بایگانی مربوط به بهمن, ۱۳۸۸

این پست به روز خواهد شد

حتما خبر دارید که ارتش سایبری ایران سایت رادیوزمانه را هک کرد (ممکن است مساله به لحاظ فنی دقیقا هک کردن نباشد). این گروه روی صفحه ی رادیوزمانه لینک دو وبسایت را گذاشته است که یکی از آنها، http://cyberarmyofiran.com/، به نظر می رسد روی سرورهای Netfirms قرار داشته باشد. با Netfirms از طریق این فرم تماس بگیرید (Report Service Abuse را انتخاب کنید) و درخواست کنید از ارایه ی سرویس به این سایت خودداری کنند. این متن پیشنهادی من برای ایمیلی است که در این صفحه به Netfirms می زنید.

Dear Sir/Madam,

Iranian Cyber Army, the group responsible for a number of online attacks (http://news.bbc.co.uk/2/hi/8453718.stm), has announced a new website http://cyberarmyofiran.com/ on the last website they have hacked (http://www.radiozamaneh.com/). Whois records indicate that the website is registered through your company and is potentially hosted on your servers. We believe this is in direct contradiction with the third item in ‘NETFIRMS™ TERMS OF SERVICE AGREEMENT‘. Therefore, we ask Netfirms to stop providing service to this suspicious group.

Regards,

Arash Abadpour

لطفا در کامنت بنویسید اگر من اشتباه می کنم.

iransyberarmy_s.jpg

به سادگی زدن چوب روی سر جلبک – جنبش سبز و توهم های فاصله

مقدمه: این متن بلندی است. اینجا متن های به این بلندی نمی گذارم. اما بخوانیدش. به نظرم کتابی که درموردش اینجا حرف می زنیم کتاب مهمی است. پاراگرافهایی که با # شروع شده اند را می شود برای خواندن سریع از رویشان پرید.

“سبز اموی”، “سبز لجنی” ، “جلبکها”. اینها عناوینی است که در فضای آنلاین، و بخصوص در شبکه های اجتماعی، از طرفداران احمدی نژاد و احمدی نژادی گری زیاد می شنویم. اینجا کمی در این قضیه و قضایای مشابهی دقیق می شویم. اول کمی دور برویم.

manover_sabz_s.jpg# سرباز پیاده نظام به هدف جنگیدن به جبهه می رود. این یعنی انتظار داریم، یا تصور می کنیم، سناریوی جنگ بسیار ساده باشد: سربازان روبروی هم در سنگر و جان پناه صف می کشند و به سوی هم شلیک می کنند. در این مدل ساده، هدف هر سربازی کشتن سربازان طرف دیگر است. اما کمی تحقیق نشان می دهد که این مدل ساده در واقع اتفاق نمی افتد. برای مثال در جنگ ویتنام، برای هر کشتن هر ویتنامی بیشتر از پنجاه هزار گلوله شلیک شد. با توجه به ساختار جبهه این فرضیه که ویت کنگ ها، و دیگر سربازان متخاصم با نیروهای آمریکایی، در استحکامات بسیار قوی جا گرفته بودند در همان ابتدا رد می شود. به این ترتیب این سوال مهمی است که سربازان آمریکایی این پنجاه هزار گلوله را به کجا شلیک می کردند. سوال مهم دیگری که همینجا مطرح می شود این است: اساسا چند درصد از سربازان به کسی شلیک می کردند؟ از نحوه ی مطرح کردن این سوال واضح است که این فرض که تمام سربازان آمریکایی مترصد فرصت برای کشتن دشمن بودند اصلا مطرح نیست. سامویل لیمن مارشال، تاریخ نویس نامی ارتش آمریکا روی “نرخ آتش” تحقیقات جالبی کرده است. یکی از سوالات اساسی در تحقیقات او روند تغییر “نرخ آتش” در طول سالها و عوامل تاثیر گذارنده روی آن است. اینجا “نرخ آتش” یعنی درصدی از سربازان که اساسا به دشمن شلیک می کنند. این آمار شامل جمعیت بالای افرادی که عامدانه بالاتر از سر سربازان دشمن شلیک می کنند هم می شود* (اینها همان پنجاه هزار گلوله ی گمشده در ویتنام هستند).

آمار نشان می دهد که در جنگ جهانی دوم تنها ۱۵% تا ۲۰% از سربازان آمریکایی به سمت دشمن شلیک کردند. در جنگ کره این آمار به ۵۵% و در ویتنام به ۹۵% رسید. بخش عمده ای از این تغییر به تاثیر کسانی چون مارشال و اسکینر در آموزش نظامی نسبت داده می شود. پیش از جنگ جهانی دوم آموزش سربازان به روش سنتی “شلیک به سیبل” انجام می شد. در این روش سرباز به شیی شلیک می کرد و میزان دقت او اندازه گیری می شد. مارشال جزء کسانی بود که اهمیت شرطی کردن** Conditioning را مطرح کرد. ایده ی این روش این است که سربازی که بتواند به سیبل شلیک کند، لزوما در میدان جنگ توانایی شلیک به انسان زنده را ندارد. به همین دلیل توصیه شد که سربازان در شرایط واقعی تر به آدمک های انسان نما شلیک کنند. در این روش سرباز در سنگر دراز می کشید و شرایط جنگی به او تحمیل شده بود. طبق این نظریه، در شرایطی که سرباز تحت فشار موقعیت مشابه جنگی قرار گرفته بود شلیک به آدمکی که ناگهان روبروی او از زمین بالا می جست او را برای کشتن آدمیزاد آماده می کرد. بررسی نشان داده است که این ایده در افزایش “کارایی” سربازان بسیار موثر بوده است. تکنولوژی جدید امکانات جدیدی برای انجام شرطی کردن در اختیار ارتش های دنیا قرار داده است که از این بحث خارج هستند.

داریم با هم کتاب “درمورد کشتن” On Killing را می خوانیم. قبلا هم کمی درباره ی این کتاب حرف زدیم (ببینید: حرف می زنیم – در مورد مناظره ی وبلاگ نیوز). سه پاراگراف بالا یکی از دلایل اهمیت برگزاری مانور نظامی را نشان می دهد. حرفهایی که زدیم همینطور نشان می دهد که چرا استفاده از جزییاتی چون لباس سبز برای اغتشاش گر در “مانور امنیت و اقتدار نیروی انتظامی در اصفهان” مهم هستند. به موضوع “جلبک” و “سبز لجنی” برگردیم.

# سربازی که اسلجه به دست و انگشت روی ماشه با سرباز دیگری مواجه می شود، انسانی است که با انسان دیگری مواجه شده است و تحقیق نشان می دهد تنها ۲% از انسان ها (که گویا نر هم هستند) به کشتن همنوع به عنوان ابزاری برای رسیدن به هدف فکر می کنند. ۹۸% بقیه را باید قانع کرد که شلیک کاری منطقی است. دقت کنیم که مساله فقط این نیست که فرد در همان لحظه شلیک کند. باید سرباز را به نحوی در مورد رفتارش قانع کرد که او قابلیت انجام دوباره و چندباره ی همین رفتار را داشته باشد. این امر برای جلوگیری از تلفات روانی** Psychiatric Casualty است. این تلفات نشان دهنده ی بخشی از سربازان است که بدلیل مشکلات روانی ِ ناشی از کشتن قابلیت ادامه ی شرکت در جنگ را ندارند. جالب است بدانیم که در جنگ جهانی اول احتمال اینکه یک سرباز بدلیل صدمه ی روانی از نیروی فعال بیرون برود بیشتر از احتمال کشته شدن او توسط آتش دشمن بود. به همین دلیل برای یک ارتش این کافی نیست که به سرباز تفنگ بدهد و او را داخل یک سنگر بگذارد؛ لازم است این سرباز بتواند برای مدت لازم فعال باقی بماند. یکی از روش های انجام این کار ایجاد توجیه مناسب برای کشتن است. از بخش چهار فصل شش کتاب با هم می خوانیم. عنوان این فصل “ریاضیات مرگ” The Mathematics of Death است.

on_killing.jpgارتش های مدرن با دستکاری دسته ای از متغیرها روند خشونت را کنترل می کنند. این متغیرها به سه دسته تقسیم می شوند. فاکتورهای میلگرام و زمینه های فردی در این بین جالب توجه هستند. فاکتورهای میلگرام به نام استنلی میلگرام و تحقیقاتش روی اطاعت از قدرت نام گذاری شده است. یکی از این فاکتورها فاصله از قربانی است. در این نظریه گفته می شود که افزایش فاصله ی سرباز از قربانی به سرباز در کشتن قربانی کمک می کند. اینجا فاصله صرفا فاصله ی فیزیکی نیست (هرچند نشان داده شده است آنچه در جنگ خلیج فارس به نام “جنگ نینتندو” مشهور شد، جنگی که به بازی کامپیوتری شبیه است، در افزایش رغبت سربازان به کشتن دشمن نقش موثری دارد). سه معیار مهم فاصله، فاصله ی اجتماعی، فاصله ی فرهنگی و فاصله ی اخلاقی هستند. برای ایجاد فاصله ی اجتماعی لازم است سرباز قربانی را عضو طبقه ی پست تری از انسان ها بداند. در فاصله ی فرهنگی مهم است که شخصیت انسانی قربانی در نظر سرباز نابود شود (Dehumanize شود). و در نهایت لازم است بین سرباز و قربانی فاصله ی اخلاقی ایجاد شود، یعنی سرباز متقاعد شود که به لحاظ اخلاقی بر قربانی برتری دارد.

به “جلبک” و “سبز لجنی” برگردیم. در فرایندی که در ایران شاهد آن هستیم، جوان ِ بسیجی باید روی جوانک سبزپوش چوب، یا اسلحه، بلند کند. بنابراین لازم است در وهله ی اول بسیجی ِ با علایق دینی متقاعد شود که سبزی که قربانی به تن دارد همان سبزی نیست که روی علم بسته می شود و نشان سیادت است. لازم است این سبز “به لجن کشیده شود”. دقت کنیم که جوان ِ سبزپوش احتمالا شعار “یا حسین، میرحسین” می دهد. اگر جوان ِ چوب به دست لحظه ای شک کند که با انسانی مانند خودش مواجه است نمی تواند به وظیفه اش عمل کند. پس سبزپوش جلبک است. اگر این گزاره درست باشد که تفاوت طبقاتی بین طرفداران جنبش سبز و مخالفان وجود دارد (یک اگر بزرگ) این فاصله هم به انجام خشونت کمک می کند.

اما این همه یعنی چه. من اینطور برداشت می کنم: مساله این است که بخش قابل توجهی از طرف مقابل به وجود این فاصله ها باور پیدا کرده است. تا زمانی که نتوانسته ایم او را قانع کنیم که ما همه آدم هایی هستیم که دنبال چیزهای ساده ای هستیم دور خشونت ادامه خواهد داشت. ما باید به طرفمان نشان بدهیم که هیچ کدام از خطهایی که برای او کشیده شده است در واقع وجود ندارند. این یعنی نه ما جلبک هستیم و نه او دیو. ما همه قربانیان ماشینی هستیم که زنده ماندنش در ایجاد و ادامه ی توهم وجود این فاصله هاست. حرف بزنیم.

پانوشت ها:

* جالب است که آمار نشان می دهد که تنها ۱% از خلبانان نظامی شرکت کننده در جنگ جهانی دوم ۴۰% از تلفات انسانی را به دشمن وارد کردند.

** ترجمه از من.

عکس از مهر

انقلاب (کپی رایت محفوظ است)

بی بی سی این جمله را از اطلاعیه ی دادسرای عمومی و انقلاب تهران درمورد اعدام های اخیر نقل کرده است.

در پی اغتشاشات و اقدامات ضد انقلابی و ساختارشکنانه ماه های اخیر به خصوص در روز عاشورا، شعب دادگاه های انقلاب اسلامی تهران به اتهام تعدادی از متهمان رسیدگی و یازده نفر را به اعدام محکوم کردند (تاکید از من)

مساله این نیست که گویا یکی از دو نفر اعدام شده قبل از انتخابات دستگیر شده بوده است. مساله این هم نیست که اعدام متهم سیاسی نفرت انگیز است (چیزی مثل اینکه سر ِ کسی که داری باهاش بحث می کنی را ببری). مساله کنار هم گذاشتن «ضد انقلابی» و «ساختارشکنانه» است. تا جایی که من متوجه می شوم، ساختارشکنی دقیقا یک اقدام انقلابی است. اینکه من و تو ممکن است با انقلاب مساله داشته باشیم اینجا مهم نیست. مساله این است که جمله ی اطلاعیه دادسرا تناقض درونی دارد. این البته با این فرض است بعد از «انقلاب» یک C با یک دایره دورش نباشد.

این هم مساله است که اگر «ساختارشکنی» جرم است، مگر این دقیقا همان کاری نیست که حضرات ادعا دارند ۳۰ سال پیش انجام دادند؟

قضیه ی سبز پرچم که آبی شد

این تصویر را لابد دیده اید و سبز پرچم را که آبی شده.

original.jpg

حالا این را ببینید. تصویر را برده ام در Matlab و کانال سبز و آبی را جابه جا کرده ام.

processed.jpg

اما این یعنی چه؟ به احتمال زیاد پرینتر و به احتمال کمتر دوربین در این قضیه مقصر هستند و کانال ها را جا به جا، یا دستکاری، کرده اند.

اگر مساله پرینتر بوده باشد باید پرسید که کسی در نهاد ریاست جمهوری متوجه نشده؟

پس نوشت: نه فقط پرینتر که حتی فرمت های تصویری هم کمتر از سیستم قرمز-سبز-آبی استفاده می کنند. هدفم توضیح این نکته بود که این مساله می تواند یک اشتباه ساده ی تکنیکی باشد. متاسفانه سرکار هستم، و طنز قضیه این است که جایی کار می کنم که سازنده ی پرینتر است، و نمی توانم بیشتر بنویسم.

کتاب: خرد جمعی، یا چرا همه ی ما از همه ی ما باهوش تر هستیم

wisdom_crowds.jpg “طول اتوبوس چند متر است؟” یا “وزن یک دوچرخه ی معمولی چقدر است؟ دبیر فیزیک سالهای راهنمایی معمولا چیزهایی شبیه به این را بعنوان سوال پنج و شش در امتحان می پرسید. اگر فرض کنیم ما بصورت مستقل به این سوال جواب می دادیم، که با توجه به علاقه ی مان به این دبیر فیزیک و اینکه تقلب نمی کردیم فرض به جایی است، و اگر فرض کنیم ما در شرایط متفاوتی بزرگ شده بودیم و به اندازه ی کافی بزرگ بودیم و بنابراین بیشتر ما بیشتر انواع اتوبوس را دیده بودیم، و اگر فرض کنیم چیزی به نام اتوبوس نوعی وجود دارد، که فرض بدی نیست، چون در آن سالها اتوبوس دوواگنه وجود نداشت، حالا می شود این جمله را تمام کرد: اگر کسی از جوابهای ما میانگین می گرفت، حاصل از اکثریت غالب جواب های ما دقیق تر بود.

اما این همه یعنی چه؟ این همه یعنی میانگین ِ نظر ِ تعدادی ناظر ِ مستقل، به فرض شرایطی که در بالا گفتیم، بهتر از نظر تک تک این ناظران است. اینجا استقلال ناظران مهم است. یا اینطور بگوییم: هر کسی نظرش را بطور مستقل می گوید و بعد میانگین گرفته می شود.

فرض کنید شما یک زنبور هستید. فرض کنید ذهن شما چند بایت بیشتر ظرفیت ندارد و شما شاه، یا آقا/خانم بالاسر دیگری، ندارید. حالا فرض کنید که زنده ماندن شما و بقیه ی گروه منوط به پیدا کردن شهد است. اگر شاهی در کار بود می توانست نقشه ی بزرگی از منطقه تهیه کند و به هر کسی یک ناحیه برای جستجو بدهد. قاعدتا در چنین راه حلی باید مرکزی تاسیس کرد که یافته های گروه را جمع آوری، تحلیل، و منتشر کند. این بوضوح راه حل نیست. اما راه حل چیست؟ راه حلی که خدا یا فرگشت طراحی کرده است این است که زنبوری که ناحیه ی با کیفیتی پیدا کرده است به کندو برمی گردد و به کمک یک سیستم ارتباطی ِ بدوی دیگران را به سمت چیزی که پیدا کرده است دعوت می کند. اگر این زنبور به اندازه ی کافی انگیزه برای این کار داشته باشد، و اگر کسی دیگران را با انگیزه ی خیلی بیشتری دعوت نکند، زنبور مورد نظر موفق می شود و چند نفر* دیگر به سمت ناحیه ی یافته شده پرواز می کنند و این یعنی در دور ِ بعد به جای یک زنبور، یک دسته زنبور دیگران را به سمت آن ناحیه ترغیب می کنند و بالاخره این همه یعنی بخشی از نیروی کار کندو به سمت این ناحیه کشانده می شود. شبیه همین فرایند زمانی که ناحیه ارزش خود را از دست می دهد اتفاق می افتد. این نمونه ای از حل مساله به روش همکاری Cooperation است. مثالی که در بالا زدیم، طول اتوبوس، یک مساله ی شناختی Cognition بود. در مسایل شناختی برخلاف مسایل همکاری یک جواب نهایی وجود دارد که یک ناظر بیرونی، در صورت وجود، می تواند بداند. در مسایل همکاری چنین جوابی وجود ندارد، یا دقیق تر بگوییم، مساله چند جوابی است.

آسیاب دوار Circular Mill دایره ی بزرگی از مورچه ها است که آنقدر دور یک مسیر طولانی، مثلا ۳۰۰ متر، می گردند تا خیلی هایشان می میرند. این دور مرگ زمانی اتفاق می افتد که یک دسته از مورچه ها از دیگران جدا می افتد. در چنین حالی “برنامه”ی ذهنی مورچه ها این است که هر کس نفر جلویی اش را دنبال کند. نتیجه واضح است: باگ این سیستم این است که مورچه ها در دور باطلی می افتند که یک بار طی کردنش دو ساعت طول می کشد و مورچه ها حتی تا دو روز آن را دور خواهند زد. به نظر می رسد در این حالت تلاش برای حل جمعی یک مساله اتفاقا دقیقا همان کاری است که نباید انجام شود.

داریم درمورد “خرد جمعی” The Wisdom of Crowds حرف می زنیم. کتابی که روی جلدش به نقل از بوستون گلوب “به اندازه ی Tipping Point جذاب و تفکر برانگیز” معرفی شده است اما تجربه ی شخصی من این است که چنین مقایسه ای در واقع بصورت معکوس درست است: بخشهایی از Tipping Point گاهی به اندازه ی The Wisdom of Crowds خواندنی است.

در مورد این کتاب خیلی می شود حرف زد. مثلا فصل هشت در مورد فضای آکادمیک حرف می زند و این حقیقت که بیشتر مقالات علمی که در مجلات منتشر می شوند توسط هیچ کسی خوانده نمی شوند. تصور می کنم این فصل برای هرکسی که با مقالات علمی سروکار داشته باشد، مثلا دانشجویان فنی، بشدت خواندنی باشد. کتاب در چند فصل درمورد بازارهای سهام حرف می زند که برای من خیلی جالب بود. چیزهایی مثل حباب های بازار و بالا و پایین رفتن قیمت ها و از این دست. فصل هفتم کتاب، آخرین فصل، درمورد دموکراسی است.

یاداشت های زیادی از “خرد جمعی” برداشتم. بعدا بیشتر حرف می زنیم. فعلا این همه را داشته باشید. “خرد جمعی” یکی از بهترین کتابهایی بود که در ماه های اخیر خواندم. بخشهایی از کتاب را اینجا بشنوید.

* واحد زنبور مسلما نفر نیست، اما بگذریم.

ویدئوی روز: هارپ، زلزله ی هاییتی، و باقی قضایا

(لینک مستقیم به ویدئوها)

حرفهای زیادی زده می شود که زلزله ی هاییتی در اثر دخالت انسانی اتفاق افتاده است. ویدئوی بالا از شبکه ی تاریخ History Channel پخش شده و در مورد استفاده ی تسلیحاتی از آب و هوا از جنگ جهانی دوم تا ویتنام و کاترینا و بعد از آن حرف می زند. اشاره  هایی به احتمال ایجاد زلزله توسط امواج الکترومغناطیسی با فرکانس پایین و همین طور قضایای مرتبط در زمان جنگ سرد دارد.

اینطور بگوییم، این خیلی ساده انگاری است که فرض کنیم کشوری احتمال استفاده از آب و هوا، یا هرچیز دیگری، بعنوان سلاح، تدافعی یا تهاجمی، را نادیده می گیرد. این هم ساده انگاری است که فرض کنیم همه ی اتفاقات دنیا سررشته در این کشور یا آن قدرت دارند. مستند را ببینید.

آقای فارس نیوز و قضیه ی “خارج هم همینطوره”

مدتی است که فارس نیوز مجموعه مطالبی تحت عنوان “نیم‌نگاهی به ضوابط پوشش در دانشگاه‌های جهان” منتشر می کند. موضوع اصلی این گزارش ها بررسی ضوابط پوشش در دانشگاه های مختلف دنیا است. بگذریم از این نکته که اینکه مکانی ضوابط پوشش Dress Code تعریف کند محدود به دانشگاه نیست و لزوما عجیب نیست. در سفر کوبا بهمان گفتند برای شام سال نو Dress Code وجود دارد (یعنی نمی شود مثلا با شلوار کوتاه رفت سر شام، که البته عده ای رفتند)*.

از این هم بگذریم که دانشگاه هایی که آقای فارس نیوز انتخاب می کند جالب توجه هستند. مثلا در این گزارش به “دانشگاه لایبرتی آمریکا” اشاره شده است که به گفته ی ویکیپدیا یک دانشگاه خصوصی ِ باپتیسیت و اونجلیکال است. به نکته ی خصوصی بودن و مذهبی بودن این دانشگاه دقت کنیم.

مساله ی اساسی مغلطه ی “برخی دانشگاه ها ضوابط پوششی دارند پس وجود ضوابط پوششی در همه جا منطقی است” است. در همان کشورهایی که آقای فارس نبوز از دانشگاه های آن مثال می آورد، مردم در خیابان حق دارند با قید این نکته که لباس زیر پوشیده باشند از پوشش انتخابی استفاده کنند. باز هم در همین کشورها ساحل هایی وجود دارد که باز با قید این نکته که دو ناحیه، یا یک ناحیه، از بدن، برای مردان یا زنان، پوشیده باشد، مردم حق دارند پوششی که دوست دارند انتخاب کنند. و در همین کشورها جنبشی وجود دارد که سوال می کند چرا آقایان لزومی به پوشش بالاتنه ندارند اما خانم ها دارند (ویکیپدیا).

اینجا سوال اساسی این است: “چه کسی حق دارد در مورد لباس پوشیدن مردم تصمیم گیری کند؟ حاکمیت یا خود مردم؟” اگر جواب این سوال “خود مردم” است، قاعدتا راه حل مساله ی “چه نپوشیم؟” ارجاع به آرای عمومی یا به کسانی است که با رای مردم انتخاب شده اند.

* مثال دیگر هتل ها یا کازینوهایی ست که Dress Code دارند.

کپی رایت نصف قضیه مال سایه است

ttc_milk_warroir_s.jpg اول) ده روز پیش، ساعت ده شب، عابران، مامور کنترل بلیط را در ایستگاه مترو در حال چرت زدن می بینند. مرد چشمش را بسته است، دستهایش را روی شکمش گذاشته است، و پنجره ی باجه را با مقوا مسدود کرده است. کسی با موبایل عکس می گیرد و روی توییتر پست می کند. هزاران نفر سراغ عکس می روند. این دقیقا بعد از این است که حمل و نقل شهری تورنتو، TTC، قیمت بلیط را زیاد کرده است. دل خیلی ها از TTC خون است و مردم زیر عکس دلشان را خنک می کنند. امروز TTC اعلام کرد در مورد مساله تحقیق خواهد کرد.

دوم) “شوالیه ی شیر خام فروش*” در دادگاه تبرئه می شود. این اسمی است که اینجا به مزرعه داری داده اند که حرف از “انقلاب شیر خام” می زند. قانون، فروش شیر پاستوریزه نشده را ممنوع کرده است، اما کشاورز ۵۵ ساله راهی برای دورزدن قانون پیدا کرده است: او گاوش را به مردم اجاره می دهد و شیردوشی در مزرعه انجام می شود که گویا از این محدودیت معاف است (اگر من مساله را درست متوجه شده باشم). مایکل اشمیت یک بار در سال ۱۹۹۴ گناهکاری اش را پذیرفته بود اما این بار در دادگاه از اتهام شکستن ۱۹ قانون تبرئه شده است. بعد از دادگاه اشمیت می گوید “شکم مردم به دولت ربطی ندارد”.

Government has no business in people’s stomachs.

ttc_milk_warroir2.jpg

فرض کنیم مامور مترو کار خلافی کرده است، که گویا کرده است. این اما آیا دلیل خوبی است برای اینکه عکس این مرد میانسال به این ترتیب ابتدا در اینترنت و بعد در رسانه ی مانند Sun، روی جلد و زیر عنوان “خر…. پف….”، منتشر شود؟ تصور نمی کنم خوابیدن سر شغلی مثل کنترل بلیط از خوابیدن سرکلاس یا چرت زدن سرکاری مثل برنامه نویسی خیلی بدتر باشد. دقت کنید که اینجا حرف از مثلا خوابیدن مامور پلیس سرکار نیست (بار قبل رسانه ها مچ پلیسی را گرفته بودند که برای خریدن قهوه ماشینش را در خط ویژه پارک کرده بود). سمت دیگر این قضیه حق ِآدمیزاد برای خوردن ِ شیر ِ بد است (فرض کنیم شیر پاستوریزه نشده واقعا بد است، در حالیکه آزمایش نشان داده است که شیر گاوهای آقای اشمیت کاملا سالم بود). تصور می کنیم شیر پاستوریزه نشده لزوما خیلی بدتر از سیب زمینی سرخ شده یا سیگار یا قرص مسکن است؟

قاعدتا این سوال خوبی است که دقیقا کجای مردم به دولت ربط دارد. یا اصلا بزرگتر فکر کنیم، مرز حریم شخصی آدمیزاد کجاست و کی دولت، و یا حتی شهروندان دیگر، می توانند این خط را بشکنند؟

* عنوان از سایه

این هفت نفر

رجا نیوز می نویسد،

آخرین وضعیت شیعیان زلزله زده در هائیتی: بر اساس آخرین اخبار واصله، تاکنون از جمع ۲۰۰۰۰۰ نفر آمار تخمینی کشته شدگان زلزله، ۷ نفر شیعه نیز در این حادثه جان خود را از دست داده‏ اند. همچنین اکثر شیعیان این منطقه مانند بسیاری از مردم این کشور بی‏ خانمان هستند.

این را زیاد می بینیم که اعضای یک گروه ِ اجتماعی باور ِ جمعی به گزاره هایی دارند که نشان می دهند این گروه در زمینه ای بهترین است. ایده هایی مثل اینکه علم از شرق آمده یا آدمیزاد ایرانی چیز دیگری است و اینکه اهالی طالقان معتقدند یاران امام حسین از این خطه بیرون می آیند همه مثالهای این قضیه هستند.

شبیه همین موضوع زیاد می بینیم باورمندان به یک دین را که معتقد هستند نه فقط دین خودشان بهترین دین است که خودشان هم با موجودات ِ ناباور به دینشان تفاوت اساسی دارند. مثلا اینکه آدمی که به دینشان باور ندارد به لحاظ جسمی کثیف است (بدون توجه به اینکه مثلا این آدم بعد از دستشویی دستش را می شوید یا نه).

حالا زلزله شده، ۲۰۰ هزار نفر مرده اند، ۷ تاشان هم شیعه هستند. این یعنی یکی به ازای هر ۲۸ هزار تا. خب؟ دو گزاره ی «او شیعه است» و «زلزله او را کشت» دقیقا چه ارتباطی با هم دارند؟

قبلا هم حرفش بود که زلزله، مسجد، یا کلا «خانه های خدا» را، خراب نمی کند. تسونامی چند سال پیش بود انگار که درش مسجد و کلیسا و کنست و باقی انواع دیگر ساختمان صاف شدند و خلایق را پهن زمین کردند، صدایی هم از آسمان نیامد.

لینک را در «من پت هستم» دیدم.

غول وبلاگستان و سوراخ تنگ ذهن*

تصور کنید که می خواهیم روی یک دره از این طرف به آن طرف برای عبور قطار پل بزنیم. یک راه حل این است که دره را از کف تا بالا با سیمان پر کنیم. راه حل دیگر این است که با یک تیرآهن دو طرف را به هم وصل کنیم. این مثال را از مقاله ای از پرویز شهریاری می زنم. اگر اشتباه نکنم عنوان مقاله “ریاضیات چیست؟” بود. اگر حوصله ی حرف ریاضی ندارید از روی دو پاراگراف بعد بپرید.

funnel_books.jpgدو “راه حل” بالا، اگر واقعا آنها را راه حل بدانیم، دو نقطه ی کرانه ای را نشان می دهند. این یعنی پاسخ مساله ی “چگونه روی دره پل بزنیم؟” جوابی دارد که جایی بین “دره را تا بالا پر کن” و “روی دره یک تیرآهن بگذار” قرار دارد. اینکه مساله ای در دنیای واقعی پاسخ کرانه ای داشته باشد، در عین حال که خوش شانسی است، می تواند بدشانسی بزرگی باشد. چنین اتفاقی خوش شانسی است به این دلیل که بعد از اثبات اینکه جواب کرانه ای است تنها باید کرانه ها را پیدا کنیم. این را مقایسه کنید با وضعیتی که می دانیم پاسخ مساله جایی در میانه ی بازه است و باید به کمک عملیات عددی آن را با دقت خواسته شده پیدا کنیم. در چنین وضعیتی، یعنی زمانی که جواب کرانه ای نیست، معمولا مصالحه ای بین دقت جواب و میزان انرژی صرف شده برای پیدا کردن آن وجود دارد. اما از این نکته بگذریم. در مورد خطرناک بودن هم بعدا حرف می زنیم. همین قدر بگوییم که بسیاری اوقات پاسخ های کرانه ای عادلانه نیستند. مثلا به مثال زیر توجه کنید.

معلم وسط کلاس ایستاده است و همه ی دانش آموزان می خواهند با او حرف بزنند. فرض کنیم میزان اطلاعاتی که یک دانش آموز می تواند به معلم انتقال بدهد با لگاریتم شدت صدای او تقسیم بر کل شدت صدای دیگران به اضافه ی صدای خیابان نسبت خطی دارد. اینجا شدت صدا را روی گوش معلم اندازه گیری می کنیم. جواب مساله ی “در چه حالتی بیشترین اطلاعات به معلم منتقل می شود؟”، با شرایطی که گفته شد، این است که نزدیک ترین دانش آموز به معلم با بلندترین صدای ممکن داد بزند و بقیه کاملا ساکت شوند. این یک پاسخ کرانه ای است.

اما این همه را گفتم که به اینجا برسیم: چقدر در روز وبلاگ بخوانیم؟ پاسخ های کرانه ای به این سوال، بدون لحاظ کردن شرایط جانبی دیگر، اینها هستند: “هیچ” و “همه ی ۲۴ ساعت را”. واضح است که پاسخ “هیچ” منتهی به بی خبر ماندن آدمیزاد سوال کننده، که قرار است از جواب استفاده کند، از احوالات وبلاگستان می شود. اینجا فرض این است که چنین اتفاقی دلخواه نیست (که بوضوح نیست!). پاسخ دوم هم منتهی به افتادن از کار و زندگی می شود و مهم تر از آن یک آدمیزاد ظرفیت محدودی برای هضم اطلاعات دارد و اگر بیشتر از آن بمباران اطلاعاتی شود به احتمال زیادی بازدهی اش از میزان نامی هم کمتر می شود.

حرفهای خوبی در مورد پهنای باند ورودی که ذهن قادر به پردازش آن است می شود. همین طور در مورد تعداد روابط انسانی که یک انسان نوعی قادر به ایجاد و حفظ است حرفهای خوبی زده می شود (اگر اشتباه نکنم این عدد برای آدمیزاد با توجه به حجم مغزش ۱۵۰ است). این همه یعنی لزوما بمباران اطلاعاتی و طوفان روابط اجتماعی که درگیرش هستیم اتفاق خوبی** نیست.

پس نوشت: این قضیه ی پاسخ های کرانه ای گاهی جالب می شود. مثلا بار بعد که جایی خواندید “فلان عمل بهترین کاری است که انسان می تواند انجام بدهد” و اگر اما و اگری درمیان نبود، به این فکر کنید که به این ترتیب پاسخ سوال “در زندگی چکار کنم؟” این است که “همه ی وقتت را به فلان اختصاص بده” (این همان فلان بالا است). مثلا فرض کنید کسی ادعا کند مطالعه یا عبادت یا جهاد در راه خدا “بهترین کار” است. این یعنی، اگر این ادعا را بپذیریم، قاعدتا کاری در زندگی جز همان کار گفته شده نباید بکنیم. خوبی قضیه این است که ما معمولا خودمان خیلی حرفهای خودمان را جدی نمی گیریم. یا اگر می گیریم برای این است که دیگران را به “بهترین کار” ترغیب کنیم.

* عنوان بیشتر بازی با کلمات است تا چیز دیگری.

** اینکه “اتفاق خوب” دقیقا یعنی چه را شما بفرمایید.