بایگانی مربوط به آبان, ۱۳۸۸

کتاب: بدیهیات ِ نابدیهی و مقام های معظم ِ برتری*

ده دوازده ساله بودم که از پسرخاله ام پرسیدم “جلال آل احمد کیه؟” “یکی از خودشونه”. کمی بعدتر که فهمیدم در تهران اتوبانی به نام “جلال آل احمد” وجود دارد، دیگر فقط جبروت ِ انقلابی ِ پسرخاله ام نبود که این تئوری را تبدیل به حقیقت ِ مسلم می کرد: “جلال آل احمد یکی از خودشون ه”. زمان باید می گذشت تا در همان دنیای کودکی متوجه ترک های ریز و درشت ِ تئوری ِ مبتنی بر “خودشون” و “خودمون” بشوم. اما مساله اعتقاد ِ خدشه ناپذیر ِ پسرخاله ام نیست. مساله جمله ای است که در پاسخ به یک سوال گفته می شود، اما جواب نیست، کشنده ی سوال است.

در عربی دبیرستان درسی داشتیم که با جمله ی “کاد البیت ان یحترق” تمام می شد (۱). اگر اشتباه نکنم قرار بود در این درس ترکیب “کاد ان …” را یاد بگیریم. متن درس درمورد بحث ِ دو نفر در مورد قضیه ی “طبیعت” و “تربیت” بود (۲). داستان اینطور پیش می رفت که آقای “الف” معتقد بود “تربیت” مهم است و آقای “ب” می گفت “طبیعت” مهم است. روزی آقای”ب” آقای “الف” را برای شام به خانه اش دعوت کرد. سفره را که پهن کردند ناگهان یک عده گربه ی شمع به دست وارد اتاق شدند. در همین لحظه آقای “ب” پیروزمندانه به مهمانش گفت “تصور می کنید پدر این گربه ها شمع ساز بوده؟” به این ترتیب آقای “ب” بطور عملی نشان داده بود که می شود “طبیعت” گربه را با “تربیت” تغییر داد. آقای “الف” تا آخر شام ساکت ماند. چند روز بعد آقای “ب” دوباره آقای “الف” را دعوت به شام کرد، لابد برای اینکه حرفش را دوباره به کرسی بنشاند. اینبار، تا گربه ها وارد شدند، آقای “الف” موشی که در جیبش داشت بیرون آورد: گربه ها شمع ها را رها کردند و دنبال موش افتادند و “کاد البیت ان یحترق”. به این ترتیب ما فهمیدیم که “طبیعت از تربیت بسیار مهم تر است”. اما چرا مهم بود ما “متوجه” این موضوع “بدیهی” بشویم؟

human_nature_s.jpgدارم این روزها کتاب “طبیعت آدمی” Human Nature را می خوانم.  در سال ۲۰۰۴ مجموعه ای متشکل از دانشمندان ِ علم ژنتیک، نویسندگان، روانشناسان،  ونظریه پردازان حوزه ی ادبیات، و دیگران، در موسسه ی هنر معاصر در لندن گردهم آمدند و در مورد “طبیعت آدمی” حرف زدند. هر فصل ِ این کتاب توسط یکی از این شرکت کنندگان نوشته شده است.

مقالات کتاب از تحلیل پست مدرنیستی ِ ادبیات  تا نگاهی به نظریه های جدید در زمینه ی فرگشت را شامل می شوند و لزوما خواندن ِ آنها ساده نیست. حالا که حدودا نصف کتاب را خوانده ام می توانم اینطور خلاصه اش کنم: “همه ی چیزهایی که اصلا در مورد طبیعت آدمی بدیهی نیستند”.

یکی از نکات محوری در چند بخش از کتاب، از جمله در نوشته ی Gabriel Dover ِ ژنتیک کار، این است که نه فقط این سوال که “تربیت یا طبیعت، کدام مهم تر است؟” لزوما سوالی نیست که جوابی داشته باشد، حتی تعریف “تربیت” و “طبیعت” مشخص نیستند. او اشاره می کند که لزوما یک ژن به تنهایی تاثیر ِ قطعی ندارد و بودن یک ژن در مجاورت ژنهای دیگر عاملی است که می تواند به یک بیماری ژنتیکی منجر شود (۳).

اما چرا مهم است که من و تو فکر کنیم “بدیهی است که طبیعت مهم تر از تربیت است”؟ حداقل یک دلیل برای این تلاش این است که با چنین تصوری ساده تر می توان وجود چیزی به نام “فطرت” را برای ما توجیه کرد. به این ترتیب ما به چیزی به عنوان “انسان” ِ نوعی، به معنی ِ مثال انسان، معتقد خواهیم شد و این اعتقاد راه را برای چیزهایی مانند تئوری “صراط مستقیم” و “اخلاق مطلق” باز می کند. اینطور بگوییم، موشهایی که دنبال گربه می دویدند قرار بود این نکته را برای ما بدیهی کنند که “انسان ذاتی داد که ممکن است فراموش کند، اما می تواند، و باید، آن را به خاطر بیاورد”. در بعد ِ عملی قرار بود میانجیگران ِ زمین و آسمان به ما کمک کنند که این ذات ِ فراموش شده را به خاطر بیاوریم.

واضح است که هر گروهی برای حفظ خود آموزه هایی  را به عنوان بدیهیات به نسل بعد منتقل می کند. می توانیم این موضوع را در چهارچوب فرگشتی هم بررسی کنیم. این اما به نظرم به پسرخاله ی من این “حق” را نمی داد که تئوری حقیر ِ “یکی از خودشون ه” را بار من کند.

بیشتر حرف می زنیم.

پانوشتها:

(۱) در گوگل گشتم، متن پیدا نشد، اما عرب زبانهایی انگار معتقدند این جمله همینطوری درست است.

(۲) معادل های فارسی از من هستند. طبیعت برای Nature و تربیت برای Nurture.

(3) معادل ِ مهندسی ِ قضیه بنظرم این است که ژنها لزوما عامل های متعامد نیستند.

* عنوان برگرفته از محسن نامجو. مقام های معظم برتری که برای من و تو تصمیم می گیرند گاهی سر و ظاهر ِ بسیار مقبولی هم دارند.

شارلوت، محمود، هری، و داستان ِ هولوکاست

harry-and-charlotte_s.jpg“سک+س اند د سیتی” فصل ششم، قسمت اول (قسمت هفتاد و پنجم از ابتدای سریال):

خلاصه ی داستان: شارلوت عاشق ِ هری، وکیل سابقش، شده است. آشنایی این دو به زمانی می رسد که شارلوت درگیر طلاق از همسر ِ سابقش به این نتیجه رسید که نمی تواند در حضور ِ یک وکیل ِ خوش تیپ ِ مذکر “به اندازه ی کافی بد” باشد. در اولین دیدار، در دفتر وکالت و در حضور وکیل ِ خوش تیپ، هری ِ خیس ِ عرق با دهان پر چند ناسزا نثار کسی کرد که اشتباها نان شیرینی ِ دلخواه او را نخریده است. این برای شارلوت کافی بود که هری را “به اندازه ی کافی نچسب” و بنابراین “امن” تشخیص دهد. و حالا شارلوت ِ مسیحی عاشق ِ هری ِ یهودی شده است که اتفاقا به مادرش هم قول داده است که با یک دختر یهودی ازدواج خواهد کرد.

دقیقه ی ۱۱: چند روز قبل، در حین رقصیدن با هری، شارلوت به او گفته است که دارد عاشقش می شود. هری جواب داده که او یهودی است. حالا امروز صبح هری دارد می گوید که به مادرش قول داده که با یک دختر یهودی ازدواج می کند. برای شارلوت که از همسر سابقش بدلیل دخالت های مادر او جدا شده است این یک زنگ خطر بزرگ است. خوشبختانه هری اضافه می کند که مادرش دیگر زنده نیست. شارلوت نفسی به آسودگی می کشد و می گوید “مطمئنم اگر زنده بود…” و هری ادامه می دهد “خیلی از تو خوشش می آمد!” و بعد می خندد و ادامه می دهد “نه شارلوت! برای یهودی ها قضیه اینطور نیست!” شارلوت با در ِ بسته مواجه شده است. هری توضیح می دهد که مادرش یک یهودی ِ سفت و سخت است که “کسانش را در هولوکاست از دست داده است”. شارلوت هری را می خواهد و احتیاج دارد به راه حل های ممکن فکر کند. اما قبل از همه چیز احتیاج دارد این بحث را به نحو خوبی خاتمه دهد، پس اضافه می کند “من دیگه هیچ چی نمی تونم بگم” و با بغض جمله اش را تمام می کند: “حالا که صحبت هولوکاست شد”.

این شوخی را زیاد شنیده ایم که قضیه ی هولوکاست برای جماعت یهودی یک کارت برنده است که در بحث به زمین می زنند و زیاد هم به زمین می زنند. اینکه این موضوع حقیقت دارد یا خیر بحثی است که من تخصصش را ندارم. اینجا، حرف، اشاره به این موضوع بصورت طنز است.

این را هم زیاد شنیده ایم، بخصوص این اواخر و از محمود احمدی نژاد، که “در غرب اجازه ی تحقیق درمورد هولوکاست داده نمی شود”. برای فهم ِ درست ِ این جمله، با همه ی سادگی ِ ظاهریش، احتیاج داریم سری به فرهنگ بزنیم و همینطور به تاریخ. من تخصصی در هیچ یک از این دو زمینه ندارم، پس در حد سوادم دو جمله می نویسم.

شوخی با هولوکاست، و هویت یهودی، نه فقط در آمریکای شمالی ممنوع نیست که اساسا یکی از دستمایه های مهم طنز و طنازان است. حالا سوال اساسی این است که چطور این موضوع با “ممنوعیت تحقیق درمورد هولوکاست”، آنطور که محمود احمدی نژاد ادعا می کند، قابل جمع است. سوال دیگر این است که دقیقا چه چیزی در آمریکای شمالی، و بیش از آن در اروپا، “ممنوع” است، “تحقیق” در مورد هولوکاست یا “نفی” هولوکاست. چرایی این “ممنوعیت” هم مساله ی مهمی است.

واضح است که آدم های بسیار معقولی به جزییات ِ روایت هولوکاست یا حتی اصل آن سوال وارد می کنند. یکی از این افراد نوام چامسکی است (ویکیپدیا). بخش ِ دیگری از تردیدکنندگان در هولوکاست کسانی نظیر دیوید دوک هستند که اتفاقا مدعو کنفرانس هولوکاست در تهران هم بود. دوک یک “ملی گرای سفید” White Nationalist است. این یکی ربطهایی به White Supremacy دارد که ادعا می کند نژاد سفید نژاد برتر است.

بررسی موضوع هولوکاست و نحوه ی برخورد با آن در دنیای امروز بدون دقت در نفرت نژادی که در آلمان هیتلری پا گرفت و قتل عام ِ صنعتی ِ جنگ جهانی دوم صرفا ساده سازی یک مساله ی جهانی است. دقت کنیم که قربانیان ِ جنگ جهانی دوم نه فقط یهودیان و نه حتی فقط اروپاییان بودند. در حقیقت تعداد کشتگان ِ روس در نبرد استالینگراد از تمام کشته شدگان ِ آمریکایی ِ جنگ بیشتر بود. گاهی اما اعداد تصویر کاملی ارایه نمی دهند. مثلا اینکه در یک گزارش، ناظری می نویسد ماشین های گازدهی توانسته اند ۹۷ هزار نفر را بدون هیچ ایراد مکانیکی “پردازش” Process کنند. اینجا “پردازش” یعنی تبدیل یهودی ِ زنده به یهودی ِ مرده (صفحه ی ۳۴۷ “داستان انسان“).

این نوشته نه در تایید هولوکاست، یا هیچ ادعای تاریخی ِ دیگری، است و نه در نفی ِ آن. همه ی حرف این است: دو نوع آدم می توانند راحت حرفهای قلمبه و کلی بزنند، سیاستمداری که لازم نیست پاسخگو باشد و آدم ِ بی سواد. تصور می کنم محمود احمدی نژاد در هیچ یک از این دو زمینه چیزی کم نداشته باشد.

«اصل رسانه است»(۱)، «تبلیغات»، «باید به رسانه های محلی دقت کنیم». این عبارات را از سخرانی ِ یکی از گردانندگان گردهم آیی هایی اخیر تورنتو یادداشت کرده ام.

تابستان ِ تورنتو امسال سبز بود. هر هفته در یک گوشه از شهر ایرانی ها را می دیدی که پرچم و بیرق هوا کرده اند و له یا علیه چیزی شعار می دهند. پرچم ها گاهی میان تهی بود، گاهی الله داشت و گاهی شیروخورشید(۲). بیرق ها هم بیشتر سبز بود و گاهی البته قرمز با نقش و نگار ِ مارکس و البته کلاشینکف. یکی از صحنه های دیدنی ِ بسیاری از این گردهم آیی ها حضور جوانان و نوجوانانی بود که «یار دبستانی» یا «مرگ بر رژیم آخوندی» را بلندتر ازهمه فریاد می زدند. به قضاوت ِ لهجه و ظاهرِ به نظر می رسید خیلی از این فعالین ِ سیاسی «وطن» را چهاردست و پا و یا حتی در بطن مادرشان ترک کرده اند و این البته چیزی از اشتیاقشان برای فریاد زدن در راه وطن کم نمی کرد.

سخنران می گفت «ما فقط نباید به فکر سی ان ان باشیم. رسانه های محلی هم مهم هستند.» راست می گفت، هر زمان مراسمی بود، دوربین گلوبال و سی تی وی(۳) در محل حاضر بود. اتفاقا گاهی که پرچم الله نشان و بیرق ِ سرخ دست به یقه می شدند دوربین ِ همین رسانه های «خارجی» مشتاق ترین ناظر معرکه می شد.

تابستان ِ امسال ایرانیان خارج از کشور توانستند چهره ی دیگری از خود ارایه بدهند. حالا دیگر کسی لازم نبود توضیح بدهد که احمدی نژاد نماینده ی من ِ ایرانی ِ نوعی نیست. این یعنی حالا من دیگر «سازنده ی بمب اتم» نبودم. من حالا قربانی بودم. حالا من و دنیا هردو قربانی ِ افزون خواهی های احمدی نژاد بودیم. این یعنی من و رفیق ِ کانادایی ام حالا یک طرف خط رفته بودیم و احمدی نژاد و چوب به دستانش طرف دیگر. سخنران دقیقا درست می گفت، این تغییر خطوط جبهه را من مدیون همان رسانه های محلی بودم. اما مساله این نیست.

واضح است که اگر سی ان ان و بی بی سی را در ایران کسی ببینید، و البته جدی بگیرد، گلوبال و سی تی وی صدایش به داخل مرزها نمی رسد. این یعنی پرچم تکان دادن های جلوی دوربین ِ گلوبال قضیه اش همان «به نام علی و به کام ولی» است. یا اینطور بگوییم: مردم در ایران تظاهرات می کردند و گلوله می خوردند، بعد ما تورنتو نشینان، و احتمالا خارج نشینان ِ دیگری، جلوی دوربین می رفتیم و زیر پرچم «وطن» سینه می زدیم. این پرچم اما دقیقا پرچم ِ ایران ِ جغرافیایی نبود. ما داشتیم زیر پرچم ِ آبرو و هویت ِ خودمان سینه می زدیم. اشتیاق ِ سخنران و همه ی نسل ِ دوم و سومی های شرکت کننده در گردهم آیی های این تابستان ِ تورنتو را بر این موضوع شاهد می گیرم. و البته «اصل رسانه است» را(۴).

فرض کنیم این نظریه درست است که اشتیاق ِ تابستانی ِ تورنتو، یا حداقی بخشی از آن، تلاشی برای کسب و تثبیت هویت ِ جمعی ِ ایرانیان ِ تورنتو نشین بوده است. آیا این به معنی ِ بی ارزش شمردن ِ این تلاش هاست؟ من اینطور تصور نمی کنم. بنظرم این اما نکته ی مهمی است که به جای «جنبش سبز» از عنوان ِ مناسب تر ِ «جنبش های سبز» استفاده کنیم. این یعنی این نکته ی بدیهی را فراموش نکنیم که لزوما خواسته ها و انگیزه های همه ی شرکت کنندگان در آنچه به نام «جنبش سبز» می شناسیم(۵) یکی نیست.

در این زمینه بیشتر حرف می زنیم.

پانوشت ها:

(۱) همه ی نقل قول ها نقل به مضمون هستند.

(۲) شنیدم که نماینده ی ایرانی ِ پارلمان ِ انتاریو، که انصافا مرد خوش ذوقی است، از عده ای که پرچم ِ شیرنشان بلند کرده بودند پرسیده است «شما می خواهید دودمان سلجوقی به ایران برگردد؟»

(۳) رسانه های محلی تر ِ کانادایی.

(۴) طنز ِ تلخ ِ قضیه این است که بسیاری از این جوانان و نوجوانان حتی نمی توانند این نوشته را بخوانند.

(۵) «جنبش سبز» هم احتمالا چیزی شبیه «دوم خرداد» است که معمار ِ آن به شوخی یا جدی به «نفهمیدن پیامش» متهم بود.

نامه ی وارده: پس لرزه های ذهنی پس از هر اعدام

این نامه ی وارده را سجاد عزیز چند روز پیش فرستاد و برایش دو عنوان پیشنهاد کرد، عنوانی که بالای این پست دیده می شود و «نگاهی نه چندان موشکافانه به یک اعدام». از سجاد بدلیل تاخیر عذر می خواهم.

اگر شما هم مطلبی نوشته اید اما وبلاگ ندارید یا به هر دلیل مطلب را نمی خواهید در وبلاگتان بگذارید، نوشته/عکس/ویدئوتان (یا هر چیز دیگری) را بفرستید به arash@kamangir.net. واضح است که استانداردهای وبلاگ نویسی را در این کار لحاظ خواهیم کرد.

گاه اتفاقاتی که اطرافمون رخ میده باعث میشه خوب به عقایدمون فکر کنیم و یه مروری به اونها داشته باشیم که آیا واقعا به اونها ایمان داریم یا نه. امشب با دیدن مستندی حول محور اعدام بهنود شجاعی که از شبکه ی یک پخش میشد تلنگری بهم خورد که خوب به عقایدم فکر کنم و با مرور کردن عقایدم یک سری سوال مطرح کنم.

آدم ها به دنیا میان تا پیشرفت کنن و رشد کنن و به کمال برسن . رشد و کمال یک امر نسبی است. در مورد هر کسی به یک اندازه صدق می کنه و همین امر به اثبات میرسونه که کمال نهایتی نداره. قتل نفس یعنی بازداشتن یک فرد از پیشرفت. بازداشتن یک انسان از رسیدن به کمال. با همین دو تفسیر کوتاه به راحتی میشه فهمید قتل یک امر نکوهیده ای است و به هیچ وجه قابل اغماض نیست.

اما اعدام .. مگر نه این است که اعدام هم قتل نفس است و بازداشتن قاتل از پشیمونی و پیشرفت و تغییر مسیر اشتباه زندگی به مسیر درست؟ مادر مقتول بعد از کشیدن چارپایه از زیر پای قاتل تمامی عقده های درونی اش رو خالی می کنه و آروم میشه؟

نه مفسر مباحث قانونی هستم و نه دوس دارم مغلطه کنم و قصد هم ندارم از منظر یک مادر به موضوع نگاه کنم. تنها و تنها سوالی در حال گذر از ذهنمه که الان مادر مقتول که زندگی اش پوچ شده … مادر قاتل هم که زندگی اش پوچ شده … کدام قسمت این ماجرا در ارامش اند؟ این از نقص قوانین کیفری است که تاب و توان مقابله با احساسات اشتباه یک مادر را ندارد؟

پاسخ همه ی این سوالات با شما

عنوان این پست را از لموناسیون “قرض گرفته ام”. این پاراگراف را هم،

حادثه‌ی تروریستی شرق کشور … سکویی (است) برای سنجش اینکه رابطه‌ی ما با خشونت و ترور چگونه است. هیچ دادگاهی در کار نیست. باید به خودمان ثابت کنیم که ما از آن دسته افرادی نیستیم که به نفع خود جنایت و کشتار را توجیه ‌می‌کنند. باید ثابت کنیم که از ترور و خونریزی بیزاریم؛ حتی اگر قربانیِ ترور دشمن من باشد. باید ثابت کنیم که ما بمب‌گذار نیستیم. مهم همین قضاوت‌هاست. مهم این است که آیا می‌توانیم خود را برای بمب‌گذاری و کشتار توجیه کنیم یا نه؟ مهم همین میل به خطاست. (ادامه)

می خواهم از این هم پیش تر بروم. اگر قرار باشد بین جندالله و سپاه لقب “دشمن” را به یکی بدهم، و با این فرض که حتما باید یکی این وسط “دشمن” باشد، من بدون شک جندالله را دشمن می دانم. سپاه با همه ی هزارتوی های مگویش و با همه ی ابزار ِ دست دیکتاتوری شدنش، برپایه ی یک قانون اداره می شود و تماسی، هرچقدر کوچک، با ساختار ِ حکومتی ایران دارد. این یعنی اگرسپاه و جندالله را از نظر میزان تاثیر ِ من و تو، بعنوان شهروندان ایران، در آنها مقایسه کنیم، جندالله اساسا به رای ِ من و تو کاری ندارد اما سپاه با چند پیچ و خم و سربالایی و سرپایینی سرش به ساختارهایی وصل می شود که رای ِ من و تو درشان تاثیر دارد. هرچقدر که این تاثیر کم باشد از صفر بیشتر است.

گذشته از این، با لیموناسیون موافقم. ترور ِ خوب و بد نداریم. آدمکشی بد است.

قضیه دلبر: مقصر خود ما هستیم

خبر جایزه گرفتن “دلبر توکلی” را که شنیدم کمی گوگل گردی کردم، به فارسی و به انگلیسی، که بیشتر در مورد این “وبلاگ نویس” بدانم. حاصل، صفحه ی فیسبوک ِ “دلبر” بود که حالا عکسش در زمانه است. یک نقل قول هم از ایشان در یک مقاله دیدم. با نویسنده ی مقاله تماس گرفتم و پرسیدم از دلبر چه می داند. سوال به خودم برگشت: “تو چه می دانی؟” جواب دادم که “من که هیچ، یک وبلاگستان در حیرت ِ دلبر است”. با این همه اما دلبر را سرزنش نمی کنم.

دلبر حالا در ترکیه است. وضع به سامانی هم ندارد. یکی هم لابد رفته گفته “چه کاره بوده ای؟”، او هم گفته “ژورنالیست”، بعد هم اضافه کرده که وبلاگی هم می نویسد. بعد هم قضیه جایزه پیش آمده و بنظرم عجیب است از آدمی در موقعیت دلبر انتظار داشته باشیم که رگ ِ انصافش گل کند و بگوید “البته وبلاگ من دو ماه است دقیقا صفر نفر بازدیدکننده داشته”. پس مقصر، اگر مقصری باشد، دلبر نیست.

مقصر ما هستیم. من و تو و همه ی وبلاگستان که با همه عظمتش یک تریبون ِ درست و درمان ندارد. ما نشسته ایم دور ِ هم و با هم فارسی حرف می زنیم و انتظار داریم دنیای انگلیسی زبان ما را تماشا کند و متوجه بشود که کی در این جمع صدای بلندتری است.

واقعیت این است که دنیای “بیرونی”  همیشه در چنین زمانهایی به سراغ یک وبلاگ نویس ِ “شناخته شده” می رود و از او کمک می خواهد. و همین جاست که بنظرم سناریوی دلبر شکل گرفته: کسی فکر کرده دلبر در وضعیت سختی است و کار بزرگی کرده است و الی آخر. من و توی وبلاگ نویس هم حالا مانده ایم انگشت به دهن که “دلبر کی بود؟”

مشکل از خودمان است. تریبون نداریم. چرا نداریم؟ حالا در این مورد حرف بزنیم.

از دیگران:

این نوشته حاصل گفتگو با یک رفیق نازنین است

«آخ» ِ نامجو یعنی پیچ خطرناک درپیش است

امروز از صبح آلبوم «آخ» نامجو را گوش داده ام. نمی خواهم درمورد وجه «هنری» این آلبوم حرف بزنم که حتی با ادبیات ِ چنین نگاهی آشنا نیستم. این موضوع را می گذاریم که اهل فن حلاجی اش کنند.

پیش نوشت: نامجو از خارج نشینان خواسته است آلبوم را، حتی اگر آن را دانلود کرده اند، از آمازون بخرند. خوب است این کار را بکنیم.

«گلادیاتورها» و «بی نظیر». این دو قطعه ای هستند که حضور مشترکشان در این آلبوم دستمایه ی این نوشته است. قطعه ی اول «سیاسی» است و قطعه ی دوم «ارو+تیک». اینکه این دوقطعه با هم در یک آلبوم حاضر می شوند به نظرم اتفاقی نیست، «آخ» را صاحبش به مردم ایران هدیه کرده است، به این دلیل که آنها «در حوادث اخیر صدمه دیده اند». موارد دیگری را هم دیده ایم که نشان می دهند سیاست و ارو+تیزم در جامعه ی ایران همپای هم هستند.

«بی نظیر» «بی نظیر» است. می توانم درک کنم که می شود اخلاق را طوری تعریف کرد که این قطعه «غیراخلاقی» باشد. البته می شود این قطعه را تنهایی گوش کرد، مثلا، و نگران اخلاقیات نشد.

اما «گلادیاتورها». هنرمند انگار اصرار دارد به یک سیاستمدار توهین کند. نه فقط به یک گروه، بگو همان «گلادیاتورها». نامجو دارد به رهبر ایران توهین می کند، مثلا با تاکید روی «دست». من نه روی صندلی قضاوت نشسته ام نه می خواهم بنشینم و نه اصلا معتقدم لزوما چنین صندلیی در دنیای سیاست می تواند و باید وجود داشته باشد. به عنوان یک ناظر این نکته را جالب توجه می بینم که هنرمندی این کار را انجام می دهد.

نامجو مدتی بود که روی لبه ی تیغ راه می رفت. با آلبوم «آخ» او به سمت «دیگر» رفت. شاید این را هم باید نشانه ی دیگری بگیریم برای اینکه تابوی گذشتن از این «خط» با رخدادهای اخیر شکسته است. با توجه به اینکه این «خط» برای جمعیت ِ نه چندان قلیلی از ایرانیان «خط خون» است، «آخ» نوید روزهای سختی است.

واضح است که این نوشته، و نویسنده ی آن، در پی قضاوت درمورد هیچ یک از طرفین نیستند.

دعوت: در مورد هم آوا نشدن با خشونت بنویسیم!

با هر اعدام دوباره برمی گردیم سر خانه ی اول و می نویسیم که نباید به خشونت دامن زد. می نویسیم که خشونت خشونت می آورد. سوالی که همیشه از ما پرسیده می شود این است که “اگر عزیز خودت بود هم همین حرف را می زدی؟” ما هم سرمان را می اندازیم پایین و می گوییم “البته برای من چنین اتفاقی نیافتاده، اما نباید به خشونت دامن زد”. حالا یک وبلاگ نویس دارد می گوید می توانسته قاتل نیمه عمد را مجازات کند و این کار را نکرده است.

… در این جایگاه بوده ام و قاتلی را که مرتکب قتل نیمه عمد شده بود، بخشیده ام. اگر من توانسته ام، آنهای دیگر هم می توانند. همه مان آدم هستیم و او که نبخشیده، بیشتر از من حقی ندارد و بیشتر از من دلشکسته نشده. فقط به خشونت بیشتر دامن زده و جامعه هم با او همدستی کرده است….

یادم هست که یکبار دیگر که در مورد اعدام حرف زدیم رفیق دیگری هم نوشت که از مقابله به مثل با قاتل عزیزش خودداری کرده است. شما کسی را می شناسید که در این موقعیت بوده باشد؟

در این مورد بنویسیم. اگر می خواهیم گند ِ اعدام از جامعه برود این یکی از نقاط ِ کار است: نشان بدهیم که این امکان وجود دارد که کسی بگوید “من مثل تو نیستم. من جانت را نمی گیرم. حتی وقتی قانون پشتیبان من است”.

پس نوشت: واضح است که نوشتن در این مورد کار سختی است. مهم است که به حریم شخصی و دغدغه های افراد احترام بگذاریم.

ویدئوی روز- فرگشت: انسان دربرابر انسان

مستند “نئاندرتال” را تصادفی پیدا کردم.

درمورد فرگشت زیاد خوانده ایم و دیده ایم. این مستند ِ دو قسمتی به جدال و سپس انقراض ِ انسان نئاندرتال می پردازد. نکته ی جالب برای من این بود که طرف ِ دیگر این جدال ِ فرگشتی هم “انسان” است (هوموسیپین).

(لینک مستقیم به ویدئوها)

پس نوشت) این قسمت Friends در مورد هوموسیپین ها هم یادش بخیر.

(لینک مستقیم به ویدئو)

روزگاری دور و نزدیک در پرسه‌های اینترنتی خود به صفحه‌یی در اینترنت برمی‌خوردیم که در بالای صفحه‌ی آن نوشته شده بود «پوشیده چه گوییم، همینیم که هستیم». علی پیرحسین‌لو از دوستان قدیمی‌مان در وبلاگ‌ستان پارسی نویسنده‌ی این صفحه بود که مانند بسیاری از ما اندیشه‌ها و تفکرات خود را در وبلاگ‌اش بدون پرده‌پوشی و با شجاعت می‌نوشت.

در گیر و دارهای حوادث بعد از ۲۲ خرداد و در ادامه‌ی بازداشت گسترده‌ی روزنامه‌نگاران و نویسنده‌گان و اهل اندیشه که همه از سر کینه‌توزی و انتقام بود،علی پیرحسینلو یا همان الپر قدیمی وبلاگ‌ستان به همراه همسرش (فاطمه ستوده) بازداشت و روانه‌ی زندان شده است. همسرش در ابتدای امر آزاد شد، ولی علی هم‌چنان زندانی است…

اکنون بیش از سه هفته است که علی دوست و همراه قدیمی‌مان زندانی است و در زندان اوین حال و روزگار او از ما و خانواده و همسرش پوشیده است. کسی که بدون پرده پوشی می‌نوشت، اکنون در غباری از بی‌خبری در زندانی نگه‌داری می‌شود که جای و او امثال او آن‌جا نیست. در زندانی که دیگر دوستان وبلاگ‌نویس‌مان‌، هم‌چون محمدعلی ابطحی، هنگامه شهیدی، فریبا پژوه و بسیاری دیگر در بازداشت به سر برده و از کانون گرم خانواده‌ی خود دور هستند؛

برای این‌که اعتراف کنند به ناکرده‌ها، برای این‌که پرونده‌شان مشروعیتی باشد برای دولتی که مشروع نیست، برای این‌که بدون پرده پوشی سخن گفتن در این دیار جرم محسوب شده و سرانجام صادقانه نوشتن و صادقانه زنده‌گی کردن و صادقانه اندیشیدن زندان است و از دیدگاه تمامیت‌خواهان جرم.

پوشیده چه گوییم، همینیم که هستیم؛ علی پیرحسینلو مجرم نیست، جای او زندان نیست، بازداشت و زندانی کردن او و بازداشت دیگر دوستان‌مان که اکنون ماه‌ها است در زندان‌اند و زیر فشارهای نامتعارف و غیرقانونی و غیر انسانی، بازداشت همه‌ی ما وبلاگ‌نویسان ایرانی است.

پوشیده چه گوییم همینم که هستیم؛ ما جمعی از وبلاگ‌نویسان ایرانی خواهان آزادی علی پیرحسینلو و دیگر دوستان وبلاگ‌نویس‌مان هستیم. ما می‌خواهیم که وی هر چه زودتر نزد خانواده و همسرش بازگردد و پرونده‌سازی و تهمت و افتراها از روی او رخت بربندد. ما وبلاگ‌نویسان ایرانی حضور علی پیرحسینلو در زندان را بر خلاف موازین حقوق‌بشر و رفتاری غیرقانونی و غیرانسانی می‌دانیم. ما خواهان آزادی هر چه سریع‌تر علی پیرحسینلو و دیگر دوستان وبلاگ‌نویس دربندمان هم‌چون هنگامه شهیدی، محمدعلی ابطحی و فریبا پژوه هستیم.

برخی وبلاگ نویسانی که نامه را منتشر کرده‌اند: