بایگانی مربوط به آذر, ۱۳۸۸

کتاب: ماشینی به نام مغز

stroke_insight.jpg“ضربه ی بصیرت” My Stroke of Insight داستان سکته ی مغزی جیل تیلور Jill Taylor و متعاقب آن روند بازگشت او به زندگی “معمولی” است. یا بهتر است اینطور بگوییم: این کتاب گزارشی از خاموش شدن ِ بخشی از مغز جیل و تجربه ی او از بازگرداندن این مدار عصبی در یک فرایند ۸ ساله است. نکته ی بسیار مهم این است که دکتر جیل تیلور متخصص آناتومی عصبی Neuro-anatomist است. به عبارت ساده تر، مغز چیزی است که جیل تیلور از آن بیش از هر چیز دیگری سر در می آورد. با اینحال او معتقد است این سکته برای او یک شانس بزرگ بوده است. همانطور که در کتاب می نویسد، جیل در حین سکته از خود می پرسد “چند دانشمند این شانس را دارند که نابودی ساختار مغزی خود را بطور دست اول مشاهده کنند؟”

نویسنده ابتدا در دو فصل خواننده را با مغز و سازوکارهای آن آشنا می کند. سپس، در فصل ۴، راس ساعت ۷ صبح روز ۱۰ دسامبر سال ۱۹۹۶ سکته فرا می رسد: یک خون ریزی hemorrhage در سمت چپ مغز جیل بخش منطقی ذهن او را از کار می اندازد و، به گفته ی نویسنده، او را به نیروانا می برد. به نظرم این کتاب چیزهای زیادی برای عرضه به هرکسی که کسی از نزدیکانش سکته ی مغزی کرده است دارد. نویسنده هم این موضوع را بوضوح در کتاب مطرح می کند و یک ضمیمه را به “توصیه هایی برای بهبودی” اختصاص می دهد. اینجا اما می خواهیم درباره ی وجه دیگر این کتاب حرف بزنیم. اینها نکاتی است که موقع خواندن کتاب یادداشت کردم. کتاب بوضوح بیشتر از این برای عرضه دارد.

۱- مغز یک ماشین است: پس از خون ریزی لخته ی بزرگی در بخش چپ مغز جیل تشکیل شده است. وجود این لخته و همچنین عوارض سکته باعث تغییرات جدی در احوال ذهنی نویسنده شده است. بطور مشخص، لخته روی قسمت های تولید و درک زبان فشار می آورد و بنابراین جیل قادر به درک یا تولید صحبت نیست. همینطور نویسنده می گوید “همهمه ی ذهنی” اش را از دست داده است. این اتفاقی است که در ذهن ما بطور مداوم در جریان است و به نظر نویسنده ابزاری است که سمت چپ مغز ما برای ایجاد و حفظ هویت خود استفاده می کند. در چنین فضایی، نویسنده در ابتدای فصل ۱۲ به اولین برداشت هایش پس از عمل ِ برداشتن ِ لخته اشاره می کند و می نویسد “همین که بیدار شدم متوجه شدم که حالا احساس متفاوتی دارم. حالا من در روحم حس روشنی می کردم و این خوشحالم می کرد”. کتاب پر است از لحظات این چنینی که “روح” را می شود با تیغ جراحی راست و ریست کرد.

۲- معنویت قطع شدن یک سیم است: تیلور به نظر نمی رسد یک بی خدا Atheist یا لاادری Agnostic باشد، یا حداقل چنین چیزی بطور صریح در کتاب بیان نمی شود. با اینحال می شود برداشت های غیر و یا حتی ضد مذهبی از کتاب کرد. من بیشتر معتقدم چیزی که کتاب عرضه می کند علیه آن چه “معنویت” خوانده می شود نیست، نویسنده صرفا نشان می دهد که پرکاری نیمه ی راست مغز، و کم کاری نیمه ی چپ مغز، می تواند به فرد احساساتی بدهد که ما به آن اسم معنویت می دهیم. اگر اهل ایده های معنویت درونی، و نه آسمانی، باشید بارها موقع خواندن کتاب سرذوق خواهید آمد.

نویسنده در انتهای فصل ۱۵ توضیح می دهد که تحقیق نشان داده است در هنگام رسیدن به تجربه ی مذهبی از میزان فعالیت بخش مربوط به زبان در سمت چپ مغز کاسته می شود. در نتیجه ی این اتفاق “همهمه ی ذهنی” که بالاتر حرفش را زدیم خاموش می شود. علاوه بر این در چنین وضعیتی بخش مربوط به ادراک جهت Orientation فعالیت کمتری از خود نشان می دهد. این بخش از مغز مسوول تعیین مرز بین بدن و محیط بیرون است. در غیاب این بخش از مغز ما ادراک “من کجا تمام می شوم” را از دست می دهیم. مساله ی مهم این است که سکته ی جیل دقیقا روی همین دو مرکز تاثیر گذاشت. همزمانی این موضوع با ادراک شدید مذهبی که در هنگام سکته به جیل دست داد می تواند این نظریه را تقویت کند که “معنویت قطع شدن یک سیم است”.

۳- معنویت نوعی اعتیاد است که برای رها شدن از آن باید تلاش کرد: پس از سکته جیل دچار حسی شده است که به نظرش به نیروانا شبیه است. او مرزی بین خود و هستی نمی بیند و خود را سیالی می بیند که در اقیانوس وجود غوطه ور است. این حس عرفانی، و بشدت خوشایند، اما نمی تواند برای همیشه ادامه پیدا کند. دکتر معالج به جیل توضیح می دهد که باید مورد عمل جراحی مغزی قرار گیرد تا لخته از روی مغزش برداشته شود. از صفحه ی ۸۴ می خوانیم،

تصمیم گرفتن در مورد بهبودی سخت و پیچیده بود. از یک سو من سعادت فرورفتن در جریان ابدی هستی را بسیار دوست داشتم. چه کسی ممکن بود اینطور فکر نکند؟ من در ذات زیبایی زمان سپری می کردم. روح من آزاد و بزرگ و آرام بود. در خلسه ی این سعادت بزرگ من باید به مفهوم واقعی بهبودی فکر می کردم. بوضوح به کار انداختن نیمه ی چپ مغزی ام بی فایده نبود. من می توانستم به این ترتیب دوباره امکان ارتباط با محیط بیرون را بدست بیاورم….حقیقت این است که من بخشهایی از موجودیت تازه ام را به گذشته ام ترجیح می دادم. من حاضر نبودم دید تازه ام به دنیا را به نام بهبودی از دست بدهم. من دوست داشتم خودم را سیالی ببینم که در هستی جاری است. من دوست داشتم روحم را تماشا کنم که با هستی یکی بود و در هر جهت جاری می شد. … بیشتر از همه چیز، من آرامش درونی که یافته بودم را بسیار دوست می داشتم.

قبلا در مورد “طبیعت آدمی” حرف زدیم. “ضربه ی بصیرت” نسخه ی ساده شده “طبیعت آدمی” است که از زبان اول شخص گفته می شود.

در مورد ویا+گرا همه شنیده ایم. این دارو که به لحاظ وزنی از الماس گران تر است* باعث افزایش قوای سک+سی در مردان می شود. اخیرا یک شرکت داروسازی دارویی را به نام ویا+گرای زنانه به بازار داده است. مساله ی اساسی این است که ویا+گرای اصلی با تحریک رگ های خونی آلت مردانه زمان س+کس را افزایش می دهد در حالیکه نسخه ی زنانه ی آن روی تعادل شیمیایی مغز تاثیر می گذارد (ببینید). حالا سوال اساسی این است که چقدر می خواهیم مغزمان را دستکاری کنیم. دقت کنیم که استفاده از قرص آرام بخش برای آدمیزاد امروزی کار عجیبی نیست. و البته اینجا استفاده ی تفریحی از داروها را هم در نظر نگرفته ایم.

فکر می کنید چقدر دور است آینده ای که در آن برای نیمه ی چپ مغزمان، یا بخشهایی از آن، کلید روشن و خاموش بگذاریم؟ دقت کنید که این کار می تواند دلیل مذهبی داشته باشد. به عبارت دیگر، می شود به این ترتیب در چند ثانیه از زمین به آسمان رفت. دقت کنیم که همین حالا برای درمان یا کنترل بیماری های خاصی از نصب الکترود در مغز استفاده می شود. فکر می کنید چند سال باید صبر کنیم تا کنار عمل بزرگ کردن این عضو و کوچک کردن آن عضو بخش “انگولک” مغزی هم اضافه شود؟

این ویدئو از جیل تیلور را در TED ببینید.

(لینک مستقیم به ویدئو)

این ویدئو را تصادفی در یوتیوب پیدا کردم. در این مستند خانمی هست که بدلیل اتفاقی مشابه با آنچه برای جیل رخ داد کنترلش را بر س+کس از دست داده است. در فیلم توضیح داده می شود که این خانم ممکن است با هر غریبه ای به تخت خواب برود. ویدئو را حتما ببینید.

(لینک مستقیم به ویدئو)

* این ادعا واقعا درست است؟

حرف می زنیم – در مورد مناظره ی وبلاگ نیوز

مقدمه:

در مورد مناظره ای که به میزبانی وبلاگ نیوز با جناب آهستان کردیم می شود از جنبه های مختلف حرف زد. مثلا اینکه این گفتگو در Google Docs و به کمک یک فایل متنی ِ به اشتراک گذاشته شده بین سه نفر ِ ما انجام شد. اینجا اما می خواهیم در مورد انتقاداتی حرف بزنیم که نه به متن گفتگو که به ذات گفتگو مربوط بود.

فرض کنیم خطی هست که من ِکمانگیر و آقای آهستان را از هم جدا می کند. حقیقت این است که انتقاد به انجام این گفتگو از هر دو سوی این خط فرضی شنیده شد. سوال ِ بزرگ این است: حتی اگر فرض کنیم چنین خطی وجود دارد، چرا باید به گفتگو از فراز ِ “خاکریزها” اعتراض کنیم؟

بیایید وضعیت را کاریکاتور کنیم. فرض کنیم آقای آهستان همان بسیجی چوب به دستی است که مردم را در خیابان کتک می زند. فرض کنیم من هم آن جوان ِ ضدنظامی هستم که صبحم با ناسزا بستن به مقدسات حکومت ایران شب می شود. آیا در چنین وضعیتی گفتگو چیزی از ما می گیرد؟ واضح است که در این مدل فرضی نه آقای آهستان به خاطر شرکت در این گفتگو از محاکمه بدلیل آزار مردم مستثنی است و نه کسی به من بدلیل آتش زدن اتوبوس مدال افتخار خواهد داد، بر فرض که ما چنین کاری کرده باشیم.

on_killing.jpgبیایید کمی پیش تر برویم. فرض کنیم “آن روز خوب” رسیده است و “آدم ما” رییس جمهور شده است. می خواهیم با آقای آهستان چه کنیم؟ حقیقت این است که درصد بالایی از جمعیت ایران علایق مذهبی/سنتی دارد و اگر قصد نداشته باشیم یک حکومت ِ سکولار را با چوب در حلق آدمها کنیم چاره ای نداریم جز اینکه با هم حرف بزنیم. این یعنی قرار نیست جنبش سبز زمینه ساز یک حکومت “جمهوری غیراسلامی” بشود. تصور نمی کنم این موضوع پیچیده ای باشد که اگر می خواهیم از این دور بسته بیرون برویم چاره ای جز حرف زدن نداریم.

کتابی که مدتهاست کنار گذاشته ام تا سرفرصت بخوانیم عنوانش هست: “در مورد کشتن” On Killing. نویسنده یک ژنرال آمریکایی است که در ویتنام جنگیده است. پشت و روی کتاب و چند صفحه اش را که خواندم اینطور دستگیرم شد که نویسنده معتقد است برای اینکه یک سرباز “خوب” آدم بکشد باید از “دشمن” دور نگه داشته شود. این دور نگه داشته شدن در وضعیت جنگی مفهوم هندسی دارد: با موشک کروز “راحت” تر می شود آدم کشت تا با شمشیر. در حال و احوالی که ما داریم دور بودن یعنی حرف نزدن. این یعنی من و تو و آقای آهستان باید باور کنیم که سیم خارداری بین ماهست و ما نمی توانیم با هم دست بدهیم و روی شانه ی هم بزنیم. حقیقت این است که نه خاکریزی بین ما هست و نه ما لزوما تفاوت قابل ملاحظه ای با هم داریم.

این را امتحان کنید: با یکی از “برادران” حرف بزنید. عصبانی نشوید، به طرفتان احترام بگذارید، به او گوش کنید، و احساس نکنید حضرت شما دارنده ی همه ی حقایق هستی است. این کار را بکنید، اگر با طرفتان رفیق نشدید خبر بدهید یک شام مهمان من.

روزانه: «برنامه نویسی و زندگی»

خیلی سال پیش بود. بنظرم سال دوم یا سوم دانشگاه. خسته و «عرق خشک»*، بعد از کلاس تربیت بدنی، روی یکی از صندلی های سایت دانشکده نشستم. جلویم صفحه ای باز بود که بالایش نوشته بود «برنامه نویسی و زندگی». این قرار بود وبلاگ من باشد.

کیبرد کامپیوتر «ی» نداشت و من می نوشتم «این استادهای تربیت بدنی انگار دارند گاو تربیت می کنند» و برای هر «ی» ترکیب عجیبی از کلیدها را می زدم. این آخرین پست «برنامه نویسی و زندگی» بود.

خیلی سال بعد، چند هزار کیلومتر دورتر، وسط سرما و برف کانادا، کنار وبلاگ رفیقی یک لینک به اسم واقعی ام دیدم. این خیلی عجیب بود، چون آن زمان قرار بود «کمانگیر» و «من» دو نفر باشیم. بعدا رفیقم توضیح داد که اسمم را در گوگل گشته و به «برنامه نویسی و زندگی» رسیده: گویا وبلاگ ِ گمشده را با نام واقعی شروع کرده بودم.

حالا، دو هزار کیلومتر دورتر از سرزمین برف، دقیقا دارم کاری را می کنم که قرار بود در آن وبلاگ ِ روی پرشین بلاگ بکنم: «برنامه نویسی و زندگی».

هواپیماها که به هیتروی لندن نزدیک می شوند توی یک قیف دور فرودگاه می چرخند برای اینکه ارتفاع کم کنند و برای اینکه نوبتشان بشود. حالا تصور کن هواپیماها را که دور می زنند و فرودگاه را که نیست. انگار مدام دور می زنیم تا یا با سر بخوریم زمین یا برسیم به همان «برنامه نویسی و زندگی».

پانوشت

* گویا این یک اصطلاح اراکی است.

خواهش کمانگیرانه: هوست های ایرانی و وبلاگهای فیل+تر شده

iran_filt_s.jpg

خبرهایی شنیده می شود مبنی بر اینکه هوست های داخلی به صاحبان وبلاگ های فیل+تر شده اعلام کرده اند که دیگر نمی توانند به آنها سرویس بدهند. دارم در این زمینه تحقیق می کنم. اگر شما ایمیلی به این مضمون از یک هوست ایرانی دریافت کردید مرحمت می کنید برای من به arash@kamangir.net فوروارد کنید. اسم و اطلاعات شما پیش من محرمانه می ماند. لطفا به پخش شدن این نوشته کمک کنید.

کتاب: طبیعت آدمی

تصور کن که کتاب را جایی می بینی، مثلا در کتاب فروشی. روی جلد و توضیحات پشت جلد و چند صفحه ی تصادفی را می خوانی و بنظرت کتاب ارزش خواندن را دارد. فرض کن کتاب نقد خوبی هم در نیویورک تایمز گرفته است. کتاب را می خری و شروع به خواندنش می کنی. جایی قبل از اینکه به نیمه برسی کتاب آزارت می دهد. دارد حرفهایی می زند که یا باید ردشان کنی یا مجبوری بنشینی فکر کنی که در چهارچوب ِ نگاه تو به دنیا چطور می شود طوری که کتاب پیشنهاد می کند هم نگاه کرد. حالا به بخش های انتهایی کتاب رسیده ای و خوشحالی که این کتاب را هم خوانده ای.

وقتی سه مرحله ی بالا در مورد کتابی اتفاق می افتد (جالب به نظر می رسد – دارد حرف عجیب می زند – اینطور نگاه نکرده بودم)، در اینحالت تصور می کنم که خواندن این کتاب فایده ای داشته است. واضح است که وضعیت هایی می تواند وجود داشته باشد که یکی یا فقط دوتا از این مراحل اتفاق بیافتد: مثلا کتابی که جالب به نظر می رسد اما چیزی نمی گوید که قبلا خودت نمی دانسته ای. یا کتابی که جالب به نظر می رسد و حرف عجیب می زند اما نمی تواند استدلالی برای ادعایش ارایه بدهد (۱).

“طبیعت آدمی، حقیقت و افسانه”Human Nature, Fact and Fiction، که قبلا درموردش حرف زدیم، مثال خوبی برای کتابی است که، لااقل برای من، هر سه مرحله را ایجاد کرد. قند مکرر این بود که وقت زیادی را در همین وبلاگستان صرف بحث له یا علیه این دسته بندی کردیم که آدمها یا مهندس هستند یا “چیز دیگر”. حرفهای دیگری هم زدیم که می شد قبلش برویم کمی چیز بخوانیم و کمتر “چرخ اختراع کنیم”.

کتاب ده فصل دارد که جز سه تا بقیه بنظرم بشدت خواندنی هستند. سه تایی که جدا می کنم به تئوری های ادبیات نگاه می کردند که، لااقل برای من، کمی زیادی بود. عنوان این هفت فصل را اینجا ترجمه می کنم (۲). هدفم دقیقا این است که اگر به کتاب دسترسی داری سری بهش بزنی. اگر کسی پیدا بشود و بخشهایی از کتاب را ترجمه کند هم که حتی بهتر است.

  • مقدمه – بحث طبیعت آدمی
  • بخش اول – طبیعت آدمی کجا نوشته شده است، در ژن های ما یا در کتابهایمان؟
  • فصل اول – زیست شناسی داستان
  • بخش دوم – آیا علم و ادبیات می توانند در تعریف طبیعت آدمی با هم همکاری کنند؟
  • فصل چهارم – طبیعت آدمی، یکی برای همه و همه برای یکی؟
  • بخش سوم – زیست شناسی را با تخیل چکار است؟
  • فصل پنجم – زیست شناسی تخیل، چگونه مغز موفق می شود با حقیقت بازی کند و در عین حال شکار نشود
  • فصل ششم – زیست شناسی و تخیل، نقش فرهنگ
  • فصل هفتم – مرزهای تخیل
  • بخش چهارم – آیا ما احتیاج به یک نظریه در زمینه ی طبیعت آدمی داریم تا به ما بگوید چطور رفتار کنیم؟
  • فصل هشتم – طبیعت آدمی یا تفاوت های آدمیان
  • فصل نهم – آنچه علم می تواند و نمی تواند در مورد طبیعت آدمی به ما بگوید

پانوشت ها

  • (۱) وسوسه نمی شویم که این سه مرحله را با مراحل ذن مقایسه کنیم؟
  • (۲) همه ی ترجمه ها غیرتخصصی هستند.

روزانه: سبز

مطمئن نیستم این یک شوخی ِ دیگرجنس گرایانه است یا واقعیت دارد: می گویند مردهای همجنس گرا می تواند مرد همجنس گرای دیگری را از فاصله ی دور تشخیص بدهند. اسمش را هم گذاشته اند “گیدار” Gaydar (رادار+گی)

چرخ را هل می دهم و دنبال جا می گردم. تا پرواز هنوز یک ساعتی مانده. خانم مسنی وسایلش را از روی صندلی کناری برمی دارد و اشاره می کند که بنشینم. حواسم به خودم است. آستینم کنار می رود. نگاه خانم کناری را روی دستم حس می کنم. می پرسد “Do you speak Farsi?” می پرسم “How did you know I am Iranian?” و ادامه می دهم “Do YOU speak Farsi?” به دستنبد سبز اشاره می کند. مطمئن نیست مقصدم ایران است یا نه. می گوید “مواظب باش می ری تو. اذیت می کنن”.

با یک دانمارکی شوخی می کردم که ایرانی ها همدیگر را از آنطرف خیابان هم تشخیص می دهند. می گویم ما ژنی داریم که باعث می شود همه چیزمان داد بزند ایرانی هستیم. “حتی از راه رفتن یک نفر هم می شود فهمید ایرانی هست یا نه”. دارم اغراق می کنم، شکی نیست. اما راحت می شود یک ایرانی را در خیابان تشخیص داد. این رفیق نازنین اسمش را گذاشته است Irdar، بروزن همان Gaydar. با اتفاقات اخیر اما دیگر لازم نیست دنبال این ژن فرضی بگردی، همین یک نگاه به سراپای طرفت می کنی و اگر یک دستبند سبز دیدی می توانی با اطمینان ِ خوبی بگویی با یک ایرانی طرف هستی.

مدت زیادی نیست در جامعه ی ایرانی خارج نشین زندگی می کنم، اما در همین مدت کم هم دستگیرم شده است که این جامعه تکه تکه و پاره پاره است. شاید بشود به فشار ربطش داد که باعث می شود آدمها دنبال نمادی برای دشمن بگردند و در همدیگر پیدایش کنند. اینطوری می شود که چیزی که برای یکی مقدس و محترم است می شود نماد مصیبت و بدبختی برای دیگری. ارزش کاری که جنبش سبز برای ایرانیان خارج از کشور کرده است در چنین فضایی آشکار می شود.

حالا ما دستبند سبز به دستمان می کنیم و اگر کمی مشتاق تر باشیم شال سبز دور گردنمان می اندازیم. پیراهن سبز هم مال وقتی است که می خواهیم آشکار تر تعلق خاطرمان را نشان بدهیم، مثلا در تجمع ها و اعتراض ها. رفقای “خارجی” ما هم شال سبز دور گردنشان می اندازند و این سبز می شود هویت ما. شاید “آن روز خوب” که رسید، بهترین نماد برای وسط پرچم هم یک دایره ی سبز باشد

وبلاگستان: نیمه ی خالی لیوان

سمینار امروز اسمش بود “انقلابی که توییتر می شود – ایران و اینترنت“. قرار بود در مورد نقش رسانه های جدید (وبلاگها، شبکه های اجتماعی و …) در حوادث پس از انتخابات ریاست جمهوری حرف بزنیم. رفیق دیگرمان درمورد جریان انتقال ویدئوها از ایران به اینطرف آب حرف زد و چند نمونه نشان داد. این پایین اسلایدهای هم من را می بینید.

توضیح که دادم شخصا وبلاگ و وبلاگ نویسی را دوست دارم اما می خواهم منفی حرف بزنم و ایراد بگیرم. هر اسلاید در مورد یک ایراد است. در مورد بعضی هاشان اینجا حرف زده ایم در مورد بقیه هم حرف می زنیم.

فایل کامل اسلایدها را از اینجا بگیرید (پی دی اف – ۲۰۰ کیلوبایت). عنوان پست ترجمه ی فارسی عنوان سخنرانی است.

persian_blog_empty_half.png

“ملکه ی انگلیس باید برود”

14_8808201482_l600_s.jpgفارس می نویسد،

بانوان تهرانی خواستار استرداد قاتل ندا آقا سلطان به ایران شدند

جمعی از بانوان تهرانی با تجمع در مقابل سفارت انگلیس در تهران خواستار استرداد آرش حجازی قاتل ندا آقاسلطان به ایران شدند. …عضو فراکسیون زنان مجلس شورای اسلامی خاطرنشان کرد: … دیدیم که از این حادثه از جهات مختلف فیلمبرداری شد و گلوله شلیک شده به آقاسلطان بسیار ماهرانه به قلب وی شلیک شد که این امر مشخص می‌کند قاتل وی بسیار حرفه‌ای بوده است.

الهیان در ادامه تصریح کرد: امروز باید به افکار عمومی یادآور شویم که ملت ایران هنوز ظلم تاریخی انگلیس را از یاد نبرده است. انگلیسی که از سال ۱۹۱۷ تا ۱۹۱۹ با ایجاد سیاست‌های اقتصادی استعمارگرایانه در ایران موجب شد قحطی در کشور ما رواج پیدا کند و این امر موجب کشته شدن عده‌ بسیاری از مردم ایران شد… قراردادهای خیانت‌بار انگلستان و قطعه قطعه کردن کشور ایران هیچگاه از ذهن ملت ایران خارج نمی‌شود…

در ادامه این تجمع، بانوان تجمع‌کننده طوماری را با عنوان “از رژیم سلطنتی انگلستان می‌خواهیم هر چه سریع‌تر آرش حجازی قاتل ندا آقاسلطان را به جمهوری اسلامی ایران مسترد نماید و عوامل طراحی این قتل مظلومانه در سازمان مخوف و جهنمی MI6 را برای محاکمه به ایران تحویل دهند ” را امضا کردند. (تاکیدها از من)

اینکه این همه حرف ِ بدون سند زده شده را فراموش کنیم، اینکه کشور دوست و برادر “روسیه” هم قرارداد “خیانت بار” با ما بسته و هم با ما مستقیم جنگیده و ما حالا با هم دست برادری داده ایم را هم فراموش کنیم، من مانده ام “بانوان” گرامی چرا به فهرست خواسته هاشان “الغای رژیم منحوس طاغوتی انگلیس” را اضافه نکردند. شما که حرف ِ بی ربط ِ بدون سند می زنی، تا تهش برو. مگه باکی ات هست؟

عکس از فارس

روزانه: یک نتیجه گیری ِ فرودگاهی

سر راه چند ساعت در فرودگاه آمستردام بین دو پرواز فاصله بود. به چهار-پنج کتابفروشی سر زدم. از جهت ِ نتیجه ی کلی نگرفتن برمبنای مشاهده ی محدود، اینطور می نویسم:

بخش ِ قابل توجهی از کسانی که از فرودگاه  آمستردام رد می شوند به نوشته های دختران مسلمان/هندی/اهل کشور جهان سومی که ادعا می کنند خانواده شان حسابی اذیتشان کرده و مجبورشان کرده با آدم بی ربطی ازدواج کنند و بعد دختر ِ موردنظر با بدبختی در رفته علاقه مند هستند.

جشنواره ی فیلم دانمارک و باقی قضایا

دانمارک هستم، برای جشنواره ی بین المللی فیلم مستند و بخصوص بخش ویژه در مورد ایران. امروز در یک جلسه درمورد وبلاگستان حرف زدیم. چیزهایی گفتم که قبلا خلاصه اش را اینجا در موردشان حرف زده بودیم: همه ی جنبش های سبز، یا، به نام جنبش ِ سبز و به کام ِ تهرانتو نشینان. گفتم که به نظرم باید وبلاگستان را در جای خودش دید. که لزوما وبلاگستان نماینده کسی جز جامعه ی خودش نیست. و اینکه هستند کسانی که به وبلاگستان انتقاد می کنند که به خشونت دامن زده است. اینطور بگوییم: سعی کردم مساله را رمانتیک نکنم و دو سوی مساله را نشان بدهم. مدام هم تکرار کردم که “من اینطور فکر می کنم” “این نظر من است” “من نماینده کسی جز خودم نیستم”.

قبل از من کسی در مورد وبلاگستان مصری صحبت کرد. گفت که نباید این اشتباه را کرد که وبلاگ نویسان مصری همگی به دنبال تغییر حکومت هستند. گفت در وبلاگستان مصری بحثهای متنوعی اتفاق می افتد که لزوما مستقیما به سیاست مرتبط نیستند اما در تکوین فرهنگی-اجتماعی جامعه ی مصری موثر هستند. من هم تایید کردم که در وبلاگستان ما هم گوشه هایی وجود دارد که انگار اساسا با آنچه در ایران می گذرد بیگانه هستند. گفتم که در این فضاها مفاهیمی چون “آزادی” و “حقوق انسانی” در چهارچوب مسئله و فضای خاصی که وبلاگ نویس در آن نفس می کشد مورد بحث قرار می گیرند. مثال زدم که نوعروسی که در وبلاگش درمورد اینکه شوهرش کتکش می زند می نویسد دارد درمورد حقوق زنان می نویسد و چنین کاری به نظر من مهم تر از ساقط کردن یک حکومت یا برپا کردن یک حکومت دیگر است.

در راه که برمی گشتیم به برادرانی فکر می کردم که به خیالشان یک جنایت کمانگیرانه کشف کرده اند و دارند کوس رسوایی من را می زنند. به این فکر می کردم که اتفاقا قرار است در وبلاگستان در همین موارد حرف بزنیم. در مورد حریم شخصی افراد، در مورد کندوکاو در زندگی شخصی آدمها و از این دست.

پس نوشت: در مورد زندگی شخصی ام اینجا: ۳۰ سالگی و باقی قضایا بوضوح نوشتم. اعتراف می کنم از اوج خلاقیت برادران شگفت زده شده ام. نه آقا جان من. کشفی نکرده اید. زندگی تان را بکنید. من هم زندگی ام را می کنم.

مرتبط: جهت اطلاع