بایگانی مربوط به مرداد, ۱۳۸۹

ایده: «دادجا» خون شما را از جوش درمی آورد

cbc-dd.jpg

«کنام اژدها» Dragon’s Den اسم برنامه ای است که تلویزیون سی بی سی مدتی است روی آنتن دارد. ایده ی اصلی این شوی تلویزیونی این است: شرکت کنندگان یک ایده ی بیزنسی دارند که باید به شش یا هفت سرمایه دار بزرگ کانادایی بفروشند. ایده هایی که به مرحله ی نهایی می آیند ممکن است درمورد «تولید انرژی از امواج اقیانوس» باشند یا به چیزی مثل «راه اندازی باغ وحش حشرات» و «فروش هات داگ با بیکینی» مرتبط باشند. هدف شرکت کنندگان این است که یک یا چند نفر از سرمایه داران، همان «دراگون» ها، را قانع کنند که ایده شان عملی است و در ازای سهامی از تجارتی که راه خواهند انداخت از آنها پول بگیرند. یکی از ایده هایی که در «کنام اژدها» مطرح شد «ایجاد جا برای چرت زدن ِ کارمندان» بود.

خانمی این ایده را مطرح کرد که یک شرکت واحدهایی را در ساختمان های بزرگ ِ اداری اجاره کند و در اتاق های آنها تخت خواب بگذارد و به مشتریان بصورت ساعتی برای چرت نیمروز اجاره دهد. ایده دهنده ادعا می کرد که خوابیدن در وسط روز باعث بالا رفتن بهره وری کارمندان می شود و بنابراین حتی منطقی است که شرکتهای بزرگ با این بیزنس وارد معامله شوند که جای چرت برای کارمندانشان تهیه کند. اینجا بود که یک اژدها غرید که «اگر نزدیک بیزنس های من بساط چرت زدن راه بندازی ازت شکایت می کنم» و عذر خانم را خواستند.

حالا ایده ی من راه انداختن ِ بیزنس «دادجا»ست. هر «دادجا» یک واحد چند اتاقه است و مشتریان بصورت ساعتی برای اجاره ی هر اتاق پول می دهند. در هر اتاق یک نفر نشسته است که جنسیت، نژاد، زبان، و حتی درصورت نیاز آرایش چهره اش را مشتری تعیین می کند. بعضی «دادجا»ها امکان انتخاب ظاهر اتاق را هم به مشتری می دهند و یا حتی این امکان را به او می دهند که در لابی هتل، ساحل دریا، یا سالن کنفرانس سرویس بگیرد.

ایده این است که خیلی اوقات پیش می آید که کسی مثلا از اتفاقی که دوست/همکار/همسرش هم در آن دخیل است عصبانی است اما لزوما نمی خواهد سر طرف داد بزند، چون یا او را مقصر نمی داند و یا داد زدن مشکلی را حل نمی کند. در چنین وضعیتی فرد با مراجعه به «دادجا» و ارایه ی یک عکس از طرف مقابل، مکانی را برای مدت معین رزرو می کند. بعد آدم ِ عصبانی ِ داستان این امکان را دارد که به مدت لازم سر آدمیزادی که تا حد امکان شبیه طرف است داد بزند و خودش را خالی کند. با تکنولوژی فعلی امکان کتک زدن ِ سرویس دهنده وجود ندارد اما به زودی، و با توسعه ی تکنولوژی های نمایش سه بعدی، نظیر هولوگرام، «دادجا» به آدم های منطقی و متینی که از قضای حادثه خونشان به جوش آمده این امکان را می دهد که حتی سر طرف را هم با مشت به دیوار بکوبند و بعد دوباره کت و شلوار/دامن شان را بپوشند و شهروند ِ معقول و منطقیی بشوند که حتی پشت چراغ قرمز هم بوق نمی زند.

ottawa-091029-yummy-dough-sampling.jpg

پس نوشت – «کنام اژدها» اول در ژاپن ساخته شد (ویکیپدیا) و بعد نسخه های مشابهی در انگلیس، کانادا، استرالیا، فنلاند و افغانستان بصورت محلی تهیه و پخش شد/می شود. در افغانستان این برنامه ی تلویزیونی «فکر و تلاش» نامگذاری شد.

آنها بیشمارند، بلکه هم کمی بیشتر

hijab_poster_small.jpg از لینک مدرسه ی فمینیستی وارد وبسایت «گروه سایبری ترویج عفاف و حجاب» می شوم. در صفحه ی «درباره»ی این وبسایت توضیح داده شده است که،

این گروه، به منظور فرهنگ سازی و جریان سازی فعالیت های فرهنگی، ورود فعالان این حوزه به فضای وبلاگ نویسی دینی ، حضور در فضای مجازی (با توجه به مدیریت اطلاعاتی آسان و هزینه پایین وبلاگ نویسی) و هم چنین عدم میدان داری و حرکت های یکجانبه وبلاگ های غیر ارزشی و اقدامات مذبوحانه ی سرویس دهندگان و ارائه دهندگان خدمات وبلاگ جهت حذف حضور فعالان ارزشی در این فضا ، تعمدا سیستم وبلاگ را جهت حضور خود در میدان جهاد سایبری برگزید. (تاکیدها از من)

قبل از آنکه بتوانم این جمله ی طولانی را درست متوجه بشوم وارد بخش پوستر می شوم و روی این تصویر خیره می مانم.

hijab-poster-27-big.jpg

تصویر را کپی می کنم که در گوگل ریدر همخوان کنم (به اشتراک بگذارم). اینجاست که متوجه فیلد alt در کد این تصویر می شوم. در کنار کلمات «چادر»، «مقنعه» و «شهیده حجاب»، این عبارات هم در فیلد alt این تصویر قرار داده شده اند: «دوست دختر»، «دوست پسر»، «چشم چرانی»، «سکس»، «کلیپ» و «مستهجن».

hijab_poster_code.png

فیلد alt در یک تصویر طیق تعریف بعنوان جایگزین تصویر در وضعیتی که تصویر قابل دسترسی نباشد تعریف می شود. به این ترتیب، شما ممکن است در فیلد alt تصویر ِ یک درخت بنویسید «یک درخت»، تا به این ترتیب اگر تصویر به هر دلیل نمایش داده نشد بازدید کننده بداند که در جای خالی چه چیزی قرار داشته است. یک استفاده ی دیگر از فیلد alt کمک کردن به موتورهای جستجویی نظیر گوگل است برای اینکه بتوانند تصویر را بهتر ایندکس کنند. کارکرد دیگر این فیلد در نرم افزارهایی است که وبسایت ها را برای نابینایان می خوانند. علاوه بر این سه، یکی از کاربردهای مشکوک این فیلد این است که با بمباران آن توسط کلمات کلیدی می توان موتورهای جستجو را به اشتباه انداخت و کاربران بیشتری را به صفحات وبسایتها کشید. به عبارت دیگر، می شود آدمیزادی که «کلیپ سکسی» را درگوگل تایپ کرده است را به صفحه ای کشاند که ادعا می کند «ما بیشماریم». اینکه «ما» دقیقا از چه نظر «بیشمار» است البته به نظرم سوال خیلی خوبی است. نکته ی جالب تر این است که گویا موتورهای جستجو مدتی است که فیلد alt را جدی نمی گیرند (منبع).

پس نوشت: بنابر توضیحات موجود، از جمله برنامه های این گروه تشکیل زیرگروه های «امر به معروف و نهی از منکر مجازی» و «گروه هک و نفوذ به سایت ها و وبلاگ های مستهجن» است.

تشکر: پدرام عزیز و یک رفیق دیگر متن این پست را پیش از انتشار خواندند و پیشنهادهای خوبی دادند. لینکها به منابع فنی هم از پدرام هستند.

در مورد یک فتوا، یا چرا فراموشی مهارت خوبی است

20080116_bmv.jpg

بخش عمده های کتابخانه ی ما، و همینطور آنها که از این وبلاگ سردرمی آورند، از یکی از شعبه های کتابفروشی زنجیره ای BMV خریده شده اند. گویا طبق تعریف قرار بوده است BMV، که سه شعبه در تورنتو دارد، محل فروش کتابهای دست دوم به قیمت ارزان باشد، اما من زیاد شده است که کتاب ِ روز را هم از BMV خریده ام، و البته همچنان به کمتر از یک سوم قیمت فروشگاه های دیگر.

rushdie002_s.jpgروش کار BMV این است: کتابها در بسته های چند ده تایی روی میزها چیده شده اند و معمولا اگر کتابی را دیدی و خواستی بخری باید بخری چون چند روز بعد آرایش روی میزها کاملا تغییر کرده است. من از پشت صحنه ی این کتابفروشی خبر ندارم، اما دیده ام که عده ی زیادی از آشنایان من سلیقه ی انتخاب کنندگان ِ کتابها را بسیار می پسندند. یکی از نویسندگانی که کتابهایش زیاد در BMV دیده می شود سلمان رشدی است.

تا همین چند لحظه ی پیش برای من معما بود که چرا حضور سلمان رشدی در BMV تحمل می شود. اما دقیق تر خواندن متن فتوای آیت الله خمینی نشان می دهد که هدف این فتوا «مولف» و «ناشرین مطلع از محتوای کتاب» هستند و نه هر کتاب فروشی که کتاب را بفروشد (البته ویکیپدیا می گوید در اوج واقعه به کتابفروشی هایی هم حمله شده است). اما با اینحال، این برای من همیشه سوال بوده است که با توجه به پایین بودن قیمت کتاب در BMV، چرا کسی پیدا نمی شود که هر هفته همه ی کتابهای سلمان رشدی را از BMV بصورت جمعی بخرد و نابود کند. یک تخمین برای هزینه ی این عملیات اعتقادی ۲۰۰ دلار در هفته است؛ مبلغی کمتر از اجاره ی یک آپارتمان در تورنتو. اما چرا کسی این کار را نمی کند؟ یا اینطور بپرسم، آیا این عجیب است که کسی این کار را نمی کند؟

به نظرم پاسخ را باید در ذات بنیادگرایی جستجو کنیم. راه حل های تند و تیز، از جنس بریزیم و بسوزانیم و انقلاب کنیم و یک شبه کله پا کنیم، در زمان کوتاه قابل پیگیری هستند اما در زمان طولانی انگیزه ها فرسوده می شوند و روزمرگی وسط می آید و دیگر سخت می شود آدمی برای حضور ِ خیابانی پیدا کرد. واضح است که قربانی این اتفاق صرفا فتوای آیت الله نیست؛ تجمع های انبوه ِ خیابانی که سراسر ِ تابستان سال گذشته در تورنتو برپا شد را هم احتمالا تا مدتها دیگر نخواهیم دید. و این البته اصلا یک نگاه انتقادی نیست. حتی دولت جمهوری اسلامی ایران بالاخره مجبور شد ده سال بعد از فتوا آن را «تمام شده» اعلام کند (نقل از پارسینه). اینطور نگاه کنیم، اگر قرار بود هیچ اتفاقی تا بی نهایت به فراموشی سپرده نشود، ما باید دوهزار و اندی سال ِ گذشته را صرف به توبره کشیدن خاک مقدونیه می کردیم و کسانی هم حتما در حال به توبره کشیدن خاک ما بودند. این یعنی اساسا فراموشی مهارت مفیدی است.

تصاویر از اینجا و اینجا

«کلمه» مشروح نتایج یک نظرسنجی که، به ادعای این منبع، توسط جهاد دانشگاهی و به سفارش مراجع امنیتی در تهران و بصورت پرسشنامه ای انجام شده است را منتشر کرده است. خواندن متن کامل این نظرسنجی را پیشنهاد می کنم. اینجا به چند نکته در نتایج این نظرسنجی اشاره می کنیم.

اول) ۹۶% از پاسخگویان در پاسخ به سوالی درمورد «مهم ترین مسائل و مشکلات فعلی جامعه»، «مشکلات اقتصادی مانند گرانی،مسکن، بیکاری و …» را بعنوان اولویت اول یا دوم انتخاب کرده اند (جدول ۶).

دوم) ۸۳٫۷% از پاسخ دهندگان معتقد هستند که ممانعت از سخنرانی سید حسن خمینی در مراسم سالگرد پدربزرگش «اقدام نادرست ونامناسبی بود» (جدول ۱۱).

سوم) بیش از نیمی از شرکت کنندگان (۶۵٫۲%) در خصوص «وضعیت اعتراضات پس از انتخابات ۸۸» معتقد هستند که اعتراضات به صورت پنهانی همچنان ادامه دارد» (جدول ۱۲).

چهارم) توزیع جمعیت نمونه بر اساس دیدگاه انها در خصوص وضعیت فعلی کشور، جدول ۱۳، نشان می دهد که از دی ماه ۱۳۸۸ تا خرداد ماه ۱۳۸۹ افزایش محدودی در تعداد افرادی که معتقد به «اصلاح تدریجی وضع موجود» هستند اتفاق افتاده است (از ۴۷٫۶% به ۴۹٫۴%). در این بازه ی زمانی، گروه معتقد به «حفظ وضع موجود» حدود ۷% کاهش پیدا کرده اند (از ۲۲٫۸% به ۱۵٫۷%) و علاقه مندان به «تغییر اساسی وضع موجود» %۵٫۵ افزایش داشته اند (از ۲۹٫۱% به ۳۴٫۶%). در خرداد ۱۳۸۹، ۸۴% از پاسخ دهندگان معتقد به تغییر وضع موجود، بصورت اصلاح یا تغییر اساسی، بوده اند. پنج ماه پیشتر این عده ۷۶٫۷% از شرکت کنندگان را تشکیل می دادند.

پنجم) حدود دو سوم شرکت کنندگان در نظرسنجی در خرداد ماه ۱۳۸۹ (۶۹٫۶%) معتقد بوده اند که «آینده ی کشور مبهم یا نگران کننده است». این عده در دی ماه ۱۳۸۸، ۶۳٫۶ از شرکت کنندگان را تشکیل می داده اند (جدول ۱۴).

اینطور خلاصه می کنم: مهمترین دغدغه در جامعه ی هدف مسایل اقتصادی است. تصور جمعی بخش بزرگی از پاسخ دهندگان این است که ریشه ی اعتراضات خشک نشده است. نظام بخشی از علاقه مندان خود را از دست داده است، اما همچنان اصلاح گری در جامعه مطرح است و این ایده در دوره ی پنج ماهه ی مورد بررسی رشد کرده است. علاقه به راه حل های رادیکال هم در این بازه رشد کرده است. بررسی این رشد در کنار محکومیت ِ ۸۰ درصدی رفتاری که با سید حسن خمینی شد جالب است. بخش قابل توجهی از شهروندان نگران آینده ی کشور هستند. از هر پنج نفر از پاسخ دهندگان، چهار نفر خواستار تغییر در وضع موجود شده اند.

در انتهای ویدیوی کنفرانس مشترک میرحسین موسوی و مهدی کروبی که در یوتیوب منتشر شده است، از «یاران گمنام جنبش سبز در صدا و سیما» بدلیل کمک در تدوین این ویدیو «تشکر ویژه» شده است. ویدیو را اینجا ببینید*.

(لینک مستقیم به ویدیو)

اینکه افرادی از درون صدا و سیمای جمهوری اسلامی با مخالفان ِ این نظام سیاسی همکاری کرده اند، موضوع جالب توجهی است که می توان آن را از جنبه های مختلفی تحلیل کرد. از یک نگاه این یک اقدام اخلاقی است که در آن «مشوق ها و تطمیع های بیرونی وجود ندارد». مسلما وجه اخلاقی در این اتفاق و نظایر آن، مانند زمانی که عکاسان خبرگزاری فارس از راهپیمایی های خیابانی عکس گرفتند و برای رسانه های غربی فرستادند، وجه مهمی است. یکی از این عکس ها همان زمان روی جلد مجله ی تایم منتشر شد. در یک نگاه دیگر، این دو اتفاق روشی برای تخمین وضعیت سود و زیان در ارتباط افراد با نظام جمهوری اسلامی و مخالفان آن به دست می دهد. اینجا درمورد این نگاه حرف می زنیم.

در یک چهارچوب داروینیستی، یک رفتار در انسان ها نهادینه نمی شود مگر اینکه برای ادامه ی نسل سودمند باشد. مخالفین این نگاه عنوان می کنند که در چنین چهارچوبی نباید کسی خودش را برای نجات همسایه اش به خطر بیاندازد. موافقین در پاسخ تحلیل های مختلفی ارایه می کنند، مثلا اینکه جامعه ای که افرادش برای هم ایثار می کنند شانس بیشتری برای نجات در برهه های خطرناک دارد و جوامعی که از آدم های خودخواه تشکیل شده اند کمتر عمر می کنند. اینجا هدف تحلیل این ایده نیست، بلکه طرح ِ این سوال است که چه اتفاقی افتاده است که افرادی از قلب نظام به مخالفان آن کمک می کنند. ویدیوی زیر چند مثال دیگر را نشان می دهد: یک مقام عالیرتبه ی نظامی-اطلاعاتی که به حاکمیت پشت کرده است و یک جوان بسیجی که با دیدن موارد شکنجه در اوین از ایران فرار کرده است.

(لینک مستقیم به ویدیوویدیوی اصلی)

time_green_s.jpg«ریزش» اصطلاحی است که به کرات از دهان سیاستمداران عالیرتبه ی ایرانی شنیده ایم. اما مثالهایی که در بالا زدیم خطر مهم تری را برای نظام نشان می دهند: «آمادگی برای ریزش». این یعنی معادله ی سود و زیان به نقطه ای رسیده است که افرادی از درون حاکمیت با مخالفین آن تماس گرفته اند و به آنها کمک می رسانند. حتما بخشی از دلایل این افراد از جنس اخلاقی است، اما اینکه این محرمان نظام راه خیانت به آن را پیش گرفته اند نشان می دهد که کسانی از درون ساختار پیش بینی می کنند که نظام به اندازه ی کافی سست شده است. به عبارت دیگر، این افراد دست به قماری زده اند که اگر آن را ببازند سر از اوین در می آورند. دست زدن به چنین ریسک بزرگی نشان می دهد که فرد «خیانت کار» امیدوار است که بازی خیلی طولانی نخواهد بود.

نکته ی مهم این است که «آمادگی برای ریزش» یکی از خاصیت های مهمی است که نظریه پردازان ِ مبارزه ی بدون خشونت روی آن حساب می کنند. به عبارت دیگر، وقتی تعداد افراد ِ آماده برای ریزش به اندازه ی کافی برسد، دیگر لازم نیست کسی با چوب و تانک به نهادهای حاکمیت حمله کند؛ چنین ساختاری به اندازه ی کافی پوک شده است و تنها لازم است ریزش کنندگان از حضور هم مطلع شوند.

لینک ویدیوی اول از رتوریک

* تیتراژ نهایی را در این ویدیوی خلاصه شده هم می توانید ببینید.

ما مردم خیالاتی

مقدمه: قبل از خواندن این پست، نوشته ی زهرا با عنوان «این مردم نازنین» را بخوانید.

مردم ایران، و هر کشور دیگری، خاصیت های ویژه ای دارند که هر کدام از آنها را می شود با لحاظ کردن گذشته و شرایط محیطی چنین جامعه هایی بررسی کرد. یا اینطور بگوییم، شعبده و معجزه ای در کار نیست؛ آدم ها به شرایط محیطی واکنش نشان می دهند. این به این معنی نیست که لزوما من ِ غیر متخصص می توانم تحلیل مناسبی از وضعیت جامعه ی ایران به دست بدهم، اما ندانستن دلیل خوبی برای پناه بردن به توهم و رویا نیست.

مردم ایران «عجیب» نیستند. کمی بیشتر از چهارسال است که در کانادا زندگی می کنم و در این مدت بصورت خواسته و ناخواسته با افرادی با زمینه های اجتماعی و فرهنگی متفاوت، و از کشورهای گوناگون، دمخور شده ام. از این تجربه می دانم که اینکه ملتی بلد باشد «خوش باشد و خوش بگذراند» لزوما نشان دهنده ی وضعیت مناسب آن جامعه نیست. علاوه بر این، در مقایسه اساسا من تصور نمی کنم که جامعه ی ایرانی بلد است و امکانات آن را دارد که «خوش باشد و خوش بگذارند». برای مثال ایران را مقایسه می کنم با کشورهای آمریکایی جنوبی، مثلا برزیل، و یا حتی کوبا در آمریکای مرکزی. در یک مقایسه ی بیرونی مردم بزریل از مردم ایران شادتر به نظر می رسند. در مورد کوبا یک ناظر بیرونی ممکن است این مردم را ملتی شاد تصور کند، اما همین مردم برای یک سوسیس به یک توریست خارجی التماس می کند. مثال دیگر اتفاقی است که در پیاده روهای کشورهای مختلف، وحتی شهرهای مختلف، بین عابرانی که بطور تصادفی با هم چهره به چهره می شوند می افتد. تجربه ی من می گوید که رودررویی ِ تصادفی ِ خیابانی در ایران، تهران و کرج، تورنتو و وینیپگ تفاوت های زیادی دارد. در مقایسه، اهالی وینیپگ، که شهر کوچک سردسیری در وسط کانادا است، بیشتر به طرف مقابل لبخند می زدند و تورنتو و تهران پیاده رونده های اخموتری دارند*. من تنشی که در پیاده روها، جاده ها، و سایر اماکن عمومی در ایران تجربه کرده ام را هرگز در کانادا ندیده ام.

بچه که بودم وقتی نمره ی کم می گرفتم، یا «بلایی سرم می آمد»، می گشتم تا رد «جرم» را پیدا کنم. خیلی از ما هنوز به این نوع نگاه علاقه داریم. این شاید به این دلیل است که اغلب اوقات ما سمت «بلا به سر آمده هستیم» و نه طرفی که «بلا به سرکسی می آورد». به این نکته دقت کنیم که چرا ایران تحریم می شود. سعی کنیم به این سوال جواب بدهیم که طرف مقابل چه انگیزه ای از این تحریم ها دارد و چه سودی از آن می برد. واضح است که این فرض که «ما به جرم ایرانی بودن بلا سرمان می آید» بیشتر از آنکه من و تو را حقیر می کند، طرف مقابل را نادان به حساب می آورد. آدمیزاد، و گروه های آدمیزاد، هر کاری را به دلیل سود ِ آن انجام می دهند. حالا سوال اساسی این است، چرا طرف مقابل، مدام «سر ما بلا می آورد» اما با دیگران این کار را نمی کند. مثلا می شود گفت آمریکا سر ژاپن در انتهای جنگ جهانی دوم بلا آورد اما چطور شد که این کار ادامه پیدا نکرد و حالا ژاپن از نظر بعضی استانداردهای زندگی از آمریکا بالاتر است؟ چه چیزی ما را مستعد بلا برسرآمدن می کند؟ بلا بر سر ما آوردن چرا برای طرف مقابل سود دارد؟

سوال مهم تر این است که آیا تحریم ها، به عنوان نمونه ای از «بلاهایی که سر ما می آورند»، موثر بوده اند یا خیر. قبل از اینکه به این سوال جواب بدهیم باید ببینیم موثر بودن تحریم را چگونه می شود اندازه گیری کرد. مثلا آیا اینکه جاده های شمال پر از مسافر باشد به معنی بی اثر بودن تحریم ها است؟ آیا اینکه مردمی به تحریم شدن خو گرفته باشند به معنی «آبدیده شدن» آنهاست؟ مثلا اگر در این جمله «آبدیده شدن» به این معنی است که مردم ایران عادت کرده اند که تحریم شوند اما بی خیال به سفر شمال بروند، در این صورت یک برداشت می تواند این باشد که مردم ایران زیر فشار به این نقطه رسیده اند که چادرشان را جایی در یک جاده ی شلوغ هوا کنند و در میان دود و صدا از لحظه در حد ممکن لذت ببرند چون تصویری از آینده وجود ندارد. این نوع از «آبدیده شدن» البته برای یک جامعه خطرناک است. اینکه مهمترین موضوعاتی که آینده ی یک کشور را رقم می زنند، در فضای اجتماعی ایران تبدیل به دستمایه ی طنز و شوخی می شوند نکته ی خطرناک دیگری است که می توان آن را با «مقاوم شدن» یک جامعه اشتباه گرفت. سوال اساسی این است که این جامعه در برابر چه چیزی مقاوم شده است؟

استاندارد زندگی در ایران پایین است. سرعت اینترنت، امید به زندگی، کیفیت هوا، قدرت خرید، اینها از جنس حق آزادی بیان و حقوق اساسی انسان نیست که به عنوان ارزشهای غربی آنها را پس بزنیم. اندازه گیری وضعیت زندگی در ایران از دید معیارهای جهانی نشان می دهد که زندگی در بسیاری از کشورهای دیگر از نظر معیارهای مختلفی از زندگی در ایران بهتر است (مثلا در این معیار ایران در رده ی ۹۶ام ایستاده است).

هر انسانی، و این شامل سیاست مداران هم می شود، حق دارد علاقه مند باشد که «نان و پنیر خود را بخورد» و روی یک پای خود بایستد اما نان و پنیر خوردن فضیلت نیست. تجربه ی زندگی در خارج از ایران و تماس با جامعه ی ایرانی از طریق وبلاگها و شبکه های اجتماعی اتفاقا به من ِ ناظر ِ بیرونی می گوید که بخش بزرگی از جامعه ی ایرانی اصلا اهل نان و پنیر نیست. این نکته را از ایرانیان ِ خارج نشین ِ زیادی شنیده ام که اگر ظاهر زندگی را ملاک بگیریم، اتفاقا بخش قابل توجهی از جامعه ی ایرانی ِ ساکن در داخل مرزهای جغرافیایی ایران تمایل بیشتری به تشریفات زندگی دارد. اینکه چرا اینگونه است و این مساله با علایق نان و پنیری ِ بخشی از سیاست مداران ایرانی چه قرابتی دارد، سوالهایی هستند که باید درمورد آنها حرف بزنیم.

*دوست عزیزی معتقد بود که از رفتار پرندگان در یک شهر می شود تصوری از نوع فضای حاکم بر آن پیدا کرد. برای مثال شهروندان شهری که در آن کبوتران در پیاده رو و کنار عابران به زمین می نشینند و شهری که کلاغ و کبوترش از آدمیزاد فرار می کنند احتمالا تفاوت های فاحشی دارند.

غیب گفتن با چشم بسته

اول) یک نماینده ی مجلس به فارس نیوز گفت «همگامی بیشتر مسئولان با رهبری “وحدت ” را بین قوا حاکم می‌کند». او توضیح داد،

مسئولان نظام در مواردی که با رهبر معظم انقلاب همگام و همراه بوده و دستورات ایشان را کامل اجرا کردند، بین قوای سه‌گانه هم وحدت حاکم شده است.

این جمله اساسا درست است. حقیقت این است که در جمله ی بالا می شود به جای «رهبر معظم انقلاب» هر عنوان حقیقی یا حقوقی دیگری را نوشت و باز جمله درست خواهد بود. مثلا تصور کنید که هر روز صبح یکی از مسوولان حکومتی با یک شماره تلفن تصادفی در یک شهر تصادفی در ایران تماس بگیرد و مسایل روز را مطرح کند و جوابهایی که از طرف دیگر خط می شنود را به «مسئولان نظام» ابلاغ کند و همه از این تصمیمات پیروی کنند. در چنین حالتی «وحدت» مورد اشاره بیان قوا کاملا «حاکم خواهد بود».

دوم) این تصویر را دوستی در گوگل ریدر پست کرده بود (منبع

excitement-s.jpg

از پوشیدن هرگونه لباس مهیج خودداری کنید تا کمتر مورد اذیت و آزار مردان چشم ناپاک قرار گیرید.

این جمله هم اساسا درست است. باز هم دوتایی «پوشیدن لباس مهیج» و «آزار ندیدن از مردان چشم ناپاک» را می شود با گزینه های زیادی جایگزین کرد، مثلا «از خانه خارج نشوید تا تصادف نکنید»، «همیشه گونی بپوشید تا پشه شما را نیش نزند» و «دهانتان را با سیمان پر کنید تا دندان شما خراب نشود».

فاجعه خوب/لازم است

oil-spill.jpgدر فارس نیوز می خوانم که سهام BP از زمان حادثه در خلیج مکزیک ۵۰ درصد کاهش پیدا کرده است. در گوگل سراغ سهام BP می روم. کنار صفحه کسی تبلیغ می کند «نشت نفت؟ انرژی خورشیدی چنین دردسرهایی ندارد!»

می شود دنیایی را تصور کرد که در آن می شد بدون چنین اتفاقی خطرات تکنیک ِ فعلی ِ حفاری را فهمید و تصمیم گیرندگان را متقاعد کرد که روی نکات ایمنی و انرژی های جایگزین سرمایه گذاری بیشتری انجام بدهند. چیزهایی زیادی می شود تصور کرد، اما ما در دنیایی زندگی می کنیم که گاهی باید با سر به مشکل خورد تا انگیزه ی جستجو برای راه حل اساسا پیدا شود. می خواهم این مشاهده را عام تر کنم: احمدی نژاد اتفاق لازمی است. باید با مغز زمین بخوریم تا بار بعد که کسی احمدی نژادی گری کرد، هر چه که این مفهوم به آن اشاره می کند، بخش عمده ای از ایرانیان مغزشان تیر بکشد و پای صندوق بدوند که احمدی نژاد بعدی را از سکان زندگی اجتماعی دور کنند.

این البته اصلا به این معنی نیست که تضمینی هست که ما وقتی زمین بخوریم می توانیم بلند شویم. اصلا مگر قرار است کسی به کسی تضمین بدهد؟

پس نوشت: من از بازار سهام هیچ سر رشته ای ندارم اما منحنی نشان می دهد که در گذشته ی BP افت و خیزهای زیاد دیگری هم وجود داشته است.

حسین چقدر فهمیده بود؟

fahmideh.jpg

پسر ۱۳ ساله ای مهمات به بدنش می بندد و به میدان جنگ می رود. اینجا «میدان جنگ» زیر تانک است یا دم در مسجد یا داخل اتوبوس. من با این وبلاگ نویس موافقم که حسین فهمیده و محمد ریگی شباهت ِ بسیار مهمی دارند: این دو هر دو کودک-سرباز هستند و این شباهتی است که علی رغم تلخ بودن آن از آن فراری نیست. برای نوشته ی «یک دیدگاه، دو عکس، و لحظه ای تامل ..» در گوگل ریدر نظراتی گذاشته شد از این دست که نمی توان حسین فهمیده و محمد ریگی را با هم مقایسه کرد چون یکی برای دفاع دربرابر متجاوز به میدان رفته است اما دیگری در یک عملیات تروریستی شرکت کرده است. اما آیا واقعا به این راحتی می توان بین این دو نوجوان خط کشید؟ یا اینطور بپرسم، خط کشیدن کار سختی نیست، اما آیا این خط کشی ها بر استدلالی استوار است؟

مدتی است به این نکته دقت می کنم که ما علاقه داریم به سرعت درمورد آدمها قضاوت اخلاقی انجام بدهیم. مثلا داریم رانندگی می کنیم و کسی جلویمان می پیچد و «یارو شعور نداره».حقیقت این است که «یارو» اتفاقا دقیقا شعور دارد و زنش حالت تهوع دارد و گفته «زود برو خونه» و حالا اینکه آقا جلوی من و تو پیچیده دقیقا عامدانه و برای رسیدن به یک هدف ویژه است. به محمد ریگی برگردیم. کاملا محتمل است که پسرک ۱۴ ساله نه بی عقل است و نه از کشتن لذت می برد. حالا سوال مهم این است، چرا پسران ۱۴ ساله به خودشان بمب می بندند؟ آنها به دنبال رسیدن به چه هدفی هستند؟ اما این همه ی قضیه نیست؛ ما بسیاری اوقات فراموش می کنیم که آدمها لزوما همه ی اطلاعات ممکن در یک زمینه را در اختیار ندارند و بنابراین بر مبنای اطلاعات ناقص تصمیم گیری می کنند.

paradisenow07.jpg

قابل تصور است که حسین فهمیده لزوما اطلاع دقیقی از اینکه چرا جنگ شروع شد و چرا ادامه پیدا کرد و چگونه می تواند به پایان برسد نداشته است. مساله ی حسین فهمیده جنگ و روابط ایران و عراق و چیزهایی از این دست نبود. او یک نوجوان ۱۴ ساله بود که وسط میدان جنگ قرار گرفته بود و باید بسرعت کاری می کرد، پس نارنجک به خودش بست و زیر تانک رفت. باز هم قابل تصور است که محمد ریگی در فضای خانوادگی و قبیله ای خود با جنگی روبرو بود و با دشمنی که قهرمانش را بالای دار کشیده بود، او تشویق شد که قهرمانی کند، و کرد. حاصل، کشته و زخمی شدن ِ چند صد نفر بود. خوب است از خودمان بپرسیم آیا حسین فهمیده و محمد ریگی به هدف خود، هر چه که بود، رسیدند؟ آیا اگر به حسین فهمیده و محمد ریگی یک لیوان آب خنک می دادیم و دو روز بهشان مهلت می دادیم که خارج از محیط روزمره ی شان زندگی کنند و درمورد کارشان فکر کنند، باز کاری که کردند را انجام می دادند؟ آیا اصلا می شود آدمها را در خارج از موقعیتشان و بصورت مجرد تحلیل کرد؟ آیا تعریفی از قهرمانی وجود دارد که شامل حسین فهمیده بشود اما شامل محمد ریگی نشود؟ یا شاید این دو نوجوان هر دو قهرمانانی هستند که حاصل قهرمانی شان به سرقت رفته است؟

paradise-now6grande.jpg

بعد از عملیات تروریستی اخیر «آنک بهشت» Paradise Now را دیدم.

(لینک مستقیم به ویدئو)

عکس از اینجا

از دیگران: یادداشت

نیمه ی واژگون ِ لیوان و آقای فارس نیوز

farsnews_whitehouse.jpg

فارس نیوز زیر عنوان «اعتراض ۲۸ ساله پیرزن در خانه مقوایی مقابل کاخ سفید» می نویسد،

یک پیر زن آمریکایی از ۲۸ سال پیش تاکنون در اعتراض به سیاست‌های امپریالیستی آمریکا، در یک خانه مقوایی در مقابل کاخ سفید زندگی می‌کند… این بزرگ زن کوچک، از سال ۱۹۸۱ تاکنون بدون هیچ ترس و واهمه ای در مقابل کاخ سفید ایستاده است و در یک خانه کوچک مقوایی در پارک “لافبیت ” در خیابان “پنسلوانیا ” در مرکز واشنگتن پایتخت سیاسی ایالات متحده آمریکا روزگار می‌گذراند.

ویکیپدیا توضیح می دهد که کانسپسیون پیکیوتو Concepcion Picciotto ی ۶۵ ساله در ۱۸ سالگی از اسپانیا به آمریکا مهاجرت کرد و در سن ۲۱ سالگی با یک تاجر ایتالیایی ازدواج کرد. او بعد از طلاق از همسرش، دختر، خانه و کارش را از دست داد و در ۲۸ سال گذشته روبروی کاخ سفید در اعتراض به وجود سلاح های هسته ای بست نشسته است. این طولانی ترین اعتراض سیاسی پیوسته در تاریخ ایالات متحده ی آمریکا است. وبسایت این حرکت را اینجا ببینید.

چیزی که من متوجه نمی شوم این است که دقیقا چرا فارس نیوز درمورد این موضوع مطلب منتشر کرده است. یا اینطور بگوییم، فارس می توانست به جای توضیحات اضافه تیتر بزند «مرحبا به دموکراسی آمریکایی». واضح است که نسخه ی آمریکایی دموکراسی، و اساسا هیچ نسخه ای از دموکراسی، ناب و بدون ایراد نیست. اما هر چه که هست، من مانده ام که خبرگزاری وابسته به دولتی که اعتراض سیاسی را برنمی تابد چه حاصلی از ذکر این نکته دارد که «امپریالیسم خونخوار» حضور ۲۸ ساله ی یک فعال سیاسی را در همسایگی تخت خواب رییس جمهورش تحمل کرده است.

اگر بخواهیم منصفانه نگاه کنیم، فارس نیوز مثلا می توانست به این نکته بپردازد که حضور این خانم را می شود بعنوان نمادی از حفظ ظاهر در نظام سرمایه داری پیشنهاد کرد. مثلا این یک نظریه ی قابل اعتنایی است که در نظام سرمایه داری از روی معترض با وانت رد نمی شوند، و حضورش را در کنار خانه ی رییس جمهور تحمل می کنند، اما در چنین جامعه ای شهروندان بصورت ماشین های تولید و مصرفی در می آیند که سود حاصل از آنها در جیب نظام حاکم می رود.

پس نوشت – دقت کرده اید که ترجمه ی White House دقیقا «کاخ» سفید نیست؟ و البته عکس ِ این خبر اساسا کاخ سفید را نشان نمی دهد.