بایگانی مربوط به فروردین, ۱۳۸۹

روز اوج و سالهای حضیض در کلام آقای نماینده ی مجلس

peak_graph_s.jpg فارس نیوز از نماینده مردم اصفهان در مجلس نقل قول می کند،

رفراندوم ۱۲ فروردین اوج وحدت ملی بود.

این یعنی حسن کامران می گوید، اگر منحنی «وحدت ملی» را بکشیم، دوازدهم فروردین ماه سال ۱۳۵۸ یک نقطه ی ماکزیمم (حداکثر) خواهد بود. یا اینطور بگوییم، در بازه ای، مثلا بگو ۲۰ سال، پیش و همینطور پس از ۱۲ فروردین، وحدت ملی همیشه کمتر از خود این روز بوده است.

اینکه به نظر این مقام سیاسی، قبل از ۱۲ فروردین ۵۸، که شامل روزهای پیروزی انقلاب اسلامی هم می شود، مردم ایران همیشه وحدت ملی کمتری داشته اند، البته ادعای جالبی است. مساله ی جالب تر این است که از فردای ۱۲ فروردین، به دلیلی، وحدت ملی ایرانیان، ناگهان یا بطور تدریجی، به سطح پایین تری افت کرده است و هرگز به نقطه ی قبلی برنگشته است.

لطفا تخته گاز نروید، زیر صندلی فنر هست

auto_s.jpg «حاشیه‌ها از بازدید مقام معظم رهبری ازصنعت خودروی ملی» – فارس نیوز،

وقتی گروه همراه رهبر می‌رفتند سمت موتورها یک نفر توضیح می‌داد که قطعات الکترونیکی در اتوموبیل و موتور تعبیه شده که رفتار راننده را کنترل می‌کند و در برابر خودخواهی راننده برای کشیدن توان بیشتر از ماشین و تولید آلاینده‌های بیشتر مقاومت می‌کند.

رهبر لبخند زدند و گفتند: “خوب است ماشین به همه‌ی خواسته‌های راننده عمل نکند! “

اضافه هم بکنیم، گاهی ماشین نمی تواند به همه ی خواسته های راننده عمل کند. در چنین وضعیتی یا موتور ماشین می سوزد یا در خود به خود باز می شود و راننده پرت می شود بیرون. لااقل در کارتون ها که اینطور است.

ایده ی این پست کاملا مال کس دیگری است.

کتاب: بغرنج – یادداشت های یک جراح در مورد یک علم ناتمام

complications.jpgآتول گاوانده، یا هر طور دیگری که باید Atul Gawande را تلفظ کرد، استاد دانشکده ی پزشکی هاروارد و جراح عمومی است و برای نیویورکر می نویسد. “بغرنج: یادداشت های یک جراح در مورد یک علم ناتمام” اولین کتاب گاوانده است و در سال ۲۰۰۲ منتشر شد Complications: A Surgeon’s Notes on an Imperfect Science. بعد از این کتاب ِ پرفروش، گاوانده دو کتاب دیگر در سالهای ۲۰۰۷ و ۲۰۰۹ نوشت.

عنوان بخش اول کتاب “جایزالخطا” است Fallible. سه فصل اول این بخش این اسامی را دارند،

  • Education of a Knife
  • The Computer and the Hernia Factory
  • When Doctors make Mistakes

در فصل اول نویسنده به این نکته اشاره می کند که ما می خواهیم دکترها به فن خود وارد باشند. لازمه ی این کارآمدی تمرین است و چیزی که تمرین روی آن باید انجام شود بدن بیمار است. این همه یعنی هزینه ی داشتن دکترهایی که بتوانیم به آنها اعتماد کنیم سپردن خودمان به تازه دکترهایی است که می خواهند در آینده متخصصین خوبی باشند. و این البته نکته ی مهمی است که گاوانده خود اعتراف می کند زمانی که پسرش بدلیل یک مساله ی قلبی در بیمارستان بود خود او از سپردن او به رزیدنت ها طفره می رفت. نویسنده می گوید با دیدن عکس کودکی در مطب یک جراح از او پرسیده است آیا همسرش زیر دست یک رزیدنت زایمان کرده است یا خیر. “حتی اجازه ندادم رزیدنتی داخل اطاق باشد” جراح جواب داده است.

فصل دوم می پرسد آیا ما جدا به دکترهای آشنا به جوانب مختلف و انواع بیماری ها نیاز داریم یا احتیاج به جراحی داریم که صرفا در یک نوع عمل خاص متخصص باشد و تنها همان کار را به خوبی انجام بدهد؟ بررسی نشان می دهد که مورد دوم می تواند برای رسیدن به نتایج بهتر در درمان یک عارضه ی خاص راه حل بهتری باشد. به این ترتیب، آیا ما احتیاج به جراحانی داریم که در کار خود بیش از آنکه انسان باشند ماشین هستند؟

فصل سوم در مورد خطا است. آیا می توان خطا را از عملکرد عامل انسانی حذف کرد؟ اگر آدمیزاد چاره ای جز خطا کردن ندارد، چطور می توان از بروز اتفاقات ناخواسته جلوگیری کرد؟ نویسنده معتقد است یک عامل مهم بررسی ساختاری است که در آن خطا اتفاق می افتد. در این چهارچوب ساختار باید به نحوی طراحی شود که خطای انسانی را تصحیح کند و از بروز فاجعه جلوگیری کند.

بعنوان کسی که مهندسی خوانده است، این کتاب از این جهت برای من جالب است که “مساله حل کردن” در حوزه ی مرتبط با بدن آدمیزاد را بررسی می کند. در حوزه ی مهندسی، و بخصوص در حیطه ی پردازش تصویر/بینایی ماشین که من ازش سر در می آورم، یک دغدغه ی مهم انتقال مهارت های انسانی به ماشین است. در این کتاب و کتاب هایی نظیر این من دنبال جواب برای این سوال هستم: آیا لزوما کپی کردن آدمیزاد به ما ابزار مناسبی برای حل مساله می دهد؟ دقت کنیم که در بسیاری موارد دقت ماشین از آدمیزاد بیشتر است، و همین کتاب هم نمونه های جالبی را ذکر می کند، اما در نهایت آدمیزاد مهارتهایی دارد که هنوز انتقال آن به ماشین را بلد نیستیم.

“بغرنج” کتاب خواندنیی است که سریع هم پیش می رود.

اگر از دکترهای وبلاگستان کسی این کتاب را خوانده است خبر بدهید حرف بزنیم (رونوشت به دکتر مجیدی، دکتر مزیدی، و دکتر آرش خان استرالیایی و دیگران).

سه چیزی که دیگر باور ندارم – باور ندارم که می شود کاری کرد

این جواب بازی محمود فرجامی به نام “سه چیزی که دیگر باور ندارم” است. من دیگر باور ندارم که می شود کاری کرد. اما این یعنی چه.

من دیگر باور ندارم که می شود کاری کرد که جامعه ی ایران، و احتمالا هر جامعه ی دیگری، به نسخه ای که دیگران برای آن پیچیده اند عمل کند. یا دقیق تر: یک جامعه را می شود تا حد محدودی به سمت یک “صراط مستقیم” خم کرد، اما تلاش برای تغییر بیشتر از این حد بحرانی منجر به ناپایداری آن جامعه و تغییرات شدید در آن می شود. اینجا قضاوتی در مورد اینکه این تغییر به کدام سمت است ندارم. مثلا دو ویدئوی زیر دیدنی هستند. اولی یک مجموعه تبلیغ است که در دوره ی ده ساله ی منجر به انقلاب ایران از تلویزیون پخش شده است. به اشاره ی مکرر به اروپا و زندگی مرفه شهری دقت کنید.

(لینک مستقیم به ویدئو)

مجموعه ویدئوی دوم گویا ساخته ی حسین ترابی است و در آخرین روزهای رژیم پهلوی در خیابان های تهران گرفته شده است. به تابلوهای سردر سینماها و خشم ملت، حتی نسبت به کامیون حامل ماشین های نو، دقت کنید.

(لینک مستقیم به ویدئوها)

نوع دیگر تلاش برای “هدایت” جامعه را در ۳۰ ساله ی اخیر در ایران شاهد بوده ایم. اگر رژیم شاهنشاهی تلاش می کرد خلایق را به سمت مدرنیسم هل بدهد، ساختار مبتنی بر ولایت فقیه سعی کرد آنها را به سمت رستگاری اجباری سوق بدهد. نتیجه در هر دو حالت مشابه بود: مردم علیه ساختار شورش کردند و از حد اعتدال گذشتند؛ با سقوط شاه همه ی مظاهر خوشگذرانی به آتش سپرده شد و در سالهای سختی ِ رژیم ِ روحانی-محور هر آنچه که این موجودیت سیاسی سنگ آن را به سینه، و به سر مردمش، زده است نماد عقب ماندگی و خفت می شود.

به این دلیل معتقدم، حداقل به دلایل کاملا عملیاتی، برای جامعه ی ایرانی نمی شود کاری کرد جز اینکه به این ۷۰ میلیون نفر اجازه بدهیم راه خود را پیدا کنند. تلاش برای اعمال تغییرات سریع حداکثر منجر به جابه جایی لایه های اجتماعی می شود که لزوما اتفاق فرخنده ای نیست.

همین حالا در این مورد بنویسید: “سه چیزی که دیگر باور ندارم”.

از دیگران:

happy-scissors_s.jpgاز فارس نیوز و به نقل از جهان نیوز،

دستمزد کدامیک بیشتر است، مقایسه دستمزد بازیگران سینما و فوتبالیست‌ها با مولفان کتاب

به گزارش “سرویس فضای مجازی ” خبرگزاری فارس، جهان نوشت؛ بحث دستمزدهای بازیگران سینما از جمله مباحثی بود که افشا شدن آن، حرف و حدیثهای بسیاری را بدنبال داشت… اما بحثی که در اینجا مطرح است مقایسه این دستمزدهای جنجال برانگیز با دستمزد نجومی فوتبالیست‌هاست که هیچ وقت بحث برانگیز نشد. و دستمزد تالیف کتاب به عنوان یکی از تاثیرگزارترین شاخه‌های فرهنگی هنری که میزان آن از حقوق یک کارگر ساده هم کمتر است! (علامت تعجب از متن، تاکیدها از من)

درک وجود مشکل در بسیاری از موارد کار سختی نیست. عملا این تحلیل مساله و ارایه راه حل است که توان بیشتری می طلبد و مایه ی بسیاری از اختلاف نظرها است. مثلا به این نمونه دقت کنید،

گدایی در خیابان با کودک خردسالش نشسته است. بچه به نظر خواب آلود می اید. شما فکر می کنید به بچه مخدر داده اند که ظاهر رقت انگیزی داشته باشد.

احتمالا بیشتر ما اتفاق نظر داریم که در این وضعیت مشکلی وجود دارد. اینکه این مشکل را چطور تحلیل می کنیم و چه راه حلی برای مساله پیشنهاد می کنیم چیزی است که ما را به دسته های فکری مختلف تقسیم می کند. دقت کنیم که در موردی که ذکر شد، یک راه حل ِ پیشنهادی تجویز ارایه ی خدمات اجتماعی فراگیر دولتی برای گروه های کم درآمد است. راه حل ِ پیشنهادی دیگر گرفتن بچه از پدرش و شاید مجازات او است. یک “راه حل” دیگر برای این مشکل، مقطوع النسل کردن اجباری افراد با درآمد کم است.

به خبر فارس نیوز برگردیم. این کشف قابل ملاحظه ای نیست که وضعیت بازار فرهنگی در ایران نامناسب است. تا اینجا به نظر نمی رسد اختلاف نظری وجود داشته باشد. آنچه مایه ی اختلاف است علت این اتفاق و روش های حل این مساله هستند.

چرا محمدرضا گلزار برای یک روز کار به اندازه ی حق التالیف یک کتاب چهار هزار صفحه ای در چاپ اول دستمزد می گیرد؟ آیا این ایراد محمدرضا گلزار است که در بازار ایران به او برای یک روز کار سی میلیون تومان پول داده می شود؟ چه عواملی در شکل گیری این بازار به نحو کنونی آن موثر بوده است و چطور می توان موازنه ی کنونی این بازار را به نفع نویسندگان و به ضرر فوتبالیست ها و بازیگران فیلم های سینمایی شکست؟ آیا اساسا چنین کاری باید و می تواند انجام شود؟ اینها همه سوالاتی هستند که باید به دقت به آن ها پاسخ داد. اما در این میان یک سوال، حداقل به نظر من، اهمیت اساسی دارد: کنترل فضای فرهنگی ایران در ۳۰ سال اخیر به دست همان کسانی بوده است که حالا بخشی از آنها فارس نیوز را می گردانند. این گروه از سیدمحمد خاتمی و سیاست های متساهلانه ی او خشمگین هستند و به کنترل کامل دولت بر فضای نشر اعتقاد دارند و آن را عملی کرده اند. آیا این شک ِ قابل اعتنایی نیست که شاید کنترل بیش از اندازه ی دولتی عامل رکود در بازار فرهنگ است؟ آیا با اینهمه نباید تعجب کنیم که فارس نیوز، و جهان نیوز هم، حتی گمانشان هم نمی رود که مجرم نه فوتبالیست و بازیگر سینما که سانسورچی است؟

کتاب: داروینی که نمی شناسیم

ما کتاب می خوانیم که راجع به چیزها بیشتر بدانیم. اما زمانهایی هست که ما کتاب می خوانیم و تازه متوجه می شویم که راجع به موضوع کتاب چیزی نمی دانیم. تجربه ی خواندن کتاب ادوارد لارسن در مورد فرگشت* Evolution: The Remarkable History of a Scientific Theory برای من اینطور بود.

بطور خلاصه، و بدون لحاظ کردن جزییات، تماس من، احتمالا به عنوان یک ایرانی نوعی، با نظریه ی داروین در دو راستای «داروین، پس ماتریالیسم» و «خدا نیروی پشت فرگشت است» بوده است. تصور می کنم بیراه نیست اگر بگوییم تماس ِ ذهن جمعی ایرانی با موضوع نظریه ی فرگشت هم از همین جنس بوده است.

در دیدگاه «داروین، پس ماتریالیسم»، که به هیچ وجه منحصر به ما ایرانیان نیست، مساله ی اساسی میزان صحت یا آزمون پذیری نظریه ی فرگشت نیست، بلکه این نظریه بعنوان یک جایگزین و برای خلاصی از یک نیروی برتر الهی مورد استفاده قرار می گیرد. در این فرایند مذهب به عنوان یک عامل مساله ساز در اجتماع، بطور عام، یا جامعه ی علمی، بطور خاص، در نظر گرفته می شود و نظریه ی فرگشت راه حل مناسب برای بیرون زدن آن از فضای ذهنی را به دست می دهد. این نگاه به فرگشت لزوما یک نگاه علمی نیست و خود می تواند به یک مکتب فکری دگم، نظیر همان چیزی که مذهبیون به آن متهم هستند، تبدیل شود. Chris Hedges در کتابش When Atheism Becomes Religion در مورد این مساله حرف می زند (ببینید: کتاب: اهالی ِ لا اله الا لا).

دیدگاه «خدا نیروی پشت فرگشت است»، که به نام فنی تر «فرگشت خداپرستانه» Theistic Evolution، شناخته می شود همان چیزی است که در کتاب های دینی ما نوشته شده بود. این دیدگاه نظریه ی فرگشت را نه بعنوان رقیبی برای الوهیت که بعنوان یک ابزار خداوندی قلمداد می کند. نکته ی جالب، برای من، این است که دنیای اسلام، یا بگوییم مولفین کتابهای دینی ما، توانسته بودند این دیدگاه را با دینداری خود براحتی جمع کنند. چنین تصویری از نظریه ی فرگشت به نظر برخی با روایت کتاب مقدس از خلق موجودات زنده و «کامل بودن» خلقت مغایرت دارد. هر چه که هست، این نظریه فقط یکی از انواع نگرش ها به فرگشت است.

حتی فرگشت از نوع درختی، که همان چیزی است که بسیاری از به عنوان فرگشت می شناسیم، تنها یکی از شاخه های این نظریه است. فرگشت خطی نظریه ی دیگری است که می گوید موجودات به طرف کمال حرکت می کنند و این حرکت در جریان فرگشت اتفاق افتاده است، یا برنامه ریزی شده است. و به همین ترتیب نگاه های مختلفی به نظریه ی فرگشت وجود دارد**.

مشاهده ی دوباره ی کاری که یک نظام بسته با یک نظریه ی علمی می کند هم جالب است. نظریه های علمی شاخه شاخه هستند و تناقض درونی و سوال در آنها وجود دارد. نمی توان تصویر مناسبی از این نظریه ها پیدا کرد مگر اینکه اطلاع کافی از روند و تاریخچه ی آنها داشته باشیم. در این فضا، یک نظام بسته لازم است تکلیفش را با یک نظریه روشن کند: یا یکی از شاخه های این نظریه آن را تایید می کند که پس درست است و باید تبلیغ شود (این همان اتفاقی بود که در شوروی ِ سالهای ۱۹۳۰ درمورد شاخه ی لامارکی فرگشت اتفاق افتاد) و یا نظریه از اساس مردود و باطل قلمداد خواهد شد.

باز هم درمورد فرگشت حرف می زنیم.

* مطمئن نیستم «فرگشت» چقدر کلمه ی خوبی است. کلمه ی «تکامل» هم تنها یک نگاه از Evolution را تعریف می کند. گویا اما بین اهل فن، حداقل در حوزه ی آنلاین، روی استفاده از فرگشت توافق نظر هست.

** یکی از دلایل اصلی علاقه ی من به فرگشت، ربط و استفاده از آن در کارهای بهینه سازی، مثلا کاربرد در طراحی الگوریتم های ژنتیک Genetic Algorithms، است. تصور می کنم برای آدمیزادهایی با علایق مشابه هم خواندن در مورد فرگشت جالب باشد.

سالی که حاکمیت خود را در آینه دید

سالی که حاکمیت خود را در آینه دید

mardomak_eid.jpgبهار ۱۳۸۸ با انتخابات ریاست جمهوری دوره ی دهم تمام شد. حضور خاتمی و میرحسین موسوی، میزگردهای تلویزیونی، و امید به بازشدن فضا، برای همه ی آنهایی که از محمود احمدی نژاد و فضای سیاسی- اجتماعی کشور دلخون بودند، نوید آغاز دوباره  فضایی بود که در سالهای اولیه دوران پس از دوم خرداد شاهد آن بودیم. اینهمه با اعلام مشکوک نتایج انتخابات ریاست جمهوری دوره  دهم و خشونت های خیابانی پس از آن رنگ باخت. از این زمان فضایی بوجود آمد که خشمگین ترها به آن نام «کودتای انتخاباتی» دادند. در این رخدادها، طبق آمارها، چند ده نفر کشته شدند، بسیاری به زندان افتادند و شکنجه شدند، و ساختار اقتصادی و فرهنگی جامعه  ایران بیشتر از پیش آسیب دید. با اینهمه، و بدون کوچک نشان دادن اهمیت این حوادث، سال ۱۳۸۸ سال برابری بود. (ادامه در مردمک)

چگونه انسان هیولا می شود – یک مستند

درمورد مستند Game of Death شاید شنیده باشید. این فیلم مستند به موضوع اهمیت آقابالاسر Authority در سوق دادن انسان ها به رفتارهای خشونت آمیز می پردازد. شرکت کنندگان در برنامه ی تلویزیونی که در این مستند پخش می شود با دستور مجری برنامه و با تشویق تماشاگران قربانی خود را مورد شوک الکتریکی قرار می دهند. در حقیقت شوکی در کار نیست و فریادهای قربانی ساختگی هستند، اما به هر حال این برنامه یک اجرای جالب از آزمایش های معروف میلگرام است (بیشتر).

در این برنامه ۸۱% از شرکت کنندگان ۲۰ بار یا بیشتر شوکهای الکتریکی بیشتر از ۴۶۰ ولت به قربانی خود دادند. تنها ۱۶ نفر از ۸۰ شرکت کننده در برابر دستورات مجری و تشویق تماشاگران مقاومت کردند.

زیاد شده که وقتی دور هم جمع شده ایم که درمورد قضایای اخیر ایران حرف بزنیم از هم پرسیده ایم «اما اون سربازه چی؟ اون چرا می زنه؟» به نظرم این مستند و تجربه ی دوباره ی این آزمایش های جواب خوبی است: ما انسان ها این امکان را داریم که در برابر نهیب ها، یا وعده های، آقابالاسر سر خم کنیم.

اینجا هم کمی در همین زمینه ها حرف زدیم: به سادگی زدن چوب روی سر جلبک – جنبش سبز و توهم های فاصله

مرتبط: خشونت آدم‌های خوب

(لینک مستقیم به ویدئو)

داروین از نوع کوهکن

evolution_edward_larson.jpgدارم «فرگشت: تاریخ شنیدنی یک نظریه ی علمی» را می خوانم Evolution: The Remarkable History of a Scientific Theory. نویسنده ی کتاب، ادوارد جی لارسن، برای یک کتاب دیگرش جایزه ی پولیتزر را برده است. نکته ی جالب این کتاب برای من، گذشته از بخش های مربوط به خود نظریه ی فرگشت و شاخه های مختلف آن، بررسی ورود و اهمیت پیدا کردن نظریه ی فرگشت در جامعه ی آمریکا است. اما قضیه ی این پست خود این کتاب نیست.

امروز در آشپزخانه ی محل کار داشتم برای خودم چایی می ریختم که آهنگ زیر را از رادیو شنیدم (از آلبوم May I Come In? خانم Blossom Dearie) ویدئو را ببینید و متن شعر را بخوانید. به ادبیات فرگشتی قضیه هم دقت کنید.

در مورد این کتاب هم مفصل حرف می زنیم.

(لینک مستقیم به ویدئو)

Love Is A Necessary Evil.

A very contrary, hereditary evil.

Can’t live with it.

Can’t live without it.

Can’t do a doggone thing about it.

You want the pleasure, you gotta take the pain.

Love, is a necessary evil.

An evolutionary, interplanetary evil.

Your heart’s pounding.

You get excited.

Play with a flame and you’re ignited.

Time off for cryin’;here comes a load of rain.

Who wants it? The thrill of a warm embrace.

Who needs it? No one but the whole human race.

‘Cause Love Is A Necessary Evil.

A very arbitrary, extraordinary evil.

Natural things that women and men do, can’t be changed there’s nothing we can do.

‘Cause Love Is A Necessary Evil.

A very arbitrary, extraordinary evil.

Natural things that women and men do, can’t be changed there’s nothing we can do.

Love Is A Necessary Evil.

Since time began the wisest of men have found, this evil — makes the world go round.

Love Is A Necessary Evil.

دویچه وله، مسابقه ی وبلاگی، و مملکتی که داریم

trophy.jpgفرض کن یکی توی خیابان جلوی من ِ کمانگیر را بگیرد و ازم بپرسد، تو بهتری یا «سیبستان» یا «آیدای پیاده رو» یا «مملکته داریم» یا «سلمان» یا بقیه؟ به نظرم اگر اینطور بشود باید اول بنشینیم حرف بزنیم که اصلا «بهتر» یعنی چه و مگر مثلا بین وبلاگها یک مقایسه ی تک متغیری ممکن است، که حالا بشود اهالی وبلاگستان را از این سر، که یعنی ناوبلاگ ها، تا آن ور، که یعنی سوپر وبلاگ ها، ردیف کرد و بعد مدال طلا را انداخت گردن نفر اول؟ ماشین هم که بخواهی بخری اینقدر خوش شانس نیستی که بشود بگویی «مزدا ۳ از تویوتا کرولا بهتر است – Q.E.D.». یعنی این اثبات شد و تمام شد و کسی حرفی ندارد و آسمان آفتابی است.

پارسا و وحید، و حتما رفقای دیگری هم، نقدهایی به قضیه ی دویچه وله نوشته اند. دوره ی قبل که داور قبل و قضایایش سرکار بود من هم نقد نوشتم. حرف زدیم و به نظرم قضیه حالا آبرومندتر است. اما آخر داستان این است که وقتی قرار باشد در وبلاگستانی که چند صد وبلاگ ِ به راه ِ پرمشتری دارد که موقع حرف زدن با همدیگر بهشان استناد می کنیم مسابقه ای راه انداخت، در چنین فضایی ریز کردن ده نفر کاندید «بهتر بودن» همیشه حرف و حدیث خواهد داشت. و اینهمه باز با این فرض است که اصلا بر سر تعریف «وبلاگ بهتر» اجماعی وجود دارد.

و البته با همه ی این حرفها که می زنیم، حالا «مملکته داریم» رفته است آن سر نشسته است. با احترام به بقیه ی وبلاگ ها، منجمله خود آقای کمانگیر، کی قرار است بتواند با یک جمع آدم باحال رقابت کند که پست تک جمله ایشان کار چهار پاراگراف نوشته ی اینجا را می کند؟ اینجا رای بدهید.

پس نوشت – پارسا: توضیحی بر مطلب پیشین در مورد “مسابقه” دویچه​وله