بایگانی مربوط به اردیبهشت, ۱۳۸۹

روزانه: خب، چه خبر؟

نوشتن البته یعنی چیزی برای اضافه کردن به همه ی حرفهای دنیا داری. این یعنی مضمون نوشته. اما خود ِ فعل ِ نوشتن، فارغ از ماده ی نوشته شده، موجودیت و کارکردی از خود دارد. می نویسی که یعنی هستی. مخاطب این کارکرد ِ نوشتن، هم خودت هستی و هم همه ی عالم.

اما وقتهایی هست که می خواهی به خودت و به همه بگویی که هستی، اما حرفی نداری. این وقتهایی است که اگر در جمع باشی می روی می زنی روش شانه ی کسی و می گویی «خب، چه خبر؟».

این پست یک «خب، چه خبر» است.

ایتان ذاکرمن Ethan Zuckerman آدم هیجان انگیزی است و وقتی هیجان زده تر می شود که در مورد فیل+ترینگ حرف می زند. آقای ذاکرمن، که اتفاقا پشت پروژه های جالبی مثل Herdict هم هست (ببینید:گوسفند در برابر ِ فیل: چه می کنی عمو زنجیرباف؟)، نظریه ای معروفی در مورد فیل+ترینگ دارد به نام «تئوری بچه گربه» Cute Cat Theory of Internet Censorship. ایده این است که بیشتر مردم از اینترنت برای کارهای ساده ای مثل تماشای عکس بچه گربه ها استفاده می کنند. این نکته ای است که کسی که پشت دستگاه فیل+ترینگ نشسته است باید با دقت به آن توجه کند: تا زمانی که فیل+ترینگ به سایت های سیاسی محدود است، کاربر معمولی اینترنت از کنار آن رد می شود، اما خطر برای تشکیلات فیل+ترینگ زمانی است که تور گسترده تر می شود و عکس بچه گربه ها را هم زیر می کشد. در این وضعیت قاطبه ی شهروندان با فیل+ترینگ درگیر می شوند و علاوه بر اینکه مشروعیت ساختار پایین می رود، حالا ذهن های بیشتری به دنبال راه های فرار از فیل+تر هستند، و این یعنی اپیدمی مقابله با کنترل دولتی.

همینجا بارها حرف زده ایم که فیل+ترینگ از اساس بد نیست. یا به عبارت دیگر، در هر جامعه ای باید کنترل روی مسیرهای انتقال اطلاعات وجود داشته باشد. حفظ حقوق معنوی، جلوگیری از ترویج خشونت، مرزهای اخلاقی جامعه، و چیزهایی مثل اینها همیشه خطهای قرمزی تعریف می کنند که لاجرم منتهی به نیاز به فیل+ترینگ می شوند. اما مهم است که این چاقو دسته اش کجاست. یا اینطور بگوییم، مهم است که چه کسی و بنا بر چه دستورالعملی دیوار فیل+تر را بالا می کشد.

این همه را گفتم که دو حرف بزنم. اول اینکه گرفتار شدن وبلاگهای «ارزشی» در دام فیلترینگ نشان می دهد که این چاقوی بی دسته به کسی رحم نمی کند. طنز قضیه این است که نماینده وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران در تشکیلات فیل+ترینگ، از «وجود سیستم های موازی فیلترینگ و مسدود سازی خودسرانه سایت ها» حرف می زند. و همینجاست که به نکته ی دوم می رسیم، این اتفاق خوبی است که آقای فیل+ترباف مست قدرت بشود و دامنه ی کارش را گسترش بدهد. این یعنی وارد شدن «بچه گربه»ها به فهرست سیاه. این اتفاق می تواند منجر به افزایش تنش با ساختار فعلی فیل+ترینگ بشود.

پس نوشت: این همه یعنی جماعتی معتقدند فاتحه ی عموفیل+ترباف را چنین چیزهایی خواهند خواند:

(لینک مستقیم به ویدئو)

قتل در اتاق نشیمن – از شادی صدر و بقیه ی شیاطین

امروز یک شمارش سردستی کردم؛ اکثریت وبلاگ نویسانی که درمورد مطلب شادی صدر نظر می دهند خارج از ایران زندگی می کنند. این علاوه بر این نکته است که حداقل نیمی از افراد ِ درگیر، مرد هستند و بنابراین مشکل مستقیمی به نام «آزار در خیابان» ندارند. از این دو مشاهده این برداشت را می کنم که نوع ارتباط ما با مساله ای که شادی صدر حرفش را می زند، از نوع درگیری ذهنی با یک بحث جالب است و گفتگو لزوما به این دلیل انجام نمی شود که ما مستقیما درگیر مساله هستیم. یا اینطور بگوییم، ما تمرین ذهنی می کنیم و مساله مساله ی اصلی زندگی مان نیست. چیزی مثل گپ زدن با یک رفیق درمورد ارتباط تجاری چین و آمریکا مثلا. در چنین فضایی، اینکه به نوشته ای برمی خوری که بیشتر از آنکه استدلالی درباره ی هیچ موضوع خاصی باشد، انبانی است از فحش، شگفت انگیز است.

کم کم دارم به این نتیجه می رسم که مساله آزار جماعت مونث در خیابان نیست، مساله آزار است. انگار خیلی از ما اگر کوبیدن و شکستن برایمان ممکن باشد، دلایل زیادی برای عدم استفاده از این «موقعیت» نداریم. مساله انگار کم کم دیگر حرف شادی صدر و نقد حامد قدوسی نیست، که تصور می کنم به نظر خیلی ها هردویشان حرفهای خوبی می زنند و می شود نشست و باهاشان بحث کرد. ما داریم تمرین نفرت پراکنی می کنیم. مثال هنرمندانه اش* هم کارتون «آیت الله شادی صدر» است.

* بین همه ی مطالبی که در وبلاگستان درمورد مطلب شادی صدر منتشر شد، و از بین آنها که به زعم من بیشتر از آنکه نقدی بر چیزی باشند ناسزا به نویسنده بودند، کارتونی که اینجا لینک شد به نظر من هنرمندانه ترین بود. به همین دلیل این مطلب را اینجا لینک کردم. حرفم دعوت به «حرف بزنیم» و «ناسزا بار هم نکنیم» بود. به این ترتیب اگر این پست باعث آزار کسی شده باشد نقض واضح هدف اصلی این نوشته است. از نیما نیلیان عذر می خواهم.

چند سال پیش، و چند هزار کیلومتر دورتر، با دوستانی در مورد تبعیض مثبت Positive Discrimination حرف می زدیم. حرف یکی از ما این بود که تبعیض مثبت یک نوع تبعیض است و بنابراین نباید انجام شود. استدلال این بود که در برابر دوران طولانی تبعیض نسبت به زنان و گروه های دیگر اجتماعی حالا باید روی خط تساوی ایستاد. دوست دیگری معتقد بود که راه رسیدن به تساوی برتری دادن به خواسته های کسانی است که عقب نگه داشته شده اند. من وسط تر می ایستم و می گویم لااقل بی تفاوت نباشیم.

در چهارچوب بحثی که شادی صدر می کند، اینکه من و تو متلک نگفته ایم، اگر نگفته ایم، فضیلتی نیست. متلک نگفتن یعنی با سنگ توی سر کسی نزدن. یا بگو نقطه ی صفر. نقطه ی بالای صفر مثلا این است که اگر کسی متلک شنید و کمک خواست بروی دست مزاحم را بگیری ببری بدهی دست پلیس. پایین تر از این آدم چیزی است در حد تیر چراغ برق، که البته بهتر از مزاحم بودن است اما افتخاری ندارد.

آدم ها و بعثی ها

این قسمت ِ یک خاطره ی طولانی که فارس منتشر کرده از صبح توی مخم دور می زند. زمان و مکان حادثه گویا کمی پیش از عملیات کربلای پنج است.

… سکوت در منطقه سایه انداخته بود. …‌ آرامش قبل از طوفان. …مطمئن شدم که محاصره ما کامل شده است و هر لحظه باید منتظر یورش دشمن باشیم. … گرسنگی بیداد می‌کرد. … یکی از بچه ها خودش را به من رساند و گفت: مجروحان تشنه هستند …بعد از دقایقی تلاش و پرس و جو، بالاخره (یکی از رزمندگان) موفق شد مقداری آب که در ته قمقمه یکی از بچه‌ها مانده بود پیدا کند. … قمقمه آب را نزد بچه‌های مجروح بردم … همه تشنه بودند  … ولی آنها … آب را … به دیگری واگذار می‌کرد. … (یکی از مجروحین) آب را نخورد و آن را به اسیر عراقی داد…. نتوانستم طاقت بیاورم و با ناراحتی فریاد زدم: چرا آب را به او می دهی؟ … مجروح با لحنی دلسوزانه گفت: ترا به خدا بگذار او هم چند قطره ای بنوشد. …به هر سنگر که سر می‌زدم زمزمه دعا بود … در همین هنگام سرو صدایی از طرف یکی از سنگرها که اسرا در آنجا قرار داشتند بلند شد. …  خیلی زود متوجه شدم که یکی از آن دو اسیر، نماز و دعا خواندن بچه ها را به مسخره گرفته است. بچه ها و خصوصا مجروحین از دست او سخت عصبانی بودند. او بعثی بود و می بایست به سزای عمل خود برسد. دستور اعدام او را به بچه ها دادم و از آنجا دور شدم. چند ثانیه بعد صدای چند تیرپیاپی و فریاد آن بعثی به گوشم رسید….

زلزله، آسمان قرمبه، و بقیه ی هیولاهای کودکی

caveman_s.jpgقضیه ی ربط دادن زلزله به زنا، گذشته از اینکه مایه تفریح عده ی زیادی را جور کرده است، دقیقا اتفاق خوبی است و ما باید از یادآوری کننده ی شجاع این نظریه ی قدیمی تشکر کنیم. توضیح می دهم.

من و توی آدمیزاد عمر محدودی داریم و اغلب چیزی حدود یک قرن نفس می کشیم و حرف می زنیم و بعد می رویم پی کارمان. اما حقیقت قضیه این است که نه نقطه ی صفر ما روز تولدمان است و نه با رفتن ما دنیا بر می گردد به وضعیتی که در روز تولد ما داشت. این یعنی آدم ِ ده ساله ی عهد ِ غزنوی و آدم ِ ده ساله ی سال هزار و سیصد و خورده ای اصلا عوالم مشابهی ندارند. یا اینطور بگوییم، این یعنی چیزی هست به نام «ذهن جمعی بشریت» که ما نقطه ی صفرمان ازش شروع می شود و نقطه ی صد سالگیمان قرار است کمی این نقطه را به جای بهتری هل بدهد. حالا این همه چه ربطی به نظریه ی زلزله-زنا دارد؟

حقیقت این است، و این حقیقت بسیار خوشایندی است، که زمانی، جمع زیادی، یا حتی اکثریت انسانهای روی زمین شاید، معتقد بودند باران می آید چون ما برای خدا قربانی کرده ایم و رعد و برق می زند چون خداها جنگشان شده و خورشید می گیرد چون اژدها قورتش داده و صدالبته زلزله شده چون کسی روی زمین کار بدی کرده. بعد ما بزرگ شدیم و تلسکوپ دستمان گرفتیم و الخ. حالا یکی پیدا شده، از غار کهفش بیرون آمده، می گوید “آقا/خانم، یادته به چه قصه هایی باور داشتی؟” قاعدتا جای این که به این آقا  بخندیم، باید یک صندلی برایش بیاوریم و بهش بگوییم ” ببین داداش، ما تو این هزارسال کمی بزرگ شدیم، گوش کن تا برات بگم.” بعد ممکن است این آقا بپرسد “اما هنوز که فکر می کنید رییس حکومت از آسمان میاد؟” و ما بهش اطمینات می دهیم که “اون قضیه اش جداست، حرفی هم توش نیست”.

آسانسور، طناب، فضا و فارس نیوز

space_tin.jpgفارس نیوز زیر تیتر “فرستادن انسان به فضا از دغدغه‌های سازمان فضایی ایران است” از قول “یک کارشناس علوم فضایی” می گوید،

گرم شدن سطح زمین سبب می‌شود فعالیت‌های آتشفشانی بیشتر و سطح زمین خنک ‌شود…

شهرام یزدان‌پناه درمورد “آسانسورهای فضایی” توضیح می دهد،

اگر جسم عظیمی را در مدار که سرعت قرار گیری جرم در آن با سرعت چرخش زمین دور مدار خودش برابر است، قرار دهیم و از آن طنابی به زمین بفرستیم این طناب در خط استوا به یک اقیانوس رسیده که آن را به درختی گره زده و از آن برای رسیدن به فضا استفاده می‌کنیم، کار آسانسورهای فضایی نیز دقیقا به همین شکل است.

ها؟

پس‌نوشت – توضیحات آقای یزدان‌پناه – قضاوت عجولانه

در یک نقد آشنا به طرح محدودیت برای انواعی از حجاب اسلامی، تصویب قوانین زیاده خواه در زمینه پوشش مغایر آزادی های فردی دانسته می شود. در این نگاه، «ممنوعیت استفاده از برقع» دخالت در حریم شخصی افراد است و به این دلیل با حقوق اولیه ی بشر تناقض دارد. معتقدین به این استدلال می دانند که استفاده از این ایراد منطقی به اندازه ی محدودی ممکن است، و مثلا به نظر بیشتر ما نمی توان آن را دلیلی برای غیرمنطقی بودن قوانینی دانست که از حضور افراد بصورت کاملا عریان در جامعه جلوگیری می کند. هدف این نوشته اما این نکته نیست. می خواهم استدلال کنم که اتفاقا قربانی اول محکومیت آنچه در بلژیک و فرانسه می گذرد، خود مسلمانان بنیادگرا هستند.

(لینک مستقیم به ویدئو در بی بی سی)

fundamentalism_book_s.jpgیک استدلال اصلی برای لزوم مجاز بودن استفاده از حجاب اسلامی، پوشش را بعنوان یک امر شخصی تلقی می کند و به این دلیل برقع و لباس باز، برای مثال، تبدیل به دو انتخاب می شوند که لزوما قابل ارزشگذاری نیستند. به همین دلیل، همانطور که نمی توان، و نباید، حوزه ی پوشش را از پایین بیش اندازه محدود کرد، حد بالای نامعقولی نیز نباید برای پوشش تعریف کرد. نکته ی مهم این است که همین استدلال ناقض ذات نگاه بنیادگرایان به پوشش است.

…پست مدرنیزم فضای عمومی را به روی مذهب باز می کند، اما هزینه ای که مذهب برای این موضوع می پردازد نسبی شدن ادعایش درمورد حقیقت محض است. با گفتن «چیزی که تو می گویی همانقدر خوب و درست است که حرف من و حرف هر کسی دیگری»، پست مدرنیسم به صداهای مذهبی اجازه می دهد که حرف خود را بزنند و در همین حین این حق را از آنها می گیرد که دیگران را ساکت کنند. و این همان چیزی است که مذاهب در طول تاریخ سعی در انجام آن داشته اند…..

صفحه ۱۹۸ – بنیادگرایی، جستجو برای معنی

Fundamentalism, The Search for Meaning

اینطور بگوییم، با این فرض که پوشیدن برقع خطر ویژه ای برای شهروندان دیگر ایجاد نمی کند، ممنوعیت این پوشش به همان دلیل با حقوق بشر مغایرت دارد که ممنوعیت زدن گل سر متناقض با حقوق آدمیزاد است. یا به عبارت ساده تر، استدلالی که ممنوعیت استفاده از برقع را محکوم می کند، در همان حین آن را به یک سلیقه ی شخصی و یا انتخاب پوششی تقلیل می دهد. این یعنی مساله ی ممنوعیت قانونی برقع برای بنیادگرایان ساکن در کشورهای موردنظر بازی باخت-باخت است. این البته اصلا به این معنی نیست که این ممنوعیت برای بنیادگرایی، به معنی «جمعیت علاقه مندان برقع»، اتفاق ناخوشایندی است.

با گوگل حرف بزنیم – درمورد جلسه در گوگل

دیروز، پنج شنبه، به همراه یکی از دوستان عزیز فریدام هاوس با یکی از اعضای بخش سیاست گذاری گوگل در دفتر واشنگتن قرار گذاشتیم و در مورد مشکلات بچه های وبلاگستان حرف زدیم. اهم موارد مورد بحث اینها بود،

  • بلاگر: تسهیلات برای مهاجرت از سرویس های داخلی، امنیت در برابر حمله
  • جیمیل: مسایل امنیتی
  • یوتیوب: امنیت
  • دانلود: کار روی مشکلات ِ کسانی که تلاش می کنند از داخل ایران گوگل کروم و ابزارهای دیگر را دانلود کنند و احتمالا به دلیل تحریم ها مساله دارند.

تلاش بر این است که کانال مستقیمی برای انتقال مشکلات به گوگل ایجاد کنیم. این ارتباط در مواردی که اکانت کسی در گوگل یا یوتیوب مورد حمله قرار می گیرد بویژه مهم است.

لطفا اگر داخل ایران هستید در این نظرسنجی شرکت کنید تا تصویر بهتری از مشکلات پیدا کنیم. می توانید هر تعداد از گزینه ها را که بخواهید انتخاب کنید (لینک مستقیم).


پس نوشت: درمورد سفر بیشتر می نویسم. متاسفانه کامپیوترم همان روز اول از دور خارج شد.

ahmadinejad_growth.jpgگفته های اخیر محمود احمدی نژاد مبنی بر اینکه “دو بچه کافی نیست” با واکنش های زیادی مواجه شده است. اینجا به یکی از استدلال های رییس دولت دهم نگاه می کنیم.

محمود احمدی نژاد می گوید،

من باز هم می گم، یکبار گفتم خیلی ها شروع کردند به تمسخر کردن. من با دو بچه کافی ه مخالفم. مخالفم. استدلال علمی دارم برای این من. الان جمعیت ما شد ۱٫۲٫ بعد خانوار اومده زیر چهار نفر. بعد خانوار زیر چهار نفر یعنی دو نفر که با هم ازدواج می کنند، متوسط تعداد بچه ها تو خانوار زیر دوتاست. دو نفر حداقل دو نفر باید داشته باشند که همین حفظ بشه. حفظ بشه این ملت… (تاکید از من)

این “استدلال علمی” در نگاه اول درست است. این یعنی بصورت کلی لازم است هر دو نفر حداقل دو بچه داشته باشند تا جمعیت در طول زمان کاهش پیدا نکند. مساله ی اساسی اما این است که این استدلال تنها درمورد سیستمی صادق است که در زمان طولانی این چنین رفتار کرده است. به عبارت دیگر، برای کشوری نظیر ایران که تنها بیست سال پیش رشد جمعیت سه درصدی داشته است این استدلال کار نمی کند. کمی حساب کتاب کنیم.

population_growth.png

منحنی رشد جمعیت در ایران (منبع)

فرض کنیم نسل پدر بزرگ های ما ۱۰۰ نفر بود. تصور کنیم این نسل به پنجاه زوج تبدیل شد و و کمی بیشتر از ۱۰۰ بچه، بگوییم ۱۱۰ تا، حاصل کرد. این ۵۵ زوج بدلیل رشد بالای جمعیت، در سایه ی تشویق های دولت انقلابی حاکم، ۱۵۰ بچه تولید کرد. بدین ترتیب جمعیت ایران در نقطه ی حاضر ۳۶۰ نفر است که از این عده ۱۵۰ نفر آن در سن تولید مثل هستند. اگر این ۷۵ زوج به پیشنهاد محمود احمدی نژاد تن بدهند و ۱۵۰ بچه تولید کنند (یعنی دقیقا دو بچه به ازار هر زوج)، پس از فوت نسل پدربزرگ های ما جمعیت کشور به ۴۱۰ نفر خواهد رسید. این یعنی افزایش جمعیتی معادل بیش از ۱۰% (از ۳۶۰ به ۴۱۰). اما این اعداد از کجا می آیند؟ بدلیل رشد جمعیت بی رویه ی سالهای اولیه ی انقلاب، لازم است نسل ما به شعار “دو بچه کافی است” التزام داشته باشد تا رشد جمعیت سالهای پیش را جبران کند. واضح است که این اعداد حاصل ساده سازی مساله هستند. اما در همین مثال ساده هم واضح است که با حکم کلی “لازم است هر دو نفر حداقل دو بچه داشته باشند تا جمعیت در طول زمان کاهش پیدا نکند” نمی توان این مساله ی بسیار مهم ملی را بصورت سازنده ای مدیریت کرد.

آیا باید تعجب کنیم که رییس جمهوری که مساله ی کنترل جمعیت را به “یه سیاست غلطی که غربی ها انتخاب کردند (و) الان همشون پیشمونن” تقلیل می دهد، چنین برخورد ساده انگارانه ای دارد؟