بایگانی مربوط به شهریور, ۱۳۸۷

موسیقی هفته: کجایید ای شهیدان؟

khavaran.jpg

گورستان خاوران – عکس از رادیو زمانه

هشتم شهریور، سالگرد انفجار نخست وزیری، همین اواخر بود. گلستانه ی شهرام ناظری در گوش، در خبرگزاری ها می گردم. از قضای روزگار، به آلبوم عکسهای ِ “شهیدان” رجایی و باهنر در فارس که می رسم،”شهیدان خدایی” هم شروع میشود (با آواز بیژن کامکار گویا. ممنون از هومن عزیز برای تصحیح). همین روزها بیست امین سالگرد کشتار زندانیان سیاسی هم هست.

“کجایید ای ز جان و جا رهیده” فرهنگ معین را نگاه می کنم، “شهید: کشته شده در راه خدا و دین و وطن”.

می دانم که سوسول بازی است پرسیدن سوالهایی مثل “چرا آدمها اصلا باید سلاح روی هم بکشند، وقتی می شود حرف زد؟” در همین ِ وبلاگستان ِ شیک خودمان اما کم نمی بینی رفقای نازنینی را که با ولع صحبت می کنند از روزی که “همشون و از تیر چراغ برق آویزون کنیم”.

رجایی و آن زندانی ِ سیاسی ِ کشته شده توسط جمهوری اسلامی، در عین تضاد ِ منافع، یک اشتراک ِ اساسی دارند: هر دو جانشان را نه سر وطن، که بدلیل این اعتقاد ِ خطرناک دادند که داد زدن مشکلی را حل می کند. این آهنگ را به یاد همه ی شان، قاتل و مقتول، بشنویم:

یک معمای ِ روی میزی

calendar_s.jpg

این موجود را در سفر ِ قبلی به شهر کوچک ِ پیناوا Pinawa (ببینید:رفتیم پیناوا – چند عکس) به قیمت ۲٫۵ دلار خریدم (چیزی حدود ۲۰۰۰ تومان). این یک تقویم است.

در شکل، دو مکعب می بینید، سه مکعب مستطیل، و یک “کابینت”. برای ساختن ِ یک تاریخ، عدد  ِ روز را با دو مکعب و اسم ماه را با سه مکعب مستطیل می سازیم.

روی ضلع های این مکعب ها چه اعدادی قرار دارند؟ مساله را اصلا  بدیهی فرض نکنید. آیا می توان این تقویم را برای تاریخ شمسی طراحی کرد؟ جواب باز هم بدیهی نیست.

پس نوشت: این پست در فرندفید به منیره تقدیم شد.

Paint.net: ابزار کد بازی برای کار با تصاویر

درمورد مقاله ی جدیدمان حرف زدم (ببینید:همیشه دوباره نگاه کن – مقاله و باقی قضایا). زمانی که در گیرودار تهیه نسخه ی نهایی این مقاله بودیم، به مشکلی در پیاده سازی فرمت ِ خواسته شده برخوردیم. با مسوول ماجرا تماس گرفتیم ولی او اساسا Latex کار نبود و عذرخواهی کرد. کمی جستجوی بیشتر، و راه حل را پیدا کردیم. از باب احترام هم خبر دادیم که “ممنون، مساله حل شد”. آقای رییس خواست که برایش بنویسیم که چه کار کرده ایم، گفتیم. امروز از طرف کنفرانس ایمیلی آمد، و معلوم بود که به لیست ِ همه ی نویسندگان زده شده است. “نویسندگانی که به فلان مشکل برخورده اند، راه حل اینطور است”. بعد هم، “این راه حل را فلانی ارایه داده است”. اما چرا این داستان را می گویم.

احترام نگذاشتن به کپی رایت عملا تف سربالا است. یعنی وقتی رسم می شود که آدمها حاصل کار دیگری را تصاحب کنند، عملا دارند با صدای بلند می گویند: “ای خلق خدا! حاصل ذهن من نوش جانتان!”

اینطرف ِ آب، حاصل نیم ساعت کلنجار رفتن ِ من ِ نوعی با Latex، “مال ِ من است”. اینجا اگر در تمرین یک درس از منبع دیگری کپی کاری کنی یک ترم از دانشگاه اخراجت می کنند.

بیاییم به کپی رایت احترام بگذاریم. برای فیلم و موسیقی سخت است. مطلب وبلاگی را اما می شود کپی نکرد. نرم افزار را هم. خرجش یک چرخ زدن در منابع کدباز است. تصمیم دارم در یک سری پست نرم افزارهای کدبازی که استفاده می کنم را معرفی کنم. شما هم اینکار را بکنید و خبر بدهید.

وبلاگ نویس باشید، عکاسی بکنید، یا اساسا به هر دلیل دیگری با تصویر سروکار داشته باشید، احتیاج به یک نرم افزار ِ ویرایش تصویر دارید. خیلی هایمان یا GIMP آشنا هستیم. نرم افزار خوبی است و پلاگین های خوبی دارد، اما سنگین است، زیبا نیست و زیاد Crash می کند. بیش از یک سال است از Paint.NET استفاده می کنم. ساده، کارا، سبک، و پایدار. خروجی ِ png می سازد که زیاد اینجا استفاده می کنم و برای کارهای ِ معمولی ِ لایه دار هم مناسب است. عملا می شود این نرم افزار را جایگزین مناسبی برای فوتوشاپ در کارهای روزمره دانست. از اینجا بگیریدش.

paint_net_large.png

مرتبط:

آنها برای خدا می جنگند، یک – مسیحیان

gods_warriors.jpgمقدمه ی خیلی طولانی: مجموعه ی “جنگجویان خدا” God’s Warriors بیش از یک سال ِ پیش از شبکه ی سی ان ان پخش شد. این مجموعه حاصل ۸ ماه تحقیق ِ کریستین امان پور، خبرنگار ایرانی نسب این شبکه ی تلویزیونی، است. امان پور چهره ی خشنی دارد، و این در سی ان ان ِ شیک و پر هیاهو و با رنگهای تند و تیز نوبری است (مقایسه کنید با اندرسن کوپر برای مثال).

این مجموعه ی سه قسمتی به بررسی ِ تلاش های ِ معتقدین ِ به سه دین ِ اسلام، مسیحیت، و یهودیت، برای ایجاد تغییر در جامعه می پردازد. و قابل پیش بینی است که مسلمانان شاکی باشند که،

اختصاص ۳ برنامه ۲ساعته به طور مساوی و قرار دادن و همسان کردن یهودیت که تنها ۱۵میلیون پیرو دارد در برابر اسلام که بیشتر از یک میلیارد و مسیحیت که بیشتر از ۲میلیارد پیرو دارد، یکی دیگر از انتقادهایی است که بر این مجموعه وارد می شود

و یهودی و مسیحیان شکایت کنند که،

مسیحیان خل مشنگ، یهودیان خل مشنگ، و مسلمانان خل مشنگ. و بعد قرار است مثلا ببینیم اینها چقدر مشابه هستند. کاری که باید او (امان پور) می کرد.. این بود که به خود مذاهب بپردازد. مسیحیت چه در مورد خشونت می آموزد؟ یهودیت چه می آموزد؟ اسلام چه می آموزد؟…. (در حالیکه مسیحیت و یهودیت از خشونت نهی می کنند) قرآن حاوی پیام های متناقضی است. بخشی می گوید باید با نامسلمانان با تساهل برخورد کرد، بخشی می گوید باید به نام خدا خشونت ورزید.

این ویدئوها را نتوانستم در یوتیوب و سایتهای دیگر پیدا کنم، اما در سایتهای تورنت موجود هستند (و البته جز بخش ِ اسلام، بقیه بسیار کند هستند). پیش از این بخشهای زیادی از ویدئوها را بصورت بریده بریده دیده بودم. اینبار از بخش مسیحیت شروع کردم که دقیق ببینم.

اصل داستان: بحثهای وبلاگستانی که یک سرشان به مذهب وصل می شود یک روند یکسان دارند: گفتگویی آغاز می شود، کمی پیش می رود، آقای عصبانی خدادوستی پیدا می شود و آقای عصبانی تر ِ بی خدایی و …. داستان خاتمه پیدا می کند. یک دلیل ِ این موضوع شاید این است که هنوز فکر می کنیم برای تعریف ِ نقش خدا در جامعه باید ابتدا به این سوال پاسخ داد که “خدایی هست یا نه؟”

این سوال که خدا هست یا نه، به لحاظ سوال بودن، عجیب تر از این ادعا نیست که یک مدار ساده ی الکترونیکی می تواند “انرژی ذهنی”ِ آدمیزاد را اندازه بگیرد. به این ترتیب، تا زمانی که ثابت نشده است اعتقاد به خدا برای دیگران ضرر ِ واضح دارد، این حق هر کسی است که مومن باشد. مساله اما زمانی جدی می شود که مومنان کتابشان را می زنند زیر بقلشان و زنگ همسایه را می زنند که “بیا به راه حق”.

تاسیس مدرسه ای با قوانین ِ سخت مذهبی که دانشجوی حقوق پرورش بدهد شاید جمهوری اسلامی را یادمان بیندازد. ساختن ملقمه ای از موسیقی ِ تند و رقص و هیاهو با “موعود می آید” هم شاید. هر دو این اتفاقات، و بیش از آن، در همان آمریکایی اتفاق می افتد که هالیوود هم دارد. همان آمریکایی که اگر ده فرمان موسی در ساختمان ِ عمومیی قرار داشته باشد می توانی شکایت کنی که حکومت باید از نهاد دین جدا باشد. و البته God Bless America هم هست.

ویدئوی “جنگجویان مسیحی ِ خداوند” را ببینید.

مرتبط:

ته نوشت: این اولین پست “ویدئوی روز” است که در واقع ویدئویی در آن نیست.

همیشه دوباره نگاه کن – مقاله و باقی قضایا

گفتم که مقاله ای که برای کنفرانس INFORMS فرستاده بودیم پذیرفته شده. قبلا هم در مورد داستان های تزم حرف زدم بودم (ببینید: چرا عدالت مهم است – حاصل ِ دو سال و نیم زندگی ِ ناکمانگیرانه). این پست نگاهی کوتاه است به هسته ی این مقاله. اگر از انگولک های ریاضی خوشتان می آید، فکر می کنم بدتان نیاید. هدفی هم دارم از این پست که آخر ماجرا ذکر می کنم.

هر مقاله ی علمی، در حول و حواشی جایی که من هستم، یک یا چند هسته دارد. اینها ایده های نابی هستند که پشت میز به مغزت نمی رسند. نصفه شب موقع خانه رفتن به تو الهام می شوند یا زیر دوش. ایده می آید، می ایستی، فکر می کنی، می پری هوا، و اینطوری داستان ساخته می شود.

function.pngروی تنظیم توان خروجی موبایل کار می کنم به هدف حداکثر سازی مجموع ِ پهنای باند ِ  ارایه شده در شبکه. جزییات را بگذاریم کنار، داستان ختم می شود به یک تابع هدف ِ گت و گنده که اینجا می بیندش. مساله پیدا کردن p_i هاست. این تابع را می شود رامش کرد با دستکاری هایی و می شود حلش کرد. این “می شود” ها البته یعنی کلی توی سر خود زدن (این مقاله را ببینید).

همانطور که اینجا هم گفتم،  اصل داستان حل کردن این مساله نیست. نکته اساسی این است که باید به این تابع ِ هدف قید و بند زد که منجر به راه حلی شود که “عادلانه” است. و این یعنی همه ی دردسر ها چند برابر می شود.

اما. اما همیشه راه حل ساده ای هست. قرار نیست اساسا زندگی سخت باشد. وقتی هست، چیزی جایی دارد لنگ می زند. و اینگونه بود که شروع کردیم به نوشتن چنین رابطه هایی برای x های کوچک.

linear_approximation.png

quadratic_approximation.png

و آن لحظه ی هوا پریدن اینجاست: اینها را بگذار در آن تابع بی ریخت بالایی، می رسی به یک تابع هدف درجه یک یا دو. اینطور که می شود، نفسی می کشیم و لبخند می زنیم، چون برای بهینه سازی توابع درجه یک و دو، زمانی که محدودیت ها خطی باشند، خداوند سالهاست برنامه ریزی خطی و برنامه ریزی درجه دو را آفریده است. جزییات بیشتر در این مقاله آمده: pdf و همینطور html.

ضمانت اجرایی ِ داستان هم از این منحنی می آید.

approxs.png

اما نتیجه گیری:

۱- وقتی مساله خیلی سخت می شود، باید دوباره نگاه کرد.

۲- گاهی راه حل نه در مسیر اصلی، که با کمی خاکی رفتن حاصل می شود.

موسیقی هفته: من چه سبزم امروز

دیده ای که می آید؟ شوقی که می خواهد بدرد قلبت را؟ تکه تکه می خواهی بشوی.

“من چه سبزم امروز” این یک هو چرخید و چرخید و فرود آمد وسط ذهن. گوگل و ها! سهراب! شهرام ناظری هم خوانده بودش، نه؟ و باز گوگل. و بعد فایل صوتی. و نشسته ام و گوش می دهم، و باقی را خودت گوش بده و ببین.

من چه سبزم امروز، و چه اندازه تنم هوشیار است! نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه… (ادامه)

عکس روز: تفاله های دو پا

۷_۸۷۰۶۰۴۱۱۴۲_l۶۰۰s.jpg

بی اینکه جسارت ِ پا نمودن در کفش ِ بزرگان ِ فن را بکنیم، جامعه را بگیریم یک عده آدم که قرار است روشی پیدا کنند که بتوانند در یک محل دور هم زندگی کنند. بوضوح برای اینکه در چنین سیستمی “سنگ روی سنگ بند شود” باید چهارچوبهایی گذاشت. اما داستان به این سادگی نیست: همین جامعه، شیرفلکه ی مواهب ِ مشترک را هم در دست دارد و نقش اساسی درسمت و سوی زندگی ِ اعضایش پیدا می کند.

عکس بالا “برخورد پلیس با توزیع کنندگان موادمخدر” را نشان می دهد. به تعبیر ِ بسیار ابتدایی ِ بالا، موجودات ِ رو به دیوار، اعضایی از جامعه هستند که مضر برای آن شناخته شده اند و باید یا “آدم شوند” یا “از شرشان خلاص شویم”، یعنی اعدام و زندان و بزن و بکوب و غیره.

مهندسی نگاه می کنم: جامعه جعبه ی سیاهی است (یعنی نمی دانم داخلش چه خبر است) که گهگاه تفاله ای بیرون می اندازد، مثل دست بسته های  بالا: که یعنی “این را نمی توانم تحمل کنم”. یک روش نگاه به این جعبه این است: چه درصدی از ساکنین و تازه واردین به این جامعه (بخوانید جوانانش) تفاله می شوند. این درصد اگر زیاد بود، جایی مشکلی هست.

حالا سوال این است: آیا این درصد در ایران زیاد است؟ جواب این سوال را نمی دانم.

کمی عکاسی: یک روز در پارک با مهر و مرگ و باقی قضایا

با گروه ِ دانشجویان ِ حضرت استاد یک بعدازظهر را در پارک گذراندیم. اینها چند عکس از اون چند ساعت ه.

روی عکسها کلیک کنید برای اندازه ی بزرگتر. خوراک وبلاگ عکاسی کمانگیر را از اینجا مشترک بشوید.

مرگ ِ مگسیباهم

رقص دونفره ی شعله هامورغرب - مورچه ی عقرب ناک - یک

Numberedمورغرب - مورچه ی عقرب ناک - دو

سلامگوشت خواری

یک عدد نیمکت در دوردستیک منظره ی اتفاقی

یک منظره ی اتفاقی از یک موجود زندهنزدیک و دور

عکس روز: شکلاتی، آب نباتی، من هم مگست!

نشد که اینها را نگذارم اینجا. تبلیغات مصری برای حجاب. اولی را دیده بودیم قبلا. فکر می کردم اینجا هم گذاشته بودمش. پیدایش نکردم البته.

veil-your-lollipop.jpg

 نمی توانی جلوی پریدن آنها را بگیری، اما می توانی خودت را از گزند حفظ کنی (ترجمه ی نادقیق از ترجمه ی انگلیسی ِ اینجا)

candywrapper-veil-advert.jpg

 یا چتر حجاب را برسر بکش، یا به تو هجوم خواهند آورد (ترجمه ی نادقیق از ترجمه ی انگلیسی ِ اینجا)

اینطور نگاه می کنم بهشان: مهم نیست استدلالی که می کنم چه نتایج جانبیی دارد، مهم این است که ترا قانع کنم که حرفم را گوش کنی (اینجا اینکه “بپوشان خودت را!”). به این ترتیب، سوالات ِ مهمی مثل اینکه “خب اگر زن شکلات است، چرا مشت مشت نخورم؟” یا “مردها که مگس هستند، زنها هم که شکلات. یعنی همه ی بحث فقط این است که مگس ها اول خطبه بخوانند بعد شکلات را لیس بزنند؟” و از این قبیل بی جواب می مانند. البته واضح است که در مثل مناقشه نیست، اما مثل باشد، نه بی ربط ِ به کل داستان.

منبع عکس ها و ترجمه های انگلیسی: اینجا

عکس روز: تحفه ای از بارگاه ملکوتی آقا امام المپیک

olympic_torch.jpg

رد ِ آب بر دیوار یک خانه می شود شمایل حضرت عباس. مردم هم جمع می شوند به گریه و زاری و دستمالی ِ دیوار (ویدئو). یا نام پیامبر ِ اسلام بر بدن گاوی ظاهر می شود و آقای گاو حالا می شود یک موجود خیلی محترم (ویدئو). یا بز کرمانیی شاخش می شود شبیه ذوالفقار، لباس سبز تنش می کنند و دورش حلقه می زنند، لابد به گرامیداشت یاد صاحب شمشیر (ویدئو). می شود این همه را دید و سخنرانی غرایی کرد درباب “جفنگ” بودن ِ خرافات و لابد بعد هم تاخت به مذهب.

walls.jpgول کنید این دنیای ِ “حقیر” ِ “عقب مانده” را. دنیا دنیای المپیک است و نور و زرق و برق. نشد که بروی چین؟ ایرادی ندارد! یک کپی از مشعل بخر! خبر را نارنجی ترجمه کرده است،

مشعل المثنی ۲۹ سانتیمتر طول دارد که نشان دهنده بیست و نهمین دوره بازی های المپیک مدرن است. این مشعل ها توسط کمیته بین المللی المپیک (IOC) مورد تایید قرار گرفته اند. همچنین اداره اسناد رسمی بیجینگ هم اصل بودن آنها را تایید می کند. این مشعل ها از فولاد های به جای مانده از ساخت استادیوم ملی آشیانه پرنده ساخته شده اند. این مشعل ها بر روی پایه ای از جنس کریستال قرار دارند که مسیر عبور مشعل المپیک در تمام جهان با لیزر بر روی آن حک شده است.این پکیج به رسم چین باستان در جعبه ای ابریشمین بسته بندی شده است. از این مشعل فقط ۲۰۰ هزار عدد تولید شده و به قیمت ۵۰۰ دلار از فروشگاه آنلاین المپیک ۲۰۰۸ بیجینگ قابل خریداری است. اگر امکان خرید آن را دارید، تامل نکنید. چون وسیله ای قیمتی را می خرید که به زودی در دنیا نایاب خواهد شد و طرفداران بسیاری پیدا خواهد کرد (تاکید ها از من)

و یکی نیست بپرسد فولاد به جای مانده از ساخت استادیوم ِ فلان مگر اساسا از همان کارخانه ای درنیامده که ماده ی خام پیچ ِ نگهدارنده ی توالت فرنگی هم بیرون می دهد؟ استفاده از “فقط” در کنار “۲۰۰ هزار” هم لابد طنز روزگار است که “سعادت” را هم باید تولید انبوه کرد.

گیر، خدا نیست. گیر، آدمیزاد است که داشتن ِ دستمال ِ عرقی ِ خواننده ای می شود افتخارش. و البته، نان ِ خوبی هم هست در این “مقدسات”.

واضح است که این نوشته جسارتی به نویسنده ی “نارنجی” نیست. مرحمت می کند خبر می دهد، می خوانیم، غُری می زنیم.