بایگانی مربوط به بهمن, ۱۳۸۹

روز شنبه با کارگردانی که دارد یک مستند درباره‌ی حوادث مرتبط با نشست جی۲۰ در تورنتو (ببینید: تورنتو تهران نبود – درمورد آشوب های جی ۲۰ در تورنتو) می‌سازد حرف می‌زدیم. یکی از نکات جالب گپ یک‌ساعته‌ی‌مان، آتش‌زده‌شدن یک خودروی پلیس در یک تقاطع مهم در تورنتو بود. تصویر این ماشین در رسانه‌های مختلف منتشر شد و بعضی به آن به‌عنوان نمونه‌ای از آشوب‌گری کور ِ مخالفان نشست استناد کردند. اما از همان ابتدا سوالات زیادی درباره‌ی جزییات این اتفاق پرسیده شد. برای مثال عده‌ای می‌پرسیدند ماموران تحت چه شرایطی ماشین خود را ترک کرده‌اند که در ضمن فرصت هم داشته‌اند که همه‌ی تجهیزات خود، از جمله کامپیوتر ماشین را، از آن بیرون ببرند. اینکه آتش‌نشانی خیلی دیر در صحنه حاضر شد و ماشین ِ پلیس مدت ِ زیادی در چهارراه سوخت و از آن عکس و فیلم گرفته شد هم برای عده‌ای نشانه‌ای بود که این اتفاق یک اتفاق معمولی نبود.

«مدل میامی» Miami model اصطلاحی است که بعد از برخورد پلیس با معترضان به پیمان تجاری FTAA در نوامبر ۲۰۰۳ در شهر میامی باب شد. مدل میامی مجموعه‌ای از روش‌های انتظامی برای مقابله با آشوب‌های شهری‌است. علاوه بر افزایش شدید نیروی پلیس و استفاده از ابزارهای کنترل جمعیت، که گروه‌های مدافع حقوق‌بشر استفاده از آن‌ها را محکوم می‌کنند، مدل میامی شامل روش‌های رسانه‌ای برای ایجاد نگرش منفی نسبت به معترضین هم هست. برای مثال در اتفاقی که در تورنتو افتاد، شواهدی وجود دارد که پلیس نمایش‌هایی از «سلاح»های کشف‌شده برگزار کرد، در حالیکه که ابزار به نمایش گذاشته‌شده سلاح نبود یا واقعی نبود و یا اساسا ارتباطی به نشست جی۲۰ نداشت. علاوه بر این نفوذ در گروه‌های معترض و استفاده از آشوب‌های نقطه‌ای برای کنترل جمعیت به نظر بعضی جزء روش‌هایی است که در مدل میامی مورد استفاده قرار می‌گیرد.

بحث ما به اینجا کشید که احتمال اینکه بعضی اتفاقات ِ مشکوک ِ ایران، در قضیه‌ی کوی دانشگاه و همین‌طور اتفاقات بعد از انتخابات ریاست‌جمهوری، هم نمونه‌هایی از استفاده از مدل میامی باشند را نمی‌توان براحتی رد کرد. اینکه می‌شنویم در اتفاقات اخیر مصر به موزه‌های قاهره حمله شده‌است هم به‌راحتی ممکن است نسخه‌ی مصری مدل میامی باشد.

تریلر «دژ تورنتو» Fortress Toronto را اینجا ببینید.

(لینک مستقیم به ویدیو)

اگر ساکن تورنتو هستید و در حین اتفاقات مرتبط با جی۲۰ شاهد خشونت پلیس بوده‌اید، یا احتمالا از این اتفاقات عکس یا ویدیو تهیه کرده‌اید به من، به نشانی arash@kamangir.net، ایمیل بزنید که شما را با گروه سازنده‌ی فیلم مرتبط کنم.

پس‌نوشت – در قضایای تورنتو مشکوک‌تر‌ها معتقد بودند «سیستم» تلاش کرده‌است با ایجاد آشوب تصنعی «پیام اصلی معترضین» را به حاشیه براند. من خیلی نمی‌دانم «پیام»ی مثل «مبارزه با نظام سرمایه‌داری» را چطور می‌شود در خیابان مطرح کرد یا در آشوب ِ خیابانی محو کرد.

لطفا این عکس را بسوزانید

آینده‌نیوز به نقل از مشرق در توضیح این عکس نوشته‌است،

عکس زیر مربوط به هفت کودک مظلوم آبادانی است که در نخستین روزهای تهاجم رژیم بعثی به ایران، در جریان آتشبار آنان بر آبادان تحت محاصره به شهادت رسیدند.

مطلب آینده‌نیوز با این جمله تمام می‌شود،

سلام بر ارواح پاک این فرشتگان بال و پر سوخته در آن روزی که سر از خاک برآورده و از پیروان شیطان خواهند پرسید که؛ به کدامین گناه کشته شدند.

من مدت زیادی روی مسایل بهینه‌سازی کار کرده‌ام. لابد به همین دلیل، آگاهانه و حتما ناآگاهانه، ردپای مسایل بهینه‌سازی را در اتفاقات روزمره زیاد می‌بینم. به این عکس هم در همین چهارچوب نگاه می‌کنم و آن را سراشیب لیزی می‌بینم که به یک حداقل محلی منتهی می‌شود. یکی از اتفاقاتی که این حداقل محلی باعث آنها خواهد شد تکرار همین اتفاقی است که در این عکس دیده می‌شود. توضیح می‌دهم. اگر با مفهوم «حداقل محلی» Local Minimum آشنا هستید از پاراگراف بعدی بپرید.

تصور کن که در سرما گم شده‌ای و دوروبرت هیچ جان‌پناهی نیست. خسته هستی و قدم برداشتن برایت عین شکنجه است. می‌خواهی بنشینی و خستگی درکنی. اما می‌دانی که اگر راه نروی می‌میری. اینجا «نشستن و خستگی درکردن» یک حداقل محلی‌ست. این یعنی اگر بنشینی، تابع هدف «آرامش» مقدار بهتری را از زمانی که راه می‌روی نشان می‌دهد، اما نشستن به مردن منتهی می‌شود ولی راه رفتن احتمالا به زنده ماندن و وضعیت بهینه‌تری برای همان تابع هدف «آرامش». می‌توانی تابعی را تصور کنی که یک تپه‌ی کوچک دم پایت دارد و یک قله‌ی بلندتر در فاصله‌ی دورتر. با دل‌خوش کردن به تپه از قله می‌مانی، و در مثالی که حرفش را زدم می‌میری.

این عکس آزارنده است. بچه‌ها نباید در جنگ کشته شوند. اینجاست که می‌توانیم با این عکس دو کار بکنیم. می‌توانیم بزنیمش به دیوار و بهش مرتب نگاه کنیم و عصبانی بشویم و نیرو جمع کنیم و سر کسی که «باعث» این اتفاق شده‌است بریزیم. کسی که سرش می‌ریزیم یا عراقی است، مثلا، یا سرباز آمریکای، یا مهندس ِ سازنده‌ی بمب، یا موجود زنده‌ی دیگری. نکته‌ی مهم این است که وقتی ما سر طرف می‌ریزیم البته با گل و شیرینی ازمان استقبال نمی‌شود و این یعنی لاجرم ما بچه‌های طرف مقابل‌مان را همینطور دراز می‌کنیم و طرف‌مان بچه‌هایمان را دراز می‌کند و این‌همه یعنی تماشای زیاد این عکس به تکثیرش منتهی می‌شود. این همان حداقل محلی است.

اگر این عکس بد است، که بد است، و اگر نمی‌خواهیم این عکس تکرار شود، که نباید بشود، باید یک قدم به عقب برگردیم و به این فکر کنیم که چرا این اتفاق افتاد و چه می‌شود کرد که این اتفاق دیگر نیافتد. این یعنی آقا یا خانمی که در سرما گیر افتاده است به زانوهایش مشت می‌زند و راهش را ادامه می‌دهد و به بخشی از مغزش که بهش می‌گوید «کمی خستگی در کن» موقتا گوش نمی‌کند.

پس‌نوشت – این‌همه با این فرض است که تابع هدف برای رسیدن به یک موقعیت «هم‌زیستی مسالمت‌آمیز» طراحی شده است. این متن بوضوح حرفی برای گفتن درباره‌ی طرفداران ایده‌های آخرالزمانی ندارد.

زنگ آپارتمان شماره‌ی ۱۲۲۴ دوبار می‌زند

پلیس در شکاف ِ پشت ِ دنده‌ی ماشینی که لیز خورده‌بود و چرخش مثل گلی که تازه شکفته‌باشد بالا ایستاده‌بود، یک سرنگ پیدا کرد که لای دستمال کاغذی پیچیده‌شده‌بود. مایع ِ زرد ِ چربی که توی سرنگ بود در نور چراغ قوه‌ی مرد میانسال که در ساعت ۱۱ شب هنوز صورتش از ته‌ریش زبر نشده بود برق زد. سرنگ سوزن نداشت. مرد پلیس، که اسمش لابد رابرت بود و زنش باب صدایش می‌کرد، پاکت ِ «شواهد» را باز کرد و سرنگ و دستمال ِ دورش را با احتیاط در آن گذاشت. کنار دنده، جایی که قهوه و چای می‌شد گذاشت، یک قوطی ِ درباز ِ سیاه‌رنگ افتاده‌بود. روی قوطی چیزی به زبانی که رابرت نمی‌دانست نوشته بود. پایین‌تر، با قلم کوچک، نوشته‌بود Peach DELSTER, NON ALCOHOLIC. باب جمله را ندید و قوطی را هم در پاکت گذاشت.

حالا راننده در آمبولانس به‌‌هوش آمده بود و به سقف زل زده بود که نور آبی و قرمز ِ پلیس و آتش‌نشانی رویش می‌رقصیدند. مرد اول فکر کرده‌بود پشت میزش نشسته و دارد به اسکرین‌سیور مانیتورش نگاه می‌کند. بعدا که درد ِ دستش از نخاعش بالا رفته بود و به مغزش رسیده بود و صدایش در‌آمده بود که «آه» و پرستار طرفش برگشته بود، فهمیده بود که هنوز یکشنبه است و هشت ساعت تا رفتن سرکار مانده. پرستار بعدا به پلیس گفته بود،

No Alcohol in the system, Bob.

اتوبان ۴۰۱ ِ شرق به غرب کند می‌رفت. جلو، در خط غرب به شرق، ماشین‌های پلیس و آتش‌نشانی و آمبولانس را می‌دیدم. تصادف کاری به این طرف اتوبان نداشت، اما لابد راننده‌ها نمی‌توانستند از این منظره‌ی نیمه‌شبی بگذرند. «لابد بعضی‌هاشان هم دارند عکس می‌گیرند و همین الان توییت می‌کنند».

Freaking accident, 401, guy should be dead.

سرنگ را گذاشته بودم در شکاف پشت دنده. کلید در قفل ِ در نمی‌چرخید. شب قبل ده دقیقه بیرون خانه گذاشته‌بودم. زنگ زده‌بودم دفتر ساختمان. گفته بود می‌شود زنگ بزنیم تعمیرکار بیاید یا می‌شود کمی روغن بریزی توش. MD14 یا یک چنین چیزی. بعدا قرار شده بود با روغن زیتون سروته قضیه را هم بیاوریم.

حالا ماشین ِ چپ‌کرده، سمت ِ دیگر گاردریل بود. رنگش رنگ ماشین خودم بود. پلیس‌ها را که دیدم نگران ِ فوطی ِ باز ِ دلستر شدم که توی جالیوانی بود. طعم عجیبی داشت که سرآخر نتیجه گرفتیم باعثش سفر طولانی ِ روی کشتی‌ست. فکری بودم که حتما روی قوطی جایی نوشته الکلی نیست که ماشین جلویی از تماشا سیر شد و گازش را گرفت و رفت و من هم رفتم سمت خانه.

سرنگ را که گذاشتم دم ِ سوراخ ِ کلید و چند قطره‌ی اول را که تزریق کردم کلید طوری در قفل چرخید که انگار اصلا گیری نداشته. شب قبل که ایستاده‌بودم جلوی در شماره‌ی ۱۲۲۴ و کلیدم توی سوراخش نمی‌چرخید شک برم داشته‌بود که آیا اصلا من هرگز در شماره‌ی ۱۲۲۴ زندگی کرده‌ام یا نه.

گریختگان از مهلکه و بی‌انصافی ما

دیروز با رفیقی درباره‌ی یکی از فعالان رسانه‌ای حرف می‌زدیم. رفیقم شاکی بود که «فلانی کیفیت کارهایش پایین آمده» و «خودش را فروخته». کم‌کم حرفمان به همه‌ی رفقای دیده و ندیده، که بعد از اتفاقات اخیر از ایران بیرون آمده‌اند و خودشان را به جایی رسانده‌اند، کشیده‌شد. رفیقم می‌گفت «خیلی‌ها این اتفاقات را بهانه کردند که بیرون بیایند».

چند ماه پیش با یک فعال ِ اجتماعی که، بعد از انفرادی و آزار از ایران رانده شده بود، حرف می‌زدم. می‌گفت که بهش فهمانده‌اند که باید از ایران برود. همین را از یک کارگردان آشنای ایرانی شنیدم؛ که از مرز وارد شده و گرفته‌اندش و پاسپورتش را دستش داده‌اند و بهش گفته‌اند برنگرد.

گاهی فراموش می‌کنیم که آدمیزاد برای گذران زندگی نیاز به درآمد دارد. این را هم فراموش می‌کنیم که ساختار حکومتی ایران، با همه‌ی اشتباهات فاحشی که مرتکب می شود، ذهن‌های خوش‌فکری در اختیار دارد که برایش فکر و ایده تولید می‌کنند. این عده می‌دانند که فعال اجتماعی و سیاسی وقتی از ایران بیرون می‌رود در گردابی از مشکلات خانوادگی، اجتماعی و معیشتی فرو می‌رود. نبودن در ایران و دسترسی به اخبار از طریق مسیرهایی که ذره‌بین‌های خود را دارند سمت دیگر این مساله است، که بامداد حرفش را اینجا می‌زند.

مسیح فهرست بلندی از وب‌سایت‌ها و وبلاگ‌هایی را ردیف کرده است که «قرار سبز»ش را سانتی‌مانتال و شکست‌خورده معرفی کرده‌اند. سوال مهم، که مسیح نمی‌پرسد، این است: سمت دیگر کجاست؟ چرا ما در حمایت از هم همیشه کم می‌آوریم؟ آیا اصلا «ما»یی هست؟ آیا ما، این «ما»ی مشکوک، صرفا حول یک دشمن مشترک گرد هم آمده است و در آن خبری از همدلی نیست؟

من اینطور مساله را می‌بینم؛ بعد از وقایع اخیر جمع زیادی از فعالان از ایران بیرون آمده اند و برسر منابع موجود، تو بگو موقعیت‌های شغلی و امکانات موجود برای فعالیت، رقابت می‌کنند. نظامی که این عده را به تبعید‌های اجباری و خودخواسته فرستاده‌است دقیقا این نکته را می‌داند و هر از گاهی این فضای ملتهب را آشفته‌تر می‌کند. درنهایت آنچیزی که می‌تواند، در یک وضعیت ایده‌آل، یک اپوزیسیون فعال باشد، مجموعه‌ای از جزایر متخاصم است که توانش را صرف ابتر کردن خود می‌کند. اگر این تصویر به واقعیت نزدیک باشد باید به نظام حکومتی ایران آفرین گفت.

به رفیقم گفتم، آنها که توانسته‌اند، برای ادامه‌ی تحصیل، تو بخوان «به بهانه‌ی ادامه‌ی تحصیل»، مهاجرت کرده‌اند، دیگران که این امکان را نداشته‌اند، و می‌خواسته‌اند مهاجرت کنند، به مدد آزاری که دیده‌اند، یا زندانی که رفته‌اند، یا کتکی که خورده‌اند، از ایران بیرون آمده‌اند. تا اینجا بدتر و بهتری وجود ندارد. در جمعی که زندگی‌شان را در چند چمدان خلاصه کرده‌اند و بخش مهم ارتباطات اجتماعی خود را قیچی کرده‌اند و به کشور دیگری آمده‌اند، هستند کسانی که از قضا روشی برای کسب درآمد دارند، مثلا بگو طرف برنامه‌نویس یا نقاش ساختمان است. بقیه تلاش می‌کنند فعالیت اجتماعی‌شان را انتفاعی کنند. اینجاست که اصطلاح مشکوک «خودفروشی» خلق می‌شود و قضایایی مثل «پایین رفتن کیفیت کار» پیش می‌آید. این همه را من اینطور می‌بینم: ذهنیت ایرانی انگار علاقه‌مند است مثال‌های نابی بسازد و آن را معیار قضاوت کند و ساطورش را فرو بیاورد.

کمی منصف باشیم.

آگهی – درباره‌ی وبلاگ حرف می‌زنیم

چی؟

انجمن ایرانی دانشگاه تورنتو یک میزگرد بین چهار نفر وبلاگ‌نویس با عنوان «پدیده‌ی وبلاگستان» برگزار کرده است. این چهار نفر آیدا احدیانی (پیاده‌رو)، آرش آبادپور (کمانگیر)، کارن مکوندی (یادداشت های توپ سرگردان) و حمید پرنیان (یادداشت‌های روزانه‌ی یک دزد) هستند.

کجا؟

The Bahen Centre for Information Technology, Room B024 University of Toronto 40 St. George Street (immediately south of Russell Street)

کی؟

شنبه ۱۵ ژانویه، ساعت ۲-۴

اطلاعات بیشتر را در این صفحه‌ی فیس‌بوکی ببینید.

سه روز پیش از مقامی در کمیته‌ی امداد نقل شد که «۷۰ درصد اسکناس‌های صندوق‌های صدقات به‌سرقت می‌رود».

معتادان با مفتول‌های مسی به جان صندوق‌های صدقات می‌افتند و هرچه اسکناس در آن است بیرون می‌کشند، لذا این نهاد از چندی پیش صندوق‌های جدید صدقات را تعبیه کرده که امکان بیرون آوردن اسکناس را به حد صفر می‌رساند.

این مقام ادامه داد،

وقاحت این جماعت به حدی رسیده که این دستبردها تنها مختص شب‌ها نمی‌شود و در طول روز آنهم در برابر صدها عابر حیران شاهد تعرض به صندوق‌های صدقات هستیم و در نهایت بخش اندکی از کمک‌های مردمی به دست این نهاد می‌رسد.

به فرض صحت و دقت ِ این خبر، در این اتفاق حداقل سه عنصر اساسی وجود دارد،

۱- معتادی که «وقیح» است – عنصر اول در این اتفاق معتادی است که نیاز به پول دارد و دست به خلاقیت زده‌است و روش کم‌هزینه‌ای، هم برای خودش و هم برای اجتماع، برای به‌دست‌آوردن پول پیدا کرده است. تا اینجای مساله، و بدون توجه به نکات دیگر، این اتفاق ِ خوبی است. واضح است که معتاد احتیاج به پول برای مواد مخدر و غذا دارد و گرفتن ِ امکان دزدی از صندوق صدقات از او عملا به معنی سوق دادن معتاد به روش‌های دیگر، و خشن‌تر، است. نکته‌ی اساسی اینجا این است که معتاد «وقیح» نیست، نیازمند است. در حقیقت اینکه من و تو که شکم‌مان سیر است تلاش کسی که شکم‌اش سیر نیست را «وقیحانه» بدانیم شاید خودش دقیقا مثال خوبی از یک کار «وقیحانه» باشد.

۲- کمیته‌ی امدادی که بهره‌وری پایینی دارد – نهادهای خیریه باید تحت نظارت کاملی از نظر منابع و هزینه‌ها باشند. این نهادها به‌دلیل تکیه داشتن بر کمک‌های مردمی، که به‌سادگی قابل ردیابی نیست، گزینه‌های مناسبی برای فساد هستند. به همین دلیل در بسیاری از کشورها نهادهای خیریه موظف هستند مشخص کنند چقدر از کمک‌های مردمی را صرف نیازمندان تحت پوشش خود می‌کنند. برای مثال یک نهاد کانادایی مدتی پیش اعلام کرد که ۸۵٪ کمک‌های دریافتی را به کودکان تحت پوشش خود می‌رساند و ۱۵٪ بقیه را صرف تبلیغات و هزینه‌های مدیریتی می‌کند. اگر فرض کنیم، و این فرض بزرگی است، که کمیته‌ی امداد هم چیزی حدود ۸۰٪ کمک‌های دریافتی‌اش را به نیازمندان تحت پوشش می‌رساند، با توجه به هرز رفتن حدود ۷۰٪ منابع این نهاد در در نقطه‌ی جمع‌آوری، در حقیقت کمیته‌ی امداد تنها چیزی حدود ۲۵٪ پولی که در صندوق‌ها ریخته می‌شود را به دست مخاطبین‌اش می‌رساند. حالا سوال مهم این است که آیا با این بهره‌وری پایین وجود کمیته‌ی امداد قابل دفاع است؟ یک پیشنهاد عملی این است که صندوق‌هایی در شهر نصب شود که پول درآوردن از آنها سخت باشد. بعد از شهروندان خواهیم خواست که درصورت علاقه به دادن صدقه در این صندوق‌ها اسکناس بیاندازند. حالا نیازمندان با مفتول سراغ صندوق‌ها می‌روند و پولی که می‌خواهند را بیرون می‌آورند و به‌این‌ترتیب نیازی به تشکیلات کمیته‌ی امداد نیست.

۳- مردمی که اهمیت نمی‌دهند – قابل تصور است که اگر یک جمع چند ده نفره، که در صف اتوبوس هم ایستاده‌اند، کسی را ببینند که با مفتول به جان یک صندوق صدقه افتاده است، و اتفاقا اگر آن کس ظاهر نامرتبی هم داشته‌باشد، مزاحم او نشوند. در چند ماه اخیر حداقل در یک مورد، که سروصدای زیادی کرد، کسی با چاقو کسی را در خیابان کشت و مردم معترض مرد چاقوبه‌دست نشدند. اساسا چرا باید تصور کنیم کسی روی شانه‌ی مرد معتاد خواهد زد و از او خواهد خواست که مفتولش را غلاف کند؟

در چند ماه گذشته چند شب جمعه را در یک پناهگاه بیخانمان‌ها گذراندم. این موسسه، که در زیرزمین یک کلیسا واقع شده است، به افراد بیخانمان غذا و محیط گرمی برای خواب می‌دهد. معمولا هرشب کسی پیدا شده است که تا خرخره مست باشد و یک‌بار لازم شد که پلیس کسی، که گویا بر اثر عوارض مصرف کراک ناآرام بود، را از محیط دور کند. تجربه‌ی هم‌کلامی با افرادی که شب را در این زیرزمین می‌گذرانند یکی از اتفاقات مهم زندگی‌ام در چند سال اخیر بوده است. یکی از چیزهایی که از این تجربه یاد گرفتم این بود که مهم‌تر از اینکه فردی معتاد یا الکلی هست یا خیر این است که آیا به حداقل‌های زندگی دسترسی دارد یا نه. این یعنی «وقیح» خواندن معتاد و نیازمند پاک‌کردن مساله است؛ همه‌ی ما اگر نیازهای‌مان ارضا نشوند «وقیح» می‌شویم. مهم این است که شکم آدمیزاد، مستقل از اینکه الکلی یا کراکی هست یا نه، سیر باشد. آدمی که امکان کار دارد می‌تواند نیازهایش را ارضا کند، و شکمش را سیر کند. معتاد اما امکان ذهنی و جسمی تهیه‌ی امکانات برای خودش، و خانواده‌اش، را ندارد و اگر خلاقیت داشته باشد کشف می‌کند که با مفتول می‌شود از صندوق صدقات پول بیرون کشید. این وقاحت نیست. این دقیقا توانایی انسان برای بقا است.

پس‌نوشت – امکان کار داوطلبانه در پناهگاه را مدیون بهاره‌ی نازنین هستم.

عکس از آفتاب

کتاب: اختراعی به نام حقوق‌بشر

همزمان با موج اخیر اعدام‌ها در ایران، و درواقع به‌دلیل همین اتفاق، «اختراع حقوق‌بشر» Inventing Human Rights از لین هانت Lynn Hunt را می‌خوانم. شباهت‌های وضعیت فعلی در ایران، بخصوص وضعیت اعدام، شکنجه، و دیگر مصادیق نقض حقوق بشر در ایران ِ قرن ۲۱‌ام میلادی، و اروپای نیمه‌ی دوم قرن هجدهم میلادی جالب توجه هستند. درک می‌کنم که می‌شود از این فاصله‌ی ۲۵۰ ساله برداشت ناامیدانه کرد، اما من ترجیح می‌دهم به سمت مثبت این مساله نگاه کنم.

اینجا ترجمه‌ی چند بخش کوتاه از کتاب را می‌خوانید.

…بصورت خلاصه، نکته‌ی اساسی این بود، و هنوز هست، که چه چیزی «دیگر پذیرفتنی نیست».

ارایه‌ی مفهوم دقیقی از حقوق بشر به این دلیل کار سختی است که تعریف، و حتی ذات وجود این حقوق، به همان اندازه که بر مبنای استدلال استوار است، به احساسات آدمی مربوط است. این ادعا که حقوق بشر یک مساله‌ی بدیهی است در حقیقت برمبنای یک برداشت احساسی است؛ به این معنی که این ادعا تنها زمانی پذیرفته می‌شود که حسی درونی را در شنونده بربیانگیزد. به عبارت دیگر، ما زمانی اطمینان داریم که حقوق بشر در قضیه‌ای دخیل است که از نقض آنها وحشت‌زده می‌شویم. (صفحه‌ی ۲۱ – مقدمه)

نویسنده در فصل اول و دوم استدلال می‌کند که تعریف و تصریح به حفظ حقوق بشر، با انتشار و اقبال گسترده به رمان‌هایی که به زندگی مردم عادی می‌پرداختند همزمان بود. علاوه بر این، همین دوره زمانی بود که حریم‌های شخصی دوباره تعریف شد. از نظر نویسنده این اتفاق که در همین زمان در خانه‌های بیشتری محلی به نام «اتاق خواب»، و حتی «اتاق بچه‌ها»، تعریف شد تصادفی نیست. بطور خلاصه نویسنده استدلال می‌کند که نیمه‌ی دوم قرن هجدهم زمانی است که حریم فرد و جامعه، و حقوق فرد بر بدن و احساسش، واضح‌تر تعریف می‌شود. همین دوره زمانی است که، به کمک رمان و هنرهای دیگر، آدم‌ها به این درک می‌رسند که «دیگری» کسی مانند خود آن‌هاست و می‌توان با او هم‌ذات‌پنداری کرد.

برای اینکه حقوق بشر قابل تعریف باشد، لازم بود که انسان‌ها به‌عنوان موجودیت‌های مجزایی شناخته شوند که امکان دست زدن به قضاوت اخلاقی را دارند. … (صفحه‌ی ۲۷ – مقدمه)

خودمختاری فردی بر مبنای جدایی و تقدیس بدن آدمیزاد استوار است. این بدبن معنی است که بدن تو از آن توست و بدن من از آن من است و ما باید به خطوط جدا کننده‌ی بدن‌هایمان احترام بگذاریم. همدلی تنها زمانی قایل تصور است که بپذیریم دیگران همانگونه همانند ما می‌اندیشند و حس می‌کنند. مهم است که بپذیریم که یک شباهت ساختاری بین درونیات ما وجود دارد (صفحه‌ی ۲۹ – مقدمه).

قدم‌زدن در پارک، گوش‌دادن به موسیقی در سکوت، گرفتن بینی در دستمال، تماشاکردن پرتره، این‌ها همگی تصویری از انسانی ارایه می‌دهند که قادر است با دیگری همدلی کند. چنین رفتارهایی از سوی دیگر در تضاد شدید با اعدام و شکنجه در ملا عام هستند. با اینهمه، همان قاضیان و قانون‌گزارانی که بر ساختار سنتی جزایی پافشاری می‌کردند بدون شک در خلوت ِ خود به موسیقی گوش می‌کردند و روی چهارپایه می‌نشستند که نقاشی پرتره‌شان را بکشد. همین مدافعان نظام کهنه خانه‌هایی داشتند که اتاق خواب ِ مجزا داشت. … (صفحه‌ی ۹۲ – برانداختن شکنجه)

… به این ترتیب بود که بدن و درد ِ آن حالا از آن ِ متهم بود، و نه جامعه، و دیگر پذیرفتنی نبود که فرد برای مصلحت جامعه‌اش، یا یک مفهوم مذهبی، قربانی شود… (صفحه‌ی ۹۷ – برانداختن شکنجه)

«اختراع حقوق‌بشر» را چند ماه پیش در سفر دست رفیقی دیدم و به مرحمت رفیق دیگری هدیه‌ی تولد گرفتم. کتاب ۲۱۴ صفحه دارد و سلیس و خواندنی است.

همه‌ی ترجمه‌ها آزاد هستند