بایگانی مربوط به آبان, ۱۳۸۹

شیطان روی صندلی بزرگ ننشسته است

فارس می‌نویسد،

موسسه مطالعاتی لگاتوم گزارش داد: ارتقای دو پله‌ای ایران در شاخص رونق جهان

موسسه مطالعاتی لگاتوم در جدیدترین گزارش خود از ارتقای دو پله‌ای ایران در «شاخص رونق» و صعود به جایگاه نود و دوم جهان از این نظر خبر داد.

من اولین باری است که اسم «موسسه مطالعاتی لگاتوم» را می‌شنوم اما به مدد گوگل گزارش مورد نظر و همین‌طور نسخه‌ای از گزارش سال ۲۰۰۹ را پیدا می‌کنم. فارس‌نیوز درست می‌گوید، در سال ۲۰۰۹ ایران در رتبه‌ی ۹۴ام ایستاده‌بود و امسال در رتبه‌ی ۹۲ام ایستاده است. این یعنی دو پله پیشرفت.

فارس اضافه می‌کند،

بر اساس این گزارش نظرسنجی های انجام شده نشان می دهد ۷۵٫۳ درصد مردم ایران معتقدند جامعه ایران جامعه ای شایسته سالار است.

اتفاقا متن اصلی این نکته را هم تایید می‌کند.

کمی خلاصه‌ی این رده‌بندی درباره‌ی ایران را دقیق‌تر می‌خوانم. ایران از رده‌ی ۹۴ به ۹۲ رسیده‌است. این یعنی ۲ پله ارتقاء، اما باید دقت کرد که دقت این رده‌بندی چقدر است. هر اندازه‌گیریی دقتی دارد. مثلا شما می‌گوید دمای اتاق ۲۳ درجه با دقت نیم‌درجه است. این یعنی اگر ده دقیقه‌ی دیگر دمای اتاق ۲۳.۱ درجه اندازه‌گیری شد کاملا ممکن است که دمای اتاق تغییر خاصی نکرده است و صرفا خطای اندازه‌گیری اینجا خودش را نشان می‌دهد. حالا سوال مهم این است، رده‌ی ایران در یک بازه‌ی دوساله ۲.۲ درصد بهبود داشته است. آیا این نظرسنجی به این اندازه دقت دارد یا درحقیقت ما صرفا داریم به نویز اندازه‌گیری نگاه می‌کنیم. اما مساله از این جالب‌توجه‌تر است.

فارس‌نیوز تنها چند عدد، از جمله ۸۲٪ نرخ باسوادی، ۷۱ سال امید به زندگی و ۷۵.۳٪ اعتقاد به شایسته‌سالاری، را از این رده‌بندی نقل می‌کند و به بقیه‌ی گزارش نمی‌پردازد. با این‌حال یک نگاه به خلاصه‌ی رده‌بندی اعداد بسیار بیشتری را در این گزارش نشان می‌دهد. این اعداد چه هستند که فارس آنها را نادیده می‌گیرد؟

به بعضی از این اعداد و جزییات نگاه می‌کنیم.

  1. نرخ تورم در ایران بیش از ۲۶٪ است و تنها ۵۶٪ از ایرانیان از کیفیت زندگی خود راضی هستند (پایین‌تر از نرخ جهانی). تنها ۷۵٪ از ایرانیان نسبت به اشتغال در نزدیکی محل زندگی خود خوش‌بین هستند (پایین‌تر از نرخ جهانی). نرخ رشد تولید ناخالص ملی با استانداردهای جهانی قابل قبول است. دوسوم از ایرانیان به ساختار اقتصادی اعتماد دارند.
  2. ایران در زمینه‌ی حکومت در رتبه‌ی ۱۰۵ام ایستاده است. حاکمیت از نظر نظارت بر آن در رتبه‌ی ۹۷ام و ازنظر کارایی در رتبه‌ی ۹۳ام قرار دارد. با اینحال ۶۰٪ از ایرانیان از حاکمیت راضی هستند، که با استاندارد‌های جهانی نرخ بالایی محسوب می‌شود. تصور کلی از فساد بالا است و ایران در این زمینه در رده‌ی ۶۵ام ایستاده است.
  3. ایران در زمینه‌ی آزادی‌های فردی در رده‌ی ۱۰۸ام ایستاده است.  با اینحال۶ نفر از هر ۱۰ ایرانی از آزادی‌های خود راضی هستند (رده‌ی ۸۸ام). تنها بین ۳ و ۵ نفر از هر ۱۰ نفر معتقدند منطقه‌ی زندگی آنها به‌ترتیب محل مناسبی برای مهاجرت اقلیت‌های نژادی و قومی است. ایران در این زمینه در رده‌های ۹۷ و ۱۰۴ قرار دارد و ایرانیان نگاه مثبتی به بیگانگان ندارند.
  4. در زمینه‌ی سرمایه‌ی اجتماعی ایران در رده‌ی ۱۰۶ام ایستاده است و تنها یک نفر از هر ده ایرانی به دیگران ابراز اعتماد می‌کند. از این لحاظ ایران یکی از ۲۰ کشور انتهای فهرست است. با اینکه ۳۶٪ پاسخ‌دهندگان در یک ماه گذشته پول به بنگاه‌های خیریه اهدا کرده‌اند، تنها ۱۲٪ کار داوطلبانه انجام داده‌اند و تنها ۳۹٪ به یک ناآشنا کمک کرده‌اند. از این دو لحاظ ایران در رتبه‌های ۸۶ام و ۷۱ام ایستاده است. تنها ۶۳٪ از شرکت‌کنندگان در زمان‌های سختی روی کمک دوستان و خانواده حساب می‌کنند، که با معیارهای جهانی میزان پایینی است. تنها ۴۶٪ از ایرانیان در هفت روز گذشته در یک مراسم مذهبی شرکت کرده‌بودند. از این لحاظ ایران همپای کشورهای دیگر جهان ایستاده است.

اینکه فارس‌نیوز تنها خبر از اعداد ِ خوشایند می‌دهد نکته‌ی غیرقابل پیش‌بینیی نیست. نکته‌ی مهمی که این اعداد نشان می‌دهند این است که شاید باید کم‌کم تصورمان از ایران به‌عنوان کشوری با ساختار مذهبی و خانوادگی قوی، در مقایسه با دیگر کشورها، را کنار بگذاریم. همین‌طور این اعداد نشان می‌دهند که شاید مهم‌تر از مخالفت با ساختار حاکم، ایرانیان در حال از دست دادن سرمایه‌ی اجتماعی هستند. این یعنی بیشتر از آنکه محمود احمدی‌نژاد دشمن باشد، همسایه دیگر چندان دوست نیست.

صدای مرضیه من را یاد پدرم می‌اندازد. تازه یک ضبط دوکاست خریده‌بودیم و آشنایی دو کاست مرضیه آورده‌بود و آقای پدر فرمان داد که برایش از کاست‌ها کپی بزنیم و رویش نوشت «کلاسیک ایرانی». این یک.

آخرین باری که کسی درمورد سازمان مجاهدین خلق حرف زد یک خبرنگار کانادایی بود که پرسید «به نظرت ام‌کی‌او چقدر در آینده‌ی ایران موثر است؟» جواب دادم که دور و بر من کسی این سازمان را جدی نمی‌گیرد. بعد کمی درمورد عملیات تروریستی مختلف در ایران که سازمان مجاهدین مسوولیتشان را پذیرفت توضیح دادم که می‌دانست و بحث به جای دیگری کشیده شد. این هم دو. اما این همه مقدمه بود.

هادی خرسندی درمورد مرضیه و مجاهدین حرفی زده و مسعود بهنود از هادی خرسندی تعریف کرده. لینک همه را در دریم‌لند دیدم که برای هادی خرسندی و مرضیه «تاسف‌نامه» نوشته‌است.

برای مرضیه نوشتن سخت بود و من خودم را خلاص کردم. متن هادی خرسندی را که خواندم دردم آمد. توجیه کردن اشتباه مرضیه در ۱۷ سال آخر عمرش اشتباهی بزرگ است. گرچه شاید وقتی مهمان عده‌ای یونیفرم پوش باشی که از چارقد‌های یک رنگشان هنوز خون پاک‌ترین فرزندان این خاک در هشت سال جنگ با عراق می‌چکد چاره جز ثنا باقی نمی‌ماند.

من مطمئن نیستم دقیقا از چارقد چه‌کسی خون کدام کس دیگری چکیده‌است و کسی که خونش چکیده‌است آیا پاک‌ترین فرزند خاک خاصی بوده‌است یا پاک تری هم وجود داشته‌است. اینکه چه کسی مهمان کدام یونیفرم‌پوش هست را هم نمی‌دانم. به‌نظرم این جملات تشبیه یک وضعیت واقعی است که با کلام فخیمانه نوشته شده‌است. و من دقیقا نمی‌دانم شعر نوشتن درمورد یک مساله‌ی اجتماعی و سیاسی، وقتی روشن و واضح نوشتن ممکن است، چه دلیلی دارد.

مرضیه آدمیزادی بود که تصمیمی گرفت. سازمان مجاهدین خلق هم مجموعه‌ای از چند هزار آدمیزاد است که در تصمیم‌گیری‌ها به اندازه‌های مختلف شرکت می‌کنند. اینکه کسی در تصمیمی اشتباه کرده باشد البته نه فقط ممکن که کاملا شایع است. برای هر اشتباه هم می‌شود نشست و حرف زد و بررسی کرد. حقیقت قضیه این است که حتی گزاره‌ی «آن مرد یا زن اشتباه کرد» هم لزوما حتی برای یک مورد خاص مورد توافق همه‌ی بشریت نیست. این یعنی کاملا ممکن است که هادی خرسندی و دریم‌لند و علی اسکویی (اسم کاملا تصادفی است) درمورد میزان موفقیت تصمیم‌های ۱۷ سال آخر مرضیه با هم موافق نباشند. اما من اصلا دنبال ترویج این ایده که در دنبا همه چیز نسبی است و بنابراین حرف نزنیم نیستم (و با چنین ایده‌ای هم موافق نیستم).

مانی‌ب چند روز پیش نوشته‌بود (پس‌نوشت دو را ببینید)،

«آن‌ها» صادق نیستند و از صداقت «ما» سؤاستفاده می‌کنند. صداقت ما به سود آن‌ها تمام می‌شود و هرچه به «آن‌ها» سود برساند به «ما» ضرر می‌زند. در این رویارویی وقتی ما به خودمان ضرر می‌زنیم٬ در مقابل آن‌ها ضعیف می‌شویم. پس اگر برآورده شدن آمال ما در گرو برنده شدن در این رویارویی‌ست٬ بهتر است دست از تضعیف خود برداریم.

این نگاه چیزی است که من ازش سردرد می‌گیرم. «ما»یی نیست و «آن‌ها»یی نیست. دنیا متشکل از چند میلیارد آدمیزاد و چند ده میلیارد موجود زنده‌ی دیگر است که همه به دنبال یک هدف هستند: پیدا کردن بهترین راه برای رسیدن به هدف. این هدف هم خوش‌بینانه نگاه کنی شکم ِ پر است و بدبینانه نگاه کنی «ارضای خواسته‌های ژن‌هایت»*.

واضح است که من و تو و هر کس دیگری دایره‌ای از آدمها را دارد که برایش «ما» هستند و دیگرانی که «آن‌ها». این یعنی «ما» اهداف مشترکی داریم که احتمالا با «آن‌ها» متفاوت و حتی متضاد است. اما «ما» و «آن‌ها» موجودات متفاوتی نیستیم؛ ما دو طرف یک میز شطرنج نشسته‌ایم. این یعنی هدف و حتی ابزار یکی است و فقط کافی است دوربین را بچرخانی که «ما» بشود «آن‌ها» و «آن‌ها» بشود «ما».

البته کاملا ممکن است که «ما» سجایای اخلاقی برتری از «آن‌ها» داشته‌باشیم، به هر دلیل. یا «ما» تصور کنیم از «آن‌ها» به فن شطرنج مسلط‌تریم. یا اینکه فکر کنیم «ما» مثلا آدمیزادی هستیم که اگر ببازیم دست می‌دهیم و کنار می‌رویم اما «آن‌ها» اگر ببازند میز را روی سرمان خرد می‌کنند. اینها همه ممکن است، اما اینکه «ما» اتفاقا مسوول اندازه‌گیری مهارت‌ها و سجایای اخلاقی «ما» و «آن‌ها» بشویم و اتفاقا «ما» برنده‌ی این مسابقه هم بشویم، «ما»یش کمی زیاد است و این کمی رنگ «خود توپ‌بینی» دارد که عادت خطرناکی است.

این‌همه را گفتم که این را بگویم: آدمیزاد در موقعیت تصمیم می‌گیرد. من و تو همین‌کار را می‌کنیم، بهنود و مرضیه و مسعود رجوی و محمود احمدی‌نژاد هم همین‌کار را می‌کنند. اینکه کسی بد یا خوب کامل باشد اتفاق بسیار نادری است. ما معمولا کمی بدیم و کمی خوب. من هم یادم نیست جایی خوانده باشم که هوموسیپین‌ها در کتاب‌های جانورشناسی به دو دسته‌ی «ما» و «آنها» تقسیم بشوند.

پس نوشت – دریم‌لند ادامه می‌دهد،

هادی خرسندی از یک عده خونخوار تشکر می‌کند. عده‌ای درمانده و دفن شده در ذهن اکثر ایرانیانی که فراموش نمی‌کنند در روزهای توپ و تانک و گلوله و آژیر قرمز و فریاد و خون در بوشهر و خرمشهر و آبادان دست در دست صدام به هم‌وطنان خود می‌خندیدند. به راستی در کجای تاریخ چند بار نوشته شده است عده‌ای به دشمن پناه ببرند و گلوله به سوی خویشان و هم‌وطنان خویش در آسمان رها کنند که آزادی و دموکراسی چنین است؟ عده‌ی زیادی حاضرند در کشور خودشان به دار کشیده شوند به ناحق،اما دست در دستان پلید این جانیان نگذارند.

و من می‌مانم که این جملات شاعرانه را چطور به زبان ساده‌ی «عملیات مرصاد در سال ۱۳۶۷ اتفاق افتاد» تبدیل کنم.

پس‌نوشت دو – مانی‌ب در کامنت و گوگل‌ریدر توضیح داده است که «نوشته من طعنه‌آمیز است». اینجا بیشتر بخوانید.

* از ریچارد داوکینز.

برای بعد از لحظه‌ی صفر

لحظه‌ی صفر را بگیریم غروب آخرین روز سرپاماندن نظام حاکم بر ایران. روزی که به لحظه‌ی صفر منتهی می‌شود، روز خطرناک و حادثه‌خیزی است. در این کسی شک ندارد. رسیدن به این لحظه هم فرایند پیچیده و خطرناکی است. در این هم کسی شک ندارد. چیزی که درباره‌اش کمتر شنیده‌ام، یا اگر شنیده‌ام بیشتر آرزو و خیالات بهشتی شنیده‌ام، «روز یک» است؛ اولین روزی که باید نظام جدیدی برای زندگی مسالمت آمیز یک جمعیت هفتاد میلیون نفری تعریف کرد.

جوانک بسیجی که با چوب توی سر کسی زده و مامور نظامی و انتظامی که بنابه دستور به مخالف سیاسی و اجتماعی شلیک کرده و عضو گروهی که در خاک کشور عملیات مسلحانه انجام‌داده، اینها همه در صبح «روز یک» به شهروندان ِ معمولی تبدیل می‌شوند. واضح است که قرار نیست همه چیز فراموش شود، اما تفاوت هست بین صادر کننده‌ی فرمان خشونت و اجرا کننده‌ای که من هم اگر جایش بودم گزینه‌های چندان متفاوتی نداشتم.

در انتهای ترافیک مایکل داگلاس جایی می‌گوید «ما چطور باید با موضوع مواد مخدر برخورد کنیم زمانی که متهمان اعضای خانواده‌ی خودمان هستند؟» (نقل به مضمون). در «روز یک» کسی که دیروز دشمن بود حالا عضو خانواده و هم‌شهری است (اگر خوش‌بینانه نگاه کنیم او ممکن است احساس ندامت کند).

کمتر دیده‌ام درمورد بعد از واقعه حرف بزنیم. انگار واقعه آنقدر بزرگ است که همه‌ی توان‌مان برای تحمل وضعیت و تلاش برای اصلاح آن صرف می‌شود. وقتی هم که عصبانی می‌شویم حرف از واژگون کردن ساختار می‌زنیم. اما آیا برنامه‌ای برای پس از لحظه‌ی صفر داریم؟

من با «کوت»  quote مشکل دارم. فارسی‌اش لابد می‌شود «کلام بزرگان». مثلا این یکی را امروز دیدم،

قاضی شارع: آنچه تا کنون انجام داده ام هرگز خیانتی به مردم نبوده است ، مغولان دوستر دارند بدون محاکمه کشتار کنند چنانکه چنگیز چنین می کرد . تنها عملی که حقیر انجام داده است مهار کردن کشتار آنان با حکمیت و قضاوت بوده است . آیا این جنایت است یا مهار کردن جنایت

شیخ حسن: محق جلوه دادن جنایت که از نفس جنایت موهن تر است.

‮نویسنده‌ی وبلاگ، جمله ی «شیخ حسن» را قرمز کرده است، لابد برای نشان‌دادن اهمیت این جمله.

من اینطور می‌فهمم، نویسنده‌ی پست، و عده‌ی دیگری، معتقدند کاری که «قاضی» شارع می‌کرده است از کار مغولان بدتر بوده است. تا اینجا این یک ادعا درمورد یک حادثه‌ی خاص است و می‌شود با تحقیق صحت آن را جویا شد. اما اگر قرار است این مکالمه از ظرف زمانی و مکانی‌اش بیرون بیاید و بشود خط‌کشی برای سنجیدن وضعیت ِ کلی ِ «وارد شدن در ساختار ظالم»، این چیزی است که من باهاش مشکل دارم.

اینطور نگاه کنیم، و دارم با حدس و گمان سعی می‌کنم بفهمم این مکالمه بین «شیخ حسن» و «قاضی شارع» در چه وضعیتی اتفاق افتاده‌است؛ مغولان به ایران حمله کرده‌اند و نظام خودشان را برپا کرده‌اند و به اقتضای خواستشان آدم بالای دار می‌کشند. این وضعیت خوبی نیست. یک کار ِ ممکن این است که «قاضی شارع»هایی پیدا شوند و به درون نظام نفوذ کنند و تلاش کنند «تلفات» را کم‌تر کنند. دقت کنیم که این همان کاری است که آشپز ضحاک می‌کرد و به همین دلیل در روایت افسانه در سمت «خوبها» قرار گرفت. روش دیگر این است که یا ساکت نشست که ظالم سقوط کند یا شمشیر برداشت و به مغولها یورش برد. روایتی که در ابتدای این پست نقل کردم ادعا می کند که در موقعیت ِ پس از حمله‌ی مغولان راه‌حل تغییر از درون «موهن تر از نفس جنایت است».

این همان چیزی است که من در «کلام بزرگان» درکش نمی‌کنم؛ کسی در موقعیتی حرفی زده‌است و حتی در همان موقعیت هم می‌توان آن را نقد کرد، اما قرنها بعد مکامله را از چهارچوب درآورده‌ایم و داریم می‌زنیم به دیوار که «ایهالناس! با ظالم وارد هیچ رابطه‌ای نشوید». چرا؟ اگر قرار بر حساب سود و زیان است باید بنشینیم و هر دو سیاست ِ همکاری و رودررویی را برای هر وضعیتی بسنجیم و تصمیم بگیریم. قابل تصور است که ممکن است در زمان مغولان رودررویی تصمیم بهتری بود اما در دوران محمدرضا شاه شاید همکاری روش بهتری بود. در وضعیت فعلی هم می‌شود حساب و کتاب کرد و راه حل بهینه ای پیدا کرد.

‮ذهنیت «کلام بزرگان» برمبنای این ساده سازی است که آچاری هست که می تواند پیچ های بی‌ربط به همی را از هزار سال پیش تا امروز سفت کند. من چنین آچاری نمی‌شناسم.

پس‌نوشت – از اینجا موسیقی متن (تیتراژ؟) سربداران را بشنوید.

پاسخ به این نوشته – مجمع دیوانگان، «توجیه» جنایت با «تعدیل» آن متفاوت است

جنگ سایبری، کتابی برای روزگار سایبری

دارم یک کتاب درمورد جنگ سایبری می‌خوانم. یکی از نویسندگان برای ریگان، بوش پدر و پسر و کلینتون برنامه‌های دفاع سایبری می‌نوشته و نویسنده‌ی دوم، که جوان‌تر است، به سمت دانشگاهی نزدیک‌تر است.

کتاب سناریوهای مختلف ِ درگیری سایبری را بررسی می‌کند و حرف اصلی‌اش این است که ایالات متحده‌ی آمریکا، علی‌رغم اینکه پایه‌گذار اینترنت و سایبراسپیس بود، و با اینکه از نظر نظامی در فضاهای دیگر چیره است، در فضای سایبری نقطه ضعف‌های زیادی دارد. یک علت ِ این موضوع این نکته است که در مقایسه با چین و روسیه، و دیگر کشورهایی که آمریکا ممکن است با آنها وارد درگیری شود، آمریکا بیشترین تکیه را بر ابزارهای شبکه‌ای دارد. این یعنی با حمله‌ی سایبری می‌توان شبکه‌ی برق، بازار بورس، و حتی ارتباطات ارتش آمریکا را از کار انداخت. در پرانتز، این یعنی جمهوری اسلامی ایران هم ممکن است در برابر آمریکا، و شاید اسراییل، برتری سایبری داشته باشد یا با توجه به نزدیکی‌اش به روسیه، چین و کره‌ی شمالی، که هر سه در زمینه‌ی جنگ سایبری قوی هستند، بتواند این برتری را به‌دست بیاورد.

ده دقیقه پیش از طرف شرکت اینترنت زنگ زده‌اند و گفته‌اند که کسی دارد می‌آید که اینترنت خانه را وصل کند. همین‌طور که کتاب می‌خوانم منتظر زنگ  در هستم. بالاخره مامور می‌آید. چینی است و یک مودم سیسکو آورده است. در کتاب خوانده بودم که مودم‌های سیسکو یکی از نقاط مهم ضعف در فضای سایبری آمریکا هستند، از یک‌طرف به این دلیل که نشان داده‌شده که این مودم‌ها مشکلات نرم‌افزاریی دارند که راه دسترسی را برای هکر‌ها باز می‌کنند. گذشته از این، و بسیار مهم‌تر از آن، سیسکو مودم‌هایش را در چین مونتاژ می‌کند. این یعنی اگر چین برنامه‌ی بلندمدتی برای درگیری با آمریکا داشته‌باشد، که عجیب است اگر نداشته‌باشد، این فرصت خوبی برای داخل کردن چند در ِ مخفی در نرم‌افزار و سخت‌افزار مودم‌هاست.

مامور در چند دقیقه مودم را وصل می‌کند و چراغ‌ها چشمک می‌زنند و صفحه‌ی گوگل برای من بالا می‌آید. همه چیز خوب است. مامور می‌پرسد آیا می‌تواند چند لحظه از کامپیوتر من استفاده کند، «حتما!». از دور می‌بینم که پسر بیست و خرده‌ای ساله، و این دقیقا سن ِ میانگین ِ هکرهاست، در چند صفحه چیزی وارد می‌کند. بعد تشکر می‌کند و کامپیوتر را پس می‌دهد و خداحافظی می‌کند و می‌رود.

سریع می‌روم سر کامپیوتر. در همان چند لحظه چیزی دانلود کرده و بعد اجرا کرده. پی‌اش را می‌گیرم. آها، فایل از سایت شرکت اینترنت دانلود شده. لابد باید گزارش می‌کرده که اینترنت را وصل کرده. هنوز اما کمی دوبه‌شک‌ام. فایل را نگه‌می‌دارم که بعدا دقیق‌تر نگاهش کنم.

قضیه‌ی گرداب را باید کنار چند بار «قطع شدن» کابل اینترنت ایران گذاشت. همین‌طور نباید فراموش‌کرد که دست‌هایی از ایران بارها به سایت‌هایی در آمریکا و اسراییل حمله‌کرده است، و از سمت دیگر «استاکس‌نت» داخل نیروگاه بوشهر خزیده‌است. این‌همه یعنی گرداب را باید بزرگتر از «تلاشی برای زدودن وب ِ‌ ایرانی از محتوای غیراخلاقی»، و حتی سیاسی، دانست.

«جنگ سایبری» را بخوانید. گردابی‌ها حتما این کتاب را خوانده‌اند و گذشته از اینکه از یک ابزار در حال حاضر چه استفاده‌ای می‌شود، شناخت ابزار مهم است.

لولویی به نام نظام سرمایه‌داری – از فحشی که می‌دهیم

یک زمانی زیر سوله‌ی یک حاجی اصفهانی کارخانه‌اش را مکانیزه می‌کردم. حاجی ِ آهن‌فروش رفته‌بود جایی دور از شهر چند تا سوله زده‌بود و کارگرهای محلی هم برایش لوله و پروفیل تولید می‌کردند و هم گندمش را درو می‌کردند. حیاط «کارخانه» را هم کرت کرت کرده‌بودند و گوجه و کدو کاشته‌‌بودند. وقت درو هم که می‌شد کارخانه نیمه‌تعطیل می‌شد؛ کارگرها سه فصل پشت ماشین ِ غول ِ پروفیل می‌ایستادند و یک فصل پشت خرمن‌کوب. حاجی از وزارت‌خانه وام ِ کلانی گرفته‌بود و «اشتغال‌زایی» کرده‌بود. عین واقعیت هم بود. واقعا کار راه‌انداختن در آن بر ِ بیابان نعمتی بود.

من پی‌ال‌سی نصب می‌کردم. چیزی مثل همین‌ها که حالا استاکس‌نت توشان افتاده. مدل ژاپنی از شرکتی بالاشهر ِ تهران می‌خریدم و سوار هواپیما کردم و می‌بردم جنوب اصفهان می‌بستم و برنامه‌نویسی می‌کردم و دستگاه راه‌می‌افتاد. این راه‌افتادن معنی‌اش این بود که حالا لازم نبود پنج نفر دور دستگاه بایستند؛ چهارتا برمی‌گشتند خانه منتظر فصل درو و یکی دور دستگاه می‌دوید و اگر لازم بود دکمه‌ها را فشار می‌داد.

قبل‌تر برای شرکتی وسط راه تهران و کرج، برنامه برای نیمچه‌ربات ِ چسب‌کاری‌اش می‌نوشتم. پای پراید و پژوهای جدید به ایران باز شده‌بود و هرکسی هرگوشه‌ای یک سوله هوا کرده‌بود و چند نفر را جمع کرده بود و بازار «قطعه‌سازی» گرم بود. بعد کم‌کم رییس‌ها فهمیدند که می‌شود جای سه نفر که روزی ۱۰۰ تا شیشه‌بالابر مونتاژ می‌کنند یک نفر و یک ماشین گذاشت و روزی ۵۰۰ تا سرهم‌کرد. من هم برای عملی‌شدن این نقشه کد می‌نوشتم و مدار می‌بستم.

کار اواخر پاییز شروع شد و به زمستان کشید. زیاد می‌شد که شب تا دیروقت در کارگاه کد می‌نوشتم و آزمایش می‌کردم. روز هیتر بزرگ کارگاه روشن بود و می‌شد کار کرد. شب که ‌می‌شد کارگاه زمهریر می‌شد. خیلی بعد فهمیدم که اشتباهی انبردست کارگرها را برداشته‌ام و در جعبه ابزارم گذاشته‌ام و کارگرها روشان نمی‌شده به من، که «آقای مهندس» بودم، بگویند «داداش، انبردستی رو بده بیاد» و دارند از روش ِ غیرمستقیم ِ «حالیت نیست هرشب هیتر رو خاموش می‌کنیم؟» استفاده می‌کنند. من البته حالیم نشد و انبردستی را ناخواسته ازشان دزدیدم و با خودم بردم. اگر می‌دانستند دستگاه که راه بیافتد دو سه تاشان بیکار می‌شوند هیتر را دستکاری می‌کردند که یک شب گر بگیرد و من و دستگاه را با هم بفرستد به آسمان.

وقتی می‌بینم کسی «نظام سرمایه‌داری» را جایی گرفته به فحش و لعن، خودم را آرام می‌کشم کنار و جایی قایم می‌شوم که کسی نبیندم. من اساسا کارم این است که به سرمایه‌دار کمک کنم کارگرهایش را با جعبه‌های فلزی جایگزین کند. هرچه در این زمینه موفق‌تر باشم آقای سرمایه‌دار آخر ماه چک پرمایه‌تری برایم می‌کشد. این یعنی دستم تا نزدیک گردن به خون کارگر آغشته‌است.

فحش به سرمایه‌داری، یا اسامی دیگرش را، چیزی می‌بینم مثل بد گفتن به آتش. بلد نباشی، آتش می‌سوزاندت. بلد باشی، باهاش عدس‌پلو می‌پزی. انواع تجربه‌ها هم هست از سواری گرفتن از «نظام سرمایه‌داری». هر کدام هم خاصیت‌های خودش را دارد و موفقیت‌هایش را و شکست‌هایش را. کانادا و آمریکای هم‌مرز ِ هم‌زبان هم سرمایه‌داری‌شان هم‌شکل نیست.

خلاصه که سرمایه‌داری چیز خیلی بدی نیست. اخ هم نیست. اینکه من الان کنار دریاچه ننشسته‌ام سوت بزنم تقصیر نظام سرمایه‌داری است. اینکه دارم لوبیاپلو می‌خورم و جای اینکه زیر باران ایستاده‌باشم دارم این پست را می‌نویسم هم از صدقه‌سر همین نظام ملعون سرمایه‌داری است.

روزانه – عوالم پاییزی

پارسال پاییز را زیر ِ زمین سپری کردم. صبح، هوا روشن‌نشده، از خانه می‌زدم بیرون و می‌رفتم زیر ِ زمین و یک‌ساعت و نیم بعد سمت ِ دیگر تونل پشت میزم بیرون می‌آمدم. تا شب پشت میز روی کیبرد بالا و پایین می‌رفتم و باز می‌رفتم توی تونل و از سمت دیگر مستقیم می‌رفتم روی تشک که صبح بتوانم زود بیدار شوم و باز همین قضیه تکرار می‌شد. پارسال پاییز ندیدم.

پنج سال پیش همین روزها که سوار هواپیما شدم، محمود تازه قسم خورده بود. پاییز رسیدم زیر آسمان ِ تازه. باد سرد می‌آمد و غازهای مهاجر آماده می‌شدند که بروند جای گرم و من با دوچرخه از خانه تا دانشگاه می‌رفتم.

امسال از همان روز اول که باد پاییزی بلند شد حال خوبی داشته‌ام. سوز که می‌آید دلم حال می‌آید و رسما اوایل می‌ترسیدم این قضیه نشانه‌ی افسردگی باشد. به‌نظرم نیست. خیلی وقت بود پاییز ندیده‌بودم و دارم حالش را می‌برم.

این هم اتفاق جالبی است که دنبال «پاییز» که می‌گردم، سال ۸۷ پاییز داشته، ۸۹ هم دارد، اما ۸۸ بی‌پاییز بوده.

عکس از اینجا

از پیکسل‌پست به وردپرس

فوتوبلاگ را از اول به کمک پیکسل‌پست راه‌انداختم، اما خیلی زود مشکلات مختلف پیکسل‌پست، از جمله ضعفش دربرابر اسپم، من را به فکر بردن فوتوبلاگ روی وردپرس انداخته بود. تصمیم نهایی را وقتی گرفتم که کدهای عجیبی در فایل‌های اجرایی پیکسل‌پست پیدا شد و خروجی خوراک نرم‌افزار از کار افتاد. اینکه بیشتر از یک سال است که نسخه‌ی جدیدی از پیکسل‌پست بیرون نیامده‌است هم در این قضیه مزید علت بود.

برای بردن اطلاعات از پیکسل‌پست از این اسکریپت استفاده‌کردم (قیمت: ۱۵ دلار آمریکا). قرار بود این کد بصورت پلاگین در پیکسل‌پست نصب شود، که نشد، پس من‌ هم کد را دستکاری کردم و یک خروجی ِ وردپرس‌دوست از بانک اطلاعاتی پیکسل‌پست تهیه کردم.

اگر احتیاج به این کد دارید این هم جالب است که نویسنده‌ی کد ادعا می‌کند همه‌ی پولی که از شما می‌گیرد را به یک انجمن سرطان خون اهدا می‌کند.

فوتوبلاگ کمانگیر را از اینجا مشترک شوید.

قالب فوتوبلاگ هنوز کار دارد که منتظر مرحمت رفقا در این زمینه هستم

برای وقت‌هایی که اعدام لازم/مفید است

زیاد گفته‌ایم که اعدام «بد» است. وقت‌هایی که این حرف را زده‌ایم، منظورمان از بد، مخلوطی از «غیرانسانی» و «غیر مفید»، و شاید چیزهای دیگر، بوده‌است. یعنی ادعا کرده‌ایم که اعدام مشکلی را حل نمی‌کند و همزمان گفته‌ایم که اعدام علمی وحشیانه است (و در پرانتز منظورمان این بوده‌است که آدمیزاد نباید «عمل وحشیانه» انجام بدهد). واقعیت این است که نه‌تنها هنوز اعدام در ایران اتفاق می‌افتد، که حتی در همین وبلاگستان، که کمتر کسی ادعا می‌کند نمونه‌ی خوبی از جامعه‌ی ایران است، کسانی از عمل اعدام دفاع می‌کند. این‌همه یعنی مجموعه‌ی حرف‌هایی که درمورد اعدام زده‌ایم به اندازه‌ی کافی برای طرف مقابل روشن نبوده‌است. به عبارت دیگر، عده‌ای دور هم نشسته‌اند و از اعدام دفاع می‌کنند و عده‌ی دیگری کمی دورتر در مضرات اعدام سخنرانی می‌کنند. این وضعیت هیچ‌یک از طرفین را به جایی نمی‌رساند.

پیشنهاد من این است که از پافشاری ِ بی‌ثمر روی دیدگاه‌مان دست برداریم و یک قدم به سمت مقابل برداریم. این یعنی اگر تو مخالف اعدام هستی، حتما استدلالی برای این مخالفت داری (اینجا قضایایی مثل «اعدام نفرت‌انگیز است» را می‌گذاریم پشت در و حرف دودوتا چهارتا می‌زنیم). حالا نکته‌ی مهم این است، توی مخالف اعدام ادعا می‌کنی که «اعدام بد است چون …». این یعنی تو یک حساب ِ اگر-آنگاه چیده‌ای که نشان بدهی اعدام نباید انجام شود. این حساب را حالا از دیدگاه ابطال‌پذیری نگاه کنیم. مثلا اگر کسی می‌گوید «اعدام بد است چون باعث کاهش جنایت نمی‌شود» ازش بخواهیم جمله‌اش را اینطور بگوید «اگر کسی نشان بدهد که اعدام گاهی باعث کاهش جنایت می‌شود من هم می‌پذیرم که اعدام گاهی خوب است». همین قضیه برای طرف مقابل جاری است، یعنی اگر کسی می‌گوید «اعدام خوب است چون اگر نباشد فساد زمین را برمی‌دارد» ازش بخواهیم جمله‌اش را اینطور بازنویسی کند «من می‌پذیرم که اعدام لزوما امر لازمی نیست اگر جوامعی باشد که در آنها کسی اعدام نمی‌شود اما فساد در این جوامع کمتر از جاهای دیگری است که در آنها کسانی اعدام می‌شوند».

این‌همه مقدمه بود. اما من در چه شرایطی می‌پذیرم که گاهی باید کسانی را در جامعه اعدام کرد.

من سه نوع نگاه به اعدام می‌شناسم. در نگاه اول، اعدام روشی برای بالا بردن هزینه‌ی جرم در جامعه است. به این دلیل کسی که جرم ِ بزرگی مرتکب شده است در انظار عمومی و در مرکز یک عمل جمعی بالای دار کشیده می‌شود. در این نگاه اعدام کردن کاری است مثل چاپ کردن تصویر قلب و ریه‌ی سیاه شده‌ی بیماران روی جعبه‌های سیگار؛ اعدام یک پیام اجتماعی است. در این نوع نگاه فرض بر این است که بالابردن هزینه‌ی جرم به کاهش آن می‌انجامد. این ادعای عجیبی نیست و می‌شود رد کارهای تحقیقی را گرفت که اتفاقا دقیقا نشان می‌دهند که بالابردن هزینه، میزان جرم را در جامعه کاهش می‌دهد. اما این همه‌ی چیزی نیست که اتفاق می‌افتد.

آمار نشان می‌دهد که نرخ اعدام در ایران پنج برابر چین و هشت برابر آمریکا است. اگر فرض کنیم نرخ ِ اتفاق افتادن جرم‌ در ایران، چین، و امریکا تقریبا به یک اندازه است، این یعنی در مقام مقایسه، ایرانی ِ نوعی را باید پنج برابر چینی نوعی و هشت برابر آمریکایی نوعی زیر فشار قرار داد تا دست به جنایت نزند. این یعنی در حساب سود و زیان جرم، ایرانی نوعی به‌دلیلی چیزی حدود هشت برابر آمریکایی و حوالی پنج برابر چینی انگیزه برای جنایت دارد.

یک نظریه می‌تواند این باشد که ایرانی اساسا، و مثلا به دلایل بیولوژیکی، تمایل به جنایت دارد. اگر کسی برای این نظریه شاهدی پیدا کند من می‌پذیرم که اعدام، با نرخ فعلی، برای جامعه‌ی ایرانی لازم است. نظریه‌ی دیگر این است که عاملی باعث تمایل، یا اجبار، ایرانی به جنایت می‌شود. من می‌توانم تصور کنم که تنش اجتماعی، نبود آزادی‌های فردی، وضعیت اقتصادی، عوامل فرهنگی، قرار داشتن در وضعیت گذار، و عواملی مانند این می‌توانند به بالا رفتن انگیزه برای جرم کمک کنند. واضح است که نظیر این شرایط در جوامع دیگری هم وجود داشته‌است. اینکه ما، برای اینکه کلیت‌ ِ جامعه از موقعیت بحرانی آرام‌تر عبور کند، بخشی از آن را بالای دار بکشیم البته منطق‌ش می‌لنگد، اما من باز می‌پذیرم که ایران به نرخ کنونی اعدام احتیاج دارد اگر کسی بتواند نشان بدهد که جوامعی وجود داشته‌اند که در آنها در بازه‌های زمانیی نرخ اعدام بسیار بالا بوده است اما پس از گذشتن از گردنه، اعدام متوقف شده‌است یا نرخ آن به حدهای جهانی رسیده است.

در نگاه دوم به اعدام، کشتن ِ مجرم روشی برای خنک‌کردن دل کسانی است که عزیزی را از دست داده‌اند. فرض کنیم که اساسا جامعه وظیفه دارد که دل اعضایش را خنک کند. اما فرض کنیم کسی دست به جنایت می‌زند. سوال مهم این است که این عمل چرا اتفاق می‌افتد و «مسئولیت» آن با چه کسی است. آیا می‌خواهیم فرض کنیم کسی فارغ از نکات دیگر تصمیم به قتل کسی می‌گیرد و آن را عملی می‌کند؟ مثلا اگر کسی به‌دلیل مشکل اقتصادی، و مثلا این مثال دستمالی شده که «زن و بچه‌اش گرسنه‌ان»، از دیوار کسی بالا رفت و به‌اجبار صاحبخانه را کشت، آیا واقعا می‌خواهیم همه‌ی مقصران را پیدا کنیم و هرکدام را به اندازه‌ی لازم مجازات کنیم؟ مثلا زن ِ آقای قاتل که دیروز بهش سرکوفت زده که «چرا جیبت خالی‌ه؟» یا صاحبکاری که مجرم قضیه را هفته‌ی پیش از کار بیرون‌کرده که بیمه‌اش نکند؟ یا وزیر اقتصادی که تصمیم اشتباهی گرفته و باعث بالا رفتن نرخ بیکاری شده؟ یا سیاست‌مداری که زدوبند اشتباه کرده و تجارت کشور را دو درصد پایین انداخته؟ اگر کسی نشان بدهد که روشی داریم که همه‌، یا خیلی از، مجرمان یک قتل را پیدا کنیم و مجازات کنیم، مثلا مرد را دار بزنیم، زن را با دمپایی بزنیم توی دهنش، رییس را دستش را قطع کنیم، وزیر را چشمش را دربیاوریم و سیاست مدار را تخم‌مرغ گندیده توی صورتش بزنیم، من می‌پذیرم که اعدام مرد ِ قاتل هم کار بی‌ربطی نیست.

و نگاه سوم به اعدام آن را بعنوان روشی برای حذف مجرم از جامعه معرفی می‌کند. همه‌ی حرف این پست این است که در جنایت، کسی که مرتکب آن می‌شود صرفا حلقه‌ی آخر یک زنجیر طولانی است. اگر کسی نشان بدهد که با حذف آدمیزادی که حاصل شرایط اجتماعی و موقعیت را تبدیل به یک قتل می‌کند می‌شود صفحه‌ی حوادث روزنامه را بست، من می‌پذیرم که آقا و خانم قاتل را هر چه زودتر بالای دار بکشیم و همه برویم خانه شاممان را بخوریم.

شما هم بنویسید، نه از اینکه چرا اعدام بد است، یا خوب است، بلکه از این دید که چه چیزی می‌تواند باعث شود نظر شما تغییر کند.

این پست به دعوت نویسنده‌‌ی وبلاگ غرش نوشته شد.

ناعلم – آنها می‌گویند قرص‌ها معجزه می‌کنند

قبل از این درمورد کتاب «بازی اعداد» The Numbers Game اینجا حرف زدم.

آمارها نشان می دهد که در چهار بزرگراه پر رفت و آمد، تصادفات ِ منجر به آسیب ِ جدی به یک معضل تبدیل شده اند. پلیس تصمیم می گیرد در این بزرگراه ها دوربین کنترل سرعت نصب کند. مدتی پس از نصب دوربین ها سخنگوی پلیس گزارش می دهد که آمار ِ تصادفات ۳۵% کاهش پیدا کرده است. این موضوع بعنوان دلیلی بر کارایی بسیار بالای دوربین های کنترل سرعت تلقی شده و قرار بر نصب دوربین های بیشتر در بزرگراه های دیگر می شود. آیا این نتیجه گیری درست است؟

ادامه را در اینجا بخوانید: کتاب: بازی اعداد، چیزهایی که اعداد نمی گویند.

دارم «ناعلم» Bad Science را می‌خوانم. نویسنده، بن گلداکر، پزشکی است که قبل از این ستونی به همین نام در گاردین داشت و حالا وبلاگی به همین نام را اداره می‌کند. همانطور که «بازی اعداد» به سواستفاده‌ها و گمراه‌سازی‌هایی که به کمک آمار و اعداد انجام می‌شود می‌پرداخت، «ناعلم» مثال‌هایی از روند مدیکالایزیشن Medicalization به‌دست می‌دهد (برای این کلمه چه معادلی در فارسی استفاده کنم؟). مثلا این نمونه را از فصل هشتم، «قرص مشکلات صعب اجتماعی را حل می‌کند»، صفحه‌ی ۱۵۴، برداشته‌ام،

مجلات ِ گلاسه و خوش‌رنگ پر از داستانهایی درباره‌ی زوج‌هایی هستند که در رابطه‌شان دچار مشکل شده‌اند. داستان همیشه از اینجا شروع می‌شود که زوج ِ ناراحت پیش دکتر خانوادگی می‌روند و ناکام روانه‌ی مطب ِ متخصص می‌شوند و از آنجا هم سرشکسته بیرون می‌آیند. دریچه‌ی خوشبختی در این داستان زمانی باز می‌شود که زوج ِ داستان ما به یک کلینیک خصوصی می‌روند و از آنها آزمایش خون گرفته می‌شود و هورمون‌‌سنجی می‌شوند. بعد جریان خون در اعضای جنسی‌شان توسط یک روش تصویربرداری جدید مطالعه می‌شود و اینگونه است که ناگهان معجزه رخ می‌دهد: یک قرص ِ جدید و مخصوص مشکل این زوج را حل خواهد کرد. اما این فقط نیمی از داستان است. در این روایت گفته نمی‌شود که فشار کاری دختر را بسیار خسته کرده‌است و پسر هنوز نتوانسته‌است با وضعیت پدر بودن کنار بیاید. اینکه پسر هنوز در موقعیت ذهنی جوانکی است که دختری را کنار دیوار خوابگاه به خودش فشار می‌دهد و درک اینکه معشوق مادر هم هست برای او هنوز ممکن نیست. ما دوست نداریم درباره‌ی این عوامل حرف بزنیم، همانطور که نمی‌خواهیم درباره‌ی شرایط نابرابر اجتماعی، تغییرات در ساختار جامعه و خانواده، و تاثیر شرایط مختلف شغلی بر افراد حرف بزنیم. در این روایت ِ ساده‌شده، همه‌ی عوامل پیچیده و چندوجهی از محاسبه کنار گذاشته‌شده‌اند و یک قرص قرار است معجزه کند (خلاصه‌ی متن)

من اینطور قضیه را می‌بینم. ما در دنیای پیچیده‌ای زندگی می‌کنیم که ارتباط ِ زیرپوستی ِ زیادی بین بخش‌های مختلف آن وجود دارد. ما در همین دنیا با مشکلات ِ بزرگی رو‌به‌رو هستیم و در‌به‌در به دنبال راه حل برای این معضلات می‌گردیم. این‌همه یعنی ما خواسته‌هایی داریم که یا راه‌حلی برای آنها وجود ندارد یا ما از عهده‌ی پرداختن هزینه‌ی راه‌حل های موجود برنمی‌آییم. مثلا ما علاقه‌مندیم عمر طولانی، بدن عضلانی/خوش‌ریخت، و روحیه‌ی خوبی داشته باشیم، اما فرصت و حوصله‌ی ورزش کردن و دراز کشیدن زیر آفتاب را نداریم. در چنین وضعیتی ما مشتریان خوبی برای کسی هستیم که ادعا کند قرصی هست که بیست سال به زندگی اضافه می‌کند، یا در یازده روز عضلات را دوبرابر می‌کند یا خستگی و بی‌خوابی را درمان می‌کند. این همان فرایند «مدیکالایزیشن » است؛ ما به این فرضیه تن می‌دهیم که راه حل داخل قوطی‌های پلاستیکیی است که روی جلد مجله‌ها و در تلویزیون نشان داده‌می‌شوند. از آنجا که ما حاضریم برای این اشیاء دوست‌داشتنی پول خرج کنیم، فقط حضور کسی با شناخت خوبی از آدمیزاد و نحوه‌ی تصمیم‌گیریش لازم است تا صنایع چند میلیون، یا حتی میلیارد، دلاری ِ هومیوپاتی، کرم‌های زیبایی، نوشابه‌های انرژی‌زا، قرص‌های مکمل، و نظایر آن از زمین سربکشد. نویسنده مدعی است که خیلی از ادعاهایی که درمورد کارکرد ِ این محصولات می‌خوانیم اساس علمیی ندارد یا یافته‌های علمی در خارج از چهارچوبی که در آنها معنی‌دار هستند به ما عرضه می‌شوند.

نکته‌ی مهم در این میان آدمیزاد است که نشان داده‌شده‌است دردش با خوردن ِ قرص شکر، اگر تصور کند در حال مصرف دارو است، بهبود پیدا می‌کند. همین آدمیزاد با کپسول شکر زودتر «خوب می‌شود» و آمپول از هر‌دوی این «شکری‌ها» موثرتر است. وضعیت زمانی جالب می‌شود که ما برای قرص شکر پول می‌دهیم و شکر در بسته‌بندی نارنجی سه برابر شکر در بسته‌بندی آبی قیمت دارد.

«ناعلم» ۳۳۹ صفحه‌است و «به هرکسی که به او مربوط است» To whom it may concern تقدیم شده است.

اینکه این کتاب از کجا به‌دست من رسید خودش داستان جالبی است. نزدیک یک سال پیش، در سفر، کتاب را در یک کتابفروشی در یک فرودگاه اروپایی دیدم. به عادت همیشگی از جلد کتاب عکس گرفتم تا بعدا در کتابفروشی‌ها پیدایش کنم. با کمال تعجب کتاب را در آمازون ِ کانادا و چپترز پیدا نکردم (حالا که کتاب مشهورتر شده‌است همان‌جاها می‌توانید پیدایش کنید). در همان اوقات با چند نفر از دوستان سعی کردیم برنامه‌ای راه بیاندازیم به نام «هم‌قفسه‌ای». قرارمان این بود که هر کدام فهرستی از کتاب‌هایی که می‌خواهیم برایمان بخرند را تهیه کنیم و در روز تولدمان، یا در هر تاریخی که انتخاب می‌کردیم، دیگران کتاب‌ها را برایمان بخرند. «هم‌قفسه‌ای» پا نگرفت اما من از این طریق سه تا کتابی که می‌خواستم دستم رسید. یکی از این کتاب‌ها «ناعلم» بود.

پس‌نوشت – از فصل دو، «ژیمناستیک مغزی»، صفحه‌ی ۱۸،

بیشتر مردم می‌دانند که یک رژیم غذایی مناسب چیست. بنابراین اگر می‌خواهید از این طریق پول دربیاورید لازم است که فضایی برای فعالیت خود دست و پا کنید. برای این‌کار شما باید مساله را پیچیده کنید و اسامی ساختگیی برای چیزهای آشنا ابداع کنید.