بایگانی مربوط به آذر, ۱۳۸۹

کتاب – یوزپلنگانی که با من دویده‌اند

… وقتی که فاطی با پدرش از خانه بیرون می‌رفت مرا روی تاقچه و پشت پنجره می‌گذاشتند. با دیدن خیابانی که فاطی از لای مردم برای پیراهن مخمل آبی من دست تکان دهد، بی‌حرکتی دست‌ها و پاهایم را فراموش می‌کردم.

انگار پنجره با طناب از آسمان آویزان بود و من از این طرف خیابان به آن طرف بین ساختمانها تاب می‌خوردم.

یک روز از همان پنجره به خیابان پرت شدم. با من آینه روی طاقچه هم آمد. آجرها هم آمدند. مادر فاطی هم در آن صدایی که هوا را پاره کرده‌بود با من به بیرون از اتاق پرت شده‌بود. روی پیاده‌رو بی‌حرکت افتادم. مادر فاطی کمی دورتر از من دوبار پاهایش را تکان داد و بعد مثل من با چشمهای دکمه‌ای به مردم زل زد. اما من نگاه کردم به گلدسته مسجد که قد سبزش را کشانده‌بود تا وسط آسمان و صدای اذانش را به پشت ابر می‌مالید. …

از داستان کوتاه «چشمهای دکمه‌ای من …»

دارم «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» از بیژن نجدی را می‌خوانم. کتاب ۸۵ صفحه است و مزه‌مزه‌اش می‌کنم. رفتن و برگشتن از این کتاب به متن‌های بلندتر ِ غیرفارسی حظ هر دو را بیشتر می‌کند.

دستی که دار می‌زند را از مچ بگیر

یکشنبه با چند رفیق عزیز در فستیوال فیلم عفوبین‌الملل «زنان در کفن» Women in Shroud را دیدیم. فیلم بد بود چون لولو نداشت. این یعنی موجودی که همه چیز را سرش خراب کنی و فحشش بدهی و خلاص بشوی توی فیلم نبود. من نه ازش «قاضی نامرد» گرفتم و نه «جمهوری اسلامی لعنتی». چند جا در فیلم صحنه‌هایی از یکی از معدود ویدیوهایی که از سنگسار در ایران وجود دارد نشان داده می‌شد و مساله‌ی مهم همین صحنه‌ها بود.

این تصور ساده و حتی جذابی است که تصور کنی پشت سنگسار یک قاضی نشسته است و لابد اگر بشود او را از پشت میزش بلند کرد مساله حل می‌شود. اما صحنه‌های سنگسار چیز دیگری را نشان می‌دهد. یکی این‌طرف دارد محکوم را شکلات‌پیچ می‌کند و آن طرف یکی دیگر دارد گودال می‌کند. بعد چند نفر گونی سفید ِ جاندار را بلند می‌کنند و توی چاله می‌گذارند. «لعنتی»، شاید حتی یکی‌شان این را هم می‌گوید، چاله برای زن زبادی عمیق است. گونی را بیرون می‌آورند و یکی چند بیل خاک می‌ریزد. لابد توی مغزش دارد حساب می‌کند چقدر خاک بریزد. باز زن را روانه‌ی چاله می‌کنند و چند تا دست نگهش می‌دارند تا یکی مثل درخت سرجا محکمش کند. بعد کسی رجز می‌خواند و باران سنگ شروع می‌شود. صحنه‌ای که نمی‌بینیم، و شرحش را می‌شنویم، مغزی است که «مثل کله‌پاچه ازش بخار بلند می‌شود» و دکتری که بالای توده‌ی قرمز می‌رود و دستش را جایی فرو می‌کند و اعلام می‌کند «هنوز زنده‌است» و باز سنگ‌پرانی از سرگرفته می‌شود.

سنگسار یک فرایند اجتماعی است و یک گروه ِ حداقل چند ده‌نفره انجامش می‌دهند. این یعنی حتی اگر قانون برای این رفتار جمعی چهارچوب تعریف می‌کند، دلیلی ندارد امیدوار باشیم با رفتن قانون و قاضی این رفتار در شکل دیگری بروز پیدا نمی‌کند. آزاده خوب می‌نویسد وقتی توضیح می‌دهد،

یعقوب هم مثل قانونِ مریض، فکر می کند که مالک جسم و جان کیمیا است، کیمیا ناموس اوست و او حق دارد بخاطر ناموسش مرد دیگری را که به کیمیا علاقه دارد به قتل برساند. نه فقط یعقوب که عده زیادی از زنان و مردان ایرانی فکر می کنند که جسم و روح یک زن ناموس شوهر، برادر و پدرش است. و حق اولیه یک انسان بر جسم خود و حس خود را به رسمیت نمی شناسند (ادامه).

مساله‌ی اعدام، سنگسار، و رویه‌های خشونت‌آمیز دیگر در جامعه، در وحله‌ی اول موضوعاتی مربوط به شهروندان هستند. اگر بار بعد که کسی را در میدانی دم طناب بردند ده نفر شعار مخالفت با اعدام بدهند طولی نخواهد کشید که ساختار دیگر جرات نخواهد کرد طنابش را در میدان شهر علم کند. آرمان نازنین عالی می‌نویسد وقتی می‌گوید «زمان به عقب برگشته، استفاده کنید»،

اگر کسی هست که آرزو کرده کاش آن روز در میدان کاج حضور داشت تا جلوی جنایت را می گرفت باید بداند که آرزویش مستجاب شده است. انگار برای اولین بار سرنوشت تصمیم گرفته تا زمان را به عقب براند و دست کم یک بار واکنش ما را به تکرار یک موقعیت بسنجد: به زودی جوانی در میدان کاج به قتل خواهد رسید. به زودی یک قتل دیگر در میدان کاج و در مقابل دیدگان هزاران انسان رخ خواهد داد. حالا همه فرصت داریم تا در صحنه حاضر شویم. حالا همه می توانیم خود را بیازماییم که در صورت حضور در صحنه جنایت میدان کاج به واقع چه عکس العملی نشان می دادیم؟ می ایستادیم نظاره می کردیم؟ خود را قانع می کردیم که حتما این فرد مستحق این مرگ است؟ و یا در حد توان خود برای نجات جان یک انسان تلاش می کردیم؟ (ادامه)

درمورد اعدام بنویسید. خشونت یک اتفاق اجتماعی است و راه‌حل آن هم در خیابان به‌دست می‌آید.

زنان در کفن،

(لینک مستقیم به ویدئو)

کتاب: روزگار زاغ‌زنی

خواندن The Peep Diaries را حدود سه هفته پیش، بعد از اینکه در BMV پیدایش کردم، شروع‌کردم. روی جلد، کتاب این‌طور معرفی شده‌بود،

چطور یاد می‌گیریم که از تماشای خود و همسایگان‌مان لذت ببریم.

این اما توضیح کاملی از همه‌ی محتوای این کتاب نیست.

چند صفحه‌ی کتاب را تصادفی در کتاب‌فروشی خواندم. موضوع جالب به‌نظر می‌رسید: حریم شخصی در روزگار شبکه‌های اجتماعی و بررسی روابط و رفتارهای کاربران در این شبکه‌ها. این مساله به‌سرعت توجهم را جلب کرد که نویسنده فقط به مثال واضح‌تر ِ فیس‌بوک و شبکه‌ی کلاسیک ِ مای‌اسپیس اشاره نمی‌کند و مثلا حتی از فرندفید هم نام می‌برد. برداشتم این بود که با کتابی طرف هستم که پشتش تحقیق خوبی قرار دارد.

خیلی زود فهمیدم که نویسنده اتفاقا ساکن تورنتو است. اینطور شد که تماس گرفتم و قرار گذاشتیم که حرف بزنیم. توضیح دادم که کتابش خواندنی است و ایده‌های بسیار خوبی دارد که ذهنت را درگیر می‌کند، اما هم‌زمان، و همین مساله نکته‌ی جالبی است، تحلیل‌های The Peep Diaries درباره‌ی بخش‌های بزرگی از وبلاگستان فارسی چندان کاربردی ندارند. قرار گذاشتیم که بیشتر حرف بزنیم که نتیجه‌اش را همین‌جا خواهم نوشت. درباره‌ی ترجمه‌ی کتاب به فارسی هم حرف زدیم که آگهی گودری دادم و رفقایی اعلام آمادگی کردند، اما هنوز باید درباره‌ی جزییات حرف بزنیم.

در همان آگهی ِ گودری رفیقی گفت که یک کار مهم ترجمه‌ی عنوان کتاب است. Peeping Tom مردی بود که بانو گودیوا را در اسب‌سواری عریانش از میان شهر نگاه کرد و کور شد، یا جانش را از دست داد. بانو برای طلب بخشش رعیت از شوهرش سوار اسب شده بود و قرار نبود کسی نگاه کند، اما تام نگاه کرد و اصطلاح Peeping Tom در قرن ۱۱ پیدا شد. حالا مساله‌ی مهم این بود که باید Peep را چطور ترجمه‌کنیم که مشکل را دو روز پیش معاون مبارزه با جرایم رایانه‌ای پلیس آگاهی در مصاحبه با فارس نیوز حل کرد: «شهروندان مراقب زاغ‌زن‌های الکترونیکی باشند». اهل فن توضیح بدهند که زاغ‌زن چقدر ترجمه‌ی خوبی برای Peep است.

اینجا ترجمه‌ی بخش کوتاهی از کتاب را می‌خوانید،

در این روزگار، همه‌ی ما، آزاد از قیدهای فرهنگی، زاغ‌زنی می‌کنیم. دولت، شرکت‌ها، دوستان و خانواده به ما می‌گویند، و هریک دلایل خود را دارند، که این کاملا مساله‌ای عادی است که از بالای دیوار زاغ همسایه را بزنیم، بخصوص اگر آنچه همسایه مشغول آن است به نحوی رسوایی‌آور باشد، یا کسی درحال گفتن ناسزایی باشد، یا قضیه به‌نحوی به دردسری ختم شود یا سکسی باشد. نکته‌ی مهم این است که آنچه اتفاق می‌افتد باید آن‌قدر جذاب باشد که میلیون‌ها نفر به تماشای آن علاقه داشته‌باشند. اما در همین زمان همسایه به کاری که می‌کند مشغول است دقیقا به این دلیل که می‌داند که کسی در حال تماشای او است. همانطور که ما با اراده‌ی شخصی زاغ می‌زنیم، همسایه هم با اراده‌ی شخصی نقشش را ایفا می‌کند. کسی اینجا کسی را به کاری مجبور نمی‌کند. زاغ‌زن (ما) و کسی که زاغش را می‌زنیم (ما) دو گروه هستند که در یک هارمونی سایبرنتیکی حول هم می‌چرخند؛ هر یک دیگری را تشویق می‌کند و هیچ‌کسی لحظه‌ای درنگ نمی‌کند که از خودش بپرسد «چه اتفاقی در حال افتادن است و چرا» – فصل اول «مقدمه‌ای بر فرهنگ زاغ‌زنی» – صفحه‌ی ۱۹

یک مستند برمبنای محتوای کتاب، و وبلاگی که نویسنده به همین نام می‌نویسد، درحال ساخت است. اینجا تریلر این مستند را می‌بینید. توضیح بیشتر درباره‌ی کتاب را در این ویدیو ببینید (هشدار: در ویدیو چند ثانیه‌ی +۱۸ وجود دارد).

(لینک مستقیم به ویدیو)

نامه ی وارده: مراقب حریم های اخلاقی باشیم

این «نامه ی وارده» را متتی عزیز در جواب این پست نوشته‌است: «دقیق بنویسیم، دقیق بخوانیم». اگر شما هم مطلبی نوشته اید، اما وبلاگ ندارید، یا به هر دلیل مطلب را نمی خواهید در وبلاگتان بگذارید، یا می‌خواهید لذت مهمان‌داری را به کمانگیر بدهید، نوشته/عکس/ویدئو، یا هر چیز دیگری را، بفرستید به arash@kamangir.net. واضح است که استانداردهای وبلاگ نویسی را در این کار لحاظ خواهیم کرد. خوراک «متتی» را از اینجا مشترک شوید.

مراقب حریم های اخلاقی باشیم

این که حاکمیت بداند همه جا نیروی فعال منتقدی می تواند در مقابل خواسته های نامشروعش وجود داشته باشد خوب است. این که هنرمندانی مثل افتخاری، خانم های بازیگر یا هر کس دیگری که خلاف منافع اجتماع اقدامات غیراخلاقی انجام بدهد از بی مهری جامعه هراس داشته باشند و از آن پرهیز کنند هم خوب و مفید است؛ اما باید بسیار مراقب باشیم!

مردم علی رغم غر و لند هایی که به خاطر رفتارهای غیراخلاقی حاکمیت می کنند، گاهی خود ناقض همین ارزشها می شوند. مثلاً علی رغم اعتراض هایی که همگی به دروغ پردازی حاکمیت در جریان اعتراضات پس از انتخابات داشتیم گاهی برخی در درون جنبش برای مظلوم نمایی یا تحریک احساسات عمومی از حربه پلید دروغ استفاده می کردند. موضوعی که اتفاقاً وبلاگ کمانگیر برخی از آنها را ثابت کرد.

سالهاست که از لحن توهین آمیز کیهان و اقمار وابسته اش می نالیم. دشنام های ناموسی و اتهام های غیراخلاقی بستن همان قدر که از زبان کیهان و شریعتمداری زشت و ناشایست است، از سوی خود ما هم زشت و ناپسند است.

برخی بد و بیراه هایی که شخصاً درباره افتخاری یا اوتادی در بالاترین دیدم را وقعاً شرم آور می دانم. برخی از دوستان با جهالت بالاترین (که زمانی برآیند وب فارسی برای اطلاع رسانی و محلی برای گستراندن شهد آگاهی بود) را به محلی برای ناسزاگویی و اخبار دروغ مبدل کرده اند. فایده این کار به چه کسی می رسد؟

نمونه دیگر این بی اخلاقی ها وقتی بود که نیک آهنگ با کاریکاتورهایی انتقاداتی را به رهبران جنبش سبز مطرح کرد. یکباره یک قشون گلادیاتور در وب فارسی به او و آثارش حمله ور شدند. ما که خود ظرفیت همین انتقادهای ملایم را نداریم از حاکمیت چه توقعی داریم؟

در نهایت همه حق داریم همه جا به هنرمندی که به جامعه اش پشت می کند و دست بوس قدرت می شود، انتقاد کنیم و او را واداریم دست از رفتارش بردارد. اما دشنام گویی و برخورد فیزیکی با هنرمندان کشورمان (یا هک کردن وبسایت آنها) هیچ توجیهی ندارد.

امروز که خلیفه کشی را رسم می کنیم حق نخواهیم داشت از توهین به هنرمندان بی مانندی مثل استاد شجریان توسط کفن پوشانی که کار و بارشان همین چیزهاست برآشفته شویم!

دقیق بنویسیم، دقیق بخوانیم

ما زیاد می‌خوانیم. اینجا زیاد با واحد تعداد کلمه در روز سنجیده می‌شود. اینکه «خواندن» در این جمله دقیقا یعنی چه، نکته‌ای است که باید درموردش حرف بزنیم.

وقتی پس از رخ دادن اتفاقی می‌گوییم «مفید» بوده‌است، این نه به این معنی است که آن را «پذیرفتنی»، در چهارچوبی که گوینده و شنونده بر آن توافق دارند، می‌دانیم و نه به معنی «تجویز» انجام آن عمل است. همین‌طور لزوما نمی‌گوییم اتفاق «لازم» بوده‌است.

وقتی می‌گویم «اتفاق هک‌شدن وب‌سایت لیلا اوتادی احتمالا مفید بوده‌است» دارم بعد از رخ‌دادن حادثه به آن نگاه می‌کنم. اتفاق به دلایلی افتاده‌است، و ما می‌توانیم زمان دیگری در این مورد هم حرف بزنیم. حالا ما در دوره‌ی «پس از هک‌شدن وبسایت لیلا اوتادی» هستیم و داریم می‌پرسیم «آیا این اتفاق حاصل مثبتی هم داشته‌است؟». دقت کنیم که ممکن است یک اتفاق ِ بد، و داریم نادقیق حرف می‌زنیم، ممکن است که یک اتفاق ِ بد منجر به اتفاقاتی شود که ما آن‌ها را مفید تلقی می‌کنیم. مثال می‌زنم. تصور کن که دزد به یک خانه در یک محله می‌زند. فردا صبح نیمی از همسایه‌ها قفل محکم‌تری به در خانه‌ی‌شان می‌زنند و این منجر به کمتر شدن نرخ دزدی در محله می‌شود. در این وضعیت اگر تو صاحب خانه‌ی دزدزده باشی ضرر کرده‌ای، اما یک ناظر بیرونی می‌تواند درمورد «مفید بودن اتفاق دزدی اول برای محله» حرف بزند و این به معنی «تایید» دزدی اول نیست. حرف زدن درمورد «مفید» بودن دزدی اول بوضوح به‌هیچ وجه به این معنی نیست که کسی دارد تجویز می‌کند که برای توسعه‌ی امنیت در محله‌ها باید دزد اجیر کرد که به یک خانه در هر کدام بزند.

وب‌سایت لیلا اوتادی هک‌شده است. حالا، بعد از این اتفاق، که من و تو ناظر آن بوده‌ایم، ما داریم می‌پرسیم «آیا این اتفاق حاصل مثبتی داشته‌است؟». جواب من، که اینجا حرفش را زدم «وحشیانگی ِ مفید – چرا هک‌شدن وب‌سایت لیلا اوتادی می‌تواند اتفاق خوبی باشد»، این است که «بله. این اتفاق می‌تواند منجر به توازن قوای جدیدی شود که می‌تواند مفید باشد». تو ممکن است در این مورد نظر دیگری داشته‌باشی که می‌نویسی و می‌خوانم.

پس‌نوشت – اینجا درمورد دقیق نوشتن حرف نزدیم. جای دیگری حرفش را می‌زنیم.

پس‌نوشت دو – در گیومه‌گذاشتن کلمه‌ها در این نوشته از بابت تاکید است و نه نقل‌قول.

درمورد قضیه‌ی لیلا اوتادی اینجا کامل توضیح داده‌شده. مریم هم درباره‌ی قضیه‌ی بلاگر-خبرچین نوشته‌است. از سمت دیگر، «یک فنجان فکر» این اقدام را «توحش مدرن به سبک سبزها» خوانده است. پیشنهاد می‌کنم قبل از خواندن چند پاراگراف بعد این سه مطلب را بخوانید.

آیا هک‌کردن وبسایت لیلا اوتادی کار «خوب»ی است؟ بوضوح اینکه خوب را در گیومه گذاشته‌ام می‌رساند که می‌خواهم درباره‌ی این کلمه کمی فکر کنیم. آیا من هک‌کردن وب‌سایت این خانم بازیگر، و نظایر آن در آینده، را تجویز می‌کنم؟ خیر. به‌دلایل اخلاقی و همینطور عملیاتی نمی‌کنم. اما هم‌چنان معتقدم اینکه وب‌سایت ِ ایشان هک شد اتفاق خوبی بود. توضیح می‌دهم.

ما با یک ساختار سیاسی-اجتماعی طرف هستیم که از همه‌ی ابزارها برای رسیدن به هدفش استفاده می‌کند. این ساختار با تکیه بر منابع مالی و اجتماعی ِ زیادش، مخالف را دستگیر و شکنجه می‌کند و روزنامه‌ی مخالفش را می‌بندد. فیلتر کردن، به‌عنوان ابزار رسمی، و هک، به‌عنوان ابزار نیمه‌رسمی، روش‌های دیگری هستند که این ساختار برای به‌حاشیه‌راندن مخالف و منتقدش از آن‌ها استفاده می‌کند. گفتم که به دلایل اخلاقی و عملیاتی استفاده از همین ابزارها، با این فرض که من و توی شهروند امکان توسل به آنها را داشته باشیم، رویه‌ای نیست که ما را به هدفمان برساند. اخلاقی به این دلیل که ما آنها نیستیم و می‌خواهیم به وضعیت بهتری برسیم. عملیاتی به این دلیل که خشونت ِ ما مجوز خشونت ِ بیشتر به آنها می‌دهد. اما همچنان هک‌شدن وب‌سایت لیلا اوتادی اتفاق خوبی است. چرا؟

در یک اتفاق اجتماعی، نظیر آنچه در ایران می‌گذرد، بازیگران برای استفاده از ابزارهای‌شان حساب سود و زیاد می‌کنند. این یعنی طرفی که یک ابزار قوی، مثلا بگو اعدام مخالف، دراختیار دارد تنها زمانی طناب دارش را باز می‌کند که هزینه‌ی اعدام برایش بیشتر از فایده‌ی آن باشد. تا چند سال پیش، و همزمان با افزایش نفوذ فضای آنلاین در جامعه‌ی ایرانی، حاکمیت بلامنازع بر این فضا با ساختار حکومتی بود. سیاست‌گذاری ِ یک‌طرفه، فیلترینگ و ارتش‌های سایبری، نمادهای اعمال قدرت ساختار در این فضا بودند. هک وب‌سایت بازیگری که نقطه‌ی حساسی از جنبش سبز را اشاره گرفته است این پیام علنی را به ساختار سیاسی می‌رساند که معادله‌ی قدرت تغییر کرده‌است. حالا مخالف هم می‌تواند وب‌سایت هک کند. این یعنی حالا ژنرال‌های سایبری ِ حاکمیت، حضور یک نیروی مخالف فعال را روبروی خود می‌بینند. این وضعیت جدید هنوز شکننده است و می‌تواند به افزایش خشونت منجر شود (مثلا هک وب‌سایت‌های بیشتری از دو طرف). اما به هر حال معادله‌ی تانک دربرابر جاده‌ی خالی حالا به تانک دربرابر تانک نزدیک‌تر شده است.

هک‌شدن وب‌سایت لیلا اوتادی هزینه‌ی اقدام خشونت‌آمیز در فضای سایبری را برای حاکمیت بالا برده است. این می‌تواند اتفاق خوبی باشد.

«خود»ی که می‌شود نبود

با دوستی در کنسرت نشسته‌ایم. جایی در پستوی یک کافه. جمع کوچک و غیررسمی است. دختری بالا می‌رود و گیتار می‌زند و می‌خواند. بیست و چند ساله است، لباس سیاه پوشیده و پشتش دو بال سفید دارد. روی حنجره‌اش یک پروانه‌ی آبی چسبانده. لباسش دامن کوتاهی دارد و آستینش حلقه‌ای است. اگر دختر را همین حالا از اینجا برداری و بگذاری توی مترو، سرهای زیادی به سمتش خواهد چرخید. دختر صدایش را از بم تا زیر حرکت می‌دهد و باز برمی‌گردد. یکی از شعرهایی که می‌خواند درباره‌ی «دخترهای خوب» است. آرایش تیره کرده است. وقتی توی میکروفن جیغ می‌زند که «گود گیرلز!»، چهره‌اش من را یاد صحنه‌ای از جن‌گیر می‌اندازد. برایش زیاد دست می‌زنیم. «خودش است».

دختر چهار یا پنج قطعه اجرا می‌کند و پایین می‌آید. نفر بعدی دختر دیگری است که روزانه‌تر لباس پوشیده است. شکلی که توی مترو می‌بینی و سرت را هم برنمی‌گردانی. بالا که می‌رود چند شوخی می‌کند که نمی‌گیرد. بعد توضیح می‌دهد که «من عادت دارم برای یک سالن بزرگ بخونم و برقصم. این برام جدیده» و لبخند می‌زند. واکنشی از جمع بلند نمی‌شود. دختر که ادامه می‌دهد، همهمه‌‌ی گپ‌زدن‌ها در جمع بالاتر می‌رود. کم‌کم خیلی نمی‌شود صدای دختر را شنید. دختر آخر برنامه‌اش توضیح می‌دهد که «بلدم ادای لیدی گاگا را بیاورم». «ادای لیدی گاگا» هم برایش تشویقی نمی‌آورد. از اول برنامه دیده‌ام که دختر با دختر دیگری آمده بوده‌است که حالا روی صندلی کناری نشسته‌است و در تمام برنامه آیفونش را ثابت، رو به سمت نوازنده، نگه‌داشته‌بوده‌است. آخر برنامه فیلم‌بردار به نوازنده می‌گوید «به این ور لبخند بزن» و دختر به دوربین نگاه می‌کند و لبخند می‌زند. «دختر خودش نیست».

از دیشب در این فکرم که این یعنی چه که کسی خودش هست یا نیست. یا چرا باید برای من، و هر کس دیگری، این نکته‌ی قابل توجهی باشد. مساله دقیقا غیرواقعی بودن یک شخصیت نیست؛ من لزوما همیشه مستند نگاه نمی‌کنم و از «نقش بازی کردن» هم لذت می‌برم. یک نظر این است که من از دختر دوم شاکی هستم چون فکر می‌کند من نفهمیده‌ام که به جای عرضه کردن خودش داشته یک نسخه‌ی دوم به من می‌فروخته. اما چرا این موضوع باید برای من اهمیت داشت باشد؟

snopes.com سایت خوبی است که موضوعش بررسی شایعات اینترنتی است. بارها در وبلاگستان، و حتی رسانه‌های رسمی و نیمه‌رسمی، مطلبی ذکر شده است که سر زدن به snopes.com، و مراجع دیگر، می‌تواند نادرستی یا نادقیق‌بودن‌شان را روشن کند.

مثلا snopes.com استدلال می‌کند که عکس زیر، که به‌عنوان مدرکی برای بی‌توجهی خانم‌های راننده ابتدا در وبلاگ‌ها و بعد در تابناک منتشر شد، با شرح نمی‌خواند.

ادعای اصلی این است که خانم راننده، با تاکید روی جنسیت، آنقدر با ماشین دنده اتوماتیک خو کرده بود که فراموش کرد، یا حتی خبر نداشت، که باید دنده‌ی ماشین را عوض کند و بنابراین موتور ماشین به این بلا دچار شد. حقیقت این است، و دارم از snopes.com نقل می‌کنم، کسی نمی‌تواند ماشین دنده غیراتوماتیک را بدون تغییر دنده حتی از پارکینگ بیرون بیاورد.

بنابر اطلاعات موجود، این ماشین در بوداپست، مجارستان، اجاره شده‌بود و راننده، که لزوما خانم یا آمریکایی نبود، آن را چند صد کیلومتر رانندگی کرد. در این وقت موتور ماشین آتش گرفت و این عکس‌ها بعد از خاموش شدن آتش توسط آتش‌نشانی گرفته شد. این عکس ها بعد از پنج سال گشتن در فضای انگلیسی زبان حالا به وب فارسی رسیده‌اند.

قبل از این خبری درباره‌ی حمله با تخم‌مرغ به ماشین‌ها با امضای «اداره اگاهی تهران دایره سرقت ۲۱/۵/۸۹» منتشر شده‌بود،

دقت کنید که اگر درحین رانندگی در شب مورد اصابت تخم مرغ به شیشه جلو قرار گرفتید از زدن برف پاک کن و پاشیدن آب به شیشه بپرهیزید!!زیرا تخم مرغ با آب مخلوط شده و بصورت یک مخلوط شیری می گردد که تا ۹۲٫۵ درصد دید شما رااز بین می برد سپس شما مجبور به توقف در کنار جاده میشوید و در این موقع تبدیل به یک قربانی برای دزدان خواهید شد این یک تکنیک جدید مورد استفاده توسط دزدان است اخیرا سه مورد از این گونه سرقت در جاده های اطراف تهران گزارش شده است. لطفاً قضیه را جدی گرفته و موضوع را برای تمامی دوستان حتی کسانی که رانندگی نمی کنند نیز بفرستید (تاکید از من) .

snopes.com می‌گوید این ادعا ساختگی است و اساسا تخم‌مرغ، اگر در همزن نباشد، مشکلی برای دید راننده ایجاد نخواهد کرد. جالب است از فرستنده بپرسیم، چرا باید این مطلب را «برای همه‌ی دوستان» با تاکید روی «حتی کسانی که رانندگی نمی‌کنند» بفرستیم.

فارس می‌نویسد،

به مناسبت سالروز ازدواج حضرت علی (ع) و حضرت فاطمه (س)؛ امروز هیچ طلاقی ثبت نمی‌شود

به مناسبت سالروز ازدواج حضرت علی (ع) و حضرت فاطمه (س) و روز ملی ازدواج، وزارت دادگستری اعلام کرده است که امروز هیچ طلاقی ثبت نمی‌شود و البته جامعه نیز با اطلاع از این خبر واکنش‌های بسیار مثبتی داشته و از این طرح استقبال کرده است.

طلاق فرایند پرهزینه‌ای برای فرد و جامعه است. در این نکته شک نمی‌کنیم. اما سوال مهم این است، آیا معضل کثرت اتفاق‌افتادن فعل طلاق است یا وجود شرایطی که به این اتفاق منجر می‌شود؟

فارس در همین گزارش «به میان مردم رفته‌است» و نظر چند نفر را درمورد ممنوعیت طلاق در روز اول ذیحجه، و نامگذاری روز ملی ازدواج به نام روز بدون طلاق، پرسیده‌است. یک استاد دانشگاه، دو دختر دانشجو، و یک مرد بهیار همگی این ایده را مثبت قلمداد کرده‌اند ولی اهمیت «برنامه‌ریزی‌های بنیادی» در کنار «اقدام سمبلیک» را هم مطرح کرده‌اند.

کمی به مساله دقیق‌تر نگاه کنیم. چهار شهروند، که خبرنگار در خیابان سراغشان رفته است، توانسته‌اند تحلیلی از مساله ارایه بدهند که از روش ِ «امروز طلاق ممنوع است» که توسط دادگستری وضع شده‌است واقع‌گرایانه‌تر است. برای مثال، حداقل دونفر بوضوح گفته‌اند که «کسی که در این روز نتواند طلاق خود را ثبت کند در روزهای دیگر این اقدام را انجام خواهد داد». در مقایسه، در گزارش رسمی تنها به این بسنده می‌شود که «جامعه نیز با اطلاع از این خبر واکنش‌های بسیار مثبتی داشته و از این طرح استقبال کرده است». قابل تصور است که با ایجاد ممنوعیت، کسی امکان استقبال‌نکردن را ندارد و بنابراین لاجرم آمار طلاق نزول خواهد کرد. اما نکته‌ی مهم این نیست. همانطور که «غیرمتخصصان خیابانی» توانسته‌اند با چند لحظه دقت متوجه شوند، مهم این نیست که در روز ممنوعیت، اعداد چگونه تغییر می‌کنند؛ مهم روز بعد از ممنوعیت است. این نکته‌ای است که در گزارش رسمی مغفول می‌ماند.

به مساله این‌طور نگاه کنیم، آیا طلاق یک مشکل است یا راه حلی برای یک مشکل؟ سیدمرتضی بختیاری وزیر دادگستری گفته‌است،

یکی از اقدامات صورت گرفته در این رابطه این است که با یک همت همگانی به سمت و سویی برویم که طلاق از جامعه ایران ریشه کن شود.

این جمله را کمی تحلیل کنیم. اتفاقی به نام ازدواج، لاجرم، و در کسری از موارد، اتفاقی به نام طلاق را در پی خواهدداست. فرض کنیم نرخ طلاق به‌ازای هر ۱۰۰ ازدواج آ عدد طلاق باشد. واضح است که آ هرگز صفر نیست، چون ما با آدمیزاد طرف هستیم که امکان اشتباه و تغییر دارد. قابل تصور است که، علی‌رغم علاقه‌ی احتمالی طرفین ازدواج و مدیریت جامعه، موارد استثنایی همیشه اتفاق خواهند افتاد؛ این یعنی مردی که همسرش را آزار جسمی می‌دهد یا زوجی که امکان بچه‌دار شدن ندارد ولی نمی‌خواهد تسلیم شود و تصمیم به جدایی می‌گیرد. صفر نبودن نسبت طلاق به ازدواج و همزمان تلاش برای صفر کردن تعداد موارد طلاق یعنی تلاش برای کم‌کردن نرخ ازدواج. از نگاه دیگر، امکان طلاق دل‌گرمیی است که به طرفین در هنگام ازدواج داده می‌شود که «این تصمیم لزوما برای بی‌نهایت نیست و راه‌حل‌هایی برای بیرون آمدن از رابطه وجود دارد». به این ترتیب ریسک تصمیم‌گیری پایین‌تر می‌آید و اتفاق ازدواج کم‌خطرتر می‌شود. علاوه‌بر‌این، وقتی فرد می‌داند زوجش امکان بیرون‌رفتن از رابطه را ندارد، یا هزینه‌ی بیرون رفتن از رابطه برای او زیاد است، تصمیم معقول برای او کم‌تر دقت کردن به جزییات رابطه و احوال طرف مقابلش است؛ وقتی چهاردیواری ازدواج در خروج ندارد، دو طرف رابطه عملا زندان‌بان ِ یک‌دیگر هم هستند.

اما راه حل چیست. فرض کنیم یکی از همان کسانی هستیم که با عجله به سمت کارش می‌رود و ناگهان میکروفن توی صورتش می‌آید که «نظر شما درباره‌ی ممنوعیت طلاق در سالروز ازدواج حضرت علی (ع) و حضرت فاطمه (س) و روز ملی ازدواج چیست؟»

به نظر من این اقدام صرفا سمبلیک است و حاصل مهم آن پایین بردن نرخ طلاق در یک روز خاص است. این عدد را می‌شود بعدا در تریبون‌ها اعلام کرد و در گزارش‌ها نوشت، اما این عدد بی‌معنی است و خارج از زمینه‌اش دیده شده‌است. به نظرم راه حل بهتر این است که ۱۰۰ زوج بصورت تصادفی انتخاب شوند و بهشان یک روز مرخصی داده شود که با هم بروند سینما و شامی بخورند و کمی گپ بزنند.

حرفهایی که درمورد برخورد ِ مبتنی بر ممنوعیت ِ نقطه‌ی بروز مشکل زدیم، صرفا منحصر به طلاق نمی‌شود. حاکمیت ایران مدتهاست به استفاده از چماق برای حل کردن مشکلات اجتماعی خو کرده است. ممنوعیت تظاهرات خیابانی هم در واقع ایجاد محدودیت برای طلاق گرفتن شهروندان از حاکمیت است. نکته‌ی مهم این است که شهروند از حاکمش دل‌زده است و می‌خواهد رابطه را به هم بزند. این که حاکم در این نقطه روی شهروند باتوم بکشد، صرفا اثبات مهم بودن شکاف برای شهروند و هل دادن او به استفاده از راه‌حل‌های دیگر است. چیزی مثل اینکه زنی که هزینه‌ی طلاق از شوهرش برای او زیاد است پس سر شوهر را می‌برد و او را در باغچه دفن می‌کند. شبیه همین رویه‌ی برخورد در همین جامعه درمورد مساله‌ی اعتیاد اتفاق می‌افتد.

زندگی در خانه‌ای که به کمک ممنوعیت طلاق یک‌تکه مانده است، بی‌شباهت به دل‌گرمی یک حاکمیت از مردمی که به ضرب نیروی ویژه آرام نگه داشته‌شده‌اند نیست. در هر دو مورد وقتی در بسته باشد، طرف ناراضی از پنجره فرار می‌کند و اگر پنجره‌ای نباشد دیوار را سوراخ می‌کند.

عکس از اینجا

میم یا شین، از برج میلادمان تا سی‌ان‌تاورشان

نزدیک ِ آخر «تهران من، حراج»، ساخته‌ی گراناز موسوی، دختر، چند روز مانده به مخفی شدن لای کارتون‌های چی‌توز پشت کامیون، روی تپه‌ای مشرف به ‌تهران رفته‌است و با همه‌ی ریه‌اش فریاد می‌کشد. دختر قبل از این پسری که قرار بوده‌است ببردش استرالیا را از دست داده‌است، چون آزمایش پزشکی دختر اچ‌آی‌وی‌مثبت نشان داده است. حالا دختر همه چیزش را حراج کرده است که برود.

من با دختر هم‌ذات‌پنداری نمی‌کردم. دختر از خانه فرار کرده بود و تلاش کرده‌بود در تهران ِ شلوغ زندگی‌ای برای خودش بسازد و سرآخر درمانده خواسته‌بود با پسری، که «سیتیزن بود»، به کشوری برود که «پر از ساحل و درخت بود». من اما برگه‌ی پذیرش دانشگاهم را برداشتم و با پاسپورت ایرانی‌ام آمدم کانادا. اما این مهم نبود. جلوی من آدمی داشت ریه‌اش را جر می‌داد. در همان حال، که سینما ساکت بود و فقط صدای دختر می‌آمد، مردی پشت سرم به فارسی پرسید «این برج میلاده؟» و خانمی جوابش داد «سی‌ان‌تاورشون‌ه دیگه». سی‌ان‌تاور‌شون. فیلم را در دان‌تاون ِ تورنتو می‌دیدیم. بعدا که از سینما بیرون آمدم سی‌ان‌تاور دیده‌می‌شد که حالا برق ارغوانی داشت.

خیلی سال پیش کتابی می‌خواندم به نام «روبات‌ها» از انتشارات کورش. کتاب با شکل و متن‌هایی با قلم خیلی درشت درمورد برنامه‌نویسی و هوش ماشین حرف می‌زد. فصلی هم به انواع سنسورهای روبات‌ها می‌پرداخت. چیزی مثلا در حد گروه سنی ج. این جمله از کتاب یادم مانده‌است «بهترین تکنولوژی‌های موجود برای حس لامسه، به روبات برداشتی را از محیط می‌دهد که یک انسان با دستکش بوکس می‌تواند داشته باشد».

من نه مثل مرجانه ساتراپی از ایران درآمده‌ام و نه شبیه دختر و پسر گربه‌های ایرانی. اما این بخش مهم اتفاق نیست. مساله‌ی مهم بیرون آمدن از محیطی است که برایت مهم است و این اتفاق که ابزار ارتباطی‌ات با محیطی که ترکش‌کرده‌ای خیلی زود به دستکش بوکس نزدیک می‌شود. در چنین وضعیتی، و دارم همه‌ی تلاشم را می‌کنم که مساله را اخلاقی نکنم، در چنین وضعیتی واقع‌بین‌ترها بزرگوارانه می‌پذیرند که میزان شناخت‌شان از فضای «داخل» با طول ِ زمانی که در «خارج» گذرانده‌اند نسبت معکوس دارد. بقیه یا هنوز در شوک هستند، که من عمیقا باهاشان همدردی می‌کنم، یا هنوز به مدل‌های سیاه و سفید برای توصیف پدیده‌های اجتماعی اعتماد دارند.

این را بعد از خواندن «من در ایران می‌مانم چون…» و «خانه‌ی من ایران!» نوشتم.