بایگانی مربوط به تیر, ۱۳۸۷

آقای وزیر، حرف زدن به نفع شما نیست

حدود دوهفته پیش، هنگام بحث درمورد حادثه زنجان، محمدمهدی زاهدی وزیر علوم به حادثه ی “مشابهی” اشاره کرد و گفت،

در اواخر دولت قبل یک مورد خلاف شرع توسط یکی از اساتید انجام شد که کمیته انضباطی اساتید آن فرد را محروم کرد، اما اکنون پس از چند سال دیوان عدالت حکم داد که این استاد به کار خود برگردد، اما ما مقاومت کردیم و به همین دلیل رئیس آن دانشگاه را محکوم کردند که چرا اجازه نمی‌دهی این فرد به کار برگردد.

دیروز، در بحث مشابهی، وزیر گفت،

ما در وزارت علوم به محض این‌که متوجه شویم کسی در دو حوزه مالی و اخلاقی مرتکب جرمی شده، جدا از مسائل سیاسی، باندی و جناحی، قاطعانه با متخلف برخورد می‌کنیم. به طوری که در دانشگاه یزد فردی مجرم شناخته شده بود و بعد از برکناری با شکایت به دیوان عدالت اداری برگشت به کار شده بود. وی ادامه داد:‌ من به رئیس دانشگاه یزد اعلام کردم که اجازه دوباره به کار این فرد را ندهد، این فرد به دادگاه شکایت کرد و دادگاه نیز به رئیس دانشگاه گفته بود در صورتی که با کار دوباره این فرد مخالفت کند باید از دانشگاه برود. من به این رئیس دانشگاه که فردی انقلابی و جانباز بود گفتم در صورت اخراج نیز با ورود این متخلف به دانشگاه مخالفت کند. در مورد این موضوع نیز رسانه‌ها به حمایت از رئیس دانشگاه نپرداختند. وی با تاکید بر این‌که نباید در برخورد با این موضوعات سیاسی عمل کرد، افزود: فرض محتملی نیز در مورد قضیه دانشگاه زنجان وجود دارد که این موضوع می‌تواند توطئه‌ای بر علیه این استاد باشد و هم اکنون دادستانی در حال بررسی این قضیه است. (تاکید از من)

یک) وزیر تاکید می کند که “جدا از مسائل سیاسی، باندی و جناحی” با تخلفات “مالی و اخلاقی” برخورد می شود. سپس ادامه می دهد که او و رییس دانشگاه با برگشت به کار ِ استاد خطاکرده مخالفت کرده اند. زیرا “نباید در برخورد با این موضوعات سیاسی عمل کرد” و باید “مسائل سیاسی، باندی و جناحی” را در نظر نگرفت.

در همین استدلال اما “انقلابی و جانباز” بودن ِ رییس دانشگاه بعنوان یکی از دلایل پافشاری او بر اخراج متهم علی رغم حکم دادگاه برای برگشت به کار ذکر می شود.

آیا صفت “انقلابی” تعریف کننده افرادی با یک سلیقه خاص در حوزه های مختلف نیست؟ به این ترتیب، سماجت وزیر و رییس دانشگاه، که هردو به یک نحله فکری متعلق هستند، آیا شائبه “برخورد باندی” را به ذهن نمی آورد؟ آیا اصرار وزیر بر بی اهمیت بودن حادثه زنجان، که در آن متهم هم گروه ِ فکری وزیر است، اتهام برخورد “باندی و جناحی” توسط وزیر را جدی تر نمی کند؟

دو) در هر دو مورد، وزیر پایان داستان را در تعلیق رها می کند: دیوان عدالت حکم به بازگشت می دهد و وزیر مخالفت می کند. حتی قرار است رییس دانشگاه “در صورت اخراج نیز با ورود این متخلف به دانشگاه مخالفت کند”. البته بنظر می رسد “مخالفت” یک رییس اخراج شده با ورود فردی به دانشگاه از جنس نامه نگاری نبوده و به تجمع خیابانی جلوی در دانشگاه منتهی شود.

سوال اساسی اما این است، سرنوشت استاد ِ مورد نظر چه شد؟ آیا دیوان رای به برگشت داد و وزیر مخالفت کرد و پرونده بایگانی شد؟ آیا وزیر اختیار قانونی نقض احکام دیوان عدالت اداری را دارد؟ اگر وزیر این اختیار را دارد، چه نیازی وجود دارد که به رییس دانشگاه دستور/پیشنهاد داده شود پس از اخراج شخصا مجری قانون شود؟

آقای وزیر، کمتر حرف بزنید و مثال نزنید. در سازمان تحت نظارت شما اتفاقاتی می افتد که نسبتی با نظم و نظام ِ آشنای جهان قانونمدار ندارد.

مرتبط:

رفتیم پیناوا – چند عکس

دو روز گذشته رو با یک زوج عزیز و یک دوست نازنین در پیناوا Pinawa بودیم. بار دوم بود و می دونم که باز هم فرصتی بشه خواهیم رفت.

این چند تا عکس رو ببینید.

خوراک وبلاگ عکاسی کمانگیر این ه. عکسهای بیشتر رو اینجا ببینید.

پارک بانوان: ضروری اما …

پیش مقدمه) چند روز پیش، در راه خانه به دانشگاه (در اینجا)، متوجه زوجی شدم که نیمه عریان از آفتاب لذت می بردند. دختر و پسر صرفا حداقل های قانونی را بر تن داشتند. و البته نه آسمان خون به چهره آورده بود و نه ارکان هستی به لرزه افتاده بود. این نوشته اما در این مورد نیست.

مقدمه) در ویدئوی زیر که از سیمای ایران پخش شده است، تهمینه میلانی از تشکیل “پارکهای بانوان” انتقاد می کند. او می گوید،

…علت اینکه این نوع پارکها بوجود بیاید ….(به اشتباه) برای این است که زنان بتوانند بدون مزاحمت ورزش کنند….می توانیم یک مسکن کوتاه مدت برای جامعه بدهیم….بنظر من این اشتباه است…اگر بطور زیربنایی فرهنگ جامعه را اصلاح کنیم نیازی به این پارکها نیست….این همه کشور در دنیا هست. مگر خدای ناکرده مزاحمتی برای بانوان هست؟ الان در ایران بیشتر مزاحمت برای بانوان هست…

مجری اصرار می کند:

…فرق می کنه شرایط فرهنگی….

یک سوال اساسی این است که این “شرایط فرهنگی” چیست و چگونه ایجاد شده است. به عبارت دیگر، اگر ناراضی هستیم از این شرایط، چگونه خلاص شویم و اینکه به چه روشی می توان سنجید آیا “شرایط فرهنگی” فعلی پسندیده هست یا نه. آیا رفراندوم خواهیم گذاشت برای تصمیم گیری در این زمینه یا سران قبیله حق تصمیم گرفتن در مورد پوشش شهروندان را دارند. این نوشته اما در مورد  جواب این سوال نیست.

پس مقدمه) اینکه متهم کنیم صاحبان قدرت در نظام اسلامی را که این جداسازی ها سازنده دلیل وجودی برای آنهاست به گمانم به یک پاسخ ساده بسنده کرده ایم. کم نیستند بانوان ایرانی که همچنان استدلال می کنند دختری که مورد تجاوز قرار می گیرد “کرم دارد”. بنابراین بنظر می رسد پاسخ، ریشه ای تر و راه حل احتمالی، پیچیده تر باشد. این نوشته در این مورد هم نیست.

سوال این است: “آیا وجود پارکهای ویژه بانوان پذیرفتنی است؟” پاسخ ِ من این است “بله”. این بله اما “اما”یی دارد که باز می گردد به جواب این سوال که “چرا وجود پارک بانوان پذیرفتنی است؟” دو جواب به ذهن می رسد:

جواب اول: اجباری بودن حجاب برای بانوان ایرانی آنها را در معرض مشکلات جسمی متعدد قرار داده است. به این ترتیب، علاوه بر اینکه محدودیت های ناشی از حجاب باعث کاهش فعالیت فیزیکی بانوان شده است، استفاده از پوشش سیاه رنگ باعث مشکلات جسمی و روحی برای این طبقه شده است. وجود پارکهای ویژه بانوان این امکان را به این گروه از شهروندان خواهد داد که “وزش باد در موهایشان” را حس کنند (این عین عبارت یکی از موافقین است).

به این ترتیب، پارک بانوان دارویی است که برای حل مشکلی تجویز می شود که براثر اجبار حجاب ایجاد شده است. به عبارت دیگر، با این استدلال، پارکهای بانوان شاخه ای از “پارکهای ویژه معلولین جسمی” خواهند بود. به این ترتیب، حکومت مسوول ایجاد امکانات رفاه برای شهروندانی است که در اثر تصمیماتش دچار مشکل شده اند، چه آنها که در جنگی سوال برانگیز دست و پا از کف داده اند و چه آنها که در اثر گذران ساعات متمادی در زیر پارچه سیاه مشکل کمی تحرک دارند. به عبارت دیگر، پارک بانوان ابزاری است برای تخفیف مشکلات ِ ناشی از تصمیمات نادرست ِ حکومتیان.

جواب دوم: جمع کثیری از بانوان ایرانی انتخاب کرده اند که از حجاب استفاده کنند. برای این شهروندان امکان استفاده از مکانهای عمومی برای ورزش وجود ندارد. ایجاد “پارکهای بانوان” امکان تحرک فیزیکی به این عده خواهد داد.

به این ترتیب، پارک بانوان امکان ویژه ای است که حکومت به عده ای از شهروندان می دهد که نیاز به حمایت دارند. نظیر این موضوع در سیستم درمانی کانادا اتفاق می افتد که تماما دولتی است و افراد ِ سیگاری را تحمل می کند که بدلیل انتخاب شخصی باری بر سیستم می شوند.

سوال اساسی اما این است: آیا همین نظام سیاسی همین ملاحظه را برای دیگر شهروندان هم دارد؟ مثال می زنم. کم نیستند دختران و پسران جوانی که نیاز به و تصمیم برای ایجاد رابطه جنسی پیش از ازدواج دارند (دقت کنید که درمورد بانوان ِ چادری قضاوت اخلاقی نکردیم). این گروه نیاز به کمک برای جلوگیری از بارداری داشته و احتمالا نیازمند کمک برای سقط جنین ناخواسته خواهند بود.

نکته اساسی بنظر می رسد این است که نظام حکومتی حق اولویت دادن به شهروندان را ندارد، جز درحیطه قوانینی که با رای مستقیم مردم تعیین شده اند. به این ترتیب، بانویی که بدلیل استفاده از چادر دچار کمبود تحرک فیزیکی شده است و دختر دبیرستانیی که دچار بارداری ناخواسته شده به یک اندازه محق استفاده از امکانات عمومی هستند.

پس نوشت: سمیه خانم توحیدلو بزودی مشتی حواله نویسنده ی این پست خواهند کرد. بگوش باشید.

مشروب خواری به زبان ساده و باقی قضایا

نوشیدنی الکلی نمی نوشم. نه بدلیل مذهبی که بیشتر به این خاطر که دلیلی نمی بینم برای فرودادن الکل. چیزی است شبیه نوشیدن وایتکس هنوز برایم. آبجو (ی بدون الکل) اما دوست می دارم، و این خود داستانی است با یک “نتیجه اخلاقی”.

اولین بار که آبجو نوشیدم، یک سوال بدیهی داشتم “چرا باید کسی این زهرآب ناگوار را بنوشد؟” زمانی اما رسید که از تکرار “نه ممنون من اهلش نیستم” خسته شدم و تصمیم گرفتم یک آزمایش ساده کنم. پس یک جعبه ۱۲ تایی آبجو خریدم و شبی یکی نوشیدم. انگاری دارویی برای درمان دردی کشنده. جعبه ی دوم که به انتها رسید، دیگر “تلخ آب” نبود و “حالا می فهمم” بود.

حالا، آبجوی خنک شروع کننده ی یک بعدازظهر ِ خوب است و از بین برنده ی پس طعم ِ آزاردهنده ی خوردنی های دیگر.

نتیجه می گیرم که خیلی از “چرا باید آدم عاقل چنین کاری کند”های دیگر می توانند بوضوح به این دلیل باشند که نکرده ایم و نمی دانیم. شاید برای همین راحت نیست حکم صادر کردن برای رفتارهای شخصیی نظیر ِ همجنس گرایی. این به این معنی نیست که بخواهیم خیلی رفتارها را تجربه کنیم. قضاوت نکنیم. همین.

وبلاگستان ِ تشنه بازخورد: مخاطب شما کیست؟

گردآوری اطلاعات آماری از وبلاگستان در پروژه دیدیش به اهداف مختلفی انجام می شه. شاید عمومی ترین خروجی دیدیش منحنی ها و لیستهای رده بندی منابع در وبلاگستان باشه که هفته ای یکبار منتشر می شن. آمار تعداد خوانندگان خوراک ها در وبلاگستان هم هدف مشابهی رو دنبال می کنه. اما دیدیش کاربرد مستقیمی برای وبلاگ نویسان هم داره و اعداد و ارقام نشون می ده در این زمینه هم موفقیت هایی حاصل شده.

از اونجا که دیدیش خوراک های اشتراکی در وبلاگستان رو فهرست می کنه (۶۶۲ خوراک در زمان نوشتن این پست)، وبلاگ نویسان می تونن با جستجو در بانک دیدیش بازخورد نوشته هاشون رو در وبلاگستان ببینن. به عبارت دیگه، می تونیم ببینیم چه جنس نوشته هامون بیشتر به اشتراک گذاشته می شن و این چه معنیی داره. برای مثال، شخصا، سعی می کنم تصویر بهتری از مخاطب این وبلاگ داشته باشم: که چرا مخاطب اینجا میاد و آیا من ِ نویسنده و توی خواننده توافق داریم در این زمینه یا نه. بنظرم گرفتن بازخورد، یا فیدبک به اصطلاح فرنگی، یکی از مولفه های مهم موفقیت هر سیستم ِ مخاطب محور ه. اما این همه یعنی چه. و توی وبلاگ نویس/خوان/هردو چطور می تونی از این امکان استفاده کنی.

اگر وبلاگ خوان هستی، که هستی وگرنه اینجا چه می کردی، احتمالا دوست داری مهمترین مطالب روزانه رو ببینی. اینجا “مهم” یعنی “آنچه دیگران پسندیده اند”. برای اینکار می تونی به صفحه اول دیدیش بری، یا، راحت تر، خوراک اصلی دیدیش رو مشترک بشی. می تونی هم خوراک “دیدیش از طریق فرندفید” رو مشترک بشی، اگر اصولا شدیدا فرندفیدی هستی. اشتراک هم زمان هردو رو توصیه نمی کنم. با اشتراک این خوراک، ۲۴ مطلب داغ روزانه رو دریافت می کنی. صفحه اول دیدیش هم، ساعتی یکبار داغ ترین مطلب رو به بالای لیست اضافه می کنه.

اگر وبلاگ نویس هستی، می تونی به این صفحه بری و چیزی از آدرس وبلاگت رو جستجو کنی. مهم ه که این “چیز” هم در آدرس وبلاگ موجود باشه و هم در خوراک فیدبرنری (مثلا kamangir برای من کار می کنه). حالا لیستی می بینی از آخرین به اشتراک گذاشته شده ها از وبلاگت. و البته می تونی مشترک خوراک ِ نتایج این جستجو هم بشی که روزی یکبار گزارشی بگیری از اینکه مخاطب تو چه فکر می کنه. این خوراک پس از انجام جستجو با آیکن های نارنجی رنگی در صفحه ذکر می شن (ببینید).

آمار نشون می ده که وبلاگستان از این امکان استفاده کرده. در ۲۰ روزی که از عمر خوراک دیدیش می گذره، این خوراک حدود ۱۲۰ مشترک پیدا کرده.

didish_feed_count.png

آمار دسترسی به خوراک ِ جستجو نتیجه جالبتری رو نشون می ده. دیروز، بیش از ۳۰۰ بار این خوراک صدا زده شد.

didish_stats.png

توضیح: ظاهر جدید دیدیش کار مهدی خان روبو ه.

کلاه گشادی به نام “میزان رای ملت است”

iran_election_khomeini_ss.jpgبه تعداد انتخابات برگزار شده در جمهوری اسلامی، و بیش از آن، شنیده ایم این کلام آیت الله خمینی را که “میزان رای ملت است”. مساله اساسی اما این است که جمع کردن این جمله با لایه های متعدد نظارتی در نظام اسلامی ساده نیست. به عبارت دیگر، اگر رای ملت “میزان” چیزی است، شورای نگهبان چکاره است؟

دقیق تر اما که نگاه می کنیم، آیت الله توضیحاتی داد در مورد جمله اش و ما این توضیحات را نشنیدیم، یا شنیدیم و به دقت گوش نکردیم.

این جملات در روزنامه کیهان به نقل از “امام” ذکر شده اند و در منابع دیگری هم از صحیفه نور،

…باید دید این جمعیت کی هستند. اینها که ۱۵ خرداد را به وجود آوردند …آنهایی که (در)… قتل عامهای دیگر در میدانها آمدند چه قشری از جمعیت بودند؟…آنهایی که به خیابانها ریختند و فریاد «اللّه اکبر» کردند…حق مال همین قشر از جمعیت است؛ دیگران هیچ حقی ندارند. …باید گفت به آنها که ای آقایان! که خیال می کنید به غیر از اسلام در ایران می تواند چیزی پیش ببرد، …از ۱۵ خرداد تا کنون آنچه شده است، آنچه تحقق پیدا کرده است، با فعالیت همین قشر و با جان نثاری همین جمعیت و با خون دادن همین طبقه بوده است. اینها حق دارند در همه چیزهایی که باید تحقق پیدا بکند رأی بدهند. آنهایی که در خارج بودند و حالا آمده اند و آنهایی که در خارج صف بوده اند و حالا وارد صف شده اند هیچ حقی در این نهضت ندارند. و نظر آنها هیچ اعتباری ندارد. نظر آن ملتی که نهضت را به وجود آورد و قدرتهای بزرگ را شکست، و بعد از این هم دنبال همین قدرت خواهد بود، تمام حظّ مال اینهاست. نظرهای اینها میزان است. نظرهای دیگران اگر موافق با نظر اینهاست، اگر دنباله اسلام است، اگر با حفظ اسلام و احکام است، اهلاً و مرحبا؛ و اگر انحراف است آنها باید بروند آنجایی که قبلاً بوده اند…. (تاکیدها از من)

به عبارت دیگر، “میزان رای ملتی است که در خط ما هستند” و دیگران دو راه دارند، یا “موافق با این خط شوند” و یا به تعبیر آیت الله،

…و اما آن قشری که به واسطه مخالفت با اسلام با ما مخالفت می کنند، آنها باید علاج به هدایت – اگر ممکن است علاج – کرد؛ والا با همان مشتی که رژیم را از بین بردید این وابسته ها را هم از بین خواهید برد….

منبع عکس: فارس

صدای وبلاگستان – دو: مهدی که همه می شناسیمش

سه روز پیش، دومین پادکست از سری صدای وبلاگستان منتشر شد (ببینید:صدای وبلاگستان – دو: این وبلاگ نویس را می شناسید) و همونطوری که دوستان زیادی حدس زدند میهمان این پادکست کسی نبود جز مهدی حکیمی نویسنده وبلاگ روبو (خوراک).

در سومین پادکست از این سری، صدای بانوی وبلاگ نویسی رو خواهیم شنید که فکر می کنم اگر کسی هم نامش رو حدس بزنه، صرفا شیر یا خط کرده.

مرتبط:

اگر دختر دانشجوی زنجانی بودم…

بازی وبلاگی زیاد دیده ایم اما این یکی بروزتر است و بنظرم متفاوت. سوال این است:

اگر در نقش چهار شخصیت اصلی مرتبط با حادثه زنجان قرار می گرفتید چه می کردید؟ این نقشها عبارتند از: وزیر علوم، معاون دانشجویی دانشگاه زنجان، دختر دانشجو و دانشجویان دانشگاه زنجان و کل کشور.

بازی را این دوست عزیز راه انداخته است و این دوست عزیز مرحمت کرده و مرا دعوت کرده است.

فرض اول) واضح است که فرض بر “قرارگرفتن در نقش”هاست. به این ترتیب قرار است جناب دکتر کمانگیر شویم که وزیر احمدی نژاد است و بانوکمانگیر که دانشجوی در اثنای اخراج از دانشگاه.

فرض دوم) اینکه در موقعیتی چه می کنیم تابع پیچیده ای است از شناختی که از مساله داریم و اینکه تا چه حد حاضر به “بازی کردن” هستیم. به عبارت دیگر، در زمان تصمیم گیری همیشه بین “رسیدن به هدف” و “استقامت بر ارزشها” نوسان می کنیم و کیست که “سخن چرب گفتن” را زمانی بر “حرف حق بیان کردن” پیروز نکرده باشد. همینطور در تصمیم ها نگاهی به “سود لحظه ای شخصی” داریم و چشمی بر “نفع بلندمدت جامعه”. به این معنی، اینجا فرض می کنم هدف رهایی ِ از مشکل با سریع ترین راه و کم ریسک ترین روش است که اخلاقا هم قابل پذیرش باشد.

اما چه می کردم:

بانو کمانگیر دانشجوی اخراجی: همراه پدرم، یا دایی ِ بسیجی ام، به محضر پرنفوذترین روحانی که می شناختم می رفتم. گریه می کردم که “نامزد دارم” (دلیلی نداشت راست بگویم) و اینکه “شرم می کنم که بگویم این نامرد از من چه خواسته است”. پدرم هم سر پایین می انداخت، و شاید چند قطره اشکی، که “نیمه شعبون سفره داریم حاج آقا، من چه جوری نگاه کنم تو روی ملت؟ جواب آقا رو چی بدم؟”. اگر خوب بازی می کردم و اگر مقنعه ام جلو بود، آقا تلفن را بر می داشت و زنگی می زد و بعد از یک ربع مکالمه بسوی ما بر می گشت و می گفت “خداوند لعنت کنه شیطان رجیم رو. آقای دکتر مرد محترمی ه. درست شد کارتان خواهر، بفرمایید.”

در واقعیت امر موردی داشته ام که همینطور حل شده است.

دکتر کمانگیر، معاون دانشگاه: با تلفن حاجی به استغفار می افتادم. پشت سر نامه بر می آمد با توبیخی از جانب رییس. کار به وزارت هم می کشیده بود. عذر می خواستم و در عاشورای بعدی پارچه به سر می بستم و آش نذری را محکم تر هم می زدم. شاید حتی لازم می شد درخواست کنم به دانشگاه سیستان منتقل شوم. برای ادای زکات محضر حاج آقا می رفتم و طلب حلالیت می کردم.

دکتر کمانگیر وزیر علوم: از صبح سه تماس در این زمینه داشتم. نامه توبیخ برای رییس دانشگاه می نوشتم و دستور برخورد فوری با معاون را می دادم. با فرمانده بسیج تماس می گرفتم که “این مردک رو دعوت نکنید مراسمتون”.

کمانگیر یکی از دانشجویان دانشگاه زنجان و یا کل کشور: نامه می نوشتم به دفتر “رییس جمهور مردمی” و شکایت می کردم از “معلوم الحالانی که اسباب خرده گیری به معاندان می دهند”. به دفتر رهبری هم می نوشتم “علی رغم فرمایشات جنابعالی درباب اهمیت سال نوآوری و اهمیت دانشگاه ها در این امر خطیر، چنین افرادی بهانه به دشمنان می دهند که منزلت دانشگاهیان را تحقیر کنند”.

این روال احتمالا منجر به حل لحظه ای مشکل می شد. اینکه چنین نحوه برخوردی در درازمدت چه اثری دارد سوالی است که جوابی برای آن ندارم. اینطور نگاه می کنم، اصلاح جامعه وظیفه هیچ کسی نیست. حق همه ما زندگی آسوده است و در سیستم ِ آلوده نمی توان نظیف ماند.

مرتبط:

تجارت ِ وحشت: این تنها مساله نیست

حدود سه سال پیش در همین روزها، برای اولین بار پا بر خاک کانادا گذاشتیم و در فرودگاه تورنتو پسرخاله ام به استقبالمان آمد. لحظات شگفتی بود و انگار تمام روزنه های حسی ام باز بود برای جذب اطلاعات از این سرزمین ِ غریب. شاید به همین دلیل بود که بروشنی بخاطر دارم که همسر پسر خاله ام با نگرانی دختر کوچکش را با نگاه دنبال می کرد آشکارا نگران دخترک بود که از این سوی سالن فرودگاه به دیگر سو می دوید و توضیح داد:

می دزدن بچه ها رو اینجا. برای سکس و اینها…

این از اولین اجزاء پازلی بود که کم کم کنار هم گذاشتم تا از چونی کشوری به نام کانادا سردربیاورم.

زمانی که در پشت جلد کتاب “ریسک: علم و سیاست ترس” Risk: The Science and Politics of Fear نوشته دن گاردنر Dan Gardner جملات زیر را خواندم، آن روز سپتامبر ۲۰۰۵ بروشنی جلوی دیدگانم آمد،

در سالهای ۲۰۰۰ و ۲۰۰۱، در مجموع، دقیقا یک کودک در کانادا توسط یک غریبه دزدیده شده است. این یعنی یک خطر سالانه ی ۱ در ۵٫۸ میلیون. کانادا ۲٫۹ میلیون کودک زیر۱۴ سال دارد.

risk_book_gardner_s.jpgدن گاردنر استدلال می کند که ترس همسر پسرخاله ام، و بسیاری ترس های دیگر ما، عملا پایه ای ندارند. او می نویسد،

ما سالم ترین، پولدارترین، و درازعمرترین مردمان تاریخ هستیم و همچنان بشدت نگرانیم. این پارادوکس بزرگ زمان ماست.

طرح روی جلد کتاب “علم و سیاست ترس” بوضوح حمله یازده سپتامبر به نیویورک را تداعی می کند و نویسنده پشت کتاب توضیح می دهد،

در سالهای پس از حملات یازده سپتامبر ۱۵۹۵ نفر بدلیل عدم استفاده از هواپیما (برای ترس از حمله تروریستی) و سفر جاده ای در آمریکا کشته شدند.

نویسنده ارقام عجیب تری هم در کتاب ارایه می دهد،

تعداد کشته های حملات یازده سپتامبر، با همه بزرگیشان، تنها یک پنجم تلفات سالانه در آمریکا در اثر جنایت بود.

در کانادا به ازای هر قتل با سلاح، ۲۶ نفر در تصادفات رانندگی کشته می شوند.

گاردنر می گوید پاسخ ساده ای وجود دارد به این ترس های بزرگ، از جمله هراسی که حملات یازده سپتامبر ایجاد کرد. که اینهمه دکان عده ای است. که ترس، رونق بخش ِ بازار شرکت های بیمه و سیاست مداران است. او اما استدلال می کند که این پاسخ ها ساده انگارانه هستند.

گاردنر اشاره می کند که روان شناسان در آدمی پدیده ای به نام “تمایل به تایید” Confirmation Bias را تحلیل می کنند. بر طبق این تئوری، آدمی تمایل دارد مشاهداتش را در جهت تایید دیدگاه هایش بکار برد. برای مثال، اگر معتقدیم “بدون دین اخلاقی وجود نخواهد داشت” خواهیم گشت بدنبال نمونه های بی اخلاقی در جوامع بی دین. اگر معتقدیم “دین منشا خمودی است” هم بدنبال خمودی در بین دین داران خواهیم گشت. پدیده مشابه “تشدید گروهی” Group Polarization است: یک گروه هم عقیده در موضوعی، با باهم بودن راسخ تر می شوند. نویسنده معتقد است، در کنار دلایل متعدد دیگر، ترس های بزرگ زمان از این پدیده های ذهنی منشا می گیرند.

مرتبط: ماریجوانا بدتر است یا مسکن، سیگار و الکل؟

ahmadinejad_s.jpgحامد طالبی نویسنده وبلاگ “خبرنگار مسلمان” از “وبلاگ نویسان متعهد و دلسوز که همیشه اسلام ناب محمدی (ص) را یاری کرده و حق را تنها نگذاشته اند” دعوت کرده است که به مناسبت سومین سالگرد ریاست جمهوری دکتر احمدی نژاد به تعدادی از ۱۰ سوال مطرح شده در اینجا پاسخ دهند،

تا این پاسخ های ما، هم نشانه ای بر “بودن” ما باشد و هم تحلیلی بر وقایع چونگی پیمودن راه ما

این سوالاتی که است در اینجا در باره شان حرف خواهیم زد:

۱– به نظر شما چرا محمد خاتمی و رفسنجانی به سفرهای استانی منظم و جامع و در حقیقت به عمق محرومیتهای ایران نمی رفتند؟

احمدی نژاد انسان قدرتمندی است. بخاطر بیاوریم که او مردی است که سخن از “هاله نور” می زند و تکذیب می کند و باز تلویحا اصرار می کند. او سیاستمداری است که ادعا می کند در سفر عراق برایش نقشه کشیده بوده اند اما دولتش پی ِ این ادعای شگرف را در مراجع بین المللی نمی گیرد. چنین مردی می تواند در چشمان یک روستایی بینوا زل بزند و سخنان کوبنده ایراد کند. وقتی بردن نفت سر سفره مردم را می توان ماست مالی کرد، احمدی نژاد چرا نباید حظ گزافه گویی برای فقیر ترین ِ ایرانیان و هلهله ی بینوایان برایش را نبرد؟

۷- سوم تیر چه درسهایی به سیاسیون و اقتصادیون و احزاب داد؟

شاید سوم تیر یکی دیگر از برهه هایی بود که نظام موسوم به “ارزشمداری” بطور کامل پیاده شد. پیش از این گاهی رییس جمهوری بود که تصمیمات از آسمان به قلبش الهام نمی شد یا مجلسی که بنیان های دمکراتیک را جدی می گرفت. پدیده سوم تیر نشان داد که سپردن کامل اختیار یک کشور به یک گروه معتقد ِ بیخرد چقدر خطرناک است. نشان داد که برتری “تعهد” بر “تخصص” و خفه کردن نظارت غیردولتی بر حکومت می تواند به نابودی حکومت و مردمش بیانجامد. از سوم تیر به بعد واضح تر دیدیم که مهمتر از اینکه رییس جمهور روزانه پنج رکعت نماز می خواند یا چهار این است که آیا سازوکاری برای نظارت بر تصمیم های او اندیشیده ایم یا نه. و مهمتر از آن، آیا حکومت اختیار خفه کردن منتقدان را دارد یا نه، که دارد و داشته است.

۹- چرا علیرغم همه تخریبها باز هم مردم به صداقت دکتر احمدی نژاد ایمان دارند و او را از جنس خودشان می دانند؟

صداقت اگر به معنای اعتقاد قلبی رییس جمهور ایران به پیشتر رفتن در مسیر فعلی است، و اگر مردم به این صداقت ایمان دارند، پیاده سازی عملی این ایمان عزل و محاکمه فوری رییس جمهور بدلیل راندن کشور بسوی جنگ و نابودی خواهد بود. اما اینکه مردم او را از جنس خود بدانند، اگر می دانند، شاید بیشتر ناشی از نبودن هیچ راه حل دیگری برای خروج از وضعیت بن بست فعلی باشد. اینکه یکه تاز میدان باشی بیش از آنکه ارزشی برای تو باشد می توانند نشان دهنده ی درنده خویی ات باشد.