بایگانی مربوط به مرداد, ۱۳۸۸

از دیگران: از یک رسانه‌ی ملی واقعی چه انتظاراتی دارید؟

بچه ها بازی وبلاگی ِ جالبی را شروع کرده اند به اسم “از یک رسانه ی ملی واقعی چه انتظاراتی دارید؟” اینجا لینک مطالب مرتبط را می بینید. لطفا سر بزنید و در این بازی شرکت کنید. لینک مطلبتان را هم بدهید بگذاریم همینجا.

یکی از اولین نوشته ها در این بازی مطلب فانوس آزاد بود:

این روزها و با شرایطی که در صدا و سیما وجود دارد لزوم یک رسانه که واقعا ملی باشد مطرح شده. دوستانی در این زمینه پیشقدم شده‌اند و در حال فعالیت هستند.

در گفتگویی که با چند تن از دوستان داشتیم ایده‌ی یک بازی وبلاگی پیشنهاد شد که در آن انتظارات خودمان را (بعنوان افرادی که مخاطب چنین رسانه‌ای خواهیم بود) از رسانه‌ی ملی بنویسیم.
در این بازی سعی بر این خواهد بود که به این سوالات جواب دهیم:

انتظارات ما از رسانه‌ی ملی چیست؟ چه برنامه‌هایی در این رسانه باید جای داشته باشند؟ این رسانه چه ویژگی‌هایی باید داشته باشد و ما چقدر حاضریم برای چنین رسانه‌ای همکاری کنیم. اگر حاضر به همکاری هستیم چه شکلی از همکاری را می‌توانیم به رسانه‌ی ملی خود هدیه کنیم؟

شرکت کنندگان ِ دیگر در این بازی این رفقا بودند،

کتاب – آلت قتاله: کاند+م

can_a_robot_be_human.jpgیک پسر ۸ ساله، یک نوزاد ۴ ماهه، یک جنین ۸ ماهه، یک جنین ۱ ماهه، محتویات کاند+م، سوال اساسی این است: کجای این طیف می توان خطی کشید و گفت سمت چپ این خط می توان کشت اما سمت راست آن اگر جان کسی را بگیری مرتکب قتل شده ای.

واضح است که می شود آدمیزادهایی را تصور کرد که خط را در یکی از دو انتها می گذارند. یعنی مثلا کسی که می گوید اساسا کشتن آدمیزاد بی ایراد است. و همینطور کسی که می گوید استفاده از کاند+م مساله دار است، چون، مثلا، دخالت در کار خداست. از این دو گروه که بگذریم، هر کسی خط را جایی بین “جلوگیری از تشکیل جنین ایراد ندارد” و “آدمیزاد عاقل بالغ را نباید کشت” می گذارد. حالا سوال این است، اگر پسر ۸ ساله را نمی شود کشت، چرا جلوگیری از تشکیل جنین ایراد ندارد؟

یک استدلال می تواند این باشد: بچه ی ۸ ساله می تواند آینده ای داشته باشد که از آن لذت ببرد و این آینده حقی است که با کشتن او از از او گرفته می شود. اگر این استدلال را بپذیریم، کشتن جنین ۱ ماهه هم بی ایراد است. به این ترتیب داریم سوال “کی کشتن ایراد ندارد” را از طریق “کی موضوع کشتن شعور دارد” جواب می دهیم. حالا تصور کنید کسی را که دچار مرگ مغزی است و با دستگاه های پشتیبان زنده است. آیا چنین کسی را می شود کشت؟ باز هم می شود به کسی فکر کرد که می خواد بمیرد. مثلا بیمار لاعلاجی که در هشیاری کامل می خواهد بمیرد.

این خلاصه ی آزادی بود از فصل ۶ کتاب “آیا یک روبات می تواند انسان باشد؟” عنوان این فصل “در ابتدا” است و سوال کلیدی آن این است:

اگر کشتن انسان ها اشتباه است، آیا ایجاد نکردن ِ آنها هم اشتباه نیست؟

این کتاب ۲۰۰ صفحه ای ۳۳ فصل دارد* که هر کدام به یک سوال می پردازد. مثلا، نکته ی فصل اول این است:

فرض کنید چهار نفر در بیمارستان منتظر اعضای پیوندی متفاوتی هستند. آیا می شود یک نفر سالم را کشت برای اینکه اعضایش را به این چهار نفر دارد و زندگی آنها را نجات داد؟ جواب خیلی از ما به این سوال منفی است. اگر اینطور است، با چه استدلالی می پذیریم که عده ای سرباز باشند و “برای فراهم کردن شرایط بهتر برای دیگران” جلوی گلوله بروند؟ می شود در اینجا اینطور استدلال کرد که سرباز لزوما با مردنش دیگران را نجات نمی دهد در حالیکه فرد مورد نظر ما مرگش لازم ه ی نجات چهار نفر دیگر است. این خط استدلال را می توان همچنان ادامه داد.

نویسنده ی Can a Robot be Human استاد فلسفه است اما می توان آن را با دیدگاه های دیگری، مثلا بهینه سازی، هم خواند.

از همین دیدگاه بهینه سازی، یک پاسخ ساده به خیلی از سوالات کتاب این است که ما اینجا به دنبال کمینه سازی تابع ضرر، بخوان بدی/شر، هستیم. این به این معنی نیست که تضمینی وجود دارد که به پاسخی برسیم که در آن هیچ ضرری نیست. مثلا به این سوال فکر کنید، کدام عدد مجموع مربعات فاصله اش از ۱ و ۴ حداقل است؟ بوضوح این عدد هرچه هست، تابع هدف در آن نقطه صفر نمی شود. یا لزومی ندارد بشود.

* یک کتاب دیگر با فصل های کوتاه

Ahmadinejad is not my elected president – یک بمب وبلاگی

در برابر بمب ِ گوگلی، این هم یک بمب وبلاگی. اگر پستی با این عنوان در وبلاگتان بگذارید پیشنهاد گوگل برای Ahmadinejad می شود این جمله ی بالایی، که اینجا هم تکرارش می کنیم،

Ahmadinejad is not my elected president!

حالا اینکه اینکار مثلا چه سودی به حال کسی دارد که گاز اشک آور را با نود درجه انحراف زده اند توی چشمش را می گذریم ازش.

همین، یک پست بنویسید با عنوان Ahmadinejad is not my elected president! و توش هم تکرار کنید Ahmadinejad is not my elected president! که اینطوری گوگل حالیش بشود که خلایقی معتقدند Ahmadinejad is not my elected president!.

این هم عکس در اتاق آقای دکتر در دانشگاه علم و صنعت.

http://avayemoj.com/2009/07/22/ahmadinejad-is-not-my-elected-president/
عکس از اینجا (لینک خراب شده است) – ایده ازطریق سارای آوای موج

کتاب: می روند که بجنگند

off_to_war_s.jpgتجربه کرده ایم که یکی از راه های پیداکردن ِ منابع “باارزش تر” در انبوه ِ منابع ِ موجود استفاده از انتخاب شده های دیگران است. مثل کاری که با اشتراک گذاری در گوگل ریدر می کنیم. گذشته از کتابفروشی های آنلاینی نظیر ِ آمازون، فروشگاه هایی مثل Chapters و Indigo هم اغلب بخشی با عنوان “انتخاب کارمندان”* دارند. این بخش در کتابفروشی دانشگاه منیتوبا هم بود و همانجا بود که “می روند که بجنگند” را پیدا کردم. این همه یعنی این قسمت ِ کتابفروشی ها را جدی تر بگیریم.

Off to War حاصل گفتگو با فرزندان سربازان آمریکایی و کانادایی است. هر بخش کتاب حداکثر ۴ تا ۵ صفحه است** و از ساختار متن به نظر می رسد بچه ها در پاسخ به یک مجموعه سوال بصورت گفتاری جواب داده اند (سوال ها در متن وجود ندارند).

کتاب قرار نیست ضد جنگ باشد یا جنگ را توجیه کند. می شود البته تصور کرد که نویسنده سعی کرده است کتابی بنویسد که کارکرد ِ ویژه ای برای کودکان دیگری داشته باشد که پدر یا مادری در جنگ دارند. اینجا یک پاراگراف از صفحه ی ۱۷ را می خوانید. لوییس ۹ ساله سومین فرزند یک سرباز آمریکایی است که در زمان گفتگو در افغانستان است،

بچه که بودم می دیدم بابا می رفت سوار هواپیما می شد و بعد هواپیما بلند می شد و دور می شد. اون موقع ها فکر می کردم همه ی مدت ِ ماموریت رو پدرم  توی همون هواپیماست. برای همین مرتب به هواپیماهایی که توی آسمون بودن نگاه می کردم. فکر می کردم حتما بابا توی یکی از اونهاست.

پدر ِ مری ِ ۱۰ ساله عضو گروه “کهنه سربازان علیه جنگ” است (از صفحه ی ۱۶۵)،

بزرگترها نمی گذارن بچه ها دعوا کنن. اگر من توی مدرسه یه بچه دیگه رو بزنم، با کفشم یا مثلا با خط کشم، معلممون من رو توبیخ می کنه، یا یه همچین چیزی. من حتما خیلی توی دردسر می افتم، چون قرار نیست کسی دعوا کنه. بعد اون وقت چرا کسی خر ِ رییس جمهور  رو نمی گیره وقتی سربازامون رو فرسته که برن بمیرن؟ این قضیه رو اصلا نمی فهمم.

پدر و مادر ِ چرلین ۱۰ ساله هردو سرباز هستند (صفحه ی ۹۸)،

من می فهمم چرا عراقی ها عصبانی ان. رییس جمهورشون کشته شده. من هم ناراحت می شدم اگر رییس جمهورمون رو می کشتن. اما بعضی از چیزهایی که اونها بهشون اعتراض می کنن اصلا به عقل جور در نمیاد. مثلا اینکه رییس جمهورشون که آدم خوبی نبود. قبل از اینکه صدام حسین رو بکشن، اون توی یک سوراخ زیر زمین مخفی شده بود. من شنیدم که صدام سرش رو از زیر زمین درمی اورده و وقتی بچه ها از کنار اونجا رد می شدن اون می گرفتدشون و می کشیدتشون توی سوراخش. نمی دونم این داستان واقعی ه یا نه اما می دونم که رییس جمهور آمریکا هیچ وقت همچین کاری نمی کنه.

پدر پاتریک ِ ۱۲ ساله سال ۲۰۰۴ در عراق کشته شده است،

توصیه ی من به بچه های سربازا؟ خب من توصیه ای ندارم. یعنی در واقع من که دیگه بچه ی یه سرباز نیستم.

*Staffs’ Picks

** یک بار دیگر هم گفتیم که کتابی که بخشهای کوتاهی دارد برای مطالعه در مترو و اتوبوس بسیار مناسب است. اینکه آیا در بازار نشر به این موضوع دقت می شود یا خیر را نمی دانم. شما خبر دارید؟

در مورد اسپم های انقلابی ِ این روزها

می شود تصور کرد که مثلا در شیلی ِ زمان پینوشه نمی شده است قبل از انداختن ِ شب نامه زیر در ِ خانه ای از صاحبخانه پرسید می خواهد آخرین اخبار دولت کودتا را داشته باشد یا خیر. حالا اما بوضوح می شود قبل از فرستادن ایمیل های گروهی از گیرنده پرسید می خواهد آخرین اخبار روزآنلاین و موج را بگیرد یا خیر.

باز هم می شود تصور کرد که زمانی دسترسی پیدا کردن به روزنامه ی زیرزمینی ِ ضد کودتا آنقدر کار سختی بوده است که کسی فرض کند بیشتر از نیمی از مردم تنها منبع ِ اطلاعاتیشان کاغذی است که شبی یک بار از زیر در تو انداخته می شود. حالا اما کافی است در فایرفاکست تایپ کنی roozonline.com و به اندازه ی چهار ساعت مطلب برای مطالعه پیدا کنی.

اینهمه یعنی ایمیل گروهی نزنیم.

شانس ِ نرم و نازک

“من نمی دونم کجا باید برم”. باید از کمر خم شوم که باهاش حرف بزنم. گوشش هم سنگین است. ساعت هم که می پرسد و دستم را که طوری می گیرم که مچم را ببیند، می گوید “من نمی تونم ببینم، ساعت چنده؟”

صدایش نرم است. لهجه ای دارد که بعدا رفیقم می گوید آلمانی است. مچ دستش، بسته به یک دستبند ِ فنری ِ سبز، یک کلید پیدا می کنیم که رویش نوشته شده ۴۲۰ . روی برچسب ِ روی واکرش هم ۴۲۰ روبروی “شماره ی اتاق” نوشته شده. اسمش “ویدر” است. خودش می گوید. رفیقم بعدا می گوید این اسم هم آلمانی است. به پلیس که زنگ می زنم اسمش را می پرسد، می گویم “ویدر”. “این اسمش ه یا فامیلش؟” ازش می پرسم. “من ویدرم”. برای پلیس توضیح می دهم که خانمی که در خیابان دیده ایمش و گفته گم شده فقط “ویدر” است. بیشتر وکمتر ندارد.

۸۰ سالش است. خودش می گوید. من فکر کرده بودم ۶۰ سالش بیشتر نباشد. به پلیس می گویم “خودش میگه ۸۰ سالش ه”.

“یه مردی که همون جای ماست بهم گفت اینوری برم”. بعدا که رفیقم حدس می زند زن از کدام آسایشگاه سالمندان درآمده می فهمیم اسمش “انا”ست. ساعت حالا حوالی ۳ است و انا می گوید از ساعت ۱ داشته راه می رفته. “یا شاید هم ۲” و ادامه می دهد “یادم نیست”. نگاهش هم نرم است.

روی صورتش، جایی که باید دماغش باشد، چسبی با هر نفس بالا و پایین می رود. از نیم متر بالاتر که من نگاه می کنم می بینم که دماغ ندارد. جایش یک حفره دارد که ازش گاهی نفس می کشد. بعدا با رفیقم به صفحه ی جذام در ویکیپدیا سر می زنیم. “شیوع در آمریکای شمالی: صفر تا ۱ نفر در هر صد هزار نفر”*. به رفیقم می گویم این عین شانس است. “برو لاتاری بگیر مایک!”

به پلیس زنگ زده ایم و لابد برای اینکه کسی در حال مرگ نیست هنوز نیامده اند. یکساعت دیگر هم باید بایستیم تا رفیقم یادش بیاید که بالاتر یک آسایشگاه دیده است. دوباره به پلیس زنگ می زنم که انا دارد بیقرار می شود. “من باید ساعت ۵ خونه باشم و گرنه شام گیرم نمیاد”. پلیس می گوید که انا را تنها نگذاریم و همراهش هرجا رفت برویم. “یک مامور پلیس دارد به سمت شما می آید”. پلیس هرگز نخواهد آمد. بعدا، بعد از اینکه انا را برمی گردانند، پلیس زنگ خواهد زد که مشخصات انا را بدهیم که بروند آسایشگاه که مطمئن شوند حالش خوب است. با رفیقم می گوییم باید پرستارها را مواخذه کنند که چرا انا هیچ کارت شناسایی ندارد.

رفیقم که می رود و به یکی از پرستارها می گوید انا را پیدا کرده ایم، بهش می گویند که این بار چندم توی همین هفته است که کسی از آسایشگاه در آمده و راه افتاده و آمده و گم شده.

حالا یکساعت و نیم است داریم سر آنا را گرم می کنیم. رفیقم منتظر پرستاری است که قول داده می آید. بالاخره یک ماشین خاکستری برایمان چراغ می زند. زن بلوز سیاه پوشیده است و  گردنبدی دارد که به یک نماد مذهبی می ماند. بعدا یادم نمی ماند که گردنبند چه ظاهری داشته. با انا خوش و بش می کند و انا هم با صدای نرمش جواب می دهد. لحن پرستار، و جواب انا هم، انگار بدلیل بودن ما نرم و نازک شده. من اینطور فکر می کنم. یادم می رود از رفیقم بپرسم. نمی دانم هم که “نرم و نازک” را چی ترجمه کنم.

حالا برگشته ایم سر ِ کار و برای اینکه غیبت دوساعته را توجیه کنیم داریم بلند بلند می گوییم “اما پلیس نیومدها”. “ولی خوب شد پرستاره رو پیدا کردی”. رییسمان حتما می شنود، اما سوال نمی کند. یکساعت بیشتر وقت نهار نداشتیم.

قبل از اینکه برویم نهار به هم گفته بودیم چهارشنبه ی دلگیری است. گفته بودیم کاش جمعه بود. حالا شانس ِ یک در صد هزار حس خوبی بهمان داده است. دارم فکر می کنم امشب انا برای رفقای آسایشگاهیش، یا حتی پرستارهاش، از ماجرای امروز می گوید. به رفیقم که می گویم یادم می اندازد که انا اسمش را هم یادش نمانده بود.

توضیح: نامها جعلی است.

* آمار ِ ایران هم همین اندازه است.

این ترجمه ی مقاله ای است از کریس هج که سیدناصرعزیز چند روز پیش مرحمت کرد و فرستاد. امروز متوجه شدم که زمانه هم ترجمه ی دیگری از همین مقاله را منتشر کرده است. بنظرم این ترجمه شیوا تر است. قبلا درمورد کریس هج حرف زدیم (ببینید:کتاب: اهالی ِ لا اله الا لا).

اگر شما هم مطلبی نوشته اید اما وبلاگ ندارید یا به هر دلیل مطلب را نمی خواهید در وبلاگتان بگذارید، نوشته/عکس/ویدئوتان (یا هر چیز دیگری) را بفرستید به arash@kamangir.net. واضح است که استانداردهای وبلاگ نویسی را در این کار لحاظ خواهیم کرد.

ایرانیان صاحب دموکراسی بودند پیش از آنکه ما دموکراسی شان را نابود کنیم.

ایرانیان به آموزش های ما درباره آزادی و دولت پارلمانی نیازی ندارند. آنها مدتی طولانی است که برای رسیدن به آزادی و دموکراسی در تلاش هستند. این ما هستیم که باید آموزش ببینیم. این واشنگتن بود که در سال ۱۹۵۳ (۱۳۳۲ شمسی) کودتایی را برای سرنگون کردن دولت دموکراتیک انتخابی در ایران سازمان داد – اولین دولت دموکراتیک در خاورمیانه- و شاه دست نشانده را بر سر قدرت آورد. محمد مصدق؛ نخست وزیر سرنگون شده؛ کسی بود که همانقدر که ما آمریکایی ها برای دموکراسی و حکومت قانون ارزش قایلیم برای این موضوعات ارزش قایل بود و ما او را مجبور کردیم تا مابقی عمرش را در حصر خانگی بسر برد. هدیه ما به ایرانیها رژیم فاسد شاه و پلیس مخفی (ساواک) وحشتناک او بود و روحانیت عقب مانده ای که از پس نابودی دیکتاتوری شاه برآمد. ایرانیان صاحب دموکراسی بودند پیش از آنکه ما دموکراسی شان را نابود کنیم.

مساله اصلی در خاورمیانه اسلام منحط و فاسد نیست. مساله اصلی مسیحیت منحط و فاسد است. ما آزادی و دموکراسی و روشنگری را برای دنیای اسلام هدیه نیاورده ایم. ما عکس این را به آنها داده ایم. ما از مشت آهنین نیروی نظامی مان برای فروکردن شرکتهای نفتی در عراق؛ اشغال افغانستان و اطمینان از ضعیف بودن و اطاعت پذیری کشورهای منطقه استفاده کرده ایم. ما از دولتی در اسراییل حمایت کرده ایم که جنایات جنگی فاحشی در لبنان و غزه مرتکب شده است و حتی هر روز بخش بزرگ تری از سرزمین فلسطین را غضب می کند. ما شبکه ای از پایگاههای نظامی – که بعضی از آنها به اندازه شهری کوچک وسعت دارند- را در عراق؛ افغانستان؛ عربستان سعودی؛ ترکیه و کویت برپا نموده ایم و از نظم جاری در امیرنشین های خلیج فارس شامل بحرین؛ قطر؛ عمان؛ و امارات متحده عربی حفاظت کرده ایم. ما عملیات نظامی مان را به ازبکستان؛ پاکستان؛ قرقیزستان؛ تاجیکستان؛ مصر؛ الجزایر و یمن گسترش داده ایم و احتمالاً هیچکس به جز خودمان باور نخواهد کرد که ما قصد ترک این مناطق را داریم.

ما بزرگترین مشکل در خاورمیانه هستیم. از طریق بیرحمی و خشونت ماست که محمود احمدی نژادها و اسامه بن لادن ها پا گرفته و مشروعیت بدست می آورند. هرجا ما با بمب هایمان حاضر باشیم و هرچه بیشتر خاک مسلمانان را اشغال کنیم این هیولاها بیشتر رشد خواهند کرد. رینهولد نیبور؛ دین شناس می نویسد: ” شاید قابل توجه ترین ویژگی اخلاقی یک ملت ریاکاری آن باشد”. اما ریاکاری ما دیگرکسی به جز خودمان را فریب نمی دهد. این ریاکاری باعث فروپاشی اقتصادی و برافتادن امپراتوری ما می شود.

تاریخ ایران مدرن تاریخ مردمی است که با دیکتاتوری می جنگند. این دیکتاتوری ها تقریباً همیشه توسط نیروهای خارجی بر سر کار آمده و حفظ شده اند. این سرکوب و تحریف جنبش های مشروع دموکراتیک در طول دهه ها منجر به بروز انقلاب ۱۹۷۹ (۱۳۵۷ شمسی) ایران شد که روحانیون را در ایران بر سر کار آورد و دوره غم انگیز دیگری از مقاومت ایرانیان را رقم زد.

داستان واقعی ایران در طول ۲۰۰ سال اخیر؛ تحقیر ملی مداوم توسط نیروهای خارجی است که کشور را منکوب و تاراج کرده اند. استفان کینزر نویسنده کتاب “همه مردان شاه: یک کودتای آمریکایی و ریشه های ترور در خاورمیانه” به من می گوید: “مدت زیادی روس ها و انگلیسی ها در ایران دست اندازی می کردند. از سال ۱۹۵۳ ایالات متحده این نقش را بر عهده گرفت. در این سال سرویس مخفی بریتانیا و آمریکا یک دولت انتخابی را سرنگون ساختند و دموکراسی ایرانی را از بین بردند و کشور را در مسیر دیکتاتوری قرار دادند”. کینز اضافه می کند: ” در سالهای ۱۹۸۰ ایالات متحده در جنگ عراق و ایران در کنار صدام حسین قرار گرفت و تجهیزات نظامی و اطلاعاتی برای وی فراهم ساخت که موجب کشتار صدها هزار ایرانی در جنگ شد.” کینزر می گوید: ” با چنین پیشینه ای اعتبار اخلاقی ایالات متحده بعنوان مروج دموکراسی در ایران نزدیک به صفر است. ”

بوبژه دیدگاه افراد واشنگتن نشین خنده دار می نماید که دخالت در ایران به نفع دموکراسی را خواهانند. انگار همین ها نبودند که سال گذشته بمباران ایران را خواستار بودند. اگر به راه ایشان رفته بودیم اکنون بسیاری از همین جوان های انقلابی شجاع که اکنون در خیابان های تهران تظاهرات می کنند – کسانی که آنان را به نام قهرمانان دموکراسی معرفی می کنیم- الان مرده بودند.

واشنگتن هرگز نتوانست بپذیرد که ایران از دست رفته است. موضوعی که حتی سرویس های اطلاعاتی از پیش بینی آن ناتوان ماندند. برافتادن شاه؛ تحقیر گروگان های سفارت؛ کنار هم گذاشتن ذره ذره کاغذهای محرمانه خردشده در دستگاههای کاغذخردکن سفارت؛ برای برملا ساختن تلاش آمریکایی ها در خنثی کردن جنبش های دموکراتیک ایران و منطقه. این تلاش ها به جهان خارج اجازه داد تا قلب تاریک امپراتوری آمریکا را به مشاهده بنشیند. واشنگتن از آنروز تا بحال ایرانیان را دیوآسا تصویر کرده است. ایران؛ کشوری غیرمنطقی و وحشی که در دست مشتی مردم متعصب و عقب مانده است. اما ایرانیان همانگونه که این اعتراضات خیابانی نشان می دهد شجاعتی بیش از اغلب آمریکاییان در دفاع از دموکراسی از خود بروز می دهند.

هنگامی که در سال ۲۰۰۰ انتخاب دموکراتیک ما توسط تیم جمهوری خواه برگزاری انتخابات و دیوان عالی کشور دزدیده شد ما کجا بودیم؟ آیا دهها هزار نفر از ما میادین شهرهای اصلی را پر کردیم و تقلب را محکوم کردیم؟ آیا ما به راه افتادیم تا شفافیت و مسئولیت پذیری را به فرایند انتخابات بازگردانیم؟ آیا ما با همین سرسختی و جرات شهروندان ایرانی جنگیدیم؟ آیا ال گور گروه نخبگان حاکم (Power elite) را به مبارزه طلبید چنانکه میرحسین موسوی مصرانه خواستار بازشماری آراء حتی با ریسک جان خودش شده است.

رییس جمهور اوباما در سخنرانی قاهره اش به پوچ گرایی اخلاقی بازگشت آنجا که گفت جنایات ما با جنایات ایران قابل مقایسه است. به سخن وی: ” در بحبوحه جنگ سرد؛ آمریکا نقشی در سرنگونی یک دولت ایرانی انتخابی دموکراتیک بازی کرده است و از زمان انقلاب اسلامی؛ ایران در گروگان گیری و خشونت علیه شهروندان و سربازان آمریکایی نقش داشته است”. در واقع اوباما می خواست بگوید این به اون در!.

من یکی از دوستان رژیم ایران نیستم. رژیمی که در ساختن و تجهیز حزب الله کمک کرده است. قطعاً در عراق دخالت می کند؛ به آزار فعالان حقوق بشر؛ همجنس گرایان؛ زنان؛ و اقلیت های نژادی و مذهبی ادامه می دهد. آغوشی باز برای نژادپرستی و تعصب دارد و قدرت اش را برای حذف خواست اکثریت بکار می گیرد. اما من به یاد ندارم که ایران کودتایی را برای جانشین سازی یک دولت انتخابی با یک دیکتاتور دست نشانده در آمریکا سازماندهی کرده باشد؛ دیکتاتوری که دهه ها فعالان دموکراسی را آزار داده و کشتار و زندانی کرده باشد. من به یاد ندارم که ایران یکی از ممالک همسایه ما را تجهیز مالی و نظامی کرده باشد تا بر علیه کشور ما بجنگد. ایران هرگز یکی از هواپیماهای مسافربری ما را سرنگون نکرده است – چنانکه ناو یو اس اس وینسنس یک ایرباس مسافربری ایرانی را در جون ۱۹۸۸ سرنگون کرد و تمامی مسافران آن کشته شدند-؛ ایران از تروریسم در ایالات متحده پشتیبانی نمی کند چنانکه سرویس های جاسوسی ما در حال حاضر در ایران این کار را انجام می دهند. کارهایی در خاک ایران شامل حملات انتحاری؛ آدم ربایی؛ قتل؛ خرابکاری؛ و ترورهای هدفمند ماموران دولتی؛ دانشمندان و دیگر رهبران ایرانی. اگر وضعیت توصیف شده معکوس بود ما چه می کردیم؟ عکس العمل ما چه بود اگر ایران این سیاست ها را در برابر ما دنبال می کرد؟

ما مدت های طولانی موتور محرک افراط گرایی در خاورمیانه بوده و هستیم. لطف بزرگی که ما می توانیم در حق فعالان دموکراسی در ایران انجام دهیم – و همینطور در عراق و افغانستان و در کشورهای دیکتاتوری حاشیه خلیج فارس و شمال آفریقا- آن است که سربازانمان را از منطقه خارج کنیم و مذاکره با ایرانیان و دنیای اسلام با زبان دیپلماسی؛ احترام و علایق مشترک را آغاز کنیم. هرچه وفاداری ما به تز نافرجام “جنگ همیشگی” بیشتر باشد اعتبار بیشتری به تندروهایی خواهیم داد که حقیقتاً به دشمنی نیاز دارند که به زبان خشن ایشان صحبت می کند و هرچه اسراییلی ها و همپیمانان شان در واشنگتن با صدای بلندتری بمباران ایران برای خنثی سازی جاه طلبی های هسته ای آنرا خواستار شوند روحانیون ورشکسته ای که اکنون فرمان سرکوب و کشتار معترضان را صادر می کنند خوشحال تر خواهند بود. ممکن است هنگامی که جمعیت حامی احمدی نژاد ما را “شیطان بزرگ” صدا می زنند بخندیم ولی حال می دانیم که تنفر ایشان ریشه های جدی در واقعیت دارد.

سرمستی که ما از دلاوری قوای نظامی مان کسب می کنیم همه راههای ممکن برای امیدواری و همکاری مشترک را مسدود می سازد. احتمالاً محمد خاتمی رییس جمهور ایران مابین سالهای ۱۹۹۷ تا ۲۰۰۵ تنها رهبر خاورمیانه ای قابل احترام در زمان ما محسوب می شد که ممانعت اش از خشونت طرفدارانش منجر به مرگ “جامعه مدنی” و سقوط جامعه در دست مخالفان پررو و بی شرمش گشت. جمله مشهور خاتمی بود که: ” حتی قتل یک نفر یهودی هم جنایت محسوب می شود”. و پاسخ ما به این مرد بزرگ و متمدن؛ انواع و اقسام شعارهای نظامی عصر حجر بود. ما همچون همه متعصبان اسیر اهریمن بودیم و نمی توانستیم هیچ صدایی به جز نعره خودمان را بشنویم. زمان آن است که این اهریمن را در بند کنیم. زمان آن است که همراهی با آدم کشانی که معترضان را در خیابان ها سرکوب می کنند و آدم کشانی که در پنتاگون جنگ های بی پایان به راه می اندازند متوقف کنیم و به تظاهرکنندگان غیرمسلح در ایران بپیوندیم که هر روز به ما آنچه را باید باشیم نشان می دهند.

نبرد مردم ایران نبرد ماست و شاید برای اولین بار ما می توانیم عمل مان را با ایده آل هایمان منطبق سازیم. بر اساس قوانین نورنبرگ؛ ما حق نداشتیم افغانستان یا عراق را اشغال کنیم. این اشغال ها در قوانین نورنبرگ تحت عنوان جنایی “تجاوز” (wars of aggression) طبقه بندی و محکوم می شوند. اینها جنایات جنگی است. ما حقی برای بکارگیری زور شامل تروریسم دولتی که در مورد ایران بکار می گیریم تا خاورمیانه را به یک پمپ بنزین خصوصی برای شرکتهای بزرگ نفتی مان تبدیل کنیم نداریم. ما حقی برای پشتیبانی از اسراییل که با زیر پا گذاشتن قوانین بین المللی به اشغال سرزمین های فلسطینی ادامه می دهد نداریم. مقاومتی که ما در ایران شاهد آن هستیم تا زمانی که ایرانیان خودشان را از حکومت های استبدادی که از داخل و خارج به آنان تحمیل می شود رها نسازند؛ باقی خواهد بود. یکبار هم به ما اجازه دهید در طرف کسانی قرار گیریم که در ایده آل های دموکراتیک مان با آنها اشتراک نظر داریم.

کباب ِ ایرانی

ساعت ۱۰ و ۱۱ شب است. گرسنگی به مشاعرم فشار آورده و حوصله ی آشپزی ندارم. چند ایستگاه جلوتر از خانه از اتوبوس پیاده می شوم. چشمهای بادامی و صورتهای زیادی سفید و چند تابلوی مزاحم را که به حساب نیاوری، و دو دستت را که به قاعده ی عکاس ها روی هم بگذاری و قاب را ببندی، می شود فکر کرد حالا وسط “تهرون” ایستاده ای.

روبروی یکی از سوپرهای ایرانی تورنتو ایستاده ام. اینجا “سوپر” یعنی جایی که می توانی کشک بخری، و خورشت قرمه سبزی و پرچم شیرخورشید. اینجا برای سوپر که در مجله های فارسی زبان محلی تبلیغ می کنند می نویسند “بهترین نان بربری تورنتو” و با فونت درشت اضافه می کنند “تظاهرات به پشتیبانی از مردم ایران هر روز روبروی سوپر …”.

“یه کباب بده” “برنج هم می خوای؟” ” بده.” “برو بیرون تو پاتیو* بگیر”.

سه نفر دور بساط کباب می چرخند. یکی از یخچال سیخ های کباب را می آورد، یکی باد می زند، و سومی، که ناشی تر است، نوشابه می دهد و خودش را مشغول نشان می دهد. “جیگر و دل هنوز هست، دنبلان تموم شده”.

بساط ِ کباب بیرون مغازه روی ایوان چوبی است. بخار چرب کباب که از منقل بلند می شود می خورد به یک پرچم شیرنشان. کبابی ها هم، مثل باقی فروشنده های سوپر، تی شرت سیاه پوشیده اند با عکس دختری پشتش. دختر دارد با نوک انگشتش پرچم ایران را ناز می کند. یا چیزی شبیه این. رسید به دست، صف می کشیم جلوی “پاتیو”.

هر چند لحظه یکبار پرینتر ِ سیاه ِ روی میز ِ کنار ِ منقل، کاغذی تف می کند. پسری که کارش سیخ در آوردن از یخچال است، رسیدها را هم نظم می دهد و دسته می کند. گاهی که برنج هم می کشد به نفر سوم اشاره می کند که “دو تا جوجه بذار”.

کنار یخچال ضبط صوتی گذاشته اند که “یار دبستانی من” پخش می کند. قبل از این چیزی می خواند که قطعه هایش با درخواست رفراندوم برای ایران تمام می شد.

این طرف دیوار ِ نیم قد ِ پاتیو، زنی چند دقیقه یکبار می نالد که بچه اش توی ماشین نشسته و گرسنه است. “یدونه کوبیده بده من برم”. مردی که باد می زند بالاخره کلافه می شود، “می تونید اوردرتون رو کنسل کنید”. صدایش را بلند نمی کند. در همان حال ِ باد زدن، صورتش را برمی گرداند و طوری جمله را می گوید که انگار دارد می پرسد “دوغ بدم یا سون آپ؟” مردی به زن ِ بغل دستیش، آرام، اما طوری که من هم می شنوم، می گوید “الان ه که دست کنم یه مشت برنج از تو این دیگ بردارم!” و زن را نگاه می کند که مطمئنش کند که قرار نیست این کار را بکند.

حالا صدای موسیقی قطع می شود. زنی که کوبیده برای بچه اش می خواست غذا را گرفت و رفت. جایش مردی می آید که تنگ ِ دختر ِ سفیدی ایستاده است و دارد برایش توضیح می دهد که “کباب ایز وان آو آور بست دیشز”. سی دی را از اول می گذارند. صدای “ای ایران” بالا می رود. پسر دو سیخ جگر از یخچال در می آورد و مرد ِ پای منقل زغال ها را هم می زند.

0628090836a.jpg

توضیح: این نوشته فقط بازسازی ِ یک تصویر است. هدف ِ این نوشته قضاوت در مورد هیچ شخص یا رفتاری نیست. تصویر و متن لزوما به هم مرتبط نیستند.

* Patio – ایوان

عکس از یک رفیق گل

از گذشته: یک وبلاگ نویس ِ خیلی جدی – سمیه توحیدلو

سومین مهمان مجموعه ی “صدای وبلاگستان” سمیه توحیدلو بود (ببینید: صدای وبلاگستان – سه: یک وبلاگ نویس ِ خیلی جدی ۱۲ تیر ۱۳۸۷).

طنز تلخی هست در رفتار حکومتی که دانشجوی جامعه شناسی اش را دستگیر می کند.

کتاب: سرعت به منزله ی یک ابزار، و نه یک تهدید

age_of_speed.jpgدر برخورد با سرعت، مثل خیلی دیگر از پدیده های جدید، خیلی از ما راه افراط یا تفریط را می رویم. این یعنی یا به پرستش سرعت رو می آوریم و “هر روز سریع تر از دیروز” می شویم یا از آن به کلی زده می شویم. لااقل در نسل جوان تر اتفاق اول بیشتر می افتد و به دلایل کاملا عملیاتی تن دادن به سرعت ملزومات خود را دارد که لزوما به معنی شادتر زندگی کردن نیستند. مثل همه ی موارد دیگر که هیچ کدام از دو سر طیف راه حل نیستند، اینجا هم باید بشود، و می شود، راه حل مناسبی در یک نقطه ی میانی پیدا کرد. “عصر سرعت” به این موضوع می پردازد.

کتاب The Age of Speed جزء پرفروش های نیویورک تایمز بوده است و بار اول در سال ۲۰۰۷ چاپ شده است. نسخه ی ۲۰۰۸ تنها یک فصل اضافه دارد که بنظرم عملا نکته ی خاصی ندارد.

نکته ی اول در مورد کتاب فصل های کوتاه آن است. نقدی در مورد کتاب نخوانده ام، اما بنظرم کتابی که در مورد سرعت است را باید بشود در فاصله ی دو ایستگاه مترو خواند، و این کتاب را می شود.

“عصر سرعت” قرار نیست خواننده را به شیرجه زدن در دنیای سریع تشویق کند. کاملا برعکس، حرف اصلی نویسنده  این است که باید بتوان از سرعت بعنوان یک ابزار استفاده کرد، و نه یک تهدید. شبیه همین موضوع در مورد چندکارگی multi-tasking هم صادق است. برای مثال نویسنده به تحقیقی اشاره می کند که به کمک Brain Scan نشان می دهد زمانی که دو کار را در آن ِ واحد انجام می دهیم در عمل تنها از نیمی از ظرفیت ِ ذهنی مان در هر لحظه استفاده می کنیم. نظیر همین موضوع در مورد تاثیر ِ مخرب ِ محرک های بیرونی روی تمرکز و قدرت ِ ذهن دیده شده است.

کتاب “عصر  سرعت” کمی بیشتر از ۲۰۰ صفحه دارد. اینجا ترجمه ی آزاد ِ بخشی از فصل ۲۵ ام را می خوانید،

شایع ترین منبع کاهش ِ کارایی در دنیای امروز چندکارگی افراطی است. طنز موضوع این است که ما دقیقا برای رسیدن به سرعت بالاتر این کار را انجام می دهیم. ما اشتیاق ِ دسترسی ِ آنی به اطلاعات و افراد را داریم، و در این اشتیاق حتی فراموش می کنیم که در لحظه مشغول ِ انجام کاری بوده ایم. ما می خواهیم سریع پاسخ بدهیم و می خواهیم که سریع پاسخ بگیریم. …در یک تحقیق روی ۳۶ کارمند مشاهده شد آنها بطور متوسط تنها ۱۱ دقیقه روی کاری تمرکز می کنند و زمانی که این تمرکز با یک محرک بیرونی، مثلا یک ایمیل یا تلفن، شکسته می شود، حدود نیم ساعت طول می کشد تا دوباره تمرکز انجام شود. این عدد تنها مواردی را دربر می گیرد که تمرکز دوباره ای واقعا صورت گرفته است. یک تحقیق دیگر روی ۱۱ هزار کارمند نشان می دهد که محرک های بیرونی باعث هرز رفتن دوساعت از هر روز کاری می شوند…..

و یک نکته ی جالب از کتاب: مجله ی تایم در یک مقاله از یک روانپزشک ِ آمریکایی نقل می کند که یکی از بیمارانش از شوهرش شکایت می کرده است که حتی در رختخواب، و در زمان “خصوصی”شان هم،موبایلش را همراه می برده است.