۲۰:۳۰

* نقل از مردمک

آدم گاهی شاکی می‌شود

درمورد اتفاقات لندن باید لندن‌نشین‌ها و اهل فن بنویسند، که مثلا بهرنگ نوشت «درباره ناآرامی‌های لندن». من اما بیشتر ناظر ِ متحیری هستم که هنوز قضیه‌ی ونکوور را هم فراموش نکرده‌است.

امروز حیرتم را سر ِ این عکس ِ بی‌بی‌سی خالی کردم. گوشه‌ی پایین و چپ یک تکه از چیزی افتاده که در نظر اول شبیه بارکد است. یکی زده شیشه‌ها و بارکد را شکسته. شاکی بوده. شاید خودش هم نتواند در ده جمله توضیح بدهد از چه چیزی شاکی است (در درگیری‌های جی۲۰ تورنتو ندیدم کسی بتواند). مهم این است که شاکی است و آتش راه می‌اندازد. بارکد اما شاکی نمی‌شود. و آدم اگر ببیند با بارکد اشتباهش گرفته‌اند بیشتر شاکی می‌شود.

از دیگرانلندن: شورش‌های کور، مدیحه‌ای برای امید!

منبع عکس

از بشار اسد و دیگر برادران استراتژیک

آدم‌های مختلف برای مسایل یکسانی راه‌حل‌های متفاوت، و خیلی اوقات متضادی، پیشنهاد می‌کند. گذشته از این‌که این آدم‌ها اطلاعات یکسان و یک‌اندازه‌ای درباره‌ی مساله ندارند، مهم است که نظام سود و زیان هریک از آنها چطور تعریف شده است. مثال ِ زیادشنیده‌شده برای این مساله، احتمال پذیرفتنی‌بودن ِ شکنجه «درشرایط خاص» است. «اگر یکی در گوش یک نفر بزنیم و حرف بزند و بشود جان چند نفر را نجات داد چرا نزنیم». نمونه‌ی آلمانی‌اش همین چند روز پیش اتفاق افتاد (اینجا).

در برخورد با چنین مساله‌ای، آدم‌های مختلف حرف از «ارزش جان چند انسان» «بی‌اهمیتی کتک‌خوردن یک متهم که احتمالا مجرم هم هست» «شرافت انسانی» و از این دست می‌زنند. این همان نظام سود و زیان است.

خیزران زیر عنوان «زمان خداحافظی با بشار اسد رسیده است»‌ می‌نویسد،

بس است دیگر. خیلی از شما حمایت کردیم آقای بشار اسد. خیلی هم طبیعی بود. منافع استراتژیکی داشتیم … اما حالا خود شما کار را به جایی رسانده اید که نمی شود به این حمایت ادامه داد. نمی شود سکوت کرد و از جنایات سربازان ارتش شما در شهرهای آشوب زده سخن نگفت. می دانیم که با سقوط شما، کمک کردن به حزب الله لبنان مشکل می شود … سید حسن نصر الله و بچه های حزب الله هم درک می کنند …

من این نوشته را می‌فهمم. نویسنده دارد می‌گوید در چرتکه‌ی سود و زیان‌اش هزینه‌ی ازدست‌دادن حزب‌الله خیلی بیشتر از هزینه‌ی کشته‌شدن ِ چند صد سوری است، و من می‌گویم هرکس ادعا کند از این نوع حساب سود و زیان بری است بی‌ربط دارد می‌گوید. وبلاگ‌نویس اضافه می‌کند که وقتی رفم تلفات بالاتر برود، و مثلا از هزار بگذرد، دیگر احتمال ِ از دست دادن حزب‌الله هم یک موضوع ِ قابل بررسی است. مهم نیست که کسی که این مطلب را نوشته است «سبز» است یا «ارزشی» یا هر چیز دیگری. این آدم دارد می‌پذیرد که «بازی» «رویه سیاسی» و «رویه انسانی» دارد. این نگاه ِ آدمی است که خاک را با همه‌ی محدودیت‌هایش پذیرفته است. من برایش کلاهم را از سر برمی‌دارم.

عکس از یمن – اینجا

چرا فرنود مهم است

در کمتر از یک هفته ویدیوی فرنود را صد و ده هزار نفر دیده‌اند و صفحه‌ی «فرنود راستگو» بیست و پنج هزار عضو دارد. حتی ویدیویی وجود دارد که یک جوان انگلیسی‌زبان قضیه‌ی فرنود را برای مخاطبان‌اش توضیح می‌دهد.

قضیه‌ی فرنود را یک وبلاگ نویس این‌طور توضیح می‌دهد،

قضیه از آنجا شروع شد که فرنود در یک برنامه تلویزیونی از وظایف شخصی‌اش سخن به میان آورد و گفت که «من شوشولم رو خودم میشورم» و خاله نرگس در حالی که جا خورده بود و هی رنگ به رنگ می‌شد گفت ماشین لباسشویی؟ نه کار اشتباهیه نه نه

اما این اتفاق چرا مهم است.

یک دور کوتاه در یوتیوب کافی است بزنی تا ویدیو پشت ویدیو از «شیرین‌کاری»‌های بچه‌ها ببینی. خیلی از این ویدیوها احتمالا وقتی همین بچه‌ها بزرگ‌تر شوند مایه‌ی خجالت‌شان خواهد شد. در یک نسخه‌ی ایرانی، بچه‌ای که دم صبح سراغ بستنی رفته‌است توسط پدرش گیر افتاده و برای خلاصی خودش را به گیجی می‌زند. نویسنده‌ی «روزگار زاغ‌زنی» مثالی از یک ویدیو می‌زند که در آن پسر چاقی ادای شخصیت‌های جنگ ستارگان را در می‌آورد. گویا پسرک بعد از اینکه ویدیو مشهور شد خانه‌نشین شد و نتوانست طعنه‌های «هی! تپلی! شمشیرت کو؟» را تحمل کند. پس در اینکه چنین ویدیوهایی وجود دارد و اینکه کودکان از جمله قربانیان ِ مهم ِ آن هستند شکی نداریم. این یعنی این مساله به‌هیچ‌وجه مختص ایران نیست.

اینکه کودکی در یک برنامه‌ی زنده‌ی تلویزیونی حرفی مثل این بزند و حرف و تصویرش در مقیاس بزرگ پخش شود اتفاقی نیست که بتوان از آن پیشگیری کرد. اینکه ویدیوی چنین اتفاقی پربیننده شود هم کاملا قابل پیش‌بینی است. اما این همه به این معنی نیست که این دنیای ِ بی‌مرز و نظام ِ مجازی، لجام‌گسیخته است و خط و قاعده‌ای نمی‌شناسد. در قضیه‌ی فرنود نشانه‌هایی وجود داشت که وبلاگستان فارسی تلاش کرد بعنوان ترمز عمل کند و وجهه‌ی انسانی اتفاق را یادآوری کند. مثلا این مطلب «بخندیم، بخندانیم، اما فرنود را تباه نکنیم» و این مطلب «بهوش! به حقوق فرنود دارد تجاوز می شود» را بخوانید. این اتفاق ِ مهمی است.