بایگانی مربوط به مهر, ۱۳۸۹

روزی که در جعبه‌ی اعدام باز شد

خبرگزاری فارس در سلسله گزارش‌هایی به موضوع اعدام در ایالات متحده‌ی آمریکا پرداخته است. فارس‌نیوز توضیح می‌دهد که از دیدگاه نویسندگان این گزارش‌ها «نفس وجود اعدام برای احقاق حق مظلوم امری مذموم نیست اما نوع اعمال این حکم و افرادی که شامل آن می‌شوند از مواردی بوده که همیشه در آمریکا محل بحث اقلیت رنگین پوست آن بوده است». نویسندگان مدعی هستنند که،

از ابتدای تاسیس آمریکا روش‌های متعددی برای اعدام محکومان در این کشور استفاده شده است که از میان آنها می‌توان به ” چرخ خرد کننده “، “زنده زنده سوزاندن “، “له کردن با سنگ ” و “چوبه‌دار ” را نام برد.

در این مجموعه تا امروز فارس‌نیوز به «صندلی الکتریکی»، «زنده سوزاندن» و «چرخ خردکننده» پرداخته‌است.

یکی از روش‌های شکنجه و اعدام در قرون وسطی که تا اوایل قرن ۱۹ ادامه داشته است اعدام به وسیله “چرخ خرد کننده ” بوده است. این نوع اعدام علاوه بر آمریکا در بخش‌هایی از اروپا مانند فرانسه و آلمان هم استفاده می‌شده است. این روش یکی از زجرآورترین روش‌های اعدام است که به تدریج و با درد زیاد باعث مرگ محکومان می‌شده است.

در ویکیپدیا زیر عنوان «چرخ خردکننده» Breaking wheel می‌خوانیم،

این نوع مجازات نوعی از شکنجه‌ی منتهی به مرگ بود که پیش‌تر در فرانسه، آلمان، دانمارک، سوئد، رومانی، روسیه، یونان، اسپانیا، پرتقال و دیگر کشورها مورد استفاده قرار می‌گرفت.

هیچ کجا در این صفحه اشاره‌ای به استفاده از این نوع شکنجه‌ی جسمی در آمریکا نشده است.

فارس‌نیوز، که یکی از تصاویر ویکیپدیا را برای نمایش «چرخ خردکننده» انتخاب کرده است، درمورد ارتباط این شکنجه به آمریکا توضیح می‌دهد،

این روش برای اعدام و مجازات ۱۱ برده که در “لوئیزیانا ” علیه ارباب خود قیام کرده بودند در بین سالهای ۱۷۳۰ تا ۱۷۵۴ اجرا شد.

اما نکته‌ی مهم بی‌دقتی‌‌هایی نظیر این نیست. مساله‌ی مهم این است که اعدام حالا از وضعیت ِ «یک موضوع معمولی که روزانه اتفاق می‌افتد» بیرون آمده است و رسانه‌ی نیمه‌رسمی نظام حاکم، که پیش‌از‌این با موضوع اعدام بصورت خبری برخورد می‌کرد، «دیروز سه نفر اعدام شدند»، حالا درگیر چرایی و توجیه ضرورت اعدام و مقایسه روش‌های مختلف اعدام شده است. حالا این سوال مهم است که «کدام روش اعدام وحشیانه نیست؟» این به نظر من یک دستاورد بزرگ است. توضیح می‌دهم.

بی‌بی‌سی در سال ۲۰۰۸ مستندی به نام «چطور یک انسان را بکشیم» تولید کرد. در این برنامه مایکل پورتیلو، نماینده‌ی سابق مجلس از جناح محافظه‌کار، روش‌های مختلف اعدام را بررسی کرد، و برخی از آنها را روی خودش یا حیوانات اعمال کرد. سوال اساسی این بود «با این فرض که باید کسی را اعدام کنیم، کدام روش انسانی‌ترین راه برای اعدام است؟» در همین برنامه پورتیلو با کسانی هم صحبت می‌کند که معتقدند اتفاقا اعدام باید دردناک و آزارنده باشد، اما همچنان سوال مهم این است «کدام روش اعدام وحشی‌گری است؟». به نظر می‌رسد فارس‌نیوز دوسال بعد راه بی‌بی‌سی را از ابتدا شروع کرده‌است و تا به اینجا نشان داده‌است که صندلی الکتریکی، اگر درست استفاده نشود، و «چرخ خردکننده»، در هر وضعیتی که استفاده شود، غیرانسانی و وحشیانه هستند. سالهاست که ابزاری شبیه «چرخ خردکننده» دیگر استفاده نمی‌شود و پورتیلو با فارس‌نیوز موافق است که صندلی الکتریکی می‌تواند بشدت نتایج نامناسبی برای فرد اعدام‌شونده داشته باشد.

نسخه‌ی کامل مستند را اینجا ببینید.

(لینک مستقیم ویدیو در گوگل ویدیو – در یوتیوب)

پورتیلو علاوه بر روش‌های دیگر، به اعدام به‌روش دار زدن نگاه می‌کند. او نشان می‌دهد که محاسبات دقیقی برای دارزدن وجود دارد و عملا انگلیس و آمریکا جدول‌های متفاوتی برای جزییات فنی اعدام به‌روش دارزدن تهیه‌کرده‌بوده‌اند. این جدول‌ها نشان می‌دهند که هر فرد با توجه به وزنش باید از چه ارتفاعی دار زده شود. به عبارت دیگر، فرض اولیه این است که طناب باید با گردن فردی که اعدام می‌شود تماس مستقیم داشته‌باشد و مهم است که فرد به هیچ وجه بالا کشیده نشود، بلکه صندلی از زیر پای او کنار برود و فرد از ارتفاع تعیین شده‌ای سقوط کند. اعدام به‌روش بالاکشیدن منجر به خفگی می‌شود و وضعیتی که در آن پارچه یا لایه‌ی دیگری مانع بین طناب و پوست شود می‌تواند مرگ را به تاخیر بیاندازد و موقعیت دردناکی برای فرد اعدام شونده ایجاد کند.

چند سال پیش ویدیویی از اعدام یک زن و چند مرد در غرب ایران منتشر شد (لینک ویدیو را حالا پیدا نمی‌کنم، اگر خبری از این ویدیو یا عکس‌های آن دارید لطفا در کامنت‌ها بنویسید). در این ویدیو خانم متهم بصورت چادرپیچ زیر طناب آورده می‌شود و طناب دور گردن او بسته می‌شود. سپس طناب بالا کشیده می‌شود و زن دست و پا زنان جان می‌دهد. نبودن واسطه بین طناب و پوست و بالاکشیده نشدن دو اصلی هستند که در این اعدام رعایت نشده‌اند.

به گفته‌ی مستند، هدف اصلی دار زدن شکسته شدن ستون مهره‌ها و قطع نخاع است. به این ترتیب فرد فلج شده و مرگ آرامی خواهد داشت. سقوط از ارتفاعی که بیش از اندازه زیاد است، یا به عبارت دیگر طولانی بودن طناب، می‌تواند منجر به قطع گردن قربانی شود. کوتاه بودن طناب می‌تواند منجر به قطع نشدن نخاع و مرگ در اثر خفگی باشد.

اما هدفم از ذکر این جزییات چیست. فارس‌نیوز وارد بازیی شده است که بازنده‌ی آن نظامی است که او پشتیبانی‌اش را می‌کند. تا زمانی که اعدام یک جعبه‌ی دربسته است که نیاز و الزامی به بازکردن و بررسی محتوای آن نیست، اعدام یک رفتار اجتماعی معمولی خواهد بود که حتی می‌توان دور آن جمع شد و بعد رفت خانه و شام خورد. زمانی که به معدوم به عنوان انسانی نگاه می‌کنیم که نباید شکنجه شود و وقتی وارد جزییات روش‌های مختلف اعدام می‌شویم، موریانه وارد جعبه می‌شود و حالا باید درمورد همه‌‌ی جزییات حرف زد. حالا اعدام یک رفتار انسانی است که باید بصورت بهینه انجام شود. همه‌ی ما موافق هستیم که «چرخ خردکننده» وحشیانه است و بعضی از ما فکر می‌کنیم صندلی الکتریکی هم غیرانسانی است، اما اعدام به روش دارزدن چطور؟ درمورد سنگسار چه فکر می‌کنیم؟ درمورد ذات کشتن آدمیزاد زیر پرچم قانون چطور فکر می‌کنیم؟

ذکر این نکته هم مهم است که حتی بدون توجه به جمعیت بالاتر آمریکا، این کشور به ازای هر هشت نفری که در ایران اعدام می‌شوند تنها یک نفر را اعدام می‌کند. چین در بالای فهرست کشورهای اعدام کننده ایستاده است و ایران مکان دوم را در فهرست دارد. جالب توجه است که چین، که هجده برابر ایران جمعیت دارد، تنها چهاربرابر ایران مجازات اعدام را انجام می‌دهد. این به این معنی است که براساس معیار «تعداد افراد اعدام شده تقسیم بر جمعیت»، ایران بیشترین نرخ اعدام را در جهان دارد. عراق در فهرست تعداد اعدام‌ها با آماری کمتر از یک‌سوم ایران در مکان سوم قرار گرفته است. در این نقشه کشورهای زرشکی مجازات اعدام را در قوانین خود دارند و آن را اجرا می‌کنند. کشورهای نارنجی و زرد یا آن را بیشتر از ده سال است که اجرا نکرده‌اند یا آن را جز در موارد بسیار استثنایی ممنوع کرده‌آند. کشورهای آبی اعدام را از قوانین خود حذف کرده‌آند (منبع ویکیپدیا)

همه‌ی تصاویر از مستند بی‌بی‌سی

لطفا پیچ‌گوشتی‌تان را غلاف کنید

یکشنبه عصر رفتیم نمایشگاه کتاب خیابانی در تورنتو. خیابان‌های اطراف پارلمان را تا وسط راه حصار کشیده‌بودند و چادر هوا کرده‌بودند و در سایه کتاب‌ها را چیده‌بودند. روی چمن‌های وسط میدان ِ پشت ساختمان پارلمان هم بچه‌ها دور سکوی بزرگی جمع شده‌بودند و با صدایی که از بالا می‌آمد جست‌و‌خیز می‌کردند.

یکی از چادرها اسم حزب سوسیالیست کانادا را داشت. مردی با لهجه‌ی بریتیش و سروظاهر مرتب توی چادر ایستاده بود و روی میزی روبرویش مجله‌های نازک و چندبرگی‌های «مقاومت»، «ما پیش می‌رویم» و «برابری» را چیده‌بودند. گوشه‌ی میز عکسی از یک غاز ِ سراپانفتی با جمله‌ی «این میراث کاپیتالیسم است» گذاشته‌بودند.

از مرد پرسیدم «نظرت راجع به احمدی‌نژاد چیه؟» گفت احمدی‌نژاد هم مثل روسیه‌ی شوروی فقط ظاهری از مبارزه با نظام سرمایه‌داری را دارد و در عمل کمک‌حال آن است. خودش سر حرف را گرفت و رسید به اینکه جامعه‌ی ایده‌آل با پیاده‌سازی کمونیسم حاصل می‌شود. کمی گوش‌کردم بعد گقتم «اما می‌دونید که عده‌ای معتقد هستند با برداشتن امکان ِ رقابت در جامعه، دیگر کسی انگیزه‌ای برای تولید نخواهد داشت». گفت «در جامعه‌ای که من حرفش را می‌زنم تو هر چیزی که بخواهی در دسترست است. مثلا تو نان می‌خواهی، می روی فروشگاه و همه جور نان چیده شده و تو هرچیزی می‌خواهی برمی‌داری». وقتی با دستهایش قفسه‌ی نان‌ها را در هوا نقاشی می‌کرد من یاد کوبا افتادم و فروشگاهی که شبیه تعاونی بچگی‌مان بود و بعضی قفسه‌هایش پر بود از چیزهایی، اما مشتری نداشت و مرد ِ قدبلند ِ کت‌و‌شلوار سیاه پوشیده‌ای که کارمندان فروشگاه حرفش را گوش می‌کردند، در جواب سوال‌های من گفت «من چیزی بهت نمی‌گم، خودت فکر کن چرا در فروشگاه مشتری نیست». بعدا فهمیدم قیمت‌های فروشگاه به پول محلی به ارقام ِ غیرقابل‌دسترسیی تبدیل می‌شود.

از مرد پرسیدم چرا در جامعه‌ای ایده‌آل او کسی باید کار کند. گفتم وقتی همه‌ی امکانات را به همه بدهی انگیزه را از آنها گرفته‌ای. گفت «ذهنیت انسان باید برای جامعه‌ی ایده‌آل تغییر کند. تو در جامعه‌ای که من دارم حرفش را می‌زنم متفاوت فکر می‌کنی. تو باید برای زندگی در آن جامعه تغییر کنی» و با انگشتش به سرم اشاره کرد. بحث ما تمام شده بود. من می‌خواستم من باشم و او می خواست پیچ‌گوشتی‌اش را توی مغز من فرو کند. ما حرف بیشتری برای زدن با هم نداشتیم، مرد یک جزوه‌ی هشت صفحه‌ای از روی میزش برداشت و به من داد و گفت اینجا بیشتر توضیح داده‌ایم، «پولش رو نمی‌خواد بدی». روی میز جلوی دسته‌ی کاغذها نوشته‌بود «یک دلار». یک دلار از جیبم درآوردم و گفتم «این رو بعنوان هدیه donation قبول کنید».

جلوتر غرفه‌ی انتشارات هارپر کالینز بود. کتاب‌های جلد کاغذی را دو دلار حراج کرده‌بودند و جلد سخت‌ها hardcover سه دلار. من یک کتاب سیصد و هفت صفحه‌ای خریدم که در این مورد حرف می‌زند که چطور اختراع یک ابزار قابل حمل برای انرژی الکتریکی منجر به یک انقلاب تکنولوژیک شده است.

محمود احمدی‌نژاد روز چهارم سفرش به نیویورک را با صبحانه با اصحاب رسانه در آمریکا آغاز کرد. ۲۰:۳۰ در گزارشی از این جلسه با فرید زکریا و دیگران درمورد احمدی نژاد صحبت می‌کند. در دقیقه ی ۰۰:۳۰ این ویدیو خبرنگار صداوسیما با خانمی، که گویا ان کوری از شبکه ی ان‌بی‌سی است، حرف می‌زند که می‌گوید،

The President has always been very gracious to me … enjoy … he is very welcoming.

قسمت میانی جمله بدلیل صدای فارسی که روی ویدیو گذاشته شده است قابل شنیدن نیست. روی این جملات این ترجمه‌ی فارسی گذاشته شده است،

او برای من همواره تحسین برانگیز است، از صحبت با او لذت می‌برم و به او خوش‌آمد می‌گویم.

من نسخه‌ی اصلی این ویدیو را ندیده‌ام بنابراین براساس بخش ِ کوتاهی که در ویدیوی ۲۰:۳۰ شنیده می‌شود حرف می‌زنم.

معادل فارسی برای Gracious «دلپذیر»، «خوشایند»، «بخشنده»، و «مطبوع» است و Welcoming به معنی «خوش‌برخورد» و «صمیمی» است. با توجه بخشهایی از جمله‌ی اصلی که می‌شنویم، به نظر من این خانم خبرنگار درباره‌ی شخصیت محمود احمدی‌نژاد صحبت می‌کند. برداشت من این است که به نظر این خانم، محمود احمدی‌نژاد شخص خوش‌برخورد و دلپذیری است. این لزوما به این معنی نیست که برای این خانم محمود احمدی‌نژاد شخص «تحسین برانگیز»ی است. انتهای جمله هم این فرض را تایید می‌کند؛ این خانم به رییس دولت ایران خوش‌آمد نمی‌گوید بلکه او را فرد خوش‌برخوردی معرفی می‌کند.

(لینک مستقیم به ویدیو)

به دقیقه‌ی ۰:۴۹ این ویدیو بروید، یا ویدیو را این پایین ببینید، و ایرانی ِ آمریکانشینی را ببنید که می‌گوید،

شماها نمی‌دونید چی دارید. اگر قدرش رو داشتید… اگر من خاک ایران رو ببینم، خاکش رو می‌بوسم.

«لج مکانی»، از نوعی که سایه نوشته است، مال کسی است که گلیمش را سفت چسبیده است و اصرار دارد که دو قدم جلوتر خیلی بد است. شاید شخص اول ِ این داستان روزی گلیمش را هم گذاشته و رفته دوری زده و حالا برگشته و گلیمش را چسبیده و در وصفش سخنرانی می‌کند. من هم تجربه‌ی «لج مکانی» را داشته‌ام، پس می‌فهمم که زیاد می‌شود که قضیه‌ی «منتقد اجتماعی» شدن، همین برداشتن ِ «من ترجیح می‌دهم» از اول جمله‌ها و کلی‌کردن آن‌هاست. این را اسمش را بگذاریم یک تصمیم ِ شخصی برای زندگی شخصی و حماسه ساختن ازش.

نوع ِ دیگر ِ این قضیه آدمی است که گلیمش را گذاشته و رفته دو قدم آن‌طرف دارد زندگی‌اش را می‌کند و لابد زجر ِ روزانه هم نمی‌کشد، که اگر می‌کشد یک جای کار عیب دارد که چرا بر‌نمی‌گردد سر گلیم ِ قبلی. حالا این آقا یا خانم ِ خارج‌نشین می‌رود سخنرانی ِ محمود احمدی‌نژاد و به دوربینی، که سردیگرش ایرانی ِ ایران‌نشین نشسته، می‌گوید «شماها نمی‌دونید چی دارید. اگر قدرش رو داشتید خاکش رو می‌بوسیدید». بعد هم برمی‌گردد سر بشقاب که لابد توش مرصع‌پلو برایش بار کرده‌اند و نوستالژیک می‌شود.

از این به بعد، هرکسی هرجا می‌خواهد زندگی کند. هرکس هم فکر می‌کند خاک ِ جایی را باید روی سر گرفت، برود خاک ِ همان‌جا را روی سر بگیرد. بعد همه‌ی ما زندگی‌مان را می‌کنیم.

(لینک مستقیم به ویدپو)

پس نوشت: گویا ایشان خانم غزل امید نویسنده‌ی کتاب «زندگی در جهنم» است.

کریستین امان‌پور– …. نظر شما درباره‌ی سنگسار چیست؟

محمود احمدی‌نژاد – … شما فکر می‌کنید چرا موضوع یک نفر در یک روستا در ایران ناگهان تبدیل به موضوع مهمی برای مقامات آمریکا می شود؟ …

کریستین امان‌پور – … نه، نه، نظر شما درباره‌ی سنگسار چیست؟

محمود احمدی‌نژاد – … خانم آشتیانی هرگز به سنگسار محکوم نشد. این یک خبر جعلی بود…

کریستین امان‌پور – …. اما دولت ایران حکم را لغو کرد….

محمود احمدی‌نژاد – اجازه بفرمایید. من نماینده‌ی دولت ایران هستم … هیچ حکم سنگساری صادر نشده بود. …. جنایتکاران جهانی حالا تبدیل به پشتیبانان حقوق‌بشر شده‌اند…. ما با روشی که امریکا دنیا و عراق را اداره می‌کند مخالف هستیم….

کریستین امان‌پور – از زمانی که رییس‌جمهور شده‌اید اعدام در ایران چهاربرابر شده‌است. گروه‌های حقوق‌بشری می‌گویند.

محمود احمدی‌نژاد – کسی به ایران نیامده. آنها از کجا می‌دانند؟

ترجمه‌ها از انگلیسی به فارسی از من – لینک ویدیو.

نظرسنجی درمورد ابزارهای مبارزه با فیلترینگ – لطفا شرکت کنید

فیلترینگ یکی از مسایل ِ مهم ِ پیش روی کاربران اینترنت در ایران است.

ما این جمله را بارها شنیده‌ایم، اما آیا واقعا این جمله درست است؟ حتی اگر فرض کنیم فیلترینگ مساله‌ی مهمی است، اینکه راه حل چیست، و آیا اصلا کسی باید دنبال راه‌حلی باشد، مسایلی هستند که باید درباره‌شان حرف بزنیم. به عبارت ساده‌تر، باید از مصرف‌کنندگان بالقوه‌ی ابزارهای ضدفیلتر بپرسیم «شما با فیلترینگ چطور کنار می‌آیید؟».

نکته‌ی اساسی این است که تولیدکننده‌ی ابزار فیلترشکن و مصرف‌کننده‌ی آن اغلب در دو طرف متفاوت کره‌ی زمین هستند و لزوما ارتباطی با هم ندارند. در چنین فضایی است که فیلترشکنی به نام ایرانیان در دنیا مطرح می‌شود، اما در شبکه‌های اجتماعی ِ ایرانیان تجربه‌ای از کار با آن منتشر نمی‌شود. حتی گذشته از مواردی شبیه این، گزاف نیست اگر بگوییم که در حال حاضر بین مصرف‌کننده‌ی ابزار فیلترشکن و تولیدکننده‌ی آن ارتباط مدونی وجود ندارد، و این مشکل بزرگی است.

قدم برداشتن در راه ایجاد ِ این ارتباط، هدف یک نظرسنجی است که خانه‌ی آزادی Freedom House در سطح جهان، با تمرکز روی کشورهایی که در آنها فیلترینگ مساله‌ی مهمی است، انجام می‌دهد. من بخش ِ ایران ِ این نظرسنجی را انجام می‌دهم.

این نظرسنجی کاملا بصورت ناشناس انجام می‌شود و هیچ اطلاع شخصیی از شما به دست مجریان نظرسنجی نمی‌رسد. نظرسنجی به کمک سرویس گوگل انجام می‌شود. اطلاعات بیشتر درمورد حفظ حریم شخصی در این سرویس و جزییات دیگر درمورد آن را در این آدرس ببینید.

در این نظرسنجی، مجربان به ‌دنبال پیداکردن جوابهای کاربران ابزارهای فیلترشکن به این سوالها هستند: آیا فیلترینگ برای شما یک معضل است؟ آیا شما از ابزاری برای مقابله با فیلترینگ استفاده می‌کنید؟ کدام ابزار به نظر شما کارکرد بهتری برای مقابله با فیلترینگ دارد؟ شما چه انتظاراتی از یک ابزار مقابله با فیلترینگ دارید؟

لطفا با کلیک روی این لینک، یا تصویر بالا، در این نظرسنجی شرکت کنید و لینک آن را در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید. هرچه تعداد ِ بیشتری در این نظرسنجی شرکت‌کنند حاصل مستندتر خواهد بود و راحت‌تر می‌توان برای رسیدن به خواسته‌های شرکت‌کنندگان در آن پافشاری کرد.

اگر در مورد این نظرسنجی سوال یا نکته‌ای دارید لطفا با آدرس ایمیل arash@kamangir.net با من تماس بگیرید.

لینک نظرسنجی را از اینجا کپی کنید:

https://spreadsheets.google.com/viewform?hl=en&formkey=dHdURFlVSVdFRnJLd2RpSEt1QVY2VEE6MQ#gid=0

از کمک شما متشکرم.

کتر ِ کج ِ محمود در ایرنا

اول) معصومه ناصری می‌نویسد،

سیاستمدارهای دفرمه در ایرنا

خانم‌ها و آقایان خبرگزاری دولتی جمهوری اسلامی! … شما خجالت نمی‌کشید از این عکس ریسایز کردن‌تان؟…دویست سیصد هزارتومان از آن بودجه دوازده رقمی‌تان را خرج کنید یک نفر بیاید الفبای فتوشاپ را به شما آموزش بدهد. خرج های مهم ‌تر دارید؟ باشد، توی همین اینترنت سرچ کنید که چطور می‌شود اندازه عکس را تغییر داد و راهنمایش را بچسبانید بالای سرتان. ….هر چند احتمال می‌دهم اگر کسی تا حالا در آن سازمان معظم به عقلش نرسیده که این عکس‌ها مشکل دارند از این به بعد هم عقل کسی به اصلاح‌شان برسد.

دوم) ابن‌مشغله‌ی نادر ابراهیمی یک‌بار هم تابلوساز می‌شود و برای یک دکتر تابلوی مطبش را می‌سازد. دکتر وقتی تابلو را می‌بیند دبه می‌کند که «کتر» ِ «دکتر»ش کج است و پول را ناقص می‌دهد. مرافعه راه به جایی نمی‌برد و ابن مشغله چیزی بار دکتر می‌کند شبیه این‌که،

تو دکتر شده‌ای که خدمت خلق خدا بکنی، دو انگشت کجی ِ «کتر» چرا آمده جلوی چشمت؟

حقیقت این است که ابن‌مشغله‌ی تابلوساز «کتر» را یک‌طور می‌بیند و دکتر ِ صاحب «کتر» طور دیگر. فارغ از اینکه من و تو به «شغل مقدس پزشکی» چطور نگاه می‌کنیم، این‌مشغله و دکتر هیچ کدام حرفی نمی‌زنند که بوضوح بی‌ربط باشد.

به قضیه‌ی ایرنا برگردیم.

تصور من این است که نرم‌افزار ِ پشت‌پرده‌ی وب‌سایت ِ ایرنا تصاویر را به اندازه‌ی از پیش تعریف‌شده‌ی ۲۶۰ در ۱۷۰ در‌می‌آورد، مستقل از اینکه نسبت طول و عرض تصویر واقعا چقدر است. از طرف دیگر ارتفاع همه‌ی تصاویری که معصومه مثال می‌زند ۲۵۰ هستند اما عرض آنها متفاوت است (از ۱۹۵ تا ۲۰۷). این‌‌همه یعنی تصاویر بعد از تغییر ِ اندازه از تناسب می‌افتند. اما آیا کسی در ایرنا بلد نیست این حساب‌و‌کتاب ِ سر‌دستی را انجام دهد؟ یا بهتر است این اینطور بپرسیم، آیا اصلا این موضوع برای کسی در ایرنا اهمیت دارد؟

می‌شود سناریویی را تصور کرد که در آن، ظاهر ِ ایرنا مهم است. در چنین وضعیتی برای کادر ِ گرداننده‌ی ایرنا مهم است که کاربران، ظاهر ِ وب‌سایت را بپسندند. در چنین وضعیتی هل‌دادن ِ همه‌ی تصاویر خبری، فارغ از اندازه و مشخصات ِ دیگر آنها، در یک قالب از پیش تعیین شده، به نحوی که به وضعیت ِ آزارنده‌ی فعلی منجر شود، قابل قبول نخواهد بود و حتما مدیریت ایرنا ترتیبی خواهد داد که ظاهر این وب‌سایت به‌سرعت اصلاح شود. اما وضعیت فعلی لزوما با این سناریو همخوانی ندارد.

در سناریوی دیگر، مخاطبان ِ وب‌سایت ِ ایرنا برای این خبرگزاری دولتی اهمیت چندانی ندارند. قابل تصور است که خبرگزاری رسمی جمهوری اسلامی ایران نیاز ِ جدیی به جذب مخاطب ندارد و بودجه‌ی آن لزوما ارتباطی به رضایت مخاطبین ندارد. در چنین وضعیتی، رفتار ِ منطقی دقیقا رسیدگی نکردن به مشکلات «کوچکی» است که در وب‌سایت این خبرگزاری وجود دارند. یک نمونه از این مشکلات ِ کوچک، تصاویری هستند که نامتناسب تغییر اندازه داده شده‌اند.

اینطور خلاصه می‌کنم، آدمیزاد برای رفتارهایش دلیل‌های خوبی، در حد دانش و توان ذهنی‌اش، دارد. اینکه رفتاری که از یک نفر یا یک گروه از انسان‌‌ها سرمی‌زند بی‌منطق به‌نظر می‌رسد دقیقا یعنی هنوز نتوانسته‌ایم چهارچوب ذهنی و اولویت‌های آن آدمیزاد یا آدمیزادها را بشناسیم.

قضیه‌ی لاک‌پشتی که صفرش هشت شده‌است*

در وبلاگی، که به «انجمن کوهنوردان ایران» منتسب است، عکسی از یک لاک‌پشت با لاک از شکل‌افتاده را با توضیح زیر می‌بینم،

لاک پشت بیچاره در زمانی که کوچک بوده وارد یک حلقه ی پلاستیکی شده که در اقیانوس شناور بوده و دیگر نتوانسته از آن خارج بشود. در نتیجه این شکلی رشد کرده و دیگر توانایی اش در قایم شدن توی لاکش رو از دست داده و نه می تواند شکار کند و نه دفاع. این تازه یک نمونه است از قربانی های بی زبان زباله های ما!

نویسنده با روایت این داستان می‌خواهد خوانندگانش را به مشکلاتی که زباله برای موجودات زنده‌ی دیگر ایجاد می‌کند آگاه/آگاه‌تر کند.

کمی درمورد موضوع تحقیق می‌کنم. به نظر می‌رسد که واقعا این لاک‌پشت وجود دارد و تنها نمونه از این دست نیست. لاک‌پشت دیگری ۱۷ سال پیش در در ایالت مینه‌سوتا پیدا شد که به همین ترتیب در یک حلقه‌ی پلاستیکی ِ بسته‌بندی اسیر شده بود. این لاک‌پشت، که حالا به نام «بادام‌زمینی» خوانده می‌شود، در باغ‌وحشی در شهر سینت‌لوییس نگهداری می‌شود. «بادام‌زمینی» نماد غیر رسمی برنامه‌ی مبارزه با زباله در سطح ایالت است (از اینجا).

به لاک‌پشتی که در وبلاگ انجمن کوهنوردان ایران به آن اشاره شده بود، نام ِ «میی‌وست» Mae West را داده اند. در این ویدئو کسی که از «میی‌وست» نگهداری می‌کند توضیحاتی درمورد او می‌دهد.

(لینک مستقیم به ویدئو)

واضح است که گذشته از همه‌ی جزییات دیگر، آلوده کردن محیط زیست به زباله کار نادرستی است. اما همچنان این جزییات جالب توجه هستند. پس اینجا در اینکه «در طبیعت زباله نریزید» شک نمی‌کنیم، اما کمی درموردش حرف می‌زنیم.

اول) در ویدئو گفته می‌شود که «میی‌وست» به دلیل کمر باریکش به این نام خوانده شد. میی‌وست ِ اصلی در سال ۱۸۹۳ به دنیا آمد و کمی کمتر از ۹۰ سال عمر کرد. تصور من این است که این بانوی بازیگر کمر باریکی داشته است و به این دلیل اسمش روی این لاک‌پشت گذاشته شده است. اما آن چیزی که لاک‌پشت را این روز انداخت لزوما هر نوع زباله‌ای نبود. کمر «میی‌وست» در یک حلقه‌ی پلاستیکی گیر کرد. نظایر این اتفاق برای «بادام‌زمینی» با یک صفحه‌ی شش‌سوراخ، از نوعی که با آن قوطی‌های نوشیدنی را کنار هم نگه می‌دارند، افتاد. پیام ِ عملی ِ وضعیت «بادام‌زمینی» و «میی‌وست»، اگر به دنبال چنین چیزی باشیم، دقیقا و صرفا همان چیزی است که در ویدئوی زیر گفته می‌شود،

حلقه های پلاستیکی را قبل از دور انداختن پاره کنید.

(لینک مستقیم به ویدئو)

دوم) در ویدئو گفته می‌شود که «میی‌وست» ۱۰ یا ۱۱ سال پیش توسط پسری در یک نهر ِ آب پیدا شده است. یک متخصص نگهداری از حیوانات که حالا از «میی‌وست» مراقبت می‌کند توضیح می دهد که این لاک‌پشت ماده زمانی که بچه بود در یک بند پلاستیکی به دام افتاد و «مجبور شد دور آن رشد کند». علاوه بر این، زمانی که «میی‌وست» پیدا شد نه تنها توانسته بود در این وضعیت زنده بماند که حتی حامل چند تخم بود. گذشته از اینکه وقتی می‌شود در محیط زیست زباله نریخت، منطقی برای زباله ریختن در محیط زیست وجود ندارد، مورد «میی‌وست» نشان می‌دهد که محیط زیست لزوما با اولین زباله به فنا نمی رود. این یعنی انتخاب طبیعی، یا هر فرایند دیگری که محیط زیست را بوجود آورده است، سازوکارهایی برای دورزدن مشکلات و بن‌بست ها هم تعبیه کرده است. یکی هم لاک‌پشت ِ دونیم شده ای است که نسلش را ادامه می‌دهد.

سوم) و البته واضح است که نباید در محیط زیست زباله ریخت و لاک پشت ها نباید مچاله شوند، و اما البته آدمیزاد در یک دوره ی زمانی طولانی دقیقا عین همین بلا را آگاهانه و از روی عمد سر پای همنوعانش می‌آورد.

* در یکی از ویدئوها کسی می‌گوید،

لاک‌پشت، که معمولا شبیه صفر است، به خاطر این حلقه‌ی پلاستیکی شبیه هشت شده‌است.

ویدیوی روز – درباره‌ی آغاز ِ دهمین ‌سال ِ وبلاگ‌نویسی به فارسی

(لینک مستقیم به ویدیو)

دیروز نزدیک یک ربع با آرش سیگارچی عزیز به مناسبت شروع دهمین سال وبلاگ‌نویسی فارسی در برنامه‌ی روی‌خط حرف زدیم. موضوع ِ صحبت، قضیه‌ی رکود وبلاگستان و وبلاگ نویسی احمدی‌نژاد و فیلترینگ و چیزهای دیگری از این دست بود. اینجا ویدیوی کامل را ببینید.

پاییز که می‌شود، لولو را باد می‌برد

من یک آدم تجربی هستم. مطمئن نیستم دارم اصطلاح درستی را استفاده می‌کنم، اما به‌نظرم «ماتریالیست» هم اینجا کلمه‌ی مناسبی نیست.

من می‌توانم تصور کنم که خدایی وجود دارد و فرشته‌هایی هستند که حتی گاهی میان آدم‌ها می‌آیند. یا حتی اینکه بهشتی هست و جهنمی و نظامی برای عاقبت و مجازات. اما همچنان معتقدم برای هرچیزی یک خط‌کش هست که لزوما من حالا ندارمش، اما من می‌توانم داشته باشمش. معتقد نیستم من قادرم هر چیزی را با دقت بی‌نهایت اندازه بگیرم. در واقع من هیچ چیز را نمی‌توانم با دقت بی‌نهایت اندازه بگیرم. اما اگر خدایی هست، و اگر فقط یکی است، این به این دلیل است که معادله‌ای هست که جوابش می شود «یک و فقط یک خدا هست». و اگر نوعی از موجود هست که پرواز می کند و یک جوری اثیری است، بعد یک فرشته مساوی دو فرشته نیست و یک فرشته و سه‌چهارم معنی ندارد و می‌شود درمورد فرشته‌ها اطلاعات کسب کرد و اینطور نیست که یک فرشته برود توی یک اتاق و یک آرمادیلو بیاید بیرون، مگر اینکه تبدیلی وجود داشته باشد که فرشته را به آرمادیلو، و شاید بالعکس، تبدیل کند.

تورنتو پاییز شده است. امروز صبح رفتم بیرون و وسط پارکینگ ایستادم. کسی کلاه‌به‌سر دم ِ در ِ شرکت ِِ کناری ایستاده بود و سیگار می‌کشید. باد بلند شد و یک غاز مهاجر از جلوی پایم خیز گرفت که پرواز کند و سر راه از دست باد که می‌خواست به دیوار و دودکش بکوبدش در رفت و چیزی از تهش ریخت و پشت یک ساختمان پیچید و دور شد. بعد چند مرغ مهاجر جلوی یک کامیون جیغ و داد کردند و پرواز کردند و رفتند. باد می‌آمد و آفتاب روی دیوارهای آجر قرمز افتاده بود و من خوشحال بودم.

اینکه من خوشحال بودم قابل اندازه‌گیری است. یعنی من امروز بیشتر از دیروز خوشحال بودم و باد که بلند می‌شد من خوشحال‌تر می شدم و می‌دانم اگر قهوه بنوشم خوشحال می‌شوم اما اگر قهوه با شکر باشد نیم ساعت بعد خوشحالیم سقوط می‌کند. من حتی از این اطلاع اگاهانه و بطور برنامه‌ریزی شده استفاده می‌کنم. مثلا قبل از جلسه‌های مهم یک ته‌لیوان قهوه می‌خورم و بعد یک ساعت و نیم بلبل‌زبانی می‌کنم و اسلاید هوا می‌کنم و ریپورت رو می‌کنم و آقای رییس لبخند می‌زند.

چیزی که درش هستم، و خودم هم، راز و گوشه ی ناشناخته اصلا کم ندارد. اما شعبده و معجزه ندارد. چیزهای زیادی هست که نمی‌دانیم. این ندانستن را اگر هزینه‌اش را بدهیم تبدیل به دانستن می‌شود. همیشه البته از پس از هزینه‌ها برنمی‌آییم.

عکس را همان صبح با موبایل گرفتم. افتاده بود روی آسفالت (بزرگتر)