بایگانی مربوط به دی, ۱۳۸۹

بالاترین وب‌سایتی است که صاحبی دارد. این یعنی بالاترین مال مهدی یحیی‌نژاد است. ممکن است من یا تو از این قضیه خوشمان نیاید. در این صورت می‌توانیم برویم چیز دیگری برای خودمان و رفقایمان علم کنیم. اگر موفق شدیم، از این به بعد بالاترین-مانندی وجود خواهد داشت که صاحبش من یا تو هستیم و ممکن است ما تصمیم بگیریم بالاترین-مانندمان را بصورت یک نهاد خیریه‌ی «هرکس هرچیزی بگوید ما گوش می‌کنیم» اداره کنیم. اینها همه چیزهایی است که می‌توانند ممکن باشند. در وضعیت حاضر اما بالاترینی هست که صاحبی دارد و صاحبش برایش برنامه‌ای دارد.

من و تو می‌توانیم تصور کنیم که اگر بالاترین را تحریم کنیم از هم می‌پاشد. ما می‌توانیم تلاش کنیم این کار را بکنیم و اگر بالاترین از هم پاشید ممکن است ما خوشحال بشویم. در وضعیت حاضر اما بالاترین توانسته است موج‌هایی از تحریم و اعتصاب، و حمله، را تحمل کند و از هم نپاشد.

مهدی یحیی‌نژاد می‌تواند تصور کند هرطور که می‌خواهد می‌تواند بالاترین را اداره کند. مثلا من ِ کمانگیر در بالاترین اکانتی دارم که ممکن است فردا مهدی تصمیم بگیرد به این دلیل که من در دو ماه گذشته در بالاترین فعالیتی نداشته‌ام آن را ببندد. اینکه تصمیم‌هایی از این دست، اگر واقعا تصمیم‌هایی از این دست توسط صاحب بالاترین گرفته شده است، چه تاثیری در وضعیت بالاترین دارد سوال خوبی است.

چند روز پیش رفیقی پشت تلفن نزدیک نیم‌ساعت روایت‌هایی از وقایع بالاترین برایم گفت. نتیجه‌گیری نهایی من این بود که وضعیت اصلا چیزی نیست که در چند جمله قابل توصیف باشد. برداشت من این بود که اتفاق چیزی است بین سوتفاهم‌های مکرر، برداشت‌های نادقیق از آزادی بیان و دموکراسی و آشوب‌های لاجرم در وضعیت گذار.

برگردیم به دانسته‌هایمان. بالاترین صاحبی دارد و صاحبش برایش برنامه‌ای دارد. بالاترین کاربرانی هم دارد که معتقدند، دقیق یا نادقیق، که تولیدکننده‌ی محتوای بالاترین هستند و بنابراین باید در معادله‌ی قدرت در بالاترین شرکت‌داده شوند. حالا سوال مهم این است که این معادله چگونه باید نوشته شود و دو کفه‌ی «صاحب بالاترین» و «اعضای بالاترین» چطور باید تراز شوند. اینجاست که سه نکته‌ای که حرفش را زدم پیش می‌آید.

سوتفاهم‌های مکرر – مکالمه در بالاترین بین مهدی و یک جمع چند ده هزار نفری انجام می‌شود. این ارتباط مستقیم نیست و یک پست در وبلاگ بالاترین با چندین هزار کامنت و پست وبلاگی و رای جواب داده می‌شود. این در حالی است که یک گروه ِ شناخته شده علاقه‌مند است که بالاترین به سمت هرج‌و‌مرج پیش‌رفته و اخته شود. فضای آشوب‌ناک ِ ارتباطی در بالاترین به این گروه این امکان را می‌دهد که به سوتفاهم‌ها دامن بزنند.

برداشت‌های نادقیق از آزادی بیان و دموکراسی – آزادی بیان دقیقا به معنی آزادی هر نوع بیانی نیست. بالاترین یک رسانه‌ی شخصی است و حق دارد سیاست‌هایش را در زمینه‌ی محدودیت‌های بیان تعریف و پیاده کند. دموکراسی دقیقا به‌معنی «هر تصمیمی باید به رای اکثریت گذاشته شود» نیست. لزوما دموکراسی مستقیم، از نوع «همه رای بدهند»، در هر جامعه‌ای عملی و قابل پیشنهاد نیست. بالاترین هم دقیقا یک جمهوری نیست، و قرار نیست باشد.

آشوب‌های لاجرم در وضعیت گذار – برپاکردن یک دموکراسی، یا رفتن از وضعیت استبدادی به موقعیت دموکراتیک‌تر، یک فرایند زمان‌بر است. این یعنی حتی اگر فرض کنیم خدایگان بالاترین حالا سیاست‌های دیکتاتورانه دارد، و اگر فرض کنیم به‌دلیلی نباید اینگونه باشد، با ریختن در خیابان، اینجا آشوب و اعتصاب و تحریم، وضعیت لزوما بهتر نخواهد شد. دموکراسی نیاز به نهادسازی دارد.

این همه یعنی باید حرف بزنیم. بالاترین علاوه بر همه‌ی کارکردهای دیگرش، تمرین دموکراسی و ایجاد چهارچوب برای زندگی اجتماعی مسالمت‌آمیز است. این همه فقط با یک رویکرد آرام و بدون آشوب از سوی همه‌ی طرف‌های درگیر قابل عملی‌شدن است.

مرتبط

نامه‌ی وارده – دیشب یارانه ها آزاد شد

این «نامه ی وارده» را یوسف عزیز فرستاده است. اگر شما هم مطلبی نوشته اید، اما وبلاگ ندارید، یا به هر دلیل مطلب را نمی خواهید در وبلاگتان بگذارید، یا می‌خواهید لذت مهمان‌داری را به کمانگیر بدهید، نوشته/عکس/ویدئو، یا هر چیز دیگری را، بفرستید به arash@kamangir.net. واضح است که استانداردهای وبلاگ نویسی را در این کار لحاظ خواهیم کرد. متن، تصاویر، و لینک‌ها از یوسف هستند.

دیشب یارانه ها آزاد شد

مطمئنا برای خیلی از ما جماعت بدبخت که ساکن تهران هستیم، بزرگترین مشکل و معضل، سوخت و بنزین خواهد بود.

اگر شما هم مثل بنده ساکن تهران باشین و اتومبیل دوگانه سوز داشته باشین، با صف گاز و مشکلات اون بسیار رو به رو شدین.

باز هم اگر مثل بنده منزلتون در حوالی مرکز تهران باشه میدونین که اون حوالی هیچ جایگاه CNG ای برای خودروهای شخصی وجود نداره به جز یک جایگاه در بزرگراه حکیم (گوگل مپ)

هفته گذشته که ساعت ۱ نیمه شب به این جایگاه مراجعه کرده بودم و بعد از چیزی در حدود یک ساعت نوبتم شد که سوخت بزنم با اعلامیه ای رو به رو شدم بدین مضمون:

مراجعین محترم به جایگاه حکیم:

با توجه به منطقه بندی جایگاههای CNG به اطلاع میرساند از مورخ ۲/۱۰/۸۹ این جایگاه به خودروهای تاکسی اختصاص میابد.

لذا خودروهای شخصی میتوانند جهت سوختگیری به جایگاههای زیر مراجعه نمایند:

۱- جایگاه بابایی جنوب – جنوب اتوبان بابایی – بعد از شهرک امید

۲- جایگاه کوهک – آزاد راه تهران کرج – بعد از عوارضی

همینطور که در عکس مشاهده میکنین جایگاه حکیم از تاریخ دوم دی ماه امسال کاملا به تاکسی ها اختصاص خواهد یافت!

جالبه که به اطلاع دوستانی که اطلاع ندارن برسونم که چند کیلومتر اونورتر از این جایگاه، پایینتر از میدان آرژانتین یک جایگاه اختصاصی برای تاکسیها وجود داره (گوگل مپ)

نکات مهم:

۱٫ جایگاهی که در میدان آرژانتین برای تاکسیها هست فقط یک تلمبه داره! آخرین باری که بنده گذرم به اون مکان افتاده بود طبق گفته متصدی جایگاه مدت ۲ ماه بود که همین یک تلمبه هم خراب بود و در عمل فقط یک ماشین میتونست در آن واحد عمل سوخت گیری رو انجام بده! یعنی بعد از این همه مدت، با توجه به اینکه جایگاه مذکور امکان افزایش ظرفیت رو هم داره، اما نه تنها ظرفیتش افزایش نیافته، که کمتر هم شده!

۲٫ با توجه به محل جایگاه حکیم و نبود پمپ گاز در حوالی اون، شما هیچ ساعتی در طول شبانه روز رو پیدا نمیکنید که این جایگاه خلوت باشه و همیشه حداقل ۳۰ دقیقه رو باید در صف به سر ببرید. لازم به ذکز هست که این جایگاه هم همانند دیگر جایگاههای شهر زیبامون دارای ۲،۳ عدد تلمبه خراب میباشد و البته ظرفیت افزایش حداقل ۲ تلمبه دیگر را نیز دارد.

۳٫ یه ۲ بند پایانی اعلامیه توجه کنید:

۱- جایگاه بابایی جنوب! (گوگل مپ)

۲- جایگاه کوهک! (جاده کرج!)

خیلی جالبه نه؟! یعنی من باید چیزی در حدود ۱ ساعت از جایگاه حکیم رانندگی کنم تا به جایگاه بعدی برای سوختگیری برسم! و این خودش به معنای ۶ تا ۷ کیلوگرم گاز مصرف کردن هست، برای بعضی از اتومبیلها بیش از نیمی از مخزنشون!

من واقعا نمیدونم چجوری باید با این موضوع کنار بیایم؟ آیا از هفته آینده باید با چاقو و قمه به جایگاه حمله کنیم تا بتونیم گاز بزنیم؟ گازی که قراره از ۲ ماه دیگه اون هم سهمیه بندی بشه؟

آیا باید بنزین لیتری ۷۰۰۰ ریال بزنیم تا به کارهامون برسیم؟

آیا باید بمیریم؟!؟!

پس‌نوشت – این نکته قطعا برای نویسنده‌ی مطلب و برای من و برای تو واضح است که جمله‌ی «آیا از هفته آینده باید با چاقو و قمه به جایگاه حمله کنیم» حاوی هیچ‌نوع پیشنهادی برای خشونت نیست.

روزانه: ارزیابی شتاب‌زده در حین صبحانه‌ی شتاب‌زده

صبح، در حین بلعیدن صبحانه‌ی فوری که از در بزنم بیرون، دو مجله‌ی فارسی زبان تورنتو را ورق می‌زدم. مشاهده‌ی اولم پر بودن بیشتر صفحات از تبلیغاتی بود که به‌نحوی به سرمایه‌گذاری مرتبط بودند. اغلب، اگر نه تقریبا‌ همه‌ی این آگهی‌ها، مزین به عکس آقا یا خانمی بود که برای خرید ملک یا سرمایه‌گذاری، مثلا در یک سالن عروسی با درامد یک میلیون دلار در سال، یا در یک بیزنس «فرانچایز»، خدمات ارایه می‌دادند. در این عکس‌ها فقط یک خانم محجبه دیدم، که در کار بیزنس مهاجرت بود. مشاهده‌ی دومم اشتباهات دستوری متعدد در متن آگهی‌ها بود؛ جمله‌ها حرف‌اضافه زیاد داشت و بسیاری اوقات بدون فعل تمام می‌شد. در یک نوشته‌ی نیم‌صفحه‌ای مرد میان‌سالی پیشنهادهایی برای وارد شدن در بیزنس در کانادا داده بود اما متن انگار پیاده‌شده‌ی ویرایش‌نشده‌ی یک گفتگوی شفاهی ِ شلخته بود. این دو فقط نمونه‌هایی از انبوه مجلات ایرانی تورنتو هستند که هر هفته ستونهای‌شان در فروشگاه‌های ایرانی تا سقف چیده می‌شوند، و همگی رایگان هستند. یکی از این مجلات «سیاه و سفید» است که مطالبش از جنس «چگونه رابطه‌ی خوبی داشته باشیم» است و صفحاتش مملو از آگهی و منقش به تصاویر «سافت‌پورن» است. گاهی چینش آگهی و عکس نیمه‌لختی که تمام صفحه را پوشانده است بیشتر اسباب خنده است تا دقت به قضیه‌ی عکس یا حتی آگهی.

مشاهده‌ی یک‌لیوانی‌ام را اینطور خلاصه می‌کنم: سرمایه‌گذاری دغدغه‌ی مهمی بین بسیاری از ایرانیان تورنتو است. مراعات قواعد دستور زبان در فهرست اولویت‌های بسیاری از ایرانیان تورنتونشین مرتبه‌ی بالایی ندارد.

۳۰۶۳ روز* – اعدام شهلا جاهد و وجدانی که آسوده شد

«۱۲۷ ساعت» داستان پنج روز و هفت ساعت کلنجار رفتن آرن رالستن با سنگ بزرگی است که دست راستش را از مچ گیرانداخته‌است. مرد جای پرتی از روی یک شکاف پریده، اما پایش سر خورده و با سنگ پایین رفته و حالا جز بریدن دستش از مچ چاره‌ای ندارد.

دیشب، بعد از دیدن فیلم، که از سالن بیرون آمدم شهلا جاهد تازه اعدام شده بود.

آرن، که کوهنورد ماهری است، از همه‌ی ابزارهایش استفاده می‌کند، اما سنگ بزرگ است و تکان نمی‌خورد. بنابراین او با چاقویش، که حالا کند هم شده، اولین ضربه را به ساعدش می‌زند. چاقو به استخوان می‌خورد. آرن، ضعیف و خسته، کم‌کم بافت‌ها را پاره می‌کند و به عصب می‌رسد؛ یک نخ سفید محکم. آرن انبردست جیبی‌اش را به عصب نزدیک می‌کند و مغزش سوت می‌کشد. دوباره و باز سرش از صدا و درد منفجر می‌شود.

من از پرونده‌ی شهلا جاهد خبر ندارم. در این بحث حتی مهم نیست که او لاله سحرخیزان را کشته است یا نه. شنیده‌ام که روایت رسمی از قتل ابهامات زیادی دارد، اما مساله این نیست. سوال این نیست که «آیا شهلا لاله را کشته است یا نه؟» سوال این است که «اگر شهلا لاله را کشته باشد چه باید کرد؟».

من اینطور می‌بینم. شهلا، اگر جرم ثابت شود، یک اشتباه کرده است. این اشتباه برای انسان‌های دیگری هزینه‌ی زیادی داشته است. تجویز اعدام برای شهلا جاهد و نگه‌داشتنش در زندان در تمام این سالها من را یاد وضعیت آرن رالستن می‌اندازد. آرن هم اشتباه کرده‌بود؛ او به دلیل خودخواهی‌اش، خودش اینطور می‌گوید، تنها سفر می‌رفت و باز به دلیل خودخواهی و انزواطلبی‌اش به کسی نگفته بود کجا رفته‌است. آرن بی‌احتیاطی کرد و پا روی سنگ سست گذاشت و به دره سقوط کرد. داستان آرن و شهلا اما یک تفاوت بزرگ دارد؛ آرن خودش تصمیم گرفت دستش را قطع کند، اما دیگران تصمیم می‌گیرند نخاع شهلا را قطع کنند. این دو اتفاق تفاوت‌های مهم دیگری هم دارند؛ آرن دستش را قطع می‌کند که زندگی‌اش را نجات بدهد، اما شهلا بالای دار می‌رود که ما، همه‌ی بقیه‌ی جامعه، وجدانش آسوده شود که مجرمی مجازات شد و دل خانواده‌ی مقتول خنک شد و مجرمان بالقوه‌ی دیگر از فردا به شهروندان نمونه تبدیل خواهند شد.

یا شاید باید اینطور ببینیم: شهلا دست جامعه‌ی ایرانی بود که زیر سنگ گیر کرده بود و باید قطع می‌شد که وجدان جمعی نجات پیدا کند. حالا که شهلا زیر خاک است، لااقل کمی به این فکر کنیم که یک دختر سی ساله چرا آدم می‌کشد و کدام رفتار بقیه‌ی ما او را زیر سنگ گیر می‌اندازد.

* شهلا جاهد بیش از هشت سال، ۳۰۶۳ روز، در زندان بود (منبع).

۱۲۷ ساعت،

(لینک مستقیم به ویدئو)