بایگانی مربوط به اسفند, ۱۳۸۷

عکس روز: بوت هایم کو؟

این را هم بگیرید یک بلند بلند فکر کردن ِ دیگر. یعنی نه قرار است نتیجه ای ویژه ای بگیریم از این “عکس روز” و نه قرار است دنیای با این پست با دنیای بدون ِ این پست خیلی متفاوت باشد. همین. حرف بزنیم.

26_8712100300_l600_s.jpg

عنوان این عکس در فارس “راهیان نور در جبهه های جنوب” است. اما چه چیز این عکس جالب است؟ پایین سمت راست را نگاه کنید. می بینیدشان؟ “بوت”* ها را می گویم. بنظر چکمه های خوش دوختی می رسند، و البته هر کسی حق دارد چکمه داشته باشد، مال ِ من و تو را که نخورده.

این عکس را که دیدم این تصویر در ذهنم نشست: خانم/آقای خوش پوشی که هرازگاهی می رود جبهه های جنوب که چکمه هایش را دربیاورد و روی خاک بنشیند و کمی “دلش را سبک کند” و باز چکمه هایش را بپوشد و برگردد شهر. باز هم واضح است که حتی اگر این سناریو درست هم باشد کسی کار “بد”ی نکرده است، هم چکمه پوشیدن حق هرکسی است، هم جنوب رفتن.

بیا کمی آنطرف تر برویم. دیده ای گاهی از بدی شرایط ِ کار در چین حرف می زنیم و در همان حال از لباس ِ تنمان تا وسایل ِ خانه ی مان Made in China است؟ اگر قرار بود جدا شرایط ِ کارگران چینی خیلی مهم باشد لابد نباید حاصل این “بیگاری” را خریده باشیم**. اما می خریم و نق هم می زنیم. می خریم، چون ارزان است و خوش می گذرد، و نق می زنیم، چون خوش می گذرد که “وجدان”مان را به نمایش عمومی بگذاریم، برای خودمان شاید بیشتر. هر چه که هست سود ِ دو دنیا را می بریم.

عکس بالا را هم در همین چهارچوب دیدم: هم “بوت”مان را می خریم و حظ خوش تیپی را می بریم و هم گاهی جنوب می رویم و گریه می کنیم، و شاید به استکبار جهانی و باقی شیاطین هم فحشکی دادیم. حالا اینکه آن کسی که لابد اصل ِ علت ِ مهم بودن این زمین است، همه ی عمرش از بوت ِ لاستیکی بهتر پایش نکرده است خیلی در این قضیه اهمیتی ندارد.

همین، بلند بلند فکر کنیم.

* کلمه ی “بوت” انگار حسابی در فرهنگ ایرانی جا افتاده است. از کسانی شنیده ام اش که شک ِ “کلاس گذاشتن” بهشان نمی برم.

** مطمئن نیستم نخریدن در این شرایط بهترین استراتژی باشد. مقصود “اهمیت می دهم”هایی است که از نوک زبان جلوتر نمی رود.

عکس از: فارس

عکس روز: آینه چون نقش تو بنمود کج!

non-reversing.jpg

مگر اساس ِ آینه جز یک سطح منعکس کننده است؟ اگر اینطور است، چرا تعجب نمی کنیم که سالهاست آینه ها را فقط به شکلهای بدیهی ِ مسطح و  محدب و مقعر می بینیم؟

New Scientist چند روز پیش گزارشی داشت از کارهای یک ریاضیدان ِ آمریکایی به نام Andrew Hicks. این آینه، برای مثال، تصویر را بر عکس نمی کند (آمبولانس ِ معکوس ِ جلوی آمبولانس ها را یادتان است؟) بقیه ی آینه ها را اینجا ببینید.

منبع

از آن و از این

– مدتی پیش با دوست ِ ساکن ِ ایرانی چت صوتی می کردم. حوالی ِ ظهر بود. صدای اذان بلند شد.

در همان روزهای اول ِ زندگی در این طرف ِ کره ی زمین، یکی از تفاوت هایی که حسش می کنی و تحسینش می کنی این است که فرضهای کمتری در مورد تو وجود دارد. دقیق تر بگویم، در کانادایی که تجربه ی زندگی درش را دارم، پذیرفتنی است اگر تو شام پوست ِ معده ی سوسمار بخوری و لباست با همه متفاوت باشد. روزهای اول اسمش را می گذاری احترام و درک و چند فرهنگی بودن و آزادی و از این دست.

– صدای اذان که آمد، انگار یک گمشده ی قدیمی را پیدا کرده ام. متعجب بودم که دوستم چرا بالا و پایین نمی پرد. شگفت زده بودم که چرا درک نمی کند که چه اتفاق مهمی در همان لحظه داشت می افتاد. کم کم که حظ ِ اولیه گذشت اما یاد همه ی زمانهایی افتادم که صدای اذان بلند می شد و غرولندی می کردم و پنجره را کیپ می کردم که “حالا یکی الان مریض باشه یا بخواد بخوابه کی رو باید ببینه؟”

در آن طرف ِ کره ی زمین فرض بر این است که تو یا دوست داری صدای اذان را بشنوی یا باید صدای آن را بشنوی تا این حس در تو بوجود بیاید و بخواهی که بشنوی اش. پس اذان پخش می شود. این طرف ِ کره ی زمین در مورد تو کمتر پیش فرض هست*. کاربردی که نگاه کنیم، این فرض ها، هر چه هم اعصابت را خرد می کنند، می شوند نخی که آدمها را به هم وصل می کنند. و البته واضح است که مرغ همسایه غاز است. هر چه که هست، این اذان را بشنوید.

* دقت کن که نمی گویم هیچ فرضی نیست. مثلا قرار نیست تو زنت را کتک بزنی چون بخشی از مثلا فرهنگ تو است.

فرستاده ی بچه های فرندفید، منبع: اینجا

وبلاگ هفته: منم آرش

iamarash_blogspot_com.jpg

وبلاگ آرش را مدتهاست می خوانم. آرش پزشک است و پستهای وبلاگش، که منظم هم بروز می شود، اغلب قصه ی تجربه هایش با بیمارانش است. هیچ توضیحی نمی دهم. این نمونه ها را ببینید و همین حالا خوراک آرش را به خوراک خوانتان اضافه کنید. همین الان!

غده

جوونک یا افغانی بود یا مال طرفای خراسان و معلوم بود کارگر ساختمانه. اومد خیلی خجولانه نشست رو صندلی و شکایت از شکم درد و نفخ و این حرفا بعدم گفت دکتر شکمم چند وقته غده غده شده .
بعد شرح حال وکنترل مقدماتی خابوندمش رو تخت که شکمشو به دنبال غده معاینه کنم. بعد مانورهای معمول برای شل کردن شکم و پرت کردن حواسش معاینه کردم و چیزی پیدا نکردم گفتم غده ها کجان که میگی سرشو بلند کرد و عضله شکمش که به خاطر کار عملگی تیکه تیکه و خط دار شده بودو نشونم داد گفت اینا .

خندم گرفت گفتم مومن ما مدتهاس داریم جون میکنیم تا یه کمی شیکممون جمع و جور شه حالا تو واسه شیکم چار خطت اومدی دکتر!!؟

گناه

منشی اومد تو که گارگر نونوایی بغل اومده مریضه گناه داره ویزیت نگرفتم .گفتم باشه.اومد تو وبا همون سر وضع آردیش ؛معاینش کردم ریه هاش افتضاح بود پرسیدم سیگار میکشی گفت آره روزی دو پاکت!!نسخشو نوشتم دادم و گفتم لطفا ویزیتتون رو هم بدین به منشی !!.

وقتی واسه روزی دو پاکت سیگار کشیدن پول داره هزینه کنه چرا باید سالی ماهی یه بار پول ویزیت دادن گناه داشته باشه؟؟

رک

خمیازه کشان و سلانه سلانه با شلوار شیش جیب و کاپشن خلبانی در حالی که یه دستش توجیبش بود اومد تو ولو شد رو صندلی معاینه وگف دکتر برام قرص بنویس داروخانه بی نسخه نمی ده . با تعجب نگاش کردم . برگشت گف اگه ننویسی میرم تو خیابون شیره می خرم .براش ۱۰۰ تا قرص نسخه کردم .

فک کردم پولش تو جیب من و داروخونه بره بهتره تا تو جیب مواد فروشا و قاچاقچیا اون که تصمیمشو گرفته منم هیچ قدرتی برا توقفش ندارم

یک اثبات ِ خیلی ریاضی برای یک قضیه ی خیلی اساسی

mollah_hasani.pngیک شوخی ِ کوچک با ملاحسنی ِ گل ِ گلاب و “اثبات”ش برای رای ندادن. نگفته واضح است که چاکر ِ ملا و قالب ِ هسته ای ِ وبلاگش و اوج قله های فنی آوری اش هم هستم. همین شوخی کنیم بخندیم. ببخش رفیق.

اما نگاهکی به این پست ملا با عنوان: ما بی شمار نیستیم (۲)

حل معمای “شلوار را بر سر کشیدن یا نکشیدن” خیلی ساده است. بگذارید توضیح بدهم:

قبول دارید که جمهوری اسلامی یک نظام دیکتاتوری و ضد مردمی است؟ یا نه؟

اگر قبول ندارید که هیچ. رفیق گلمان با با شما بحثی ندارد. بفرمایید بگذارید باد بیاد ابرها را ببرد آسمان آفتابی بشود.

– اما اگر قبول دارید که این نظام, یک نظام استبدادی است که حتی به شلوار و زیرشلواری ما هم کار دارد، خب نگاه کنید ببینید ماموران ِ این نظام دیکتاتوری در مورد شلوار بر سر نکشیدن شما ملت چه موضعی می‌گیرند. اگر اصرار دارند ملت شلوارشان را پایشان کنند، و نه سرشان، و تاکید دارند که خلایق اعضای فوقانی شان را در خیابان نریزند بیرون٬ بدانید منافع آنها با منافع شما در تضاد است ولذا عقل سلیم حکم میکند حرف آنها را گوش ندهید و شلوار را پایتان نکنید بلکه سرتان بکشید.

یعنی هرکاری که آنها اصرار کردند انجام دهیم منطقا ما باید خلاف آنرا انجام دهیم. مگر اینکه یا سبیل ما را یواشکی چرب کرده باشند یا پول توی جیب شلوارمان گذاشته باشند و یا اینکه ما اصلا اهل منطق نباشیم و یا اصلا دوست داشته باشیم وضع مان همینطور ادامه پیدا کند.

از این واضح‌تر؟

ببخش رفیق.

عکس روز: آنها مشت می زنند

basiji-dargiri-1-s.jpg

واقعیت این است که در داستان “دفن شهدا در دانشگاه”، در واقع شهیدی در دانشگاه دفن نمی شود. این نه به این دلیل است که از تن ِ جانباخته ی راه وطن چیزی باقی نمانده است. مساله ی اساسی این است که می شد یک جعبه بردارند و روی آن بنویسند “اینجا مال ما است”. بعد همین طیفی که حالا تابوت سر دست می گیرد، با آن جعبه هم مقصودش را نشان می داد: هدف فتح دانشگاه است.

و اتفاقا همین جا است که مساله پیچیده می شود. من و تو که دانشجو هستیم، یعنی مسیر ِ پیشرفت شخص و جامعه را در کسب علم می بینیم، با وارد شدن در زمین ِ حریف در همان ثانیه ی اول می بازیم. بنظر ِ شما می شود موی سر خلایق را مشت کرد و توی صورتشان کوبید و یکساعت بعد کتابی باز کرد و خواند که همه ی جمله ها با “اگر” شروع می شوند و “قطعیت” غالب اوقات یک رویای شیرین است؟

در زمین مشت زنی می بازیم. باید رقیب را بنشانیم و با او حرف بزنیم. ندیده اید که چه هواری می کشند وقتی پای حرف زدن و مشت نزدن وسط می آید؟

عکس از خبرنامه امیرکبیر، از طریق گویا

عکس روز: وقتی عصبانی هستیم

از ویکیپدیا: ژاپن و کره ی جنوبی بیش از ۵۰۰ سال است که  بر سر مجموعه جزایر ِ تاکشیما/دوکدو، بسته به اینکه ژاپنی باشید یا اهل کره ی جنوبی، جدال می کنند. این منطقه که مساحت آن ۰٫۲ کیلومتر مربع است در حال حاضر دو نفر ساکن ِ دائمی دارد. کره ی جنوبی در۵۰ سال اخیر کنترل این جزایر را در دست داشته است.

l07_15653063-1_s.jpg

گروهی از بازنشستگان ارتش ِ کره ی جنوبی گردن ِ قرقاول های زنده را بیرون ِ سفارت ژاپن در سئول می برند و خون آنها را روی پرچم ِ ژاپن می ریزند. قرقاول پرنده ی ملی ژاپن است.

حالا باز ایراد بگیریم چرا پرچم می سوزانند. خوب بود عقاب ِ کچل و هدهد سر می بریدند؟

پس نوشت: بیراه نیست می گویند مملکت گل و بلبل هستیم. پرنده ی ملی مان بلبل است.

عکس از بوستونفهرست پرنده ی های ملی کشورها

اعتراض کردن یک فن است، آن را یاد بگیریم!

peaceful_protest_s.jpgزمانی که پست یک فتحی در مورد اتفاقات اخیر بلوهوست را می خواندم و ترجمه می کردم به معنای واقعی ِ کلمه لذت بردم.

بدلایل متعدد اینکه بخواهیم به چیزی، از فیلم و کتاب گرفته تا سیاست های مهاجرتی یک کشور ِ خارجی، اعتراض کنیم زیاد اتفاق می افتد. شاید به دلیل ِ همین کثرت است که گاهی متن و ادبیات ِ همین اعتراض نامه ها باعث ِ اتفاقات ِ بعدی می شود. از واکنش به “توهین” های مذهبی وملی گرفته تا نامگذاری ِ نقاط ِ جغرافیایی، بسیاری اوقات مساله دیگر این نیست که چه کسی و چرا آزار دیده است، بلکه مرکز ِ ثقل ِ داستان به شیوه ی اعتراضی آزاردیدگان منتقل می شود. از دیدگاه عملی هم که نگاه کنیم، اعتراض می کنیم که نتیجه بگیریم. اینطور بگوییم، اعتراض کردن یک فن است که باید آن را یاد بگیریم.

شروین ِ فتحی ِ نازنین این فن را بلد است. به اعتراضش به بلوهوست دقت کنید. این متن را با افتخار ترجمه کردم و برای دوستان ِ غیرایرانی فرستادم. بار ِ بعد که بخواهم به چیزی اعتراض کنم حتما یکبار ِ دیگر این پست را می خوانم.

۱– شروین حقوقش را می داند، و آنها را به خواننده یادآوری می کند،

دقت داشته باشید بلوهاست هیچ‌گونه عمل خلاف قوانینی مرتکب نشده است و اگر هم حتی این بند را تازه اضافه کرده باشد کاربران موظف هستند این بند را بپذیرند یا با این شرکت قطع همکاری نمایند.

۲– شروین اطلاعات را کامل منتقل می کند، حتی اطلاعی که کاملا به ضرر اوست. شروین دقیق است.

بلوهوست …توجه مشتریان را به بند ۱۳ قسمت اول از شرایط ارائه خدمات جلب می‌کنند که در آن به کشورهای تحت تحریم ایالات متحده اشاره کرده است. در این بند صراحتا ایران هم جزو کشورهای تحت تحریم معرفی شده که باید حساب کاربران آن بسته شود….همچنین در بند ۱۳ بخش ۰۱-A بلوهاست قانونا این حق را برای خود محفوظ می‌دارد که به کاربرانی از کشور‌های تحریم شده خدمات ندهد.

۳– شروین حسن نیتش را ابراز می کند. او سودی در آزار دادن ِ طرفش نمی بیند. این یک مذاکره است و پیش از هر کار باید  به مخاطب فهماند که این یک خواسته است نه محکومیت یا بیانیه ی سیاسی.

برای همین ما کاربران ایرانی کاملا به حقوق بلوهاست احترام گذاشته و آن را می‌پذیریم. برای ما امنیت کاری بلوهاست از درجه بالایی از اهمیت قرار دارد و ما به هیچ وجه خواستار هیچ گونه مشکلی برای بلوهاست نیستیم.

۴ شروین از بلوهوست لطف می خواهد و این را ابراز می کند. بلوهوست تضیمنی نداده است که به من و تو در وبلاگ نویسی کمک کند. مهم است که مخاطب متوجه باشد که تفاوت وظیفه و لطف را می دانیم.

اما بد نیست توجه شما را نکته‌ای جلب کنم. بر طبق قوانین جاری هر کشوری، ارائه خدمات به ارگان‌هایی/افرادی که برخلاف آن کشور فعالیت می‌کنند غیرقانونی است. این‌گونه است که وبلاگنویسان ایرانی مخالف دولت جمهوری اسلامی ایران حق تهیه هاستینگ از شرکت‌های داخلی را نداشته و وبلاگ‌های آنان بلوکه خواهد شد. حال با این اقدام بلوهاست، راه انتشار مطالب انتقادی بر ضد دولت ایران، بسیار ناهموار خواهد شد و بدین وسیله این وبلاگنویسان از هر سو تحت فشار قرار می‌گیرند.

۵– شروین نامه اش را با فروتنی پایان می دهد،

هر چند ما این حق را برای بلوهوست محترم می‌شماریم و در این زمینه به جهت ارائه خدمات عالی که بلوهاست برای ما در این مدت فراهم آورده بود، از هیچ کمکی فروگذار نمی‌کنیم، اما امیدواریم بلوهوست با ادامه ارائه خدمات، در راه گسترش تفکرات و اندیشه‌های وبلاگنویسان مانعی ایجاد نکند.

آفرین رفیق!

بلوهوست و ما: پیگیری کنیم!

bluehost_iran.pngحتما این روزها در مورد کشیده شدن بحث تحریم به شرکتهای میزبانی (هوست ها) شنیده اید. یک فتحی ِ عزیز مفصل نوشته است (ببینید: وبلاگهای فارسی روی بلوهاست از دسترس خارج می‌شوند!

در پشت صحنه وبلاگ‌ها مسائلی است که شاید خوانندگان با آنها درگیر نباشند اما می‌تواند به شدت بر امنیت روحی – کاری وبلاگنویس تاثیرگذار باشد. مسائل مربوط به هاستینگ یکی از آنهاست.

از هفته پیش شرکت معظم بلوهاست، تهیه‌کننده هاست این وبلاگ، و پیشنهاد شماره یک وردپرس برای وبلاگ‌نویسان وردپرسی علی‌رغم سابقه بسیار درخشان خود اقدام به مسدود کردن حساب‌های کاربران ایرانی خود کرد یا به آنها یک مهلت کوتاه برای برداشتن نسخه‌های پشتیبان از اطلاعات را داد.

در این اتاق فرندفید هم بچه ها مشغول گفتگو هستند.

چند نهاد ِ حقوق ِ بشری ایمیل های دلگرم کننده ای در پاسخ ِ مطلب ِ یک فتحی ِ عزیز و ترجمه ی آن (ببینید: “Persion blogs on Bluehost will be going down”) زده اند. احتیاج به ایمیل هایی داریم که از بلوهوست برای وبلاگ نویسان زده شده است. لطفا این ایمیلها را به arash@kamangir.net فوروارد کنید.

اگر بجنبیم امید هست.

ویدئوی وارده: آتش، دروغ، مرگ ِ لبخند

روز بیستم آذر ۱۳۸۵*، یعنی بیشتر از دوسال پیش، آتش سوزی در مدرسه ی ابتدایی شهید رحیمی در روستای درودزن از توابع مرودشت فارس باعث سوختگی ۸ دانش آموز کلاس دوم شد. این فیلم مستند به این حادثه و اتفاقات پس از آن می پردازد. “آتش، دروغ، مرگ ِ لبخند” یک ویدئوی ۲۸ دقیقه ای است که محسن احراری آن را کارگردانی کرده است. حامد پروانه، مجبتی تقوی، فرامرز میراحمدی، و شهاب احراری در ساخت این ویدئو همکاری کرده اند.

این ویدئو برای اولین بار در کمانگیر منتشر می شود. کلیه ی حقوق ِ این مستند برای سازندگان ِ آن محفوظ است.

ویدئو را در سه قسمت از اینجا ببینید.

(لینک مستقیم به ویدئوها)

توضیح: قسمتهای اول و دوم در لحظه ی نوشتن این پست قابل ِ دیدن هستند. قسمت ِ سوم تا چند ساعت دیگر قابل دسترسی خواهد شد. ویدئو در vimeo هم آپلود شده است و تا چند ساعت دیگر آنلاین خواهد شد.

لینکهای مرتبط:

* ممکن است تاریخ دقیق نباشد.