نوشته هایی که درمورد ’ ایران ’ هستند

فارس می‌نویسد،

به مناسبت سالروز ازدواج حضرت علی (ع) و حضرت فاطمه (س)؛ امروز هیچ طلاقی ثبت نمی‌شود

به مناسبت سالروز ازدواج حضرت علی (ع) و حضرت فاطمه (س) و روز ملی ازدواج، وزارت دادگستری اعلام کرده است که امروز هیچ طلاقی ثبت نمی‌شود و البته جامعه نیز با اطلاع از این خبر واکنش‌های بسیار مثبتی داشته و از این طرح استقبال کرده است.

طلاق فرایند پرهزینه‌ای برای فرد و جامعه است. در این نکته شک نمی‌کنیم. اما سوال مهم این است، آیا معضل کثرت اتفاق‌افتادن فعل طلاق است یا وجود شرایطی که به این اتفاق منجر می‌شود؟

فارس در همین گزارش «به میان مردم رفته‌است» و نظر چند نفر را درمورد ممنوعیت طلاق در روز اول ذیحجه، و نامگذاری روز ملی ازدواج به نام روز بدون طلاق، پرسیده‌است. یک استاد دانشگاه، دو دختر دانشجو، و یک مرد بهیار همگی این ایده را مثبت قلمداد کرده‌اند ولی اهمیت «برنامه‌ریزی‌های بنیادی» در کنار «اقدام سمبلیک» را هم مطرح کرده‌اند.

کمی به مساله دقیق‌تر نگاه کنیم. چهار شهروند، که خبرنگار در خیابان سراغشان رفته است، توانسته‌اند تحلیلی از مساله ارایه بدهند که از روش ِ «امروز طلاق ممنوع است» که توسط دادگستری وضع شده‌است واقع‌گرایانه‌تر است. برای مثال، حداقل دونفر بوضوح گفته‌اند که «کسی که در این روز نتواند طلاق خود را ثبت کند در روزهای دیگر این اقدام را انجام خواهد داد». در مقایسه، در گزارش رسمی تنها به این بسنده می‌شود که «جامعه نیز با اطلاع از این خبر واکنش‌های بسیار مثبتی داشته و از این طرح استقبال کرده است». قابل تصور است که با ایجاد ممنوعیت، کسی امکان استقبال‌نکردن را ندارد و بنابراین لاجرم آمار طلاق نزول خواهد کرد. اما نکته‌ی مهم این نیست. همانطور که «غیرمتخصصان خیابانی» توانسته‌اند با چند لحظه دقت متوجه شوند، مهم این نیست که در روز ممنوعیت، اعداد چگونه تغییر می‌کنند؛ مهم روز بعد از ممنوعیت است. این نکته‌ای است که در گزارش رسمی مغفول می‌ماند.

به مساله این‌طور نگاه کنیم، آیا طلاق یک مشکل است یا راه حلی برای یک مشکل؟ سیدمرتضی بختیاری وزیر دادگستری گفته‌است،

یکی از اقدامات صورت گرفته در این رابطه این است که با یک همت همگانی به سمت و سویی برویم که طلاق از جامعه ایران ریشه کن شود.

این جمله را کمی تحلیل کنیم. اتفاقی به نام ازدواج، لاجرم، و در کسری از موارد، اتفاقی به نام طلاق را در پی خواهدداست. فرض کنیم نرخ طلاق به‌ازای هر ۱۰۰ ازدواج آ عدد طلاق باشد. واضح است که آ هرگز صفر نیست، چون ما با آدمیزاد طرف هستیم که امکان اشتباه و تغییر دارد. قابل تصور است که، علی‌رغم علاقه‌ی احتمالی طرفین ازدواج و مدیریت جامعه، موارد استثنایی همیشه اتفاق خواهند افتاد؛ این یعنی مردی که همسرش را آزار جسمی می‌دهد یا زوجی که امکان بچه‌دار شدن ندارد ولی نمی‌خواهد تسلیم شود و تصمیم به جدایی می‌گیرد. صفر نبودن نسبت طلاق به ازدواج و همزمان تلاش برای صفر کردن تعداد موارد طلاق یعنی تلاش برای کم‌کردن نرخ ازدواج. از نگاه دیگر، امکان طلاق دل‌گرمیی است که به طرفین در هنگام ازدواج داده می‌شود که «این تصمیم لزوما برای بی‌نهایت نیست و راه‌حل‌هایی برای بیرون آمدن از رابطه وجود دارد». به این ترتیب ریسک تصمیم‌گیری پایین‌تر می‌آید و اتفاق ازدواج کم‌خطرتر می‌شود. علاوه‌بر‌این، وقتی فرد می‌داند زوجش امکان بیرون‌رفتن از رابطه را ندارد، یا هزینه‌ی بیرون رفتن از رابطه برای او زیاد است، تصمیم معقول برای او کم‌تر دقت کردن به جزییات رابطه و احوال طرف مقابلش است؛ وقتی چهاردیواری ازدواج در خروج ندارد، دو طرف رابطه عملا زندان‌بان ِ یک‌دیگر هم هستند.

اما راه حل چیست. فرض کنیم یکی از همان کسانی هستیم که با عجله به سمت کارش می‌رود و ناگهان میکروفن توی صورتش می‌آید که «نظر شما درباره‌ی ممنوعیت طلاق در سالروز ازدواج حضرت علی (ع) و حضرت فاطمه (س) و روز ملی ازدواج چیست؟»

به نظر من این اقدام صرفا سمبلیک است و حاصل مهم آن پایین بردن نرخ طلاق در یک روز خاص است. این عدد را می‌شود بعدا در تریبون‌ها اعلام کرد و در گزارش‌ها نوشت، اما این عدد بی‌معنی است و خارج از زمینه‌اش دیده شده‌است. به نظرم راه حل بهتر این است که ۱۰۰ زوج بصورت تصادفی انتخاب شوند و بهشان یک روز مرخصی داده شود که با هم بروند سینما و شامی بخورند و کمی گپ بزنند.

حرفهایی که درمورد برخورد ِ مبتنی بر ممنوعیت ِ نقطه‌ی بروز مشکل زدیم، صرفا منحصر به طلاق نمی‌شود. حاکمیت ایران مدتهاست به استفاده از چماق برای حل کردن مشکلات اجتماعی خو کرده است. ممنوعیت تظاهرات خیابانی هم در واقع ایجاد محدودیت برای طلاق گرفتن شهروندان از حاکمیت است. نکته‌ی مهم این است که شهروند از حاکمش دل‌زده است و می‌خواهد رابطه را به هم بزند. این که حاکم در این نقطه روی شهروند باتوم بکشد، صرفا اثبات مهم بودن شکاف برای شهروند و هل دادن او به استفاده از راه‌حل‌های دیگر است. چیزی مثل اینکه زنی که هزینه‌ی طلاق از شوهرش برای او زیاد است پس سر شوهر را می‌برد و او را در باغچه دفن می‌کند. شبیه همین رویه‌ی برخورد در همین جامعه درمورد مساله‌ی اعتیاد اتفاق می‌افتد.

زندگی در خانه‌ای که به کمک ممنوعیت طلاق یک‌تکه مانده است، بی‌شباهت به دل‌گرمی یک حاکمیت از مردمی که به ضرب نیروی ویژه آرام نگه داشته‌شده‌اند نیست. در هر دو مورد وقتی در بسته باشد، طرف ناراضی از پنجره فرار می‌کند و اگر پنجره‌ای نباشد دیوار را سوراخ می‌کند.

عکس از اینجا

شیطان روی صندلی بزرگ ننشسته است

فارس می‌نویسد،

موسسه مطالعاتی لگاتوم گزارش داد: ارتقای دو پله‌ای ایران در شاخص رونق جهان

موسسه مطالعاتی لگاتوم در جدیدترین گزارش خود از ارتقای دو پله‌ای ایران در «شاخص رونق» و صعود به جایگاه نود و دوم جهان از این نظر خبر داد.

من اولین باری است که اسم «موسسه مطالعاتی لگاتوم» را می‌شنوم اما به مدد گوگل گزارش مورد نظر و همین‌طور نسخه‌ای از گزارش سال ۲۰۰۹ را پیدا می‌کنم. فارس‌نیوز درست می‌گوید، در سال ۲۰۰۹ ایران در رتبه‌ی ۹۴ام ایستاده‌بود و امسال در رتبه‌ی ۹۲ام ایستاده است. این یعنی دو پله پیشرفت.

فارس اضافه می‌کند،

بر اساس این گزارش نظرسنجی های انجام شده نشان می دهد ۷۵٫۳ درصد مردم ایران معتقدند جامعه ایران جامعه ای شایسته سالار است.

اتفاقا متن اصلی این نکته را هم تایید می‌کند.

کمی خلاصه‌ی این رده‌بندی درباره‌ی ایران را دقیق‌تر می‌خوانم. ایران از رده‌ی ۹۴ به ۹۲ رسیده‌است. این یعنی ۲ پله ارتقاء، اما باید دقت کرد که دقت این رده‌بندی چقدر است. هر اندازه‌گیریی دقتی دارد. مثلا شما می‌گوید دمای اتاق ۲۳ درجه با دقت نیم‌درجه است. این یعنی اگر ده دقیقه‌ی دیگر دمای اتاق ۲۳.۱ درجه اندازه‌گیری شد کاملا ممکن است که دمای اتاق تغییر خاصی نکرده است و صرفا خطای اندازه‌گیری اینجا خودش را نشان می‌دهد. حالا سوال مهم این است، رده‌ی ایران در یک بازه‌ی دوساله ۲.۲ درصد بهبود داشته است. آیا این نظرسنجی به این اندازه دقت دارد یا درحقیقت ما صرفا داریم به نویز اندازه‌گیری نگاه می‌کنیم. اما مساله از این جالب‌توجه‌تر است.

فارس‌نیوز تنها چند عدد، از جمله ۸۲٪ نرخ باسوادی، ۷۱ سال امید به زندگی و ۷۵.۳٪ اعتقاد به شایسته‌سالاری، را از این رده‌بندی نقل می‌کند و به بقیه‌ی گزارش نمی‌پردازد. با این‌حال یک نگاه به خلاصه‌ی رده‌بندی اعداد بسیار بیشتری را در این گزارش نشان می‌دهد. این اعداد چه هستند که فارس آنها را نادیده می‌گیرد؟

به بعضی از این اعداد و جزییات نگاه می‌کنیم.

  1. نرخ تورم در ایران بیش از ۲۶٪ است و تنها ۵۶٪ از ایرانیان از کیفیت زندگی خود راضی هستند (پایین‌تر از نرخ جهانی). تنها ۷۵٪ از ایرانیان نسبت به اشتغال در نزدیکی محل زندگی خود خوش‌بین هستند (پایین‌تر از نرخ جهانی). نرخ رشد تولید ناخالص ملی با استانداردهای جهانی قابل قبول است. دوسوم از ایرانیان به ساختار اقتصادی اعتماد دارند.
  2. ایران در زمینه‌ی حکومت در رتبه‌ی ۱۰۵ام ایستاده است. حاکمیت از نظر نظارت بر آن در رتبه‌ی ۹۷ام و ازنظر کارایی در رتبه‌ی ۹۳ام قرار دارد. با اینحال ۶۰٪ از ایرانیان از حاکمیت راضی هستند، که با استاندارد‌های جهانی نرخ بالایی محسوب می‌شود. تصور کلی از فساد بالا است و ایران در این زمینه در رده‌ی ۶۵ام ایستاده است.
  3. ایران در زمینه‌ی آزادی‌های فردی در رده‌ی ۱۰۸ام ایستاده است.  با اینحال۶ نفر از هر ۱۰ ایرانی از آزادی‌های خود راضی هستند (رده‌ی ۸۸ام). تنها بین ۳ و ۵ نفر از هر ۱۰ نفر معتقدند منطقه‌ی زندگی آنها به‌ترتیب محل مناسبی برای مهاجرت اقلیت‌های نژادی و قومی است. ایران در این زمینه در رده‌های ۹۷ و ۱۰۴ قرار دارد و ایرانیان نگاه مثبتی به بیگانگان ندارند.
  4. در زمینه‌ی سرمایه‌ی اجتماعی ایران در رده‌ی ۱۰۶ام ایستاده است و تنها یک نفر از هر ده ایرانی به دیگران ابراز اعتماد می‌کند. از این لحاظ ایران یکی از ۲۰ کشور انتهای فهرست است. با اینکه ۳۶٪ پاسخ‌دهندگان در یک ماه گذشته پول به بنگاه‌های خیریه اهدا کرده‌اند، تنها ۱۲٪ کار داوطلبانه انجام داده‌اند و تنها ۳۹٪ به یک ناآشنا کمک کرده‌اند. از این دو لحاظ ایران در رتبه‌های ۸۶ام و ۷۱ام ایستاده است. تنها ۶۳٪ از شرکت‌کنندگان در زمان‌های سختی روی کمک دوستان و خانواده حساب می‌کنند، که با معیارهای جهانی میزان پایینی است. تنها ۴۶٪ از ایرانیان در هفت روز گذشته در یک مراسم مذهبی شرکت کرده‌بودند. از این لحاظ ایران همپای کشورهای دیگر جهان ایستاده است.

اینکه فارس‌نیوز تنها خبر از اعداد ِ خوشایند می‌دهد نکته‌ی غیرقابل پیش‌بینیی نیست. نکته‌ی مهمی که این اعداد نشان می‌دهند این است که شاید باید کم‌کم تصورمان از ایران به‌عنوان کشوری با ساختار مذهبی و خانوادگی قوی، در مقایسه با دیگر کشورها، را کنار بگذاریم. همین‌طور این اعداد نشان می‌دهند که شاید مهم‌تر از مخالفت با ساختار حاکم، ایرانیان در حال از دست دادن سرمایه‌ی اجتماعی هستند. این یعنی بیشتر از آنکه محمود احمدی‌نژاد دشمن باشد، همسایه دیگر چندان دوست نیست.

برای بعد از لحظه‌ی صفر

لحظه‌ی صفر را بگیریم غروب آخرین روز سرپاماندن نظام حاکم بر ایران. روزی که به لحظه‌ی صفر منتهی می‌شود، روز خطرناک و حادثه‌خیزی است. در این کسی شک ندارد. رسیدن به این لحظه هم فرایند پیچیده و خطرناکی است. در این هم کسی شک ندارد. چیزی که درباره‌اش کمتر شنیده‌ام، یا اگر شنیده‌ام بیشتر آرزو و خیالات بهشتی شنیده‌ام، «روز یک» است؛ اولین روزی که باید نظام جدیدی برای زندگی مسالمت آمیز یک جمعیت هفتاد میلیون نفری تعریف کرد.

جوانک بسیجی که با چوب توی سر کسی زده و مامور نظامی و انتظامی که بنابه دستور به مخالف سیاسی و اجتماعی شلیک کرده و عضو گروهی که در خاک کشور عملیات مسلحانه انجام‌داده، اینها همه در صبح «روز یک» به شهروندان ِ معمولی تبدیل می‌شوند. واضح است که قرار نیست همه چیز فراموش شود، اما تفاوت هست بین صادر کننده‌ی فرمان خشونت و اجرا کننده‌ای که من هم اگر جایش بودم گزینه‌های چندان متفاوتی نداشتم.

در انتهای ترافیک مایکل داگلاس جایی می‌گوید «ما چطور باید با موضوع مواد مخدر برخورد کنیم زمانی که متهمان اعضای خانواده‌ی خودمان هستند؟» (نقل به مضمون). در «روز یک» کسی که دیروز دشمن بود حالا عضو خانواده و هم‌شهری است (اگر خوش‌بینانه نگاه کنیم او ممکن است احساس ندامت کند).

کمتر دیده‌ام درمورد بعد از واقعه حرف بزنیم. انگار واقعه آنقدر بزرگ است که همه‌ی توان‌مان برای تحمل وضعیت و تلاش برای اصلاح آن صرف می‌شود. وقتی هم که عصبانی می‌شویم حرف از واژگون کردن ساختار می‌زنیم. اما آیا برنامه‌ای برای پس از لحظه‌ی صفر داریم؟

کریستین امان‌پور– …. نظر شما درباره‌ی سنگسار چیست؟

محمود احمدی‌نژاد – … شما فکر می‌کنید چرا موضوع یک نفر در یک روستا در ایران ناگهان تبدیل به موضوع مهمی برای مقامات آمریکا می شود؟ …

کریستین امان‌پور – … نه، نه، نظر شما درباره‌ی سنگسار چیست؟

محمود احمدی‌نژاد – … خانم آشتیانی هرگز به سنگسار محکوم نشد. این یک خبر جعلی بود…

کریستین امان‌پور – …. اما دولت ایران حکم را لغو کرد….

محمود احمدی‌نژاد – اجازه بفرمایید. من نماینده‌ی دولت ایران هستم … هیچ حکم سنگساری صادر نشده بود. …. جنایتکاران جهانی حالا تبدیل به پشتیبانان حقوق‌بشر شده‌اند…. ما با روشی که امریکا دنیا و عراق را اداره می‌کند مخالف هستیم….

کریستین امان‌پور – از زمانی که رییس‌جمهور شده‌اید اعدام در ایران چهاربرابر شده‌است. گروه‌های حقوق‌بشری می‌گویند.

محمود احمدی‌نژاد – کسی به ایران نیامده. آنها از کجا می‌دانند؟

ترجمه‌ها از انگلیسی به فارسی از من – لینک ویدیو.

در تهران سر هر کوچه یک نخبه ایستاده است

فارس نیوز از یک عضو هیات علمی دانشگاه تهران نقل کرد «مردم ایران از نظر ضریب هوشی جزو ۱۰ کشور نخست جهان هستند». حسین خنیفر در ادامه گفت،

نیمی از مردم ایران نخبه هستند و ایران از کشورهایی است که مردم آن از لحاظ IQ جزو ۱۰ کشور اول جهان است.

دانشیار دانشکده ی مدیریت پردیس قم دانشگاه تهران سپس پیشنهاد کرد «به نمایندگی از نخبگان استان می‌خواهم که دیداری با رئیس جمهور داشته باشیم تا بتوانیم بهتر توانمندی‌های استان (قم) را به گوش مسئولان برسانیم».

این ادعا که مردم ایران ضریب‏ هوشی بالایی دارند را بارها شنیده ایم. من تخصصی در زمینه ی تعریف و اندازه ‏گیری ضریب هوشی ندارم، پس دست به دامن گوگل می شوم. یک فهرست از کشورها و متوسط ضریب‏ هوشی مردم آنها در ویکیپدیا ذکر شده است. بالای فهرست توضیح داده شده است که سوالات زیادی درمورد همین رده بندی وجود دارد. به هرحال، ایران با متوسط ضریب هوشی ۸۴ در رتبه ی ۵۶ام و بعد از فرانسه، اسلونی، مالزی و ترکیه ایستاده است. این تصویر رده بندی کشورهای مختلف را از نظر ضریب‏ هوشی نشان می دهد (منبع تصویر).

همانطور که در این شکل دیده می شود، چین و ژاپن بالاترین متوسط ضریب هوشی را در این رده بندی داشته اند. بعد از این دو کشور، روسیه، کشورهای آسیای میانه و اروپای غربی در رده بندی ضریب هوشی ایستاده اند. ایران، بقیه ی کشورهای خاورمیانه، آفریقای شمالی و قاره ی آمریکا جایگاه بعدی را در فهرست دارند.

حتی اگر فرض کنیم که مردم ایران از نظر ضریب هوشی در جایگاه بالایی در دنیا ایستاده اند، سوال مهم این است که چرا درمورد ایران ضریب هوشی ِ بالا به استاندارد بالاتر زندگی منتهی نشده است. آمار نشان می دهد که در ایران در سالهای اولیه ی دهه ی ۲۰۰۰ بودجه ی تحقیقات برابر ۰٫۴ درصد از تولید ناخالص ملی بوده است. بدون مقایسه ی این عدد با آماری که درمورد کشورهای توسعه یافته وجود دارد، ایران حتی از متوسط ۱٫۴ درصدی بودجه ی تحقیقات جهانی هم بسیار عقب تر است. در سال ۲۰۰۹ بودجه ی تحقیقات در ایران ۰٫۸۷ درصد از تولید ناخالص ملی بود.

یک سوی این مساله این توهم جمعی است که «ما نابغه هستیم». سوی دیگر مساله استاد دانشگاهی است که هندوانه ی مشکوک ِ «ما ویژه هستیم» را زیر بغلمان هل می دهد.

از دکتر خنیفر کتابهای متعددی، از جمله «نگاهی دوباره به روش های فنون تدریس»، و مقالاتی، از جمله «ارائه الگوی مدیریت بومی مبتنی بر دیدگاه امام علی(ع) با استفاده از مدل مفهومی سه شاخگی» منتشر شده است.

قضیه‌ی مردی که درمورد میمون‌ها دروغ می‌گفت

صفحه‌ی‌ شخصی مارک هوزر Marc Hauser استاد روانشناسی در دانشگاه هاروارد نشان می‌دهد که این محقق را اصلا نمی‌توان دست‌کم گرفت. آقای محقق برجسته‌ی آزمایشگاه Primate Cognitive Neuroscience، که ترجمه‌اش را از من نخواهید، از سال ۲۰۰۷ زیر ذره‌بین رفته است. یک دلیل برای شک به آقای هوزر سه مقاله‌ای است که بعد از انتشار پس گرفته‌شده‌اند (یکی از این مقالات در سال ۲۰۰۷ در ساینس چاپ شده بود). گویا آقای هوزر نشان داده بود که قابلیت‌های شناختی بعضی میمون‌ها بیشتر از آنچه قبلا تصور می‌شد به انسان‌ها نزدیک است. ایشان متهم است که نتایج این تحقیقات بصورت دستکاری‌شده منتشر شده‌ است. بعضی از دانشجویان سابق دکتر هوزر به مجله ی Chronicle of Higher Education گفته‌اند که او اجازه نمی‌داد درمورد اشتباهات احتمالی در تحلیل داده‌ها بحث کنند و تفسیر‌هایی می‌کرد که گاهی سوال برانگیز بودند. آقای هوزر قبل از این قرار بود درسی با عنوان «دریافت های اخلاقی: از ژن تا قانون» ارایه کند که حالا ملغی اعلام شده است. قبل از این مارک هوزر برای کارهایش در زمینه‌ی ریشه‌های تکاملی اخلاق مشهور شده بود.

تحلیل اول) با همه ی دبدبه و کبکبه و ساختمان ِ عریض و طویلش، هنوز جامعه ی علمی این امکان را به یک محقق می‌دهد که داده‌هایش را دستکاری کند و از سازمان‌های مختلف کمک مالی بگیرد و به شهرت برسد.

این اولین باری نیست که کسی نشان می‌دهد که در فضای علمی، که خط‌کش و معیارها بسیار روشن‌تر از شاخه‌های دیگری از فعالیت آدمیزاد است، می‌توان برای مدت طولانی از حاصل تقلب ارتزاق کرد. این اولین باری هم نیست که ساختار علمی تباهی را پیدا می‌کند و آن را رسوا می کند.

تحلیل دوم) این ادعا که جامعه‌ی علمی بنایی از سنگ گرانیت ِ بدون ترک است بیشتر حاصل یک علاقه‌ی رمانتیک است تا مدلی برای وضعیت ِ گروهی که چند ده میلیون عضو دارد. نکته‌ی مهمی که وضعیت ِ فعلی مارک هوزر نشان می‌دهد این است که متقلب در سیستم عمر ِ محدودی دارد و نکته ی مهم هم همین است. در این قضیه دانشجویان، که پایین‌ترین طبقه در هرم ِ جامعه‌ی علمی هستند، توانستند علیه کسی در راس هرم اقدام کنند و او را پایین بکشند.

گاهی که استدلال‌هایی به نفع ِ کنترل مرکزی و علیه خودسامان‌‌دهی، مثلا دموکراسی، می کنیم، منطق‌مان برمبنای چیزهایی مثل تحلیل اول است.

عکس از اینجا – لینک از فیس‌بوک ِ امیر ِ عزیز

به نوشته ی فارس نیوز، حسین غفوریان، که یکی از معروف ترین سرشاخه‌های گلد کوئست در ایران است، بعنوان «هشتمین بازاریاب شبکه‌ای برتر دنیا از نظر عضوگیری» شهرت دارد. غفوریان فعالیت خود را از ۲۵ سالگی آغاز کرده است و ۵ سال بعد یک میلیارد و ۴۰۰ میلیون تومان از این طریق درآمد داشته است. به عبارت دیگر، فعالیت در شبکه ی گلدکوئست برای آقای غفوریان ۲۸۰ میلیون تومان در سال، ۲۳ میلیون تومان در ماه، گردش مالی داشته است.

فارس نیوز ادامه می دهد که دانشجو، طلبه، استاد دانشگاه، بازیگر، فوتبالیست و چهره های معروف و برخی مقام ها، از جمله «یک نماینده ی مجلس» و «مشاور رییس یک دانشگاه بزرگ غیردولتی در اهواز» از جمله افراد درگیر در شرکت های هرمی هستند. همین گزارش، تعداد افرادی که در شبکه های هرمی فعالیت داشته اند را ۴ میلیون نفر تخمین می زند و توضیح می دهد که ۸۸% این افراد مالباخته هستند. به عبارت دیگر، ۳٫۵ میلیون نفر، یا یک نفر از هر بیست ایرانی، در فعالیت هرمی وارد شده و ضرر کرده اند. واضح است که این ۳٫۵ میلیون نفر بصورت ناگهانی و در یک لحظه وارد فعالیت نشده اند. این روندی حداقل ۵ ساله بوده است. به این ترتیب سوال مهم این است که چرا در تمام این دوره مکانیزم های دفاعی گروهی فعال نشده است؟

می دانیم که با بزرگ شدن یک شبکه ی اجتماعی و اشباع شدن فضا، بخش های پایین دستی ِ هرم ضرر اصلی را می پردازند. قابل تصور است که فعالیت هرمی باید خیلی زودتر از اینکه ۳ میلیون نفر در این تجارت مغبون شوند متوقف می شد. سوال مهم این است که چرا این اتفاق نیافتاد. آیا مساله عدم وجود کانال های ارتباطی مناسبی است که با شروع موج مالباختگی در شبکه های هرمی این اطلاع در جامعه منتشر شود و روند زیان دادگی متوقف شود؟ قابل تصور است که اتفاقا ضرر دیدگان دقیقا علاقه مند بودند که این نکته که تراز مالی فعالیت هرمی برای آنها هنوز منفی است در جامعه پخش نشود، چون به این ترتیب آنها می توانسته اند زیرشاخه هایی برای خود پیدا کنند و به این ترتیب به نقطه ی سودآوری، نزدیک شوند. اما همین انگیزه برای جلوگیری از پخش این اطلاع در جامعه کافی بوده است؟

ایران کمی بیشتر از ۱% از جمعیت جهان را در خود جای داده است و تولید ناخالص ملی آن کمتر از ۰٫۵% کل تولید ناخالص جهان است. با اینحال به نوشته ی فارس نیوز، در ۴ سال گذشته، ۷۹% از منابع درآمدی شرکتهای هرمی جهان از طریق پولی بوده است که ایرانیان در این شبکه ها سرمایه گذاری کرده اند. این حجم از سرمایه سپس از طریق «صرافی های غیرمجاز و رابطین ایرانی» از کشور خارج شده است. اگر آمارهای فارس نیوز درست باشد، این اعداد نشان می دهند که ۱% از ساکنان زمین ۷۹% سرمایه ی درگردش در تجارت های هرمی را به خود اختصاص داده اند. این نکته که بیش از ۸۵% از این افراد در انتهای این تجارت ضرر می کنند نشان می دهد که این ۱% یا هنوز درمورد مخاطرات این تجارت اطلاع درستی ندارند یا با قبول ریسک در آن شرکت کرده اند، و می کنند.

اینکه چرا چنین اتفاقی در ایران در حال اتفاق افتادن است سوال بسیار خوبی است که اهل فن باید به آن جواب بدهند. سوال دیگر این است که راه حل پیشنهادی فارس نیوز و حاکمیت سیاسیی که فارس نیوز ابزار رسانه ای آن است، قرار است چه کمکی به حل مساله کند؟ گذشته از همه ی سوالات دیگر درباره ی بالای دار کشیدن ِ آدمیزاد، سوال مهم است که آیا کسی که خطر ۸۸%ی ِ ورشکستگی را پذیرفته است با سایه ی طناب دار از شرکت در تجارت هرمی صرف نظر خواهد کرد؟

پس نوشت – تجارت هرمی اساسا راه حلی است که تنها در زمان ِ محدود جواب می دهد. به عبارت دیگر این روش یک تجارت ناپایدار است. آیا از علاقه ی عجیب ایرانیان به تجارت های هرمی می توان بعنوان شاخصه ای برای شناخت بهتر وضعیت جامعه ی ایرانی استفاده کرد؟

عکسها از فارس نیوز

شطرنج چهارنفره در ساعت هشت و نیم شب

اول) a_conflict_of_vision_s.jpgچند روز پیش درکتابفروشی «تعارض دیدگاه ها» A Conflict of Visions را دیدم. روی جلد توضیح داده شده که این کتاب قرار است درمورد «ریشه های ایدئولوژیکی ِ کشمکش های سیاسی» حرف بزند. کتاب را ورق زدم و این قسمت از پیشگفتار چشمم را گرفت،

تعارض ِ دیدگاه ها با رقابتی که بدلیل منافع ِ متضاد رخ می دهد تفاوت دارد. زمانی که صحبت از منافع متفاوت است، گروه های درگیر معمولا به روشنی می دانند که مساله چیست و این برای هر طرف روشن است که خطوط سود و زیان چگونه تعریف شده اند. در چنین حالتی ممکن است عموم مردم مساله را به این روشنی درک نکنند، یا حتی عامدانه توسط تبلیغات طرف های غائله گیج و سردرگم شده باشد. اما این سردرگمی دقیقا نتیجه ی مستقیم واضح بودن مساله برای طرفهای درگیر است. در مقایسه، زمانی که تعارض دیدگاه ها وجود دارد، کاملا ممکن است که همان گروهی که با شدت بیشتری در معرض یک نوع دیدگاه خاص قرار گرفته است، کم اطلاع ترین گروه درباره ی فرض های اساسی آن دیدگاه نیز باشد. به طور مشابه، همین گروه کاملا ممکن است کمترین علاقه را به درنگ کردن برای کنکاش در پایه های نظری مساله داشته باشد، بخصوص زمانیکه جنبه ی «عملی» مساله توجه عاجلی می طلبد؛ مانند وقتی که باید در راه چیزی جهاد کرد، یا زمانی که باید از ارزش ها به هر بهایی دفاع کرد (ترجمه از من).

(لینک مستقیم به ویدئو)

دوم) ۲۰:۳۰ چند شب پیش در یک «یادداشت تصویری» به «طرح اختلاف مسوولان دستگاه های مختلف از تریبون های عمومی» پرداخت. در ابتدای این گزارش صدای زنانه ای گفت،

چرا مسوولان دستگاه های مختلف اختلافات خود را به میان ما مردم می آورند و از تریبون عمومی مطرح می کنند؟ (همه ی تاکیدها از من)

بعد صدای مردانه ای توضیح داد،

این پرسش تلخ و سنگین از جمله سوالاتی است که این روزها در افکار عمومی مردم موج می زند.

در اینجا خانم دوباره پرسید،

مگر مسوولان جلسات مشترک کاری ندارند و مگر وظیفه ی آنها حل اختلافات در چنین جلساتی نیست؟ پس چرا تقریبا هر روز ذهن ما مردم را با حرفهای اختلاف برانگیز ناراحت می کنند و اصطلاحا روی اعصاب ما راه می روند؟

مرد دوباره توضیح داد،

این پرسش غم انگیز و بی پاسخ نیز از جمله سوالات مردم است که تا کنون هیچ مسوولی به آن پاسخ نگفته است.

و گفتگو به همین ترتیب روی تصاویری از مردمی که در خیابان راه می روند، جلسات مجلس و کابینه، و مردمی که روزنامه ها را ورانداز می کنند، ادامه پیدا کرد.

کمی بعدتر خانم توضیح داد که،

واقعیت این است که مسوولان … بدون درنظر گرفتن موقعیت خاص کشور و بی توجه به لزوم آرامش عمومی به روی یکدیگر پنجه ی سیاسی و غیرسیاسی می کشند.

مرد توضیح داد،

مردمی که با تحمل سختی های موجود و فشارهای دشمن، همچنان سینه ی خود را سپر ِ اسلام و انقلاب و ایران کرده اند، در هفته ها و روزهای اخیر تقریبا در اکثر مراسم رسمی و غیررسمی شاهد حواشی اختلاف برانگیز و اتهامات متقابلی هستند که هیچ منطقی برای طرح آنها وجود ندارد و جز هوای نفس، زیاده‌خواهی و حداقل بی‌توجهی به ضورت وحدت و همدلی نمی توان دلیلی برای آنها یافت.

خانم دوباره گفت،

در این میان حرف و خواست مردم کاملا ساده و شفاف است. مردم در انتظاری قابل درک بر این باورند که اختلافات سلیقه ای و غیرسلیقه ای مسوولان و مدیران سه قوه و دیگر دستگاه ها باید در جلسات مشترک و در پرتو تعهد عملی به قانون، پایبندی به حدود وظایف و اختیارات و اجرای رهنمودهای رهبر معظم انقلاب حل و فصل شود….

در پایان ویدئو مرد آرزو کرد،

… امیدواریم شرح این داستان واقعا ملال آور تا همین اندازه کافی باشد و این ماجرا نیاز به شرح و توضیح بیشتری نیابد. ان شا الله.

در این ویدئو یک نظام اجتماعی مبتنی بر چهار گروه از بازیگران ترسیم می شود. گروه اول مردم هستند که از دهان گوینده ی زن از گروه دوم، یعنی سیاستمداران، می خواهند که «روی اعصاب آنها راه نروند». مردم از سوی دیگر در برابر گروه سوم، یعنی دشمن، «سینه سپر کرده اند». چهارمین بازیگر در این نمایش ِ تلویزیونی «رهبر معظم انقلاب» است که می توان مرد ِ گوینده را صدای او دانست. در این «یادداشت تصویری» مردم و رهبر از سیاسیون می خواهند که مشکلات خود را بصورت درونی حل کنند و استقامت عمومی دربرابر دشمن را تضعیف نکنند.

نکته ی مهم این است که بسیاری از اتفاقات ِ یکسال گذشته و ۳۰ سال پیش از آن را می توان در چهارچوب همین نگاه بهتر فهمید. برای مثال، در این نوع نگاه، آنچه در انتخابات ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ اتفاق افتاد به این ترتیب خلاصه می شود که گروهی از سیاستمداران اختلاف درونی را به خیابان ها کشیدند و مردم را آزار دادند و مایه ی شادی دشمن را فراهم کردند و به همین دلیل لازم بود توسط رهبر سرجایشان نشانده شوند. اما سوال مهم این است که این مدل ِ پیشنهادی از حکومت داری توسط چه کسی ابداع شده است و به تایید چه کسی رسیده است؟ یا اینطور بپرسیم، در طی کدام فرایندی تصمیم گرفته شده است که خط واضحی بین مردم و سیاست مداران وجود دارد و مشکلات باید پشت درهای بسته حل شوند؟ واضح است که می شود مدلهای جایگزینی پیشنهاد داد که در آنها رهبری وجود ندارد و فضای باز سیاسی به مردم این امکان را می دهد که بر سیاست مداران بصورت مستقیم و غیرمستقیم نظارت کنند و به این وسیله راهی پیدا کنند که دشمن را به رقیب تبدیل کند تا سایه ی جنگ برسر کشور نباشد.

وقتی دعوا به خیابان کشیده می شود، این امکان را از دست می دهیم که به ریشه ها برگردیم و از خودمان و دیگران بپرسیم ریشه ی تفاوت ها در چیست. ویدئوهایی نظیر این فرصت های نادری هستند که در آنها یکی از طرفین تعریف خود از وضعیت و نظرش نسبت به راه حل بهینه را خارج از شولای تبلیغات و آشوب درگیری های خیابانی عرضه می کند. همین جاست که می شود یک نفر را از سمت مقابل کنار کشید و ازش پرسید «این که گفتی می تواند یک راه حل باشد، اما راه حل های دیگری هم وجود دارند که می توانند بهتر باشند».

کله ی سگ به مثابه ی ابزار ارتباط با جهان

صدای طبل جنگ بلند شده است. حالا یک سو علنا از «گزینه ی نظامی» حرف می زند و طرف دیگر بلند جار می زند که هراسی ندارد. در میانه ی میدان کسانی در رثای «دخالت بشردوستانه» نظریه پردازی می کنند و رفیقی در فرندفید می نویسد «من رو تمامیت جسمی خودم حساسم». بالاتر کسی پرسیده است «هیچ با خودتون فکر کردید اگه جنگ بشه چیکار میخواین بکنید؟»

پیش از آنکه گلوله ای شلیک شده باشد، خیزران می پرسد «از حمله به ایران می گویند، اما آیا از تبعاتش چیزی می دانند؟» او توضیح می دهد که حمله کردن به ایران «کار ساده‌ای» نیست که «مثل هر روز صبح که سر کار می‌روند، بیایند و سنگی بیاندازند و شب، خسته اما خوشحال از پیروزی، به خانه برگردند!»

خورشید غروب می کند و فردا روز دوباره آن توریست آمریکایی یا اروپایی که کنار ساحل رفتنش ترک نمی شود یا جنگل نشینی اش تعطیلی ندارد، جای امنی را جستجو خواهد کرد تا دمی بیاساید. جای امنی که دیگر وجود نخواهد داشت! اسرائیلی ها که دیگر اصلا فاجعه می‌شود اوضاع برایشان، همان بهتر که حدس هم نزنم!

دیگی که برای من نجوشد، حتی سر سگ هم زیاد است برای آن! (از خیزران)

سیاستمداران دو جبهه، آنها که بر طبل جنگ می زنند و آنها که هنوز گزینه ی گفتگو را بالای سر می برند، هر دو حالا درگیر حل مساله هستند. من ِ شهروند اما بیشتر از تغییر عکس پروفایلم در فیس بوک و احتمالا شرکت در یک تظاهرات ضد جنگ نمی توانم در حوادث چند ماه آینده نقشی بازی کنم. یک کار ِ نظری اما می توانم بکنم. من می توانم از خودم و تو بپرسم چرا خیزران روی اینکه «توریست آمریکایی یا اروپایی که کنار ساحل رفتنش ترک نمی شود یا جنگل نشینی اش تعطیلی ندارد» حساب باز کرده است. این کدام «کله ی سگ» است که خیزران در می خواهد در «دیگی که برایش نمی جوشد» بار کند؟ بعد از اینکه کله ی سگ در دیگ بار گذاشته شد چه خواهد شد؟ اساسا چرا وضعیت به نقطه ای رسیده است که تنها دو گزینه در آن موجود است؛ اینکه «دیگ برای من بجوشد» یا اینکه «سر سگ در دیگ بجوشد».

زمانی برای یک آشنای «ارزشی» نوشتم که «مستضعف» بودن یک وضعیت نسبی است که بدلیل حضور یک عامل بیرونی اتفاق می افتد. یعنی عامل بیرونی، بگو ارباب ِ زورگو یا باد و زمین ِ نامرغوب، خلایق را از وضعیت ِ مناسب تر دور می کند و آنها را مستضعف می کند. با این احوال مستضعف بودن فضیلت نیست. حقارت هم نیست. می شود حلش کرد. خیلی اوقات هم نمی شود حلش کرد. اینکه آمریکایی و اروپایی کنار دریا خوش می گذراند، اما من و تو احتمالا موقعیت خوبی نداریم هم ما را مستضعف می کند. اینکه عامل ِ این قضیه چه است، اهل فن می توانند توضیح بدهند، و داده اند هم. اینکه ما کله ی سگ در دیگ ِ دیگران بار کنیم البته ما را از استضعاف در می آورد. اما حداکثر ِ موفقیت این استراتژی این است که اروپایی ِ بر ساحل نشسته را هم به جرگه ی مستضعفین جهان وارد می کند و این یعنی حالا وبلاگ نویس اروپایی هم می نشیند درمورد سرسگ بار کردن در دیگ من و تو نظریه پردازی می کند و الی آخر. قرار است از این دور باطل چه گیر من و تو و آن آمریکایی و اروپایی بیاید؟

واضح است که تهدید به کله ی سگ بارگذاشتن در دیگ مردم می تواند یکی از گزینه ها در یک درگیری باشد (درمورد مسایل اخلاقی اهل فن نظر بدهند). اما این دقیقا یکی از آخرین گزینه هاست. چیزی مثل «نابودی متقابل» MAD که در زمان جنگ سرد پیاده شد. استفاده از این گزینه به طرف مقابل این نکته را می رساند که راه حل مشترک ممکن نیست. آیا کسی واقعا معتقد است که دنیا یا جای ماست یا جای «توریست آمریکایی یا اروپایی که کنار ساحل رفتنش ترک نمی شود»؟

«کلمه» مشروح نتایج یک نظرسنجی که، به ادعای این منبع، توسط جهاد دانشگاهی و به سفارش مراجع امنیتی در تهران و بصورت پرسشنامه ای انجام شده است را منتشر کرده است. خواندن متن کامل این نظرسنجی را پیشنهاد می کنم. اینجا به چند نکته در نتایج این نظرسنجی اشاره می کنیم.

اول) ۹۶% از پاسخگویان در پاسخ به سوالی درمورد «مهم ترین مسائل و مشکلات فعلی جامعه»، «مشکلات اقتصادی مانند گرانی،مسکن، بیکاری و …» را بعنوان اولویت اول یا دوم انتخاب کرده اند (جدول ۶).

دوم) ۸۳٫۷% از پاسخ دهندگان معتقد هستند که ممانعت از سخنرانی سید حسن خمینی در مراسم سالگرد پدربزرگش «اقدام نادرست ونامناسبی بود» (جدول ۱۱).

سوم) بیش از نیمی از شرکت کنندگان (۶۵٫۲%) در خصوص «وضعیت اعتراضات پس از انتخابات ۸۸» معتقد هستند که اعتراضات به صورت پنهانی همچنان ادامه دارد» (جدول ۱۲).

چهارم) توزیع جمعیت نمونه بر اساس دیدگاه انها در خصوص وضعیت فعلی کشور، جدول ۱۳، نشان می دهد که از دی ماه ۱۳۸۸ تا خرداد ماه ۱۳۸۹ افزایش محدودی در تعداد افرادی که معتقد به «اصلاح تدریجی وضع موجود» هستند اتفاق افتاده است (از ۴۷٫۶% به ۴۹٫۴%). در این بازه ی زمانی، گروه معتقد به «حفظ وضع موجود» حدود ۷% کاهش پیدا کرده اند (از ۲۲٫۸% به ۱۵٫۷%) و علاقه مندان به «تغییر اساسی وضع موجود» %۵٫۵ افزایش داشته اند (از ۲۹٫۱% به ۳۴٫۶%). در خرداد ۱۳۸۹، ۸۴% از پاسخ دهندگان معتقد به تغییر وضع موجود، بصورت اصلاح یا تغییر اساسی، بوده اند. پنج ماه پیشتر این عده ۷۶٫۷% از شرکت کنندگان را تشکیل می دادند.

پنجم) حدود دو سوم شرکت کنندگان در نظرسنجی در خرداد ماه ۱۳۸۹ (۶۹٫۶%) معتقد بوده اند که «آینده ی کشور مبهم یا نگران کننده است». این عده در دی ماه ۱۳۸۸، ۶۳٫۶ از شرکت کنندگان را تشکیل می داده اند (جدول ۱۴).

اینطور خلاصه می کنم: مهمترین دغدغه در جامعه ی هدف مسایل اقتصادی است. تصور جمعی بخش بزرگی از پاسخ دهندگان این است که ریشه ی اعتراضات خشک نشده است. نظام بخشی از علاقه مندان خود را از دست داده است، اما همچنان اصلاح گری در جامعه مطرح است و این ایده در دوره ی پنج ماهه ی مورد بررسی رشد کرده است. علاقه به راه حل های رادیکال هم در این بازه رشد کرده است. بررسی این رشد در کنار محکومیت ِ ۸۰ درصدی رفتاری که با سید حسن خمینی شد جالب است. بخش قابل توجهی از شهروندان نگران آینده ی کشور هستند. از هر پنج نفر از پاسخ دهندگان، چهار نفر خواستار تغییر در وضع موجود شده اند.