بایگانی مربوط به تیر, ۱۳۸۹

کتاب: بازی با خود شیر

logic_of_life.jpgما به خیابان می رویم و به حاکمان فهرستی از حقوقی را که معتقدیم باید برای ما قایل شوند ارایه می دهیم. اینجا خیابان ممکن است فضای آسفالت پوشی که در شهر خانه ها و مغازه ها را به هم وصل می کند باشد یا سطح مونیتور؛ در هر دو صورت ما به روشهای مختلف و در فضاهای مختلف از حاکمان می خواهیم که «حقوق اساسی ما را نقض نکنند». اما چرا باید حاکمان به این خواسته گوش کنند؟ منصف باشیم. من و تو به این خواسته ی اساسی مرغ که نباید سرش بریده شود گوش می کنیم؟ عملا خیلی از ما یک قدم عقب تر هستیم: ما حتی این خواسته را به رسمیت نمی شناسیم. ما البته دقیقا مرغ نیستیم و این اصل قضیه است.

ما می خواهیم هزینه ی نقض حقوقمان را برای حاکم بالا ببریم. این یعنی ما تا زمانی که نتوانیم معادله ی سود و زیاد را به نحوی تغییر بدهیم که نقض حقوقمان برای منافع حاکم ضرر داشته باشد کاری از پیش نبرده ایم. البته یک روش برای تغییر معادله این است که ما به حاکم هشدار بدهیم که اگر به ما ظلم کند سرش را می بریم. مشکل ِ اساسی این است که ترساندن ِ حاکم به اینکه ما سرش را می بریم به او انگیزه ی کافی برای تلاش برای بریدن سر ما را می دهد، و این چیزی نیست که می خواهیم. پس ما از روشهای هوشمندانه تری استفاده می کنیم.

سود ِ موضعی ِ حاکم در این است که مستبد ِ مطلق باشد. از طرف دیگر سود ما در این است که حاکمی داشته باشیم که ساختاری برای فضای عمومی ایجاد کند، اما وارد فضای خصوصی ما نشود. این تضاد منافع راه حل هوشمندانه ای دارد که در آن حاکم ظلم نمی کند چون ظلم کردن به ضررش تمام می شود. مثلا ما در دنیای مدرن از حاکم عکس می گیریم و صدایش را ضبش می کنیم و ویدیویش را روی یوتیوب می گذاریم. به این ترتیب حاکم نمی تواند توی سر ما بزند، چون اگر بزند ما باز عکسش را می گیریم و بیشتر مضحکه اش می کنیم. واضح است که مساله از این پیچیده تر است و دارم بشدت ساده سازی می کنم.

نکته ی اصلی این است، و دارم تکرار می کنم، باید معادله را به نحوی تغییر داد که حاکم از رعایت حقوق شهروندان سود ببرد. اینهمه را نوشتم که دوباره توی خواننده را به خواندن این کتاب ترغیب کنم: «منطق زندگی» Logic of Life. من اینطور خلاصه اش می کنم،

چطور کمتر درمورد توطئه های عظیم الجثه ی جهانی برای شکست خوردن هر چیزی که به ما مربوط است خیال بافی کنیم و بیشتر دنبال راه حل برای مشکلات بگردیم.

تورنتو تهران نبود – درمورد آشوب های جی ۲۰ در تورنتو

toronto_crisis2.jpg

اتفاقات اخیر تورنتو و حوادث پس از انتخابات در ایران شباهتهای متعدد و تفاوت های فاحشی دارند. دقت به این شباهت ها و از یاد نبردن تفاوت ها از این نظر مهم است که شاخه ی رسانه ای نظام سرکوب تلاش خواهد کرد دو موضوع متفاوت را یکسان نشان بدهد و از آن اینطور نتیجه بگیرد که فجایعی که در ایران ِ پس از انتخابات اتفاق افتاد طبیعی هستند و «همه جای دنیا همینطور است».

آشوب های تورنتو در سه روز جمعه، شنبه، و یکشنبه برجسته بود. من و رفیق نازنینی روز جمعه یک ساعت و نیم همراه تظاهرکنندگان راه رفتیم و عکس گرفتیم. روز شنبه قضیه را از رسانه های کانادایی دنبال گرفتیم و یکشنبه سر ِ کوتاهی به بعضی نقاط درگیری زدیم. یکشنبه عصر، که این پست را می نویسم، از توییتر و وبلاگ ها قضیه را دنبال می کنم (خلاصه ای از نکات برجسته را اینجا ببینید). ویدئوی زیر خلاصه خوبی از اتفاقات افتاده را نشان می دهد.

(لینک مستقیم به ویدئو)

در تورنتو یک گروه ِ مخالف، علیه ساختار حاکم راهپیمایی و سپس شورش کرد. به همین دلیل، این گروه ِ کوچک این امکان را داشت که از نمادهای انسانی، سمبل های ملی و رفتارهای نمایشی بهره بگیرد. برای مثال به این اتفاقات دقت کنیم: به استناد تصاویر و نوشته ها، در موارد گوناگون، یک زوج روبروی پلیس هم آغوش می شدند و لب به لب منتظر یورش می ماندند. همینطور گروه مخالف حداقل در یک نقطه در هنگام درگیری سرود ملی کانادا را سر داد و به این ترتیب به این تصویر که پلیس یک موجودیت ضد دموکراتیک است دامن زد. درمورد رفتارهای نمایشی ما شاهد بودیم که افراد کنار صف پلیس می نشستند و پلیس مجبور بود بی اعتنا به هجوم عکاسان سرجای خود بایستد. همینطور مهم است که به شهادت ِ روایت های مختلف، آشوب کار گروه آنارشسیت Black Bloc بود. اینکه نظر عمومی نسبت به این گروه چیست را باید در روزهای آینده دنبال کنیم.

article-1289952-0a388e89000005dc-263_634x492.jpg

اما تفاوت های مهمی بین تورنتوی این روزها و تهران ِ یک سال گذشته وجود دارد. در تورنتو خبرنگار سی بی سی در خط مقدم ایستاده است و دوربینش روی رفتارهای پلیس می گردد. در تورنتو وقتی پیتر منزبریج، مجری مشهور سی بی سی، می شنود که شهردار از کلمه ی “گردن کلفت” Thug برای اشاره به کسانی که در خیابان شورش کرده اند استفاده می کند، او را سوال پیچ می کند که آیا دقیقا منظور او همین کلمه است یا خیر و شهردار مجبور می شود توضیح بدهد که چرا از این کلمه استفاده می کند.

toronto_crisis.jpg

نکته ی اصلی این است که نه تهران ِ نادموکراسی ِ محض است و نه تورنتو دموکراسی محض. ادعا این است که دموکراسی ِ تورنتویی دست پلیس را می بندد و دموکراسی ِ تهرانی آبش از نانش خیلی بیشتر است. این یعنی پلیس ِ تورنتو در این سه روز رفتارهایی کرد که خیلی ها از آنها به عنوان ِ خشونت پلیس یاد کردند. مهم است که دقت کنیم که حتی اگر همه ی این اتهامات درست باشد، هنوز اینجا به کسی گلوله شلیک نشده است و تا دیروز گاز اشک آور یک حرف زشت بود و وقتی پلیس کسی را در یک ماشین ِ پلاک شخصی هل می دهد این مساله به یک موضوع رسانه ای تبدیل می شود.

article-1289952-0a38a5ea000005dc-940_634x395.jpg

علاوه بر این، تظاهر کننده ی تهرانی و نسخه ی تورنتویی اش دقیقا قابل مقایسه نیستد. تورنتویی خواهان جلوگیری از شکار فوک و برچیده شدن ساختار سرمایه داری و آزادی مصرف ماریجوانا و حق نپوشاندن ِ سینه برای خانم هاست. این همه البته خواسته های مشروعی هستند، اما مقایسه ی آنها با تهرانی ِ عصبانیی که برای داشتن رسانه و انتخابات ِ آزاد فریاد می زند چندان دقیق نیست.

مهم است که در چند روز آینده پس لرزه های آخر هفته ی جهنمی تورنتو را دنبال کنیم. از آن مهم تر این است که اجازه ندهیم که تفاوتهای تورنتو و تهران قربانی شباهت ها بشوند.

تصاویر از منابع مختلف

زندگی مقوایی روی نارنجک

این پست سایه را که خواندم یاد بعد از ظهری افتادم که با یک نارنجک پلاستیکی آمدم خانه. به خواهرم هم یکی داده بودند به نظرم. با چاقو که به جانش افتاده بودم که براش سوراخ درست کنم، مادرم سخنرانی اش را شروع کرد که «با پول یک تانک می شه برای همه ی مدرسه های کرج گچ و تخته پاک کن خرید». این همان روزهایی بود که در هر کلاس یکی را انتخاب کرده بودند که عصر گچ و تخته سیاه را جمع کند و ببرد خانه و تا صبح ازش محافظت کند و فردا فاتحانه برود پای تخته و گنجینه را جلوی چشم های گشاد ِ همه آن جلو ردیف کند.

وقتی زورآباد موشک خورد کلاس منفجر شد و آقای ترابی، یا صالحی، یا یک همچین چیزی، زودتر از همه از در بیرون زد. یک هفته قبل از آن گفته بود که آبادانی است و بعد از مدرسه کار برقی می کند. گفته بود به مادرپدرمان بگوییم اتو یا پنکه ی خراب اگر داشتیم ببریم پیشش. من فکر کرده بودم حتما جعبه ابزار پدرم از مال آقای ترابی بزرگتر است. یکی از اتاق های زیرزمین ما مال ابزارهای پدرم بود. یکبار ماشین لباس شویی را ریز ریز کرد و بدنه اش را داد یک آقایی که ماشین رنگ می کرد نونوار کرد و بعد همه چیز را بست سرجایش. بعدا البته ماشین لباسشویی کلیدهای اتوماتیکش از کار افتاد و باید هر چند دقیقه یکبار درجه اش را می چرخاندی که حالا بشور، حالا دور بزن، حالا خشک کن. من حساب کرده بودم که ماشین لباسشویی ۱۲ هزار تومان است و حقوق مادرم هم همانقدر بود و بعد مادرم اخم کرده بود که «بقیه ی ماه را چکار کنیم؟»

ماه عسل سبزی که کم کم به پایان می رسد

2010-06-21-014.jpgکمی بیشتر از یکسال از انتخابات دهم ریاست جمهوری گذشته است. این، سالی بود که در آن  شهروندانی در خیابان گلوله خوردند و شهروندان ِ دیگری شکنجه شدند. فارغ از نوع نگاه سیاسی، سالی که گذشت دوران خوبی نبود. «سال فتنه» یا «سال دیکتاتوری»، هر چه که اسم این سال رابگذاریم، دوازده ماه گذشته دوران ناخوشایندی بود. این اما تنها لایه ی رویی ِ اتفاقات است.

سالی که گذشت سال ِ روشن شدن خطوط بود. تا قبل از این سال، محمود احمدی نژاد موفقیت نسبی پیدا کرده بود که خود را بعنوان داعیه دار «عظمت ایران» به مخاطب بفروشد. تا قبل از این سال، این ادعای حاکمیت ایران که «غمخوار ِ سختی کشیدگان جهان است» خریدار داشت. وقتی همین نظام شهروندش را به گلوله بست و از روی او با ماشین رد شد، این حجاب فروریخت و مرزها شفاف شد. این سوال خوبی است که روشن شدن مرزها چقدر اتفاق خوبی است و با رادیکال شدن فضا چه نسبتی دارد. گذشته از این نکته، یک مساله لااقل در خارج از مرزهای جغرافیایی ایران به خوبی آشکار بود: حالا جریانات سیاسی مختلف نقطه ی اتفاقی به دست آورده بودند. یا اینطور بگوییم: حالا «خوب» و «بد» تعاریف ِ روشن تری داشتند و گروه بزرگتری به این سوال که «برای چه داد می زنی؟» جوابهای مشابهی می دادند. این وضعیت، هر اندازه که از آن خوشحال باشیم، دارد کم کم از دست می رود.

شنبه گروه آبجیز در تورنتو برنامه داشت و نزدیک یک ساعت، در ابتدا و انتهای برنامه ی بزرگتری که به تجربه زنان زندانی می پرداخت، اجرا کرد. سالن پر بود و وقتی رسیدیم روی در ورودی تکه کاغذی می گفت Sold Out. وقتی صفورا اعلام کرد که می خواهند آهنگی برای جنبش سبز بخوانند انتظار داشتم سالن پر از سوت و کف بشود، اما نه تنها تشویق قابل ملاحظه ای از جایی بلند نشد که حتی شاید جمعیت نفسش را هم در سینه حبس کرد. در طی این قطعه هم صدایی از جایی بلند نشد. وقتی سخنرانی ها شروع شد فهمیدم که ندانسته آن مرز ِ نامریی را رد کرده ایم و وارد «سرزمین چپ ها»* شده ایم.

2010-06-21-013.jpg

این مرزها را قبل از این هم در راهپیمایی هایی بزرگتری که در ماه های پس از انتخابات در تورنتو برگزار شد دیده بودیم؛ وقتی «چپ ها» جلوی پارلمان تظاهرات را «های جک» می کردند یا «سلطنت طلب ها» با گروه دیگری ائتلاف می کردند که «سبزها» را کنار بزنند (بیشتر). در تمام این مدت خیلی ها تلاش می کردند تصور کنند که این مرزها از بین رفته است. حقیقت این است که هدف ِ مشترک ِ موقت، مرزها را برای مدتی کم رنگ تر کرد، اما این مرزها وجود دارند و با دور شدن از لحظه ی انفجار، ۲۲ خرداد سال ۱۳۸۸، عیان تر هم خواهند شد.

رفیق نازنینی در گوگل ریدر نوشته است «بترسید! بترسیم! سخت باید ترسید». چیزی که این دوست عزیز را واداشته است سه بار «بترسد» نظری است که در وبلاگ فاطمه شمس و در جواب ِ ناآرامی های او برای محمدرضای دربندش نوشته شده است،

شما با پول های غارت شده در انگلستان مشغول تحصیل هستید…شرم کنید خانوم، هزاران مادر داغ فرزندشون رو به دل دارن، صداشون به جایی نمیرسه، شما در رسانه های فله ی که با پول های رفسنجانی و انگلیس در اختیار دارید برای ما ننه من غریبم بازی در میارین؟ باز تکرار میکنم، آیا ۱۰۰ ها هزار قربانی رژیم که به دست پدر شوهر شما، و باند ایشان در ۲۴ سال حکومت موسوی، خاتمی، رفسنجانی، و باند اصلاح طلبان به قتل رسیدن، اجازه داشتن به خانه زنگ بزنن؟… اون قرآن هم که آقا تون میخوان ختم کنند، ما در چهار شنبه سوری در آتش میسوزونیم…

نظری مانند این که در وبلاگ یک «سبز» گذاشته می شود را به نظرم باید پیش لرزه ی تعریف دوباره ی مرزهایی دانست که نزدیک یک سال است کم رنگ شده اند. حقیقت این است که از نگاه خیلی از «چپ» ها، پوشش رسانه ای ِ اتفاقی که برای ندا افتاد یادآور این نکته است که حتی اسامی قربانیان کشتار سالهای ۶۰ هم جایی، جز شاید در چند فایل پی در اف در چند وبسایت گمنام، ذکر نشد. ما برای ندا آهنگ می سازیم و عکسش را هوا می کنیم، اما کسی برای بقیه چنین کارهایی نکرد.

در بخشی از برنامه ی روز شنبه، یک گروه چهار نفره رقصی را اجرا کردند که برداشت من ازش ترس بود و خطر و نگرانی. پشت ِ سن، روی دیوار، اسامی زنان ِ اعدامی بالا می رفت. مثل تیتراژ یک فیلم. نام، سن، و گاهی «باردار»، اگر اعدامی دو نفر بود. همراهم جایی بی مقدمه گفت «کسی بالای ۳۰ نیست» و ساکت شد. من ۱۷ ساله هم دیدم. یا شاید حتی ۱۳ ساله. چه فرقی دارد؟ چند هزار نفر از رفقایشان را کشته اند و ما ندایمان را سر دست گرفته ایم. کمی که خاک بنشیند، برای نظریه ی شان دلیل و شاهد هم پیدا می کنند که ما «سبز»ها یک جریان فانتزی هستیم که برای کشیدن ِ پرده ی فراموشی روی گذشته ای خونبار علم شده ایم.

green.jpg

کمتر از یکسال از اوج خشونت گذشته است و ما تازه داریم عواقب آن را تجربه می کنیم. روند اتفاقات در یکسالی که گذشت نشان می دهد که زمانی که مورد حمله قرار می گیریم برچسب ها کم رنگ می شوند و اهداف به هم نزدیک می شوند. سوال مهم این است که جماعت «تراما»زده در ماه ها و سالهای بعد از اتفاق چطور خواهند توانست با هم کنار بیایند**. دقت کنیم که درگیری «چپ» ها و «سبز»ها، و همه ی گروه های دیگر، دقیقا همان چیزی است که نظام مسلط آرزوی آن را دارد. به این ترتیب، بار بعد که فرصتی برای دنبال کردن خواسته های دموکراتیک ایجاد شود، ساختار حاکم به سادگی به این موضوع اشاره خواهد کرد که «سران فتنه سرآخر حتی نتوانستند با هم کنار بیایند». این دلیل خوبی خواهد بود که شهروند ِ ناظر، سرکه ی نقد ِ حاکم ِ مستبد را به حلوای نسیه ی نیروی مخالف ِ دچار ِ درگیری ِ درونی ترجیح بدهد.

پس نوشت ها:

*«چپ» و «سبز» و مثل آنها را در گیومه گذاشته ام که یعنی اینها برچسب هایی هستند که روی آدمها و گروه ها می گذاریم و نباید آنها را به معنی تعریف دقیقی از نامبردگان دانست.

** نقل از عزیزی که بعد از مراسم با هم حرف زدیم.

درباره ی این نوشته از دیگران: ماه عسل تازه آغاز می‌شود!

جریان رسانه ای جنبش سبز و خطر کیهانیزه شدگی

green_s.jpgمن «کودن با استعداد» را دوست دارم. خوراکش را هم با دقت دنبال می کنم. این است که وقتی مطلبی با این عنوان در این وبلاگ می بینم دقیق می شوم: «خبررسانی به شیوه ی فارس نیوز».

فارس نیوز نوشته است «هواداران اسلوونی پرچم آمریکا را آتش زدند»، اما عکسی که برای این خبر استفاده کرده است صرفا پرچم آمریکا را در شعله های آتش نشان می دهد و ارتباطی به واقعه ی مورد اشاره ندارد. «کودن با استعداد» می نویسد،

اولین چیزی که توجه مرا در خبر فارس نیوز جلب کرد٬ عدم وجود یک عکس از این حادثه است. با توجه به اینکه «احتمالا» خبرنگار اعزامی فارس نیوز به آفریقای جنوبی٬ علاوه بر تسبیح٬ آفتابه٬ جانماز و دستمال فلسطینی٬ یک دوربین هم همراه خود برده است٬ جای تعجب است که چرا او این خبر را با یک عکس از درگیری مذکور٬ مستند نکرده است و فارس نیوز مجبور شده یک عکس آرشیوی از آتش زدن پرچم آمریکا توسط برادران حزب الله را ضمیمه‌ی خبر کند؟ مگر اینکه خبرنگار مرکور در لحظه‌ی وقوع حادثه٬ در مستراح٬ در دستشویی مشغول تجدید وضو یا مشغول به جای آوردن فریضه‌ی نماز بوده است٬ که البته قابل درک است. (تاکیدها ازمن)

khavaran_s.jpgبقیه ی نوشته ی «کودن با استعداد» بررسی این استدلال فارس نیوز است که،

در جریان دیدار دو تیم مامورانی با لباس‌های نارنجی که تعدادشان بسیار زیاد بود مقابل جایگاه هواداران دو تیم استقرار یافته بودند.

وبلاگ نویس نشان می دهد که حضور این ماموران لزوما ارتباط ویژه ای به اینکه تیم آمریکا در زمین بازی می کرده است ندارد.

من نمی خواهم از«کودن با استعداد» انتقاد کنم که چرا در بررسی یک خبر حاشیه هایی زده است که به موضوع ارتباطی ندارند و احتمالا بیشتر از هر چیز برای خنک کردن دل نویسنده و خوانندگان در متن گنجانده شده اند. این یک ایراد نیست. «کودن با استعداد» تصمیم گرفته است اینطور بنویسد و حق دارد این کار را بکند.

من و تو می توانیم این وبلاگ نویس را بگذاریم روی میز معاینه و از خودمان بپرسیم چرا اینگونه نوشته است. مثلا من می توانم نسخه بپیچم که منتقد و رسانه ی مورد انتقاد، اینجا از روشهای مشابهی استفاده کرده اند. اما حتی اگر اینطور هم باشد به کسی ارتباطی ندارد. فارس نیوز بعنوان یک رسانه ی ملی دارد خبرش را دستکاری می کند و می شود استدلال کرد که نباید اینطور باشد، اما «کودن با استعداد» یک رسانه ی شخصی است و بنابراین می تواند آزادی بیشتری در خنک کردن دل خودش داشته باشد.

ok_8423392_s.jpgما اما می توانیم نگران یک نکته باشیم: کیهانی که حالا در دو طرف ِ جبهه می جنگد. خطر اصلی این است که با کیهانیزه شدن جنبش سبز دیگر پیروزی یا شکست این جنبش علی السویه خواهد بود. مثلا به اتفاقی که برای نیک آهنگ افتاده است نگاه کنیم. این حرف ِ قابل اعتنایی است که ممکن است کارکرد میرحسین موسوی در جنبش سبز محدود به بیانیه صادر کردن شده باشد. این هم حرف ِ خوبی است که می شود بنشینیم و درموردش ساعتها حرف بزنیم که اشارات ِ متعدد میرحسین به آیت الله خمینی نگران کننده هستند. نیک آهنگ هم مثل هر آدمیزاد دیگری حتما خطاهای زیادی کرده است و در آینده خواهد کرد. مثلا من دقیقا متوجه نشده ام که او از «سبزاللهی» به چه مفهومی استفاده می کند. با اینهمه، و مستقل از این نکات، هجوم ِ اینترنتی به نیک آهنگ، که هیزمش را فارس نیوز می آورد، نگران کننده است. همانطور که پست «کودن با استعداد» نگران کننده است.

پس نوشت: پاسخ به «کودن با استعداد» به این پست: من دستگاه نیت خوان ندارم

بسیج، گلد کوئست، و صنف فروشندگان یخچال – یک نگاه نزدیک

این ویدئو را درمورد شبکه های هرمی و روشهای عضوگیری آنها، و همینطور ابزارهایی که برای جلوگیری از خروج اعضا استفاده می کنند، ببینید.

(لینک مستقیم به ویدئو)

network.jpgبه شبکه هایی فکر کنیم که در یک جامعه، مانند جامعه ی ایران، فعال هستند. کمی به این فکر کنیم که چرا شبکه های هرمی در جامعه ی ایران جذابیت دارند و تلاش کنیم تفاوت ها و شباهت های این شبکه ها را پیدا کنیم. برای اینکار به یک مقایسه تن بدهیم: «گلد کوئست» را با نهاد «بسیج»، بصورت فعلی آن، مقایسه کنیم. چه چیزی این دو را به «صنف فروشندگان یخچال» شبیه می کند؟ چه تفاوتهایی بین این شبکه ها وجود دارد؟ دقت کنیم که اینجا کلمه ی «بسیج» به معنی گروهی از مردم است که از حمایت های خاص حکومتی برخوردار شده و در راستای اهداف آن تلاش واضح می کند.

یک عضو گلد کوئست می تواند درآمد داشته باشد، چون از سرمایه گذاری زیرشاخه های خود سهم می برد. عضو بسیج از حضور اعضای دیگر درآمد ِ قابل ملاحظه ای، بصورت پول ِ قابل مشاهده، ندارد، اما از زیاد شدن تعداد اعضا سود ِ غیرمستقیم، بصورت «سرمایه ی اجتماعی»، می برد. علاوه بر این، بسیج با گلد کوئست یک تفاوت مهم دارد: راس ِ هرم ِ گلد کوئست پولی در شبکه تزریق نمی کند، اما بسیج بودجه ی ملی دارد. با این همه بسیج و گلد کوئست یک شباهت مهم ساختاری دارند: هر دو تنها زمانی برای اعضای خود سودمند هستند که از حد خاصی بزرگتر نشده باشند.

معضل اساسی در یک شبکه ی هرمی زمانی پیش می آید که پایین ترین شاخه ها دیگر قادر به جذب اعضای جدید نیستند. به این ترتیب این اعضا سودی در ازای سرمایه گذاری خود دریافت نمی کنند و از شبکه ناراضی می شوند. حاصل این اتفاق شورش و تلاش برای بیرون آمدن از شبکه است. چنین کاری نارضایتی را به لایه های دیگر شبکه تزریق می کند و حاصل سقوط هرم است. بسیج هم تا زمانی قادر به ادامه ی حیات است که بتواند «گمراهی» را برای هدایت اجتماعی پیدا کند.

تصور کنیم که روزی بخش عمده ی مردم ایران را بتوان به سه دسته ی «بسیجی»، «پسندیده»، و «خطرناک» تقسیم کرد. این یعنی فرض کنیم که بخش غالب این هفتاد میلیون نفر یا بسیجی هستند، یا با همه ی نظریه های روسای هرم بسیج موافق هستند و به آنها عمل می کنند، و یا هزینه ی ارشاد آنها به حدی زیاد است که معامله با این «گمراهان» دیگر توجیه اقتصادی ندارد. این وضعیت ِ آخر موقعیت ِ «بدحجاب»ی است که جز برخورد فیزیکی ِ علنی و پرهزینه، یا اعدام، روشی برای «هدایت» او وجود ندارد. در چنین شرایطی هرم ِ غول پیکر ِ بسیج به موجود عظیم الجثه ای تبدیل می شود که هیچ کارکردی ندارد و صرفا باید با تزریق سرمایه زنده نگه داشته شود.

اشباع نکته ای نیست که صرفا دامن گیر ِ دو شبکه ای که حرفشان را زدیم باشد. صنف فروشندگان یخچال هم ممکن است به وضعیتی برسد که دیگر بازاری برای فروش محصولات خود نداشته باشد. در این وضعیت همه ی مصرف کنندگان ِ بالقوه، یا یخچال ِ خود را خریده اند یا تمایلی به خرید ِ یخچال، یا این یخچال ِ خاص، ندارند. اما در این وضعیت صنف یخچال فروشان سقوط نمی کند: آنها دست به ابداع می زنند.

fridge_radio_s.jpg

زمانی که بخش ِ عمده ی مصرف کنندگان، یخچال های سبز ِ پرصدای ارج را در خانه دارند، شرکت ِ ارج به تولید و فروش ِ یخچالی رو می آورد که نمایشگر ِ دیجیتال دارد و صدای کمتری تولید می کند. چند سال بعد، زمانی که دوباره بازار اشباع شد، همین شرکت، و دیگران هم، یخچال ِ دوقلوی یخ ساز تولید می کنند. اما سوال اساسی این است: آیا این راه فرار از سقوط، برای گلد کوئست و بسیج هم وجود دارد؟

mlm2_s.jpgسه شبکه ای که اینجا حرفشان را می زنیم تفاوت های اساسی در زمینه ی معادله ی سود و زیان دارند. در گلد کوئست، شبکه ساختار درختی دارد و عضو جدیدی که به شبکه می پیوندد در لحظه ی اول سود نمی برد. در حقیقت عضو جدید صرفا به انگیزه ی سودی که در آینده خواهد برد زیرشاخه ی کسی می شود. در این شبکه جریان ِ سود از پایین به بالا است. در مساله ی صنف فروشندگان یخچال، این جامعه ی کوچک با جامعه ی بزرگتری در حال معامله است. با فروش یک یخچال، صنف سود مالی می برد و خریدار می تواند شربت خنک بنوشد. این یک معامله ی برد-برد است و تا زمانی که فروشنده بتواند محصولی تولید کند که برای خریدار «بیارزد» این ارتباط حفظ می شود. شبکه ی بسیج اما برمبنای قدرت اجتماعی کار می کند. این شبکه، برخلاف ِ دو شبکه ی دیگر، از بالا بصورت مستقیم تغذیه می شود و اعضای پایین تر ِ شبکه صرفا به این دلیل حفظ می شوند که برای بخشهای بالاتر شبکه کارکرد مثبتی دارند. این یعنی اگر عضوی از بسیج نتواند در «پیشبرد اهداف عالی» موثر باشد از شبکه حذف می شود. به این ترتیب، عضو بسیج باید با فعال بودن جواز ادامه ی حضور در شبکه را بدست بیاورد. و همین جاست که مساله جالب توجه می شود.

حالا تصور کنیم که جامعه به وضعیت ِ اشباع، که حرفش را زدیم، رسیده است: این یعنی بسیجی در فضایی باید فعالیت کند که همه یا حجاب سختی دارند یا کسی که اقدام به هدایتشان می کند را از کوه پرت می کنند و یا کتک می زنند. یک راه قابل تصور در چنین وضعیتی این است که عده ی ای از اعضای بسیج تعریف جدیدی به نام «باحجاب تر» ارایه بدهند و کمر به ارشاد «با حجاب های کمی کم حجاب» ببندند. این همان ابداعی است که صنف فروشنگان یخچال از آن استفاده می کنند. به این ترتیب این دسته از اعضای شبکه دوباره جواز استفاده از سرمایه ی اجتماعی را پیدا می کنند. اما چنین اتفاقی برای آینده ی شبکه خطرناک است، زیرا شبکه عملا پذیرفته است که در طول زمان کوچک تر شود و لایه هایی از خود را قربانی کند.

بسیجی باید نشان بدهد که فعال است. این یعنی دختر بدحجاب ِ معمولی اصلا دشمن ِ بسیجی نیست، او دلیل وجودی بسیجی و حافظ موقعیت او است. بسیج در حقیقت دو دشمن ِ خطرناک دارد: کسی که حجاب ِ مورد علاقه ی بسیج را بصورت کامل رعایت می کند و بدحجاب خطرناکی که موتور بسیجی را آتش می زند. این یعنی اساسا بی ربط نیست اگر بسیج همایش «تشکر از بدحجابانی که فقط فحش می دهند» برگزار کند.

603867hijab-saman-aghvami_s.jpg

عکس از سامان اقوامی

نامه ی وارده: پیامد فیلترینگ کلی وبلاگ‌های وردپرس

این «نامه ی وارده» را کیای عزیز فرستاده است. کیا قبل از این درمورد «شتاب منفی وبلاگ‌ستان فارسی» نوشته بود. اگر شما هم مطلبی نوشته اید اما وبلاگ ندارید یا به هر دلیل مطلب را نمی خواهید در وبلاگتان بگذارید، نوشته/عکس/ویدئوتان (یا هر چیز دیگری) را بفرستید به arash@kamangir.net. واضح است که استانداردهای وبلاگ نویسی را در این کار لحاظ خواهیم کرد.

پیامد فیلترینگ کلی وبلاگ‌های وردپرس

می‌توان وبلاگ‌نویسان فارسی‌نویس را به سه گروه بزرگ دسته‌بندی کرد: نخست- گروهی که به صورت مستقل روی سرور شخصی می‌نویسند؛ دوم- دسته‌ای که روی سرویس‌های خارجی فعالیت‌دارند و سوم- بلاگرهایی که از سرویس‌های وطنی استفاده می‌کنند.

تجربه‌ی حاصل از وب‌گردی نشان‌دهنده‌ی آن‌است که تعداد اعضای دسته‌های دوم و سوم بسیار بیشتر از گروه نخست است و می‌توان گفت که بخش بزرگی از وب فارسی را همین دو دسته تشکیل داده‌اند. گروه نخست با انتخاب دامنه‌ی اختصاصی و نوشتن روی سرور اختصاصی، تا اندازه‌ای کار خود را آسان کرده‌اند و به‌صورت مستقل به فعالیت می‌پردازند که یادآوری می‌کنم این گروه اعضای کم‌تری را داراست. اگر از اهمیت و اثرگذاری همین دسته‌ی وبلاگ‌نویس‌های مستقل در وب فارسی چشم‌پوشی کنیم، به تاثیر گسترده‌ی دیگر وبلاگ‌نویسانی می‌رسیم که روی سرویس‌های داخلی یا خارجی می‌نویسند و با محدودیت‌های آن‌ها کنار آمده‌اند. بیشتر بلاگرها بر این‌باورند که محدودیت سرویس‌های خارجی به مراتب کم‌تر است و آزادی در نوشتن و استفاده از ابزارهای مختلف در مدیریت وبلاگ در این سرویس‌ها، خیلی بیشتر از ابزارهای وبلاگ‌نویسی ایرانی است؛ به‌دلیل همین آزادی عمل موجود در سیستم‌هایی مثل وردپرس و بلاگر، بخش عمده‌ی تولید محتوا به زبان فارسی در وب، به دست وبلاگ‌نویسان استفاده‌کننده از وردپرس و بلاگر صورت می‌گیرد که به عقیده‌ی نویسنده‌ی این مطلب، این وبلاگ‌نویسان فعال‌تر از سایر وبلاگ‌نویسان غیرمستقل هستند.

چندی پیش شاهد فیلترینگ گسترده و کلی سرویس وردپرس بودیم که باعث شد تمامی وبلاگ‌های فارسی وردپرس به اصطلاح فیلتر شوند و و درحال حاضر امکان دست‌رسی به آن‌ها در ایران وجود ندارد. این موضوع پیامدهای خطرناکی برای وب فارسی به دنبال دارد زیرا همان‌طور که پیش‌تر ذکر شد، بخش عمده‌ای از تولید محتوای وب فارسی با کمک وبلاگ‌نویسان وردپرسی صورت می‌گرفت. اگر این‌روزها به تعداد آیتم‌های به اشتراک گذاشته‌شده‌ی موجود در ابزارهایی مثل Google Reader نگاهی بیاندازید، متوجه کاهش چشم‌گیر نوشته‌های وب‌‌فارسی خواهید شد که فیلترینگ کلی وبلاگ‌های وردپرس، موجب این کاهش خطرناک شده‌است. از واژه‌ی خطرناک استفاده‌کردم زیرا کاهش تعداد پست‌های وبلاگ‌های فارسی به منزله‌ی شتاب منفی و در نهایت به معنای حرکت به سمت نابودی وب فارسی است. نابودی وب یعنی این‌که نوشته‌های قدیم بمانند و چیز جدیدی نوشته نشود. شاید راه حل این باشد که وبلاگ‌نویس‌های وردپرس روی سرویس‌های دیگر مثل بلاگر فعالیت کنند؛ اما احتمال فیلتر شدن بلاگر هم بسیار زیاد است. در این‌جا دو راه باقی می‌ماند: وبلاگ‌نویس یا باید به سرور شخصی مهاجرت کند یا ابزارهای ایرانی مثل بلگفا و پرشین‌بلاگ را برگزیند؛ اما راه حل آخر ممکن‌است آزادی عمل را از وبلاگ‌نویس سلب کند، زیرا متاسفانه خبرهای زیادی را می‌خوانیم مبنی بر این‌که ابزارهای وبلاگ‌نویسی ایرانی اجازه‌ی آزادی نوشتن را به بلاگرها نمی‌دهند و یا به پاک کردن آرشیو وبلاگ‌هایی می‌پردازند که عقیده‌ای مخالف عقیده‌ی تیم مدیریتی آن سرویس دارند. همچنین کیفیت خدمات سرویس‌های ایرانی پایین‌تر از سرویس‌هایی چون وردپرس و بلاگر است که خود دلیلی بر عدم استفاده‌ی وبلاگ‌نویسان از ابزارهای وطنی است. راه حل باقی‌مانده، مهاجرت به سرور شخصی است که به دلیل هزینه‌بر بودن یا عدم آشنایی بسیاری از وبلاگ‌نویس‌ها با این روش، عملا راه حل مناسبی برای اکثریت بلاگرها به‌نظر نمی‌آید.

اگر بخواهم نتیجه‌گیری و پیش‌بینی کلی کنم، متاسفانه وب فارسی -با گسترش فیلترینگ- رو به نابودی است و مهم‌ترین راه نجات آن، کاهش فیلترینگ است که احتمالا به دلایل سیاسی، میسر نخواهد بود و این موضوع منجر به کاهش شدید تولید محتوای فارسی در اینترنت خواهد شد.

جمعیت انبوه کیلویی چند؟ – ملاحظه ای درباب یک خبر

people.jpgفارس می نویسد،

پس از گذشت دو ساعت حرکت از فرودگاه شهرکرد اتومبیل حامل رئیس‌جمهور همچنان در میان انبوه جمعیت متوقف است و هنوز به محل سخنرانی و دیدار عمومی با مردم نرسیده است.

کمی حساب کتاب کنیم. حداقل حقوق ماهیانه در سال جاری ۳۰۳ هزار تومان است. با فرض اینکه یک نفر شاغل ماهی ۲۰۰ ساعت کار می کند، این به معنی دستمزد ۱۵۰۰ تومانی برای هر ساعت کار است. اگر فرض کنیم تعداد افراد شاغل در «انبوه جمعیت»ی که منتظر شنیدن سخنرانی احمدی نژاد بوده اند ۱۰ هزار نفر است، دو ساعت وقت این عده ۳۰ میلیون تومان می ارزد. اگر این عده با پرداخت حقوق در مراسم استقبال از احمدی نژاد شرکت کرده باشند، این به معنی اضافه شدن ۳۰ میلیون تومان به بقیه ی هزینه های این مراسم است. در غیر اینصورت نیز، اگر محمود احمدی نژاد با هلی کوپتر به محل مراسم می رفت، حداقل بیست هزار نفر ساعت می توانست صرف کار دیگری شود.

حالا باید به این فکر کنیم که استفاده از مسیر زمینی برای طی کردن این فاصله چقدر سود داشته است. در این محاسبه، هزینه ی استفاده از هلی کوپتر و هزینه های امنیتی اضافی ِِ ناشی از حرکت از میان جمعیت را هم باید لحاظ کنیم. دقت کنیم که احمدی نژاد سیاستمداری است که حساب قند و چای ریاست جمهوری را هم دارد.

عکس از فارس

شمردن با انگشتان ِ پا، درمورد مصاحبه ی اخیر محمود احمدی نژاد

درست قبل از اینکه سوار هواپیما بشوم و بیایم کانادا، گواهینامه ام را گم کردم. اینطور شد که نزدیک چهارسال در اینجا زندگی کردم و گواهینامه نداشتم، تا دو ماه پیش که بالاخره گواهینامه ی G1 گرفتم. G1 به صاحبش اجازه می دهد که فقط در حضور یک راننده ی با تجربه، که روی صندلی جلو نشسته است، در خارج از اتوبان رانندگی کند. صاحب G1 باید یکسال صبر کند تا گواهینامه اش G2 بشود و بتواند به تنهایی پشت ماشین بنشیند. این دوره ی یکساله در صورت داشتن یک مدرک خاص به هشت ماه تبدیل می شود. اینجاست که قضیه به مصاحبه ی محمود احمدی نژاد شبیه می شود.

… شورای امنیت، پنج تاشون که خب اونا محافظان وضع موجودن. اونا که اعتبار نداره رایشون… اونا می خوان انرژی هسته ای رو انحصاری نگه دارن دیگران دسترسی نداشته باشن … می مونه ده تا. از این ده تا، سه تاشون که رای مخالف دادن. می مونه هفت تا. اون هفتا چهارتاشون تو بلوک سرمایه داری ان. آمریکا پایگاه نظامی داره تو اون کشورها. اصلا مگه می تونن خلاف رای بدن؟ … می مونه سه تا. اون سه تام که به خود من گفتن که آقا به خدا ما تحت فشاریم. یکی شون گفت من موندم چکار کنم. از یک طرف می بینم حق با ایران ه، از این ور فشار امریکاست. اصلا می خوام رها کنم شورای امنیت رو و برم…

(لینک مستقیم به ویدیو)

کم کردن چهار ماه از دوره ی یکساله ی انتظار برای گواهینامه ی G2 البته امکان جالبی بود. در همین حین خبر رسید که یک هموطن مهربان می تواند مدرکی که این کار را می کند را «خیلی زود» بدهد. تماس گرفتم و شرایطم را گفتم. گفت روز شنبه بروم و مدرک را بگیرم. کمی پاپی شدم که جزییات مساله چطور است. گفت،

شما دو ماه پیش گواهینامه گرفتی. یکسال باید صبر کنی که با مدرکی که من بهت می دم می شه هشت ماه، شمام که دو ماهشون رو صبر کردی می مونه شش ماه. چهارماه رو هم این برگه کم می کنه می مونه دو ماه. شما دوماه دیگه گواهینامه ی G2 رو می گیری. شنبه زود بیا، ۱۶۰ دلار هم پول نقد بیار.

چند بار تلاش کردم متوجهش کنم که گذشته از همه ی جزییات دیگر در مورد این معامله، حساب و کتاب قضیه هم با هم نمی خواند. متوجه نشد. شنبه صبح پول در دست از پله ی باریکی در کنار یک سلمانی و یک مانیکوری بالا رفتیم و خدمت آقا رسیدیم که به یک خانم غیر ایرانی دستوراتی برای وارد کردن در کامپیوتر می داد. چند برگه داد که پر کردم. در همان حین، درست قبل از اینکه پول را بدهم، متوجه شدم که «مدرک» فوق الذکر گاهی خطاب به اداره ی بیمه صادر می شود و گاهی به اداره ی رانندگی فرستاده می شود. کم کم نکات دیگری که درمورد «مدرک» ذکر می شد هم متناقض از آب درآمد. چند دقیقه بعد دختر و پسری داخل اتاق آمدند. پسر از همان اول با انگلیسی ِ خوبی با خانم و بعد به فارسی با آقا درگیر شد. گاهی پسر از دختر به فارسی سوالی می پرسید و بعد دوباره جری می شد. خیلی زود آقای «مدرک صادر کن» پسر را کنار کشید و به کمک کلام شیرین فارسی سعی کرد آرامش کند. در همین فاصله ما در رفتیم.

پس نوشت: بعدا فهمیدیم آموزشگاه های رانندگی دوره هایی برگزار می کنند که بعد از شرکت در آنها و گذراندن امتحان ِ پایانی مدارک مختلفی داده می شود. یکی از این مدارک دوره ی یکساله را به هشت ماه تبدیل می کند. مدرک دیگری هزینه ای که برای بیمه پرداخت می شود را کم می کند. هیچ یک از این مدارک را نمی توان چند ساعته گرفت.

چاه زنخدان آقای محمود احمدی نژاد

به این تصاویر نگاه کنید. به نظر می رسد اثر یک زخم قدیمی روی چانه ی محمود احمدی نژاد وجود دارد. اگر اشتباه نکنم این اثر قبل از سال ۸۴ هم وجود داشته است.

chin_1.jpg

chin_2.jpg

chin_3.jpg

chin_4.jpg

chin_5.jpg

chin_6.jpg