بایگانی مربوط به اردیبهشت, ۱۳۹۰

چه کسی روی دامنه‌ی آتشفشان زندگی خواهد کرد؟ *

یک وبلاگ‌نویس ادعا کرده‌است که سوبارو برای تبلیغ ماشین‌اش از عکسی از زیرگرفته‌شدن چند جوان فلسطینی استفاده کرده‌است. کمی تحقیق نشان می‌دهد که مستندی برای این ادعا وجود ندارد. شواهد نشان می‌دهد که گزینه‌ی محتمل‌تر این است که کسی لوگوی سوبارو را روی عکس گذاشته است. همین را در پستی می‌نویسم: «درباره‌ی مثلا تبلیغ سوبارو». رجانیوز در جواب می‌نویسد «اسرائیل خیلی هم نازنین است!» و جملاتی را به من نسبت می‌دهد که من نگفته‌ام**. چند وبلاگ‌نویس ِ «ارزشی» هم به این موضوع می‌پردازند، اما حرفی درباره‌ی شواهد زده نمی‌شود؛ مساله انگار این است که کسی در ذات نسبت‌داده‌شدن این عکس به سوبارو، و اسراییل، شک کرده است.

چند روز پیش با بهاره مستند «چه‌کسی ماشین برقی را کشت؟» را دیدیم. من قبل از این نمی‌دانستم که جی‌ام، تویوتا، و چند شرکت بزرگ دیگر خودروسازی، برنامه‌هایی برای تولید ماشین الکتریکی داشته‌اند و نمونه‌هایی هم به بازار عرضه کرده‌اند. نکته‌ی جالب توجه این است که این شرکت‌ها بعدا همه‌ی این نمونه‌ها را، علی‌رغم خواست مشتریان به حفظ ِ آنها، از بازار جمع کردند. تریلر ِ مستند را در گوگل‌ریدر می‌گذارم. رفیقی کامنت می‌گذارد «Conspiracy theory!» و می‌رود. اینجا این تریلر را ببینید.

(لینک مستقیم به ویدیو)

وقتی جی‌ام جابه‌جایی آخرین مجموعه‌ی خودروهای برقی، برای انتقال به گورستان و تبدیل به فلز، را شروع کرد گروه‌های شهروندی دست به مخالفت زدند. وقتی روز موعود فرارسید، گروه بزرگی راه تریلی‌های حاوی این ماشین‌ها را بستند و کار به پلیس و دست‌بند کشید. می‌شود تصور کرد که جی‌ام تصمیم گرفت تولید و ارایه‌ی خدمات به این خودروها را متوقف کند، و دلایل ِ تجاری برای این امر داشت. می‌شود هم تصور کرد که شرکت‌های بزرگ نفتی توطئه کردند که بازار نفت حفظ شود. مستند به این نکات می‌پردازد و موارد بیشتری را هم اضافه می‌کند، مثلا این نکته که برای مصرف‌کننده‌ی آمریکایی «صرفه‌جویی در مصرف سوخت» مترادف «زندگی در خانه‌ی سرد و راندن ماشین ِ کوچک، مثل اروپایی‌ها» است. اما می‌شود همه‌ی این جزییات را فراموش کرد و مثلا با این پیش‌فرض شروع کرد که «این حرف‌ها توهم‌ه، اگر می‌شد ماشین برقی بسازند، می‌ساختند» یا بالاعکس از اینجا شروع کرد که «این شرکت‌های نفتی فقط مهم براشون پول‌ه، دنیا رو هم رو انگشت‌شون می‌چرخونن». اما مساله پیش‌فرض نیست. مساله این است که آیا توانایی شنیدن استدلال ِ متفاوت را داریم یا نه.

قضیه‌ی تبلیغ ِ سوبارو دقیقا قضیه‌ی تبلیغ سوبارو نیست. قضیه گویا این است که اسراییل بد است و شک در هر استدلالی در این زمینه ممنوع است. به‌عبارت دیگر، هر روایتی که نشان بدهد اسراییل بد است، فارغ از اینکه چه مستنداتی پشت ِ آن وجود دارد، پذیرفتنی است. کسی که در صحت و دقت چنین روایتی شک کند، روحش را «بدها» فروخته‌است. اما حرف این پست رویکرد رجانیوز به وقایع نیست.

آزمایشات زیادی نشان می‌دهد که آدمیزاد دارای خاصیت تمایل به تایید Confirmation Bias است. این یعنی آدمیزاد بیشتر به اطلاعی توجه می‌کند که پیش‌فرض‌هایش را تایید کند. و اتفاقا در وضعیت ِ بمباران ِ اطلاعاتی این کار جذابیت بیشتری دارد؛ وقتی که اتفاقات را برمبنای «من چطور در این باره فکر می‌کنم» قضاوت می‌کنی کار سریع‌تر از وقتی پیش می‌رود که می‌خواهی از خودت بپرسی «این ادعا چه مستنداتی دارد؟»

حالا سوال مهم این است، آیا من می‌خواهم دور خودح حبابی از «همه چیز همان‌طور است که من فکر می‌کنم» بسازم یا می‌خواهم گاهی هم به مستندات ِ ادعاها نگاه کنم. در وضعیت ِ دوم دنیا پر از دیوار و سرازیری و سربالایی است. در وضعیت اول دنبا جای امنی است که همه‌چیزش قابل پیش‌بینی است اما ناگهان از هم می‌پاشد.

پس‌نوشت‌ها

* عبارت «زندگی در دامنه‌ی کوه آتش‌فشان» گویا از نیچه است. اولین بار در نوشته‌ای از آوینی این عبارت را دیدم.

** مثلا این ادعا که،

(کمانگیر) همچنین انتشار این عکس را تلاش دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی ایران و فلسطینی‌ها برای معرفی چهره دروغین از رژیم صهیونیستی و جریح دار کردن افکار عمومی دانسته است! (منبع)

حالا زمان یارگیری است

اول بپذیریم که مساله دعوای خیر و شر نیست. موضوع پیدا کردن روشی برای هم‌زیستی ِ مسالمت‌آمیز بین افراد و گروه‌هایی با خواسته‌ها و انتظارات ِ متفاوت، و متناقض، است. اینکه این گروه کسی را از آن گروه در خیابان کشته است، بوضوح مساله‌ی مهمی است که باید پیگیری شود، اما از دیدگاه نظری، و زمانی که به پیدا کردن نقطه‌ی کار مشترک فکر می‌کنیم، اتفاقات مهم نیستند؛ مهم ایجاد چهارچوب مشترک است.

وقت‌هایی هست که دو لشگر روبه‌روی هم صف بسته‌اند و رجز می‌خوانند، یا زدوخورد می‌کنند. در چنین وقت‌هایی نظریه‌ی «ما و آن‌ها» طرفداران زیادی دارد و استدلال علیه آن سخت است. وقت‌هایی هم هست که خطوط محو می‌شوند. که گروهی که ادعا می‌کرد «صف نیکان» است و همه‌ی بقیه یا بد هستند یا نادان از درون متزلزل می‌شود. در چنین وقت‌هایی می‌شود گفت‌و‌گو کرد و برای کم‌رنگ کردن خطوط تلاش کرد. حالا چنین وقتی است.

زمانی بود که برای ناظر ِ معمولی بخش بزرگی از نظام ایران به‌صورت یک خیمه‌ی مشترک دیده می‌شد. حالا خطوط درونی در این گروه مشخص‌تر شده‌است. این اتفاق خیلی مهم‌تر از امکان ِ «رخنه انداختن در نظام ایران» است؛ حالا می‌شود اصل ِ نظریه‌ی «ما و آن‌ها» را زیر سوال برد.

حمله راه مناسبی برای برخورد با کسی که متفاوت فکر می‌کند نیست. آدمیزادی که زیر حمله است، فارغ از اینکه چه جهان‌بینیی دارد، از آن دفاع خواهد کرد. این مثل مشت کوبیدن بر دیوار است. می‌شود با این کار دیوار را عقب برد، اما نمی‌شود رنگش را تغییر داد. آدمیزاد را باید به نقطه‌ای رساند که خودش رنگ عوض کند. این یعنی تغییر نه فقط برای جامعه، که برای آدمیزاد هم باید درونی باشد. راهی که من برای این‌کار می‌شناسم حرف زدن است.

حالا زمان ِ یارگیری است. باید خط بین «ما» و «آن‌ها» را بشکنیم و ابزار این کار حرف زدن است.

در ستایش آنها که مذاکره می‌کنند

قرارداد ِ اجاره آخر ماه می تمام می‌شود. الان آخر ماه آوریل است. اجاره‌ی هر ماه را اول ماه می‌دهم. از اول به صاحب‌خانه چک داده‌ام. چند روز پیش حساب بانکی‌ام تغییر کرده‌است. به صاحب‌خانه ایمیل می‌زنم که اگر چکی دستش هست باید بگیرم و چک از حساب جدید بدهم. مشکوک هستم که نباید چک دیگری مانده‌باشد؛ چند باری که خانه اجاره کرده‌ام همیشه ماه اول و آخر را اول کار داده‌ام. این یعنی اگر می ماه آخر است، نباید اول می اجاره بدهم.

صاحب‌خانه مطمئن نیست. می‌گوید هنوز یک چک پیش‌اش دارم. به رفیقم که معاملات ملکی است زنگ می‌زنم. «برای ماه آخر قاعدتا چکی نداده‌ای».

چند ایمیل می‌رود و می‌آید. با صاحب‌خانه رفیقم. در رابطه‌مان اعتماد هست. معمای چک ِ آخر اما بیشتر از این کار می‌برد.

بالاخره دستگیرمان می‌شود که گویا قرارداد تا پایان ماه جون، یک ماه بیشتر، بوده‌است. من چک برای ماه می داده‌بوده‌ام، اما نه برای ماه جون، که اول کار اجاره‌اش را داده‌بوده‌ام. باید قرارداد را ببینیم. به‌نظر می‌رسد مساله حل شده‌است. حالا سوال این است که یک ماه بیشتر بمانم یا یک ماه کمتر اجاره بدهم. این سوال سختی نیست.

معمای سه روزه همه‌ی خاصیت‌های تبدیل شدن به یک غائله را داشت. ارتباط از طریق ایمیل بود که رسانه‌ی محدودی است، مبلغ مورد اختلاف زیاد بود، جزییات مساله زیاد بود (اینجا درباره‌ی هزینه‌های تعمیراتی که باید از اجاره کم می‌شد حرف نزدم). از چند ساعت پیش که معما روشن شد دارم به این فکر می‌کنم که می‌شد که این «اختلاف‌نظر» به‌راحتی به یک «دعوا» منتهی شود. مثلا کافی بود شرایط به‌نحوی باشد که یکی از طرفین، ایمیل درشتی به طرف دیگر بفرستد.

واضح است که در مقام مقایسه‌ی اختلاف‌نظرها، قضیه‌ی چک ِ اضافه نمونه‌ی بسیار ساده‌ای بود. برای مثال این اختلاف‌نظر یک جواب قطعی داشت و مساله تنها پیدا کردن آن بود. با این‌همه اما می‌خواهم ادعا کنم مذاکره مهارتی است که گاهی بلدش نیستیم، گاهی هم شرم‌آور و غیرقابل تصورش می‌دانیم و تصور می‌کنیم اینکه پا را روی گاز بگذاری و طرف مقابل را نقش زمین کنی، به‌فرض اینکه این کار اساسا عملی باشد، «راه‌حل» مناسبی است.

درباره‌ی مثلا تبلیغ سوبارو

ادعا این است،

این تصویر، یک آگهی تجاری متعلق به نمایندگی شرکت خودروسازی ژاپنی “سوبارو” در فلسطین اشغالی است که در آن یک شهروند اسرائیلی که اتومبیل سوباروی خود را در شرق قدس بر روی دو کودک فلسطینی ده و دوازده ساله گرفته دیده می شود. معنی جمله نوشته شده با حروف عبری روی تصویر: “خواهیم دید چه کسی می تواند در مقابل تو بایستد…” می باشد. راننده این خودرو “دیوید بعری” مدیر کل شرکتی بنام Elad است که بعد از زیر گرفتن این دو کودک قصد داشته آنها را سوار خودروی خود کند که با استقامت آنها روبرو شده است (تاکیدها از من)

راننده‌ی این خودرو «مدیرکل یک شرکت» نیست. العاد نهادی است که تلاش می‌کند بافت یهودی اورشلیم/بیت‌المقدس را تقویت کند. این نهاد و شخص دیوید بعری از افراطیون اسراییلی شمرده‌می‌شوند. من جایی ندیدم که راننده تلاش کرده‌باشد بچه‌ها را سوار خودرو خود کند. در این حادثه بعری به بچه‌ها زد و فرار کرد. اما مساله این جزییات ِ نادرست نیستند.

این ادعا از مطلبی در پرس‌تی‌وی منشا گرفته‌است که با نقل این عکس ادعا می‌کند،

این تبلیغ، که توسط یک نماینده‌ی سوبارو در اسراییل منتشر شده‌است، صحنه‌ای را نشان می‌دهد که سال گذشته اتفاق افتاد. در این حادثه یک شهرک‌نشین اسراییلی دو کودک را در القدس شرقی، اورشلیم، زیر گرفت و از محل دور شد.

منابع نزدیک به فلسطینیان این ادعا را تایید نمی‌کنند. این منبع ادعا می‌کند که این عکس ابتدا در یک صفحه‌ی فیس‌بوکی متعلق به سوبارو منتشر شد. به گفته‌ی همین منبع سوبارو به‌سرعت تصویر را حذف کرد.

سوبارو بعدا در اطلاعیه‌ای اعلام کرد هیچ ارتباطی با این تصویر ندارد. بنابر گزارش‌ها این تصویر در هیچ رسانه‌ی مهمی بعنوان یک تبلیغ برای سوبارو منتشر نشده‌است و صرفا از طریق دولت فلسطینی به رسانه‌ها داده شده است. دولت فلسطینی خواسته است که «همه‌ی اقدامات لازم برای جلوگیری از انتشار بیشتر این تصویر پست و خفت‌آور برداشته شود». دولت فلسطینی در بیانیه‌ای گفته است «معلوم نیست آیا این تبلیغ واقعی است یا کسی از لوگوی سوبارو علی‌رغم خواسته‌ی این شرکت سواستفاده کرده است».

تا اینجا به‌نظر می‌رسد ادعای پرس‌تی‌وی و منابع دیگری که از آن نقل کرده‌اند مبنایی ندارد. عقل سلیم هم می‌گوید برای یک شرکت منطقی نیست از چنین اتفاقی برای تبلیغ استفاده کند. واضح است که مصرف‌کننده‌ی متوسط، فارغ از نظرش درباره‌ی مساله‌ی فلسطین، علاقه‌ای ندارد سوار ماشینی شود که نقشش در زیرگرفته‌شدن چند بچه برجسته شده‌است. اینکه استفاده از چنین تصویری در تبلیغات رسمی یک شرکت چه طوفانی از مشکلات قانونی را می‌تواند به‌دنبال داشته باشد را اینجا حتی بهش اشاره هم نکرده‌ایم.

من می‌توانم درک کنم که از سوبارو انتظار می‌رفت که استفاده از این عکس را محکوم کند، که گویا نکرده‌است. اما نقل ِ چنین داستان ِ مشکوکی این‌چنین بااطمینان خود اتفاقی است که باید درباره‌اش حرف بزنیم.

ما می‌توانیم، اما مهم نیست چی؛

رجانیوز می‌گوید،

هک سایت هیلاری توسط گروه ایرانی+عکس

… هکران ایرانی در جدیدترین اقدام خود سایت وزیر امورخارجه ایالات متحده امریکا (هیلاری کلینتون) را که روز گذشته گروهی را برای وضعیت اینترنت ایران مامور نموده بود را هک کرده و با نفوذ به سایت وی علاوه بر حذف مطالب آن تصویری در محکومیت اقدامات اخیر امریکا در صفحه اصلی سایت درج نموده اند. (تاکید از من)

رجانیوز آدرس سایت هک‌شده را http://www.hillaryclinton.us اعلام می‌کند. سراغ کش گوگل می‌روم. به archive.org هم سر می‌زنم. تصاویر به جا مانده از وب‌سایت هک شده نشان می‌دهند که این وب‌سایت خود را «یک وبلاگ کاملا غیررسمی» معرفی می‌کرده است، نه «سایت وزیر امورخارجه ایالات متحده امریکا» یا مثلا وب‌سایت رسمی هیلاری کلینتون. تصاویری که روی وب‌سایت هک‌شده منتشر شده‌بوده‌اند هم بوضوح نشان می‌دهند که این اساسا یک وب‌سایت رسمی نبوده‌است.

خطر! اینجا جوانان هسته‌ای مشغول کار هستند!

مدیرکل سیاسی و امنیتی دفتر ریاست‌جمهوری به فارس‌نیوز گفت،

میانگین سنی دانشمندان در انرژی هسته‌ای ۲۴ تا ۲۵ سال است

مجید امیدی توضیح داد،

در موضوع انرژی صلح‌آمیز هسته‌ای میانگین سنّی دانشمندان ایرانی ۲۴ تا ۲۵ سال است، همین موضوع برای خیلی‌ها باعث حیرت شده است

اول سعی می‌کنم این ادعا را بفهمم. فرض می‌کنم برای این‌که کسی در زمینه‌ی هسته‌ای «دانشمند» باشد، باید در یک رشته‌ی مرتبط، تحصیلات تکمیلی، فوق‌لیسانس یا دکتری، انجام داده باشد و حداقل زمانی را به کار در این رشته سپری کرده‌باشد. بعنوان یک تخمین فرض می‌کنم یک «دانشمند» حداقل ۲۲ سال سن دارد. این یعنی او در ۱۷ سالگی وارد دانشگاه شده‌است، دو سال صرف لیسانس و یک سال صرف تحصیلات تکمیلی کرده‌است و دو سال هم تجربه‌ی کاری دارد.

نکته‌ی مهم این است که حتی اگر جمعی از دانشمندان ۲۲ ساله داشته‌باشیم، این عده احتمالا همکارانی دارند که مسن‌تر هستند. مثلا تصور کنیم جمعی از «دانشمندان» ۲۲ ساله در یک مرکز هسته‌ای در ایران مشغول کار هستند و تصور کنیم که این عده یک نفر همکار ۶۰ ساله دارند. سوال این است، جمع ۲۲ ساله باید چند نفر باشند تا میانگین سنی گروه ۲۴.۵ باشد؟ حساب و کتاب نشان می‌دهد که این جمع باید حداقل ۱۵ نفر باشد. این محاسبه در نظر اول ادعای آقای مدیرکل را تایید می‌کند که مجموعه‌ی دانشمندان هسته‌ای ایران بسیار جوان است، یا آن‌طوری که مجید امیدی می‌گوید «جوان ایرانی از توانمندی‌های بالایی برخوردار است».

به‌نظرم نکته‌ی مهم این نیست که آیا جوانان ایرانی در زمینه‌‌های مختلف، از جمله انرژی هسته‌ای، متخصص هستند یا خیر. نکته‌ی مهم این است که چرا بقیه‌ی گروه‌های سنی در این زمینه حضور ندارند. با توجه به اینکه زمینه‌ی هسته‌ای دانشی نیست که در ده سال گذشته در جهان پدیدار شده‌باشد، قابل تصور است که در ایران، و هر کشور دیگری، در زمینه‌ی هسته‌ای، یا هر زمینه‌ی مشابه دیگری، دانشمندانی در گروه‌های سنی از ۲۵ تا ۷۰ وجود داشته‌باشند. سوال مهم این است که، اگر ادعای آقای مدیرکل صحیح است، چرا مجموعه‌ی دانشمندان هسته‌ای ایران این‌چنین جوان است.؟ دقت کنیم که نظیر همین ادعا را از دهان دیگر سیاست‌مداران ایرانی هم شنیده‌ایم.

فرض کنیم ۳۰ سال پیش در ایران اتفاقی افتاده‌است، مثلا دولت‌های غربی همه‌ی دانشمندان هسته‌ای ایران را در ابتدای انقلاب از ایران خارج کرده‌اند. با این ترتیب قابل تصور است که ما دانشمند هسته‌ای ِ ۶۰ ساله نداشته‌باشیم. باز هم فرض کنیم که نظام جمهوری اسلامی در ده سال اول حیاتش بیشتر از آن درگیر بوده است که به موضوع توسعه‌ی دانش هسته‌ای دقت کند. حتی با این فرض‌ها، نظام جمهوری اسلامی ۲۰ سال فرصت داشته است که در زمینه‌ی هسته‌ای نیروی انسانی تربیت کند. این یعنی ایران باید دانشمندان ِ هسته‌ای ِ۴۰ ساله و ۳۰ ساله‌ی زیادی داشته باشد. این محاسبه با این ادعا که میانگین سنی دانشمندان هسته‌ای ایران ۲۴ تا ۲۵ سال است همراهی ندارد.

مدیرکل سیاسی و امنیتی دفتر ریاست‌جمهوری می‌گوید،

لبیک به فرمان رهبری در راه دستیابی به رتبه نخست علم و فناوری کشور در منطقه نیازمند مجاهدت است و جوانان نشان داده‌اند که به این فرمان، لبیک خواهند گفت. (تاکید از من)

به‌نظرم مساله‌ی مهم نکاتی نیست که در بالا گفته شد. نکته‌ی کلیدی برداشتی است که از «مجاهدت» وجود دارد.

چیزی که «دانشمند جوان هسته‌ای» را از «دانشمند میان‌سال هسته‌ای» متفاوت می‌کند فقط احتمال کمتر بودن تجربه‌ی اولی نسبت به دومی نیست. دانشمند میان‌سال محتاط‌تر از دانشمند جوان است و دانشمند جوان خطر‌پذیرتر. در موضوعی مانند تکنولوژی هسته‌ای این مساله می‌تواند به این معنی باشد که دانشمند جوان در پروژه‌هایی درگیر می‌شود که می‌توانند خطرناک‌تر باشند و اینکه پیشرفت پروژه می‌تواند مهم‌تر از ملاحظات ایمنی درنظرگرفته‌شود.

نماینده‌ی ایران در آژانس بین‌المللی انرژی هسته‌ای ده‌روز پیش از اینکه «دموکراسی غرب» باعث شد «افتتاح رآکتوری که ۱۴ میلیارد دلار خرج برداشته شد» با یک «رفراندوم عمومی» ملغی شود ابراز نارضایتی کرد. قابل تصور است که اگر این ذهنیت در بین لایه‌های بیشتری از حاکمیت ایران پذیرفته باشد، جوان بودن دانشمندان هسته‌ای ایرانی یک اتفاق نیست، یک تصمیم است. این تصمیم به نظر من خطرناک است.

عنوان ِ پست از یک رفیق نازنین.

SWIIT!

نزدیک ساعت ۱۲ شب، از شیب ِ طبقه‌ی منفی دو پیچیدم داخل پارکینگ. توی شماره‌ی ۱۲۶ یک ماشین ِ سفید ِ خیلی کوچک ِ اسپرت پارک کرده‌بود. پسری با کلاه ِ کپی ِ روکش-فلزی کنارش ایستاده بود. با اشاره پرسید می‌خواهم تو بروم. با اشاره تایید کردم. معذرت خواست و نشست توی ماشین و استارت زد. صدای بم ِ موتور پارکینگ را پر کرد. عقب رفتم که بیرون بیاید. وقتی آمد، جلوی ماشینش نقش پورشه را شناختم. پارک کردم. بیرون که آمدم پسر هم ماشینش را توی جاپارک بغلی موقت پارک کرد و بیرون آمد که پیش رفیقش برود که داشت بی‌ام‌وی غولش را دستمال می‌کشید. پلاک ِ غول SWIIT بود با یک قلب قرمز کنارش. برای دوتاشان دست تکان دادم و رفتم سمت آسانسور که بیایم بالا برای خواب.

نامه‌ی وارده – این وبلاگ‌ها را هم بخوانید

با «شوفر» در فیس‌بوک حرف زدیم. گفت چرا وبلاگ‌های خوب را معرفی نمی‌کنی. گفتم وبلاگ‌هایی که پیدا می‌کنم را معرفی می‌کنم، چرا خودت درباره‌ی وبلاگ‌هایی که می‌خواهی بیشتر خوانده شوند نمی‌نویسی؟ حاصل این «نامه‌ی وارده» شد. عنوان پست از من است. من در متن هم کمی دست برده‌ام. اگر شما هم مطلبی نوشته‌اید، اما وبلاگ ندارید، یا به هر دلیل مطلب را نمی‌خواهید در وبلاگتان بگذارید، یا می‌خواهید لذت مهمان‌داری را به کمانگیر بدهید، نوشته/عکس/ویدئو، یا هر چیز دیگری را، بفرستید به arash@kamangir.net. واضح است که استانداردهای وبلاگ نویسی را در این کار لحاظ خواهیم کرد.

این وبلاگ‌ها را هم بخوانید

هرچه وبلاگ‌های روزمره‌نویس و مینیمال‌نویس قدرتمندتر می‌شوند سیاسی‌نویس‌ها بیشتر به‌دست‌فراموشی سپرده می‌شوند،هرچه قلم کوتاه‌نویسی با اقبال مواجه می‌شود نوشته‌های بلند بیشتر مطرود می‌گردند. تا آنجا که اغلب نویسنده‌هایی که روزی در بلاگستان خانه‌های پررونقی داشته‌اند در رنج نبود مخاطب، یا مینیمال‌نویس قهاری گردیده‌اند یا عطای نوشتن را به لقایش بخشیده‌اند. رنج نداشتن مخاطب رنج پر دردی است که از جامعه حقیقی به مجازی سرازیر می‌شود، مخصوصا برای کسانی که از زاویه دید خاصی سخن می‌گویند، زاویه‌ای که اگرچه کم دیده می‌شود اما چون متفاوت است و پیش‌فرض‌های ما را دچار تردید می‌کند پذیرفتنش سخت می‌نماید. من که در دنیایی غیر از دنیای حقیقیم، با شخصیتی مجازی و در یک دنیای مجازی تنفس می‌کنم به سهم خود وظیفه خویش می‌دانم تا به بلاگ‌های قابل و پربار و پوینده اما کمتر دیده شده کمک‌کنم تا از ظرفیت کلان مخاطبان این دنیای پر پیچ و خم بهره‌مند شوند. برای شروع این راه و با اجازه‌ی آرش عزیز و تشکر دوباره از فرصتی که در خانه ی مجازیش به من داده، سه وبلاگ «سیاسی-اجتماعی» که ارزش بیشتر خوانده شدن و بیشتر دیده‌شدن را دارند به شما معرفی و پیگیری‌شان را توصیه می‌کنم،

وبلاگ به همین سادگی: از سر خودخواهی و غرور، این هوشمند درنده خو تفنگ را بر شقیقه خود می گیرد؛ نسیان سرنوشت مردمانی است که بر شقیقه خود شلیک کردند. آیا قرار نیست از نزدیک ترین زمانی که در آن زیست می کنیم مطلع باشیم؟ پس وبلاگ «به همین سادگی» به قلم رضا رادمنش دست به کار شده است و رخدادهای سیاسی را با تاریخ معاصر پیوند داده، با تمام گزندگی‌هایش. از اینجا خوراک «به‌همین سادگی» را مشترک شوید (لینک مستقیم برای اشتراک خوراک به همین سادگی).

وبلاگ داریه: اگرچه نام بلاگ داریه است اما چون قلم نقد را بدست گرفته عده‌ای نه تنها صدای خوشی نمی‌شنوند بل پیش از اینکه صدای سازش به اتمام رسد بزم را ترک می گویند. داریه سنگ بنا را حرکت بر خلاف موج نهاده اما این روزها چون ندیدن آنان که متفاوت می نویسند رسم زمانه گردیده است پس او هم دیده نشده است. از اینجا خوراک «داریه» را مشترک شوید (لینک مستقیم برای اشتراک خوراک داریه).

وبلاگ آینده ما: رضا نافعی در آینده ما، خود به تحلیل و نقد رخدادها نمی‌نشیند اما نوشته هایش را ترجمه‌هایی تشکیل می‌دهند که در رابطه با ایران و منطقه است. اغلب ترجمه‌های رضا نافعی از مجلات دست‌چپی آلمانی‌هاست و بعید است یک ایرانی بی‌میل باشد به زاویه نگاه آنها به تحولات ایران. پس جاذبه‌های نگاه یک دست‌چپی به تحولات منطقه نمی‌تواند جاذبه منحصر به فردی نباشد. از اینجا خوراک «آینده ما» را مشترک شوید (لینک مستقیم برای اشتراک خوراک آینده ما).

وقتی خبر از داغی گوش را می‌سوزاند

فارس می‌نویسد،

برای اولین بار در جهان صورت گرفت؛
کشف داروی درمان قطعی سرطان و آرتروز در ایران

پژوهشگر و مخترع دانشگاه آزاد واحد قزوین با همکاری تیم متخصص پزشکی، دامپزشکی، بیوشیمی و داروسازی موفق به کشف و ساخت دارویی برای درمان قطعی انواع سرطان، بیماری‌های ویروسی و همچنین کشف دارویی برای درمان بیماری آرتروز شدند. (تاکید از من)

من هیچ تخصصی در زمینه‌ی سرطان و آرتروز، و اساسا امور مرتبط با دارو و درمان، ندارم. پس تلاش می‌کنم از چیزی که بلدم در خواندن این خبر کمک بگیرم. من بلدم با متغیرهای تصادفی و اطلاعات آماری کار کنم.

در عنوان خبر دو نکته‌ی داغ وجود دارد. اینجا «اتفاق داغ» به رخدادی می‌گویم که بطور معمول اتفاق نمی‌افتد. این دو اتفاق داغ «برای اولین بار در جهان» و «درمان قطعی» هستند. توضیح می‌دهم.

اتفاقات زیادی در هر کشوری می‌افتند اما اینکه یکی از این اتفاق‌ها «برای اولین بار در جهان» باشد کمتر محتمل است. همین‌طور، داروهای متعددی برای بیماری‌های متفاوتی کشف می‌شوند اما اینکه یکی از این داروها باعث «درمان قطعی» بشود کمتر محتمل است. علاوه بر این، کمی جستجو در گوگل می‌گوید سرطان رشد فزاینده‌ی بافت‌های بدن است و آرتروز ضایعه‌ای مربوط به مفاصل. اینکه یک تیم تحقیقاتی همزمان پیشرفت‌های قابل گزارشی در درمان این دو بیماری ِ متفاوت داشته باشد یک اتفاق نادر است.

به گزارش گروه دانشگاه خبرگزاری فارس، قاسم تک دهقان، سرپرست تیم تحقیقاتی در این رابطه گفت: این دارو با فرمولاسیون جدیدی که تاکنون نمونه مشابه آن وجود نداشته، ساخته شده و توانایی نابودی تمامی سلول‌های سرطانی بدخیم را دارد. (تاکید از من)

«تا کنون نمونه مشابه آن وجود نداشته» و «توانایی نابودی تمامی سلول‌های سرطان بدخیم را دارد» دو اتفاق داغ دیگر در این خبر هستند.

مهمترین ویژگی این دارو به‎خلاف داروهای موجود که علاوه بر عوارض زیاد موجب از بین بردن سلول‌های سالم نیز می‎شود، این است که هیچ عارضه‌ای روی سلول‌های سالم نداشته باعث درمان قطعی بیماری می‌شود. (تاکید از من)

داروی جدید «هیچ عارضه‌ای روی سلول‌های سالم ندارد». یک اتفاق داغ دیگر.

این محقق گفت: فاز اول و دوم این تحقیق یعنی مرحله کشت سلولی روی سلول‌های سرطانی بدخیم از نوع سرطان سینه، استخوان، کبد، کلیه و B.K گوساله که جزو مقاوم‌ترین سرطان‌ها هستند، با موفقیت کامل انجام شده و چندین بار هم تکرار شده است. (تاکید از من)

این‌جا برای اولین بار اطلاعاتی درباره‌ی آزمایش‌هایی که روی این دارو انجام شده‌است می‌خوانیم. بالاتر خوانده بودیم که این دارو «درمان قطعی انواع سرطان» است. در این توضیح می‌خوانیم که این دارو برای پنج نوع سرطان آزمایش شده‌است. همچنین به‌نظر می‌رسد آزمایش‌ها در گوساله انجام شده‌اند.

چرتکه‌ی ذهنی من می‌گوید در این خبر حداقل پنج ادعاهای داغ وجود دارد. اینکه «برای اولین بار در جهان» درمان «قطعی» و «بی‌نظیر»ی برای انواع سرطان پیدا شده باشد که «همه‌ی» سلول‌های سرطانی را «بدون عارضه برای سلول‌های سالم» نابود کند چیزی نیست که معمولا اتفاق بیافتد. من انتظار دارم چنین خبر داغی بازتاب خیلی بیشتری در رسانه‌ها، حداقل رسانه‌های داخلی، داشته باشد. مگر اینکه حتی منتشرکننده‌ی خبر هم تصوری از اهمیت ادعاهایی که منتشر می‌کند نداشته باشد یا اصلا قرار نباشد کسی این خبر را با این دقت بخواند، که در اینصورت من و توی خواننده که تلاش کرده‌ایم در نخ جزییات ادعا برویم از اساس راه اشتباه را رفته‌ایم و هدف کلا چیزی دیگری است.

مرتبط در باب ارتباط معکوس صحت خبر و میزان باز شدن دهان پس از شنیدن آن

انرژی هسته‌ای، به جیب ما بسته‌ای؟

دارم گفته‌های علی‌اصغر سلطانیه در نشست «پرونده هسته‌ای ایران از آغاز تا امروز» را می‌خوانم. سلطانیه سیاست‌مداری است که با صنعت هسته‌ای ایران ارتباط نزدیکی دارد. می‌خواهم بدانم او درباره‌ی مساله‌ی امنیت تاسیسات هسته‌ای چه می‌گوید. این جملات چشمم را می‌گیرند.

نماینده دائم کشورمان در آژانس با بیان اینکه تمام صنایع درصدی را برای حادثه دارند، یادآور شد: ۵۰ سال است که نیروگاه‌های هسته‌ای فعالند و تنها ۳ حادثه اتفاق افتاده یکی در آمریکا یکی در شوروی و دیگری در ژاپن. (تاکید از من)

در گوگل وارد می‌کنم nuclear accident. دو صفحه از ویکی‌پدیا در بالای فهرست نتایج هستند. اول «حوادث هسته‌ای و مرتبط با تشعشع». می‌شمرم. ۱۹ حادثه ذکر شده‌است. صفحه‌ی دوم «فهرست حوادث هسته‌ای و مرتبط با تشعشع به تفکیک کشورها»ست. در این فهرست حادثه‌هایی از ۱۵ کشور جهان قید شده‌است. این کشورها شامل تایلند، اسپانیا و پاناما هستند.

نماینده دائم کشورمان در آژانس در خصوص تأخیر راه اندازی نیروگاه از سوی روسیه نیز گفت: بخشی از آن به دلایل فنی بوده اما روسیه قصد حفظ آبرو برای جلب اعتماد کشورهای مختلف را دارند ما پول و وقت بیشتری هزینه کردیم که از ایمنی نیروگاه مطمئن باشیم. (تاکید از من)

ذهن مهندسی من می‌گوید ایجاد امنیت مستلزم هزینه‌کردن پول و وقت است اما لزوما برعکس ِ این مساله صادق نیست. قابل تصور است که در بعضی موارد اتفاقا طولانی‌شدن فرایند می‌تواند باعث کاهش ایمنی در زمان استفاده شود.

وی ادامه داد: نیروگاه‌ها خواهند بود و اگر ما نداشته باشیم نیز سایرین نیز استفاده کرد و آلودگی آنها به ما می‌رسد و این طور نیست که به دلیل نداشتن نیروگاه از آلودگی آن مصون باشیم.

من اینطور می‌فهمم؛ آقای سلطانیه می‌گوید به‌هر حال این احتمال وجود دارد که سوانحی در تاسیسات هسته‌ای جهان رخ دهد و منطقی نیست که ما تنها مصرف‌کننده‌ی آلودگی باشیم و مزایای استفاده از آن را نبریم. این به‌نظرم یکی از استدلال‌های سلطانیه‌است که اتفاقا می‌تواند قابل دفاع باشد.

سلطانیه مکان فوکوشیما را در بدترین جای زمین از نظر زلزله شناسی خواند و اظهار داشت: جالب این است که این نیروگاه‌ها درست عمل کرده‌ و خاموش شدند، اتفاق افتاده به خاطر سونامی بوده و از بین رفتن ژنراتورهای خنک کننده آن. پس از این حادثه در وین جلساتی تشکیل شد و اعلام کردیم که باید اطلاعات دقیقی به دست مردم برسد تا آنها ابعاد حادثه را درست بدانند.

… نماینده دائم کشورمان در آژانس با ذکر این نکته ۳۰ سال پیش که به وین رفتم نیروگاهی در اتریش در حال افتتاح بود، اما درگیری‌های سیاسی و احزاب باعث شد که افتتاح این نیروگاه به رفراندوم عمومی گذاشته شود، خاطرنشان کرد: به این ترتیب افتتاح رآکتوری که ۱۴ میلیارد دلار خرج برداشته شد با رأی مردم ملغی شد در حالیکه یک پروژه فنی و تخصصی بود. این نیروگاه قربانی دموکراسی غرب شد در حالیکه باید متخصصین در مورد آن تصمیم می‌گرفتند. (تاکیدها از من)

من نمی‌توانم «اطلاعات دقیقی به دست مردم برسد تا آنها ابعاد حادثه را درست بدانند» را با «باید متخصصین در مورد آن تصمیم می‌گرفتند» در کنار هم درک کنم. تصور من این است که آقای سلطانیه معتقد است که این مهم است که مردم باید بعد از حادثه درجریان کامل جزییات قرار داده شوند اما همین مردم نباید درباره‌ی استفاده یا عدم استفاده از نیروگاه‌های هسته‌ای، پیش از رخ‌دادن حادثه، مورد سوال قرار گیرند و باید امر به «متخصصین» واگذار شود، تا «رآکتوری که که ۱۴ میلیارد دلار خرج برداشته شده» است بیکار نماند.

گذشته از این تناقض درونی در گفته‌های آقای سلطانیه، نقطه‌ی نگران‌کننده در جملاتی که از نماینده‌ی ایران در آژانس انرژی هسته‌ای نقل شده‌است، ارجاع‌های مکرر او به «پول» است؛ ایران با صرف پول ایمنی می‌خرد و نگران است که نیروگاهی که پول صرف آن کرده است به خواست مردم بدون استفاده بماند. این به نظر من خطرناک است.