بایگانی مربوط به فروردین, ۱۳۸۸

مقاله: ساینفلد، کوستانزا، و بلوهوست

چند وقت قبل برای سایت گذار یک مقاله در مورد داستانهای اخیر با بلوهوست (ببینید:بلوهوست و ما: پیگیری کنیم!) نوشتم که امروز منتشر شد.

متن انگلیسی، و اصلی، مقاله را در این آدرس بخوانید:

We Need to Talk!

On the Suspension of Persian Blogs by the Hosting Company Bluehost

Seinfeld’s George Costanza once said “we need to talk” is “the worst four words in the English language.” Some of the people who comment on our Persian blogs—though not particularly fond of the “perverted” Western culture—do share the same viewpoint with Mr. Costanza.

jerry-seinfeld-george-costanza_s.jpg

متن ترجمه شده ی مقاله به فارسی در این آدرس قابل دسترسی است:

ما باید صحبت کنیم!

به مناسبت بستن شدن بلاگ‌‌های فارسی زبان از سوی شرکت میزبان “بلو‌هوست”

عکس روز: معما!

0331pod04_s.jpg

فکر می کنید این آقا چکار داره می کنه؟ این پایین را انتخاب کنید تا جواب را ببینید.

یک سرمایه گذار عراقی اطلاعات سهام را به کمک یک دوربین دوچشمی می خواند. بازار بورس عراق قرار است با استفاده از یک کمک ۷ میلیون دلاری از منابع جهانی نمایشگرهایی کامپیوتری را جایگزین تخته سیاه های فعلی کند. به عبارت دیگر، قیمت سهام روی یک تخته سیاه به کمک گچ نوشته می شود و از دور خوانا نیست.

منبع

ویدئوی روز: راه رفتن روی آب*

(لینک مستقیم به ویدئو)

سوال بسیار ساده است: چرا با راه رفتن روی زمین ِ خیس، روی کفشهایمان خیس می شود؟ جواب هم خیلی ساده است، آب از کف کفش به بالا پرتاب می شود و روی آن فرود می آید (ویدئو را ببینید). و البته راه حل هم خیلی ساده است: کفشهایی که کف آجدار دارند کمتر رویشان خیس می شود. آرام تر راه رفتن هم به کمتر خیس شدن روی کفشهایمان کمک می کند.

محشر نیست؟

* صنعت ِ ایهام، مثلا.

عکس روز: در و تخته

30_8801080328_l600_s.jpg

یکی از استدلالهایی که برای راه ندادن ِ خانم ها به استادیوم بیان می کنند این است که “اونجا ملت فحش ِ ناجور می دن”. و البته بگذریم از اینکه این “استدلال” از جنس ِ همان طرز ِ فکری است که می گوید زنان باید پوشیده باشند تا مردان خطایی ازشان سر نزند. از اینها اما بگذریم.

محمود احمدی نژاد به استادیوم ِ آزادی می رود. این یعنی لابد اینکه رییس جمهور فحش ِ “ناجور” بشنود پذیرفتنی تر است از اینکه یک خانم چنین فحشی بشنود. و بعد باز فکر می کنم، حالا اگر رییس جمهور خانم بود چه؟ آنوقت راهش می دادند به استادیوم؟ لابد مثل خانم های کره ای که اجازه دارند استادیوم بروند، برای رییس جمهوری ِ احتمالی ِ بی سبیل هم می شود تبصره در کرد. و بعد می بینم راه حل از قبل فکر شده است: خانم ها “رجل” سیاسی نیستند.

اینکه سیستمی عدالت را رعایت نکند و “خوب” نباشد، به هر تعریفی، یک حرف است، اینکه با خودش متناقض باشد حرف دیگری. در مثال ِ ما در و تخته خوب جور است.

عکس: فارس

اعترافات سبز: درخت خوشمزه است

garbage_can_s.jpgعلاقه ی ما به “حفظ محیط زیست” بی شباهت به تلاش ِ کسی که خوراکی ِ خوشمزه اش را با گازهای کوچک می خورد نیست. یا اینطور بگوییم، ما دقیقا علاقه مند به “حفظ” محیط زیست نیستیم، که اگر بودیم باید بر می گشتیم به همان غار و می شدیم بخشی از “محیط زیست”، اینجا به معنای “طبیعت”. دلدادگی به شامپوی افزایش دهنده ی حجم مو و چسب ِ همه فن حریف و وبلاگ نویسی و ایستگاه فضایی و هم زمان چشم برای “حفظ محیط زیست” تر کردن همان داستان خدا و خرماست. اما محیط زیست یک فرق ِ خوب با خوراکیی که می خوریمش و تمام می شود دارد: اگر نرخ استفاده از منابع طبیعی را کنترل کنیم می توانیم آنها را برای مدت ِ طولانی تری قابل استفاده نگه داریم.

کارهایی هست که باید در بلندمدت انجام بدهیم. مثلا تحقیق روی اتومبیل های کم  مصرف و با سوخت ِ دوگانه (برق و بنزین). و این البته به این فرض است که قیمت ِ بالاتر ِ این خودروها خود منتهی به استفاده شدن ِ منابع ِ بیشتری نمی شود (اقتصادخوان ها توضیح بدهند). کارهایی هم هست که می شود در لحظه انجام داد: مثلا کاهش ِ استفاده از کیسه ی نایلونی و برگشتن به عهد ِ کیسه های پارچه ای. این یکی در بخشهایی از کانادا حتی در باکلاس ترین فروشگاه ها هم شروع شده است. یا تولید زباله ی کمتر. دقت کنید که نریختن ِ زباله در مکان های عمومی و طبیعت کار شایسته ای است اما به هر حال بخش ِ زیادی از زباله های تولیدی ما روانه ی تاسیسات دفن ِ زباله می شود (باز هم اهل فن توضیح بدهند که زباله ی زیرزمینی چقدر از زباله ی روزمینی “بهتر” است). این فهرست را می شود طولانی تر کرد، و البته یک هدف ِ این نوشته این است که دقیقا همین کار را بکنیم.

نه فقط در وزن کم کردن و ترسیدن از خطر تروریسم، ما آدمها انگار استاد ِ زیاده روی هستیم. دقت کنید که شاهراه ِ خوش زرق و برق ِ “بیایید محیط زیست را برای آیندگان حفظ کنیم” تهش می رسد به همان غار نشینی و واگذاشتن ِ منابع برای نوادگان ِ گرامی که نگهش دارند برای حضراتِ نوادگان ِ لابد خیلی گرامی ترشان. با این وصف، “نتیجه گیری” ِ این پست می شود چیزی حوالی ِ همان قول ِ معروف که “بخورید و بیاشامید ولی زیاده روی نکنید”. در مثال ِ ما البته باید این را هم اضافه کرد که “و غذایی که نمی خواهید تا ته بخورید را دستمالی نکنید که یکی دیگر بخورد”.

از دیگران:

ویدئوی روز: ایران من – قسمت اول

(لینک مستقیم به ویدئولینک به ویدئو به زبان فارسی)

ایران من، یا Taste of Iran، را صادق صبا برای بی بی سی ساخته است. او توضیح می دهد،

ایده ساخت مجموعه مستند تلویزیونی “ایران من” بیش از دو سال پیش به ذهن من راه یافت، زمانی که بحران پرونده اتمی ایران بالا گرفته بود و صدای طبل جنگ گوش دوستداران صلح، بخصوص ایرانیان، را می خراشید.

احساس می کردم تصویری که مردم دنیا از ایرانیان دارند، مخدوش و ناقص است و هیچ اثری از فرهنگ و تمدن غنی آنها در لابه لای تصاویر تلویزیونی غرب از سانتریفیوژها و موشکها دیده نمی شود.

تصمیم گرفتم تصویری از تنوع فرهنگی، قومی، موسیقی و غذایی ایرانی را به مخاطبان جهانی ارائه کنم.

قسمت اول ِ “ایران من” در شمال ِ ایران می گذرد.

تشکرجات: ممنون از نازلی سبیل طلا و حاجی واشنگتن برای اشاره به این برنامه، محمود دستنوشته ها برای فرستادن لینک ها، آرش سیگارچی برای پست کردن ویدئو (خانواده ی رجبی در این پست کاره ای نبود).

دوربرگردان ِ جمهوری اسلامی

این نوشته اصلا نکته ی جدیدی ندارد.

در مدل ِ بسیار ساده شده، حکومتداری یک سیستم تک ورودی-تک خروجی است. ورودی ِ این جعبه “مردم چگونه حکومتی می خواهند” است و خروجی آن “چه کسی بر سر کار باشد”. دقت کنید که تاکید می کنم که این مدل بسیار ساده شده است. اما در همین مدل ِ بسیار ساده شده هم با یک سوال اساسی مواجه هستیم: ورودی و خروجی ِ این سیستم را چگونه به هم وصل کنیم؟

راه اول، و بدیهی، این است که یک سیم بکشیم از مردم به حکومت. به عبارت دیگر، و بعنوان راهکار ِعملی، هر روز صبح از مردم می پرسیم “می خواهید چه کسی رییس باشد؟” اما چرا این درواقع راه حل نیست؟ چون نمی توانیم روزی یکبار همه ی تصمیم های گذشته را فراموش کنیم و بگوییم “بازی از سر”. پس مجبوریم خودمان را محدود کنیم. اما چطور خودمان را محدود می کنیم؟

تصمیم می گیریم که به حاکم فرصت بدهیم تا برنامه ریزی کند و تصمیماتش را عملی کند. این یعنی وقتی کسی را انتخاب کردیم، با این فرض که رفتار خیلی نامعقولی از او سر نزند، برای چهارسال در قدرت نگهش می داریم. علاوه بر این، نگران این موضوع هستیم که ممکن است در انتخابات بعدی یک آقای دزد ِ حرامی ِ آدم کش، کت و شلوار بپوشد و اودکلن بزند و بیاید سر همه ی ما کلاه بگذارد و بشود رییس و بعد از همه ی مان بیگاری بکشد. پس به آقای رییس فعلی می گوییم درمورد رییس بعدی تحقیق کن و ببین زیر این کت و شلوار چه موجودی نفس می کشد. و البته اگر آقای رییس گفت “فلان کسک را تایید نمی کنم چون رنگ جورایش ارغوانی است و من رنگ ارغوانی دوست ندارم” می زنیم توی سرش.

همه ی این حرفها را می شود در چهارچوب مهندسی مدل کرد و بعد اسمش می شود چیزهایی مثل حذف نویز و پایدار سازی. این نمودار  را ببینید.

ir_loop_text_s.jpg

حالا در این چهارچوب این گفته ی آقای جنتی را بخوانید که،

دشمنان ایران اسلامی که در فکر براندازی نرم هستند، به دنبال این هستند که رئیس جمهوری بر سر کار آید که به خودشان و مقاصدشان نزدیک تر باشد

کسی نیست به آقای حجت الاسلام یادآوری کند که اساسا انتخابات یک ابزار براندازی ِ نرم است. یا اینطور بگوییم، و برای سلامتی ِ خود شما می گویم آقای “عالی ترین مقام ناظر بر انتخابات ایران”، وقتی درخواست تغییر ِ نرم حکومت با مشت ِ محکم ِ “نظارت” مواجه می شود، برای مدتی مردم می روند در خانه ی شان و نان و ماستشان را می خورند، اما تا کی می شود این مشت را بسته نگهداشت و با چه قیمتی؟ یا اصلا اینطور بگوییم، حضرتعالی ناظر بر سلامت انتخابات هستید یا مسوول ِ جلوگیری از عملی شدن ِ خواسته ی مردم؟ و دقت کنید که خود ِ شما می فرمایید که این خواسته ی بخش ِ عمده ای از مردم ِ ایران است، اگر اینطور نبود که “یک مشت” نوکر ِ اجانب که نمی توانند سرنوشت انتخاباتی که چند ده میلیون آدم در آن شرکت می کنند را تغییر عمده ای بدهند.

از دیگران:

عملیات ِ گرداب: فتح ِ موفقیت ِ آمیز ِ خاکریز ِ اول

gerdab_ir_s2.jpgگرداب یک عملیات موفق بود. این “سلسله عملیات پیچیده فنی ـ اطلاعاتی” توانست با بهره گیری بسیار هوشمندانه از فضا پیامهایش را به مخاطبان برساند، پیامهایی که برای گروه های متفاوت ِ مخاطبان متفاوت بود، اما گرداب توانست با یک حرکت با سه گروه مکالمه کند.

۱- فعالان عرصه ی وب: گرداب به وبلاگ نویسان فهماند که حضورش مهم است. اگر پیش از این برخورد با فضای آنلاین از نوع دفاعی بود، حالا دیگر به کشیدن ِ دیوار ِ فیل+تر اکتفا نمی شود. حالا گرداب سایت های هدف را از گردونه خارج می کند. گرداب مقابله در فضای وب را وارد فاز ِ تهاجمی کرد.

۲- خانواده ها: با نمایش تلویزیونی دستاوردهای فاز ِ اول ِ حمله، گرداب خانواده ها را درگیر کرد. دوستی در فرندفید می نویسد،

به بابام می گم بی بی سی وبلاگمو نشون داد می گه وبلاگنویس نشی بگیرنت … می گم بابا من وبلاگنویس شدم کجای کاری …می گه اسم و فامیلتم گفتن؟ …

گرداب موفق شد وارد شدن “وبلاگ” به لیست نگرانی های خانواده های ایرانی را، که پیش از این برای آن تلاش شده بود، تسریع کند. این یعنی حالا فقط حکومت نیست که به جوانانش یادآوری می کند “وبلاگ نویس” نشوند. حالا دیگر کم کم این دغدغه ی هر پدر و مادری خواهد بود.

۳- مخاطب عام: گرداب با تغییر مسیر سایتهای متعدد پ+ورن روی دامنه اش ناگهان به آمار بازدید ِ بسیار بالایی رسید. به این ترتیب مخاطب ِ عام که گاهی برای تماشای تصاویر ِ پ+ورن اینترنت گردی می کرد، حالا با صفحه ی گرداب مواجه می شود که در طراحی  ِ آن عنصر هشدارآمیز بودن بشدت مورد توجه قرار گرفته است. گرداب به این ترتیب امکان ِ تماس با جمعیت ِ زیادی از کاربران وب را پیدا کرد. این جمعیت لزوما همان “وبلاگ نویس”ان نیستند

گذشته از سوالهای اساسی در مورد اهداف ِ این عملیات و مشروعیت ِ مجریان ِ آن، گرداب هوشمندانه طراحی شده بود و تا اینجا موفق بوده است.

پس نوشت: گرداب و فارس نیوز برای اعلام نامزدیشان کمی عجله کردند. فارس نیوز در گزارش از گرداب بازدیدکنندگان را به زیردامنه ای به نام “گزارش های ویژهراهنمایی می کند که هنوز دسترسی ِ عمومی به آن وجود ندارد. ذوق زدگی گردابی ها و گذاشتن ِ لینکهای “عربی” و “انگلیسی” روی صفحه ی اول هم، پیش از آنکه برای این زبانها فکری شده باشد، البته می تواند هیجان ِ ناشی از موفقیت ِ اجرایی فاز اول را نشان دهد.

واقعیتی به نام مواد مخدر – بخش اول

04032009193_s.jpgدر بحث هایی که بعد از پست ِ ترقه، الکل و پولی که از جیب ِ من و تو می رود درگرفت دوستانی به یک مقاله ی تازه منتشر شده از اکونومیست با عنوان ِ How to stop the drug wars اشاره کردند. در انتهای فصل هفت The Tipping Point هم نویسنده اشارات جالبی به داستان مواد مخدر می کند. هر دوی این منابع نگاه خوبی به این مساله دارند که بدیهی ترین راه ِ حل بسیاری اوقات اساسا راه حل نیست. در بحث ِ مواد مخدر البته بدیهی ترین راه ِ حل همین ممنوع کنیم و بزنیم و ببندیم و اعدام کنیم است.

اینجا چند نکته زا از منبع اول ذکر می کنم. خواندن اصل ِ مطلب البته همیشه بهتر است. بخش دوم این نوشته به زمینه های شخصی استفاده از مواد مخدر می پردازد که در روزهای آینده همینجا پستش می کنم.

اکونومیست به مساله ی اجرایی می پردازد. یعنی اساسا مساله ی نویسنده این است که مواد مخدر وجود دارند، حالا چه بکنیم؟ اولین تلاش ِ جهانی علیه تجارت موادمخدر در سال ۱۹۰۹ و در یک گردهم آیی در شانگهای ِ چین آغاز شد*. صد سال پس از گذشت از آن زمان طبق برآوردهای سازمان ملل بازار مواد مخدر در جهان به ثبوت رسیده است. یعنی ۵% جمعیت بالغین جهان از مواد مخدر استفاده می کنند. مفهوم به ثبوت رسیدن بازار این است که یک دهه پیش هم این عدد در همین حدود بود. در آمریکا، به تنهایی، سالی ۴۰ میلیارد دلار برای مبارزه با توزیع مواد مخدر مصرف می شود و یک و نیم میلیون آمریکایی هر سال با جرمهای وابسته به مواد مخدر دستگیر شده و یک سوم آنها روانه ی زندان می شوند. یک نفر از هر پنج سیاه پوست آمریکایی بخشی از عمرش را در زندان می گذراند و بخش عمده ی این محکومیت ها مربوط به مواد مخدرهستند.

بخش اساسی هزینه ای که مصرف کننده برای مواد مخدر می دهد بدلیل مشکلات توزیع آن است. مثلا در مورد کوکایین، از مزرعه ی کوکا تا بازار، قیمت بیش از صد برابر می شود. این بخصوص بدلیل مشکلات ِ توزیع کنندگان ِ مواد مخدر با قانون است. با اینحال بازار ِ ۳۲۰ میلیارد دلاری ِ مواد مخدر با انتخاب مسیرهای جدید و مناطق ِ جدید برای کشت به مشکلات قانونی پاسخ می دهد.

برخورد ِ قانونی با استفاده از مواد مخدر، مصرف کنندگان آن را در معرض جرمهای و رفتارهای خطرزای دیگر قرار می دهد. از جمله به معتادان مواد مخدر تقلبی فروخته می شود و نرخ ِ بالای استفاده از سوزن مشترک به گسترش ایدز و بیماری های دیگر می انجامد.

با قانونی کردن ِ مصرف ِ مواد مخدر می توان برای بسیاری از این مشکلات پاسخ های بهتری پیدا کرد. به این ترتیب مواد مخدر نه یک مساله ی جزایی که یک موضوع ِ مربوط به سلامتی خواهد بود. علاوه بر اینکه به این ترتیب ارایه ی کمک های بهداشتی به معتادان عملی تر خواهد بود، کیفیت ِ مواد مخدر در بازار هم تحت کنترل قرار گرفته و جایگزینی ِ مواد مخدر سنگین تر مانند کرک با مواد سبک تر نظیر ماریجوانا عملی تر خواهد بود. به این ترتیب، برای مثال، با تنظیم بازار و قیمت گذاری روی مواد مخدر می توان قیمت را چنان پایین نگه داشت که از ایجاد بازار سیاه جلوگیری شود. قیمت پایین تر از انجام رفتار های مجرمانه توسط مصرف کنندگانی که توان خرید ندارند هم خواهد کاست. و البته قیمت نباید چنان پایین باشد که به افزایش جمعیت معتادان بیانجامد.

یکی از انتقادهای اساسی به ایده ی قانونی کردن ِ مواد مخدر این است که به این ترتیب تعداد مصرف کنندگان بشدت افزایش پیدا خواهد کرد. شواهد نشان می دهد که همبستگی کاملی بین میزان مصرف ِ مواد مخدر و شدت مجازات وجود ندارد: برای مثال نرخ اعتیاد در سوئد و نروژ تقریبا یکسان است در حالیکه سوئد قوانین سختی در زمینه ی مواد مخدر دارد و نروژ با این موضوع آزادانه تر برخورد می کند. و البته همیشه این سوال  وجود دارد که در حالیکه تنباکو از بیشتر انواع مواد مخدر اعتیادآورتر است چرا مصرف سیگار قانونی است اما مواد مخدر در بسیاری از کشورها غیرقانونی هستند. علاوه بر این آمارها نشان می دهد که اغلب مصرف کنندگان مواد مخدر معتاد نبوده و از مواد مخدر به هدف لذت جویی استفاده می کنند، نظیر استفاده ای که بسیاری از مصرف کنندگان از سیگار یا الکل می برند (و این موضوعی است که در بخش دوم این نوشته راجع به آن صحبت خواهیم کرد).

نکته ی مهم این است که قانونی سازی به قاچاق ِ مواد ِ مخدر و مسایل برانگیخته از آن پایان نخواهد داد. علاوه بر این نمی توان انتظار داشت که با قانونی شدن مصرف مواد مخدر میزان مصرف هیچ افزایشی پیدا نکند. این انتخابی است بین یک قرن ِ مبارزه ی ناکام و انتخاب ِ راهی جدید که می تواند منتهی به راه حلی بهتر شود. دقت کنید که می گوییم “بهتر” و نه “خوب”.

عکس از اینجا

*و این البته چند دهه بعد از این بود که انگلیس بر سر حقش برای فروش ِ مواد مخدر در چین، بواسطه ی کمپانی ِ هند ِ شرقی، با چین جنگیده بود (ویکیپدیا).

کتاب: چراغ ها را من خاموش می کنم

pirzad-light_s.jpgاز زویا پیرزاد قبل از “چراغ ها را من خاموش می کنم” چیز زیادی نخوانده بودم. “عادت می کنیم”اش مدتی دوروبرم بود اما بیشتر از چند صفحه اش را نخواندم.

اواسط خواندن ِ کتاب بودم که حسین خان قاضیان این نوشته ی قدیمی اش در مورد کتاب را روی وبلاگش گذاشت. این بند را از آن نوشته می آورم،

بعد دیگری از زنانگی کتاب، که کمی پنهان‌تر است، نوع حادثه‌ی عشقی است که در وجود راوی‌ـ‌قهرمان در می‌گیرد. این حادثه، در عمق، در ژرفای دریای وجود زن رخ می‌دهد و سطح آن را آرام و بی حرکت نگاه می‌دارد، گویی اتفاقی رخ نداده، و زندگی روزمره، تقریباً با همه‌ی روزمرگی‌اش ادامه می‌یابد. این حادثه، تلاطم خروشان و پر سرو صدای رودخانه نیست. انگار زن، در جامعه‌ی مردسالار اجازه و مجالی برای ابراز و اظهار ندارد. هنجارها و قواعد پیشاپیش او را نه تنها از ابراز که از در افتادن به حادثه هم بر حذر داشته‌اند. عاملیتی هم اگر هست، چنان پنهان و خفته است که تنها از ارتعاشی که زیر پوست احساس زن جریان دارد می‌توان دیدش. عشق زیر پوستی زنان، نشانه‌ای است از حاکمیت مردان بر بدن و ذهن زنان، و منکوب کردن عاملیت ایشان.

زمانه هم دو سال ِ پیش روایت ِ کوتاهی از کتاب کرد که اینجا فایل صوتی اش را میتوانید بشنوید.

دیده ای برای اینکه خودمان را مجبور به خواندن چیزهای “جدی” تر کنیم گاهی مجبوریم با خودمان معامله کنیم؟ “چراغها را من خاموش می کنم”برایم همین حکم را داشت. فقط اجازه داشتم پیش از خواب بخوانمش، و نه مثلا وسط روز. و با اینحال یک هفته نکشیده تمام شد. همین روزها باید بروم پگاه سراغ “عادت می کنیم” و کتابهای دیگر زویا پیرزاد.