نوشته هایی که درمورد ’ ایران ’ هستند

ایستگاه احمدی‌نژاد، قطار احمدی‌نژاد

ستاره‌ی اقبال محمود احمدی‌نژاد رو به افول است. به‌نظر می‌رسد روی این نکته اجماعی وجود دارد. دیر یا زود احمدی‌نژاد از «قطار انقلاب» پیاده‌خواهدشد. تا اینجا مورد قبول دوست‌داران و مخالفان ِ او است.

برای گروه بزرگی از دوست‌داران ِ سابق ِ او، احمدی‌نژاد یک سکسه در حرکت این قطار است. «نظام» برای حفظ و برگرداندن ِ محمود احمدی‌نژاد هزینه‌ی بالایی کرد و حتی راس ِ هرم ِ نظام او را زیر ِ چتر حمایتی خود گرفت، اما احمدی‌نژاد ساز خود را زد و صندلی‌اش را از دست داد. برای مخالفان، احمدی‌نژاد یک حلقه‌ی دیگر در زنجیره‌ی افتضاحات ِ ساختار ِ حکومتی ایران است. نظام در حال کوچک‌تر شدن است و شعله‌ی جنگ قدرت بالا گرفته است و نظام حتی احمدی‌نژاد را برنمی‌تابد. همه منتظر رسیدن قطار به ایستگاه ِ بعدی هستند که احمدی‌نژاد در آن بیرون انداخته‌خواهدشد.

سوال ِ اساسی این است که آیا نسبت احمدی‌نژاد و نظام جمهوری‌اسلامی مانند نسبت مسافر و قطار است؟ خطر ِ این ساده‌سازی این است که عاملیت ِ نظام ِ جمهوری‌اسلامی در گرفتارشدنش به بحران احمدی‌نژاد را در نظر نمی‌گیرد. نکته‌ی مهم این است که دانستن نسبت مسافر و قطار، گذشته از درگیری ذهنی، برای دوگروه اهمیت ِ ویژه‌ای دارد. اگر فرض کنیم بیلان حساب احمدی‌نژاد به‌سمت صدمه به نظام حاکم بر ایران بوده‌است، برای علاقه‌مندان به ادامه‌ی حیات ِ این نظام مهم است که بدانند چطور باید این قطار را از چنین مسافران ِ ناخوانده‌ای مصون کنند. از سوی دیگر، برای هرکسی که می‌خواهد نظام ِ جایگزینی برای کشور ایران پیشنهاد دهد، این یک سوال ِ اساسی است که چگونه می‌شود از «احمدی‌نژادی‌شدن» وضعیت جلوگیری کرد.

مساله‌ی مهم در وضعیت فعلی این است که احمدی‌نژاد تنها یک نقطه در حیات ِ نظام جمهوری اسلامی نیست. او حاصل فرایند جمهوری اسلامی است. محمود احمدی‌نژاد و نظام جمهوری اسلامی ایران ارتباط علت و معلولی دارند. در صورت صحت ِ این ادعا، دفع احمدی‌نژاد تنها یک درمان ِ موقت برای نظام جمهوری اسلامی است و این ساختار حکومتی، احمدی‌نژاد ِ بعدی را در ایستگاهی کمی دورتر سوار خواهد کرد. به‌همین دلیل، مهم است که فرایندی که منجر به محمود احمدی‌نژاد شد را بفهمیم. بدون فهمیدن ِ این فرایند، دوستان و مخالفان ِ نظام ِ ایران همین اشتباه را بارهای دیگری تکرار خواهند کرد.

تقلیل فرایندهای بلندمدت به اتفاقات لحظه‌ای البته تعریف‌های ساده‌ای از وضعیت می‌دهد و منجر به ارایه‌ی درمان‌های موقتی می‌شود. این درمان‌های موقت مسکن‌هایی هستند که تنها فاجعه را نزدیک‌تر، بزرگ‌تر، و شگفتی‌آورتر می‌کنند.

ژانگولر در یوم‌الله

از صبح داشته‌ام عکس‌های راه‌پیمایی روز ۲۲ بهمن را نگاه می‌کرده‌ام، و به‌نظرم این عکس خلاصه‌ی چیزهایی است که دیده‌ام.

مردی وسط خیابان ایستاده و پسری روی سرش ژانگولر اجرا می‌کند. در روز معمولی نمی‌شود چنین برنامه‌ای اجرا کرد. پلیس جریمه‌ات می‌کند. امروز اما استثنا است. امروز همه چیز آزاد است. یک گوشه‌ی دیگر کسی دارد روپایی می‌زند و آن‌طرف‌تر چند نفر با لباس عشایری کره می‌زنند. در عکس همه‌ی چشم‌ها به بالا است. به پسر که پاهایش را ۱۶۰ درجه باز کرده‌است؟ شاید. کسی که عکس را هوا کرده اما کاری به ژانگولر ندارد. در روایت او جمعی وسط خیابان ایستاده‌اند و به تصویر «رهبر» چشم دوخته‌اند. نگاه‌شان از زمین به آسمان است و در صورت‌شان تحسین و شگفتی خوانده می‌شود. ژانگولر برای او اتفاق فرعی است. او می‌خواهد بپذیریم که مردم برای یوم‌الله آمده‌اند نه برای بالماسکه.

نکته‌ی مهم این است که برای سوال «بالماسکه یا یوم‌الله» جواب ِ صریحی وجود ندارد. یا حداقل حالا نمی‌شود به این سوال جواب ِ روشنی داد. در ساختاری که به دموکراسی التزام ندارد، جواب با درگیری ِ خیابانی روشن می‌شود. و این زمانی است که همه ضرر خواهند کرد.

بالماسکه تمام شد. حالا مردم به خانه برمی‌گردند.

دلت شاد آقای فرهادی

«جدایی نادر از سیمین» را فقط یک بار دیده‌ام. یا بهتر، یک بار تا نصف ِ راه ِ فیلم رفتم و دوام نیاوردم و بار بعد، چند روز بعد، نصفه‌ی دیگر را دیدم. فیلم آزارم داد. کشمکش‌هایی که برایم آشنا بودند و ازشان فراری هستم را یکی دوباره جلوی چشمم آورده بود. ده فیلمی که این چند ماهه دیده‌ام و خوشم آمده را اگر بخواهم فهرست کنم، «جدایی نادر از سیمین»‌ قطعا یکی‌شان نیست.

«جدایی نادر از سیمین» که اسمش برای جایزه خوانده شد بالا پریدم. نه فقط من، همه‌ی رفقایی که با هم برنامه را می‌دیدیم بالا پریدیم و صدا کردیم و خوشمان شد. حالا که چند ساعت گذشته، دوباره هم که ویدیو را می‌بینم مو به تنم راست می‌شود. مدونا به کاغذ ِ طلایی نگاه می‌کند و لبخند می‌زند و درنگ می‌کند و می‌گوید «از ایران، یک جدایی». ایران را ایران می‌گوید نه آیرن یا ایرن یا هر چیز دیگری.

حالا خیلی به ایران، یا به اصغر فرهادی، افتخار نمی‌کنم یا چیز دیگری. دلم حال آمده که اصغر فرهادی جایزه را برده. انگار بچه محل‌ام توی مسابقه‌ی دو جایزه گرفته. حالش را برده‌ام. توضیح ِ پیچیده‌تری ندارد.

سلام آقای رضا پهلوی

مصاحبه‌ی مسیح علی‌نژاد با رضا پهلوی و حواشی ِ آن را با علاقه دنبال کردم. اول به این دلیل که رضا پهلوی را سیاست‌مداری دیدم که می‌توانم به او رای بدهم. دوم به این دلیل که جمع زیادی به مسیح خرده گرفتند که با «شاهزاده» بی‌ادبانه رفتار کرده‌است (مثلا نظرات زیر این ویدیو و ۵۰۰ و خرده‌ای لایک ِ این مطلب را ببینید). برای مسیح احترام زیادی قایلم و متاسفم ازاینکه مورد آزار کلامی قرار گرفته‌است، اما خروش ِ آنلاین علیه مسیح نشان می‌دهد که رضا پهلوی ممکن‌است «انتخاب‌شدنی» باشد. این موضوع من را امیدوار می‌کند.

منتظرم ببینم چطور رضا پهلوی حلقه‌ی دوست‌داران ِ رومانتیکش را به‌سمت عقلانیت هل می‌دهد و طرفداران ِ محتاط‌تری را هم جذب می‌کند.

چرا ایران هنوز لیبی نیست

به‌دلیل زندگی در بین ِ غیرایرانیان ِ علاقه‌مند، این سوالی‌است که زیاد می‌شنوم: «چه خبر از ایران؟». با سقوط ِ دومینوی دیکتاتوری‌های عرب، این سوال حالا تبدیل شده است به «پس چرا رژیم ایران سقوط نمی‌کند؟» شبیه همین سوال را، این‌بار در جهارچوبی رتوریک، از طرف مدافعین نظام می‌شنویم، «اگر نظام ایران بد است، چرا مردم سرنگونش نمی‌کنند؟»

دیروز به همکارم گفتم ایران مصر و لیبی نیست. ما در ایران نظامی نیمه‌دموکراتیک داریم. این یعنی هنوز هزینه‌ی باقی‌ماندن این نظام به نقطه‌ای نرسیده‌است که مردم خطر کشته‌شدن در یک جدال ِ بزرگ ِ خیابانی، از جنسی که در هفته‌های اخیر در لیبی دیده‌ایم، را پذیرفتنی بدانند. به این مساله باید تجربه‌های اخیر در تاریخ ِ معاصر ِ ایران را هم اضافه کرد.

دیشب نسخه‌ی کوتاه ِ «انقلاب در مصر» از پی‌بی‌اس را می‌دیدم (نسخه‌ی کامل در کانادا قابل دسترسی نیست). نمونه‌هایی که در این ویدیو می‌بینیم تصاویری از شکنجه‌های حیوانی، تجاوز و قتل زندانیان سیاسی است که توسط نیروهای امنیتی مصر گرفته شده و به بیرون درز کرده است. چنین ویدیوهایی از زندان‌های ایران هنوز ندیده‌ایم.

من این‌طور نتیجه‌گیری می‌کنم، ما لیبی و مصر نیستیم و هنوز درمورد ایران، در بر پاشنه‌ی تغییر دموکراتیک می‌گردد. این به این معنی نیست که شانس زیادی برای انجام «تغییر دموکراتیک» از طریق صندوق رای وجود دارد، اما هم‌چنان خودنمایی ِ خیابانی ِ غیرخشن، بعنوان یک ابزار قابل‌استفاده برای تغییر، از جعبه‌ابزار اجتماعی خارج نشده‌است. البته بوضوح ساختار حاکم این توان را دارد که این پاشنه را بشکند و کار را به خشونت ِ خیابانی و رودررویی ِ وحشیانه بکشاند. از نظامی که رهبرانش هیچ گزینه‌ای جز ماندن در قدرت ندارند، بعید نیست که ابایی از هیچ گزینه‌ای نداشته‌باشد. تا آن زمان هنوز ایران لیبی نیست.

منبع عکسها: یکدو

بخش عمده ای از اطلاع‌رسانی درباره‌ی راه‌پیمایی‌های اعتراض‌آمیز ۲۵ام بهمن از طریق توییتر انجام شد. خیلی از کسانی که درباره‌ی این روز توییت کردند از تگ ِ #۲۵bahman در توییت‌هایشان استفاده کردند.

این وبلاگ‌نویس ۹۷ هزار توییتی که در بازه‌ی ۱۰ تا ۱۶ فوریه، ۲۱ تا ۲۷ بهمن، با این تگ منتشر شدند را جمع‌آوری کرده‌است و در یک فایل ۱۹ مگابایتی ذخیره کرده‌است (فایل را از اینچا بگیرید). یک کد Matlab نوشتم که این توییت‌ها را خواند و تعداد آنهایی که کاملا به انگلیسی هستند را شمرد. می‌خواستم ببینم چه حجمی از این مکالمه به زبان فارسی انجام شده‌اشت (اینجا غیرانگلیسی را فارسی درنظر می‌گیرم*).

یک محاسبه‌ی سردستی نشان می‌دهد که از ۹۷ هزار و ۲۱۵ توییتی که حاوی تگ #۲۵bahman بودند، ۲۰ هزار و ۷۴۲ تا فارسی بودند. این یعنی کمی بیشتر از ۲۱٪.

* من وجود کاراکتر بالای ۱۲۷ در توییت را نشان غیرانگلیسی بودن درنظر گرفتم. به این ترتیب، اینجا آماری که به‌عنوان «توییت فارسی» نقل می‌شود دست ِ بالا گرفته شده است.

پس‌نوشت – لینک بانک‌اطلاعاتی توییت‌های #۲۵bahman را علی عزیز فرستاد.

به نظر من غائله‌ی اخیر ایران در بطن خود دعوایی برسر دل‌های «طرفداران عادی خوب» است. این اصطلاح را از «ساما» قرض گرفته‌ام. او در «سخنی تلخ با جماعت حزب الله» می‌نویسد،

حکومتی که ده درصد طرفدار پر و پا قرص داشته باشد سقوط نمی کند. مگر اینکه هفتاد درصد مخالف پر و پا قرص داشته باشد. پس خیالتان تخت که جماعت سبز راه به جایی نخواهند برد. چون مخالفان پر و پا قرص حکومت حتی به طرفداران پر و پا قرص حکومت نمی رسند چه برسد به هفت برابر.

اما ساما نگران آینده‌ی «نظام» است.

… سخن تلخ من این است، جمعیت بیشتر از شما و آنها تماشاگران عادی هستند که نه کاری به سیاست دارند و منتهای هم و غم شان فیلم هندی و آجیل شب عید است. این دسته عمدتا طرفدار نظامند اما نه پر و پا قرص. یک طرفدار عادی خوب

مهم ترین چیزی که امروز ریشه ی این انقلاب که بخشی از تاریخ تشیع را می زنند تفکر کیهانیه است که نمود بارز آن شخص “حسین شریعتمداری” است. کسی که برای حفظ قدرت هر دروغ و معصیتی را جایز می داند. و برای حفظ نظام حاضر است نماز را تعطیل کند و حتی جان امام زمان را بگیرد.

تفکری که جان امام زمان از حفظ قدرت کم ارزش تر است برای شان. تفکری که اخلاق را مثل گوسفند عید قربان می کشد … ادامه این تفکر موجب ریزش است. یکی یکی دوتا دوتا سه تا سه تا. من برای امروز نمی ترسم برای ده سال بعد می ترسم شاید هم بیست سال بعد. دسته خاکستری مردم وقتی بی اخلاقی اینان را ببینند دروغ هاشان بشنوند و… یواش یواش می روند کنار. (تاکیدها ازمن)

ساما برداشتی تحقیرآمیز از بخش ِ بزرگی از جامعه‌ی ایرانی می‌دهد (کسانی که «منتهای هم و غم شان فیلم هندی و آجیل شب عید است») اما نگرانی ِ مهمی دارد: حتی اگر این عده تا حدی که او می‌گوید بی‌اطلاع از احوال جامعه باشند، باز هم «بی‌اخلاقی»های آنها که « اخلاق را مثل گوسفند عید قربان می کشند» باعث خواهد شد که، آنطور که ساما می‌نویسد،

اگر نتوانیم چهره اخلاقی نظام را حفظ و بازسازی کنیم شکست خواهیم خورد شاید ده سال بعد و بیشتر.

این را من اسمش را می‌گذارم «براندازی اخلاقی». برای منی که در تورنتوی دور از ایران نشسته‌ام، و نه در تهران و شهرهای دیگر ایران، گفتن این جمله بی‌ادبانه و از جنس «درجای گرم نشستن» است، اما هر گاز اشک‌آوری که چشم یک شهروند ِ ایرانی را اشک می‌آورد و هر باتومی به پهلوی مرد و زنی در ایران می‌خورد، یک ضربه به پایه‌های نظام حاکم بر ایران است. بخشی از نیروهای ساختار، خطر را حس کرده است، اما بخش ِ دیگری هنوز در جواب ساما می‌نویسد «نگران حزب الله هم نباش، گردنه های سختی رد کرده». نکته‌ی مهم این است که این گردنه، گردنه‌ی مشروعیت اخلاقی است. سوال مهم این است؛ بعد از گذشتن از این گردنه، چقدر از «طرفداران عادی خوب» هم‌چنان در کاروان نظام خواهند ماند.

عکس از بی‌بی‌سی

مبارک رفت، بقیه‌ی دیکتاتورها هم می‌روند

دیروز در یک جمع دوستانه درباره‌ی دموکراسی حرف می‌زدیم. موضوع بحث یکی از انتقاداتی بود که به نظام های دموکراتیک گرفته می‌شود؛ اینکه بسیاری از دموکراسی‌ها از دل یک انقلاب بیرون آمده‌اند. رفیقی می‌گفت این ایراد به دموکراسی نیست؛ مساله نظام‌های دیگری هستند که «در خروجی» ندارند و باید با زور آن‌ها را کنار زد تا ساختار جدیدی برپا شود. ایده این بود که دموکراسی، با انواع متفاوتی که دارد، یکی از معدود نظام‌های حکومتی است که می‌توان آن را از درون تغییر داد. درمقابل، «در یک نظام شاهنشاهی معمولا نمی‌شود به شاه گفت، آقا، بی‌زحمت بیا پایین». این را رفیقی گفت.

مبارک رفت. تظاهرات سه‌هفته‌ای منجر به انقلابی شد که چند صد نفر مصری را قربانی کرد، اما بالاخره محمد حسنی مبارک استعفا کرد. هنوز خبر تازه است اما صفحه‌ی ویکیپدیای مبارک به روز شده است. تاریخ خروج از قدرت: ۱۱ فوریه‌ی ۲۰۱۱. حتی می‌شود ساعت این اتفاق را هم نوشت.

آیا کسی هست که همیشگی باشد؟ رفتن مبارک رفتن مبارک نیست. رفتن مبارک یادآوری این نکته است که هیچ سیاست‌مداری ماندنی نیست. سیاست عرصه‌ی آمدن و رفتن است. آنها که می‌خواهند بیشتر بمانند، می‌کشند و بیشتر می‌مانند، اما بالاخره می‌روند. دشمن بزرگ دیکتاتور زمان است. همه‌ی دیکتاتورها رفتنی هستند.

روز شنبه با کارگردانی که دارد یک مستند درباره‌ی حوادث مرتبط با نشست جی۲۰ در تورنتو (ببینید: تورنتو تهران نبود – درمورد آشوب های جی ۲۰ در تورنتو) می‌سازد حرف می‌زدیم. یکی از نکات جالب گپ یک‌ساعته‌ی‌مان، آتش‌زده‌شدن یک خودروی پلیس در یک تقاطع مهم در تورنتو بود. تصویر این ماشین در رسانه‌های مختلف منتشر شد و بعضی به آن به‌عنوان نمونه‌ای از آشوب‌گری کور ِ مخالفان نشست استناد کردند. اما از همان ابتدا سوالات زیادی درباره‌ی جزییات این اتفاق پرسیده شد. برای مثال عده‌ای می‌پرسیدند ماموران تحت چه شرایطی ماشین خود را ترک کرده‌اند که در ضمن فرصت هم داشته‌اند که همه‌ی تجهیزات خود، از جمله کامپیوتر ماشین را، از آن بیرون ببرند. اینکه آتش‌نشانی خیلی دیر در صحنه حاضر شد و ماشین ِ پلیس مدت ِ زیادی در چهارراه سوخت و از آن عکس و فیلم گرفته شد هم برای عده‌ای نشانه‌ای بود که این اتفاق یک اتفاق معمولی نبود.

«مدل میامی» Miami model اصطلاحی است که بعد از برخورد پلیس با معترضان به پیمان تجاری FTAA در نوامبر ۲۰۰۳ در شهر میامی باب شد. مدل میامی مجموعه‌ای از روش‌های انتظامی برای مقابله با آشوب‌های شهری‌است. علاوه بر افزایش شدید نیروی پلیس و استفاده از ابزارهای کنترل جمعیت، که گروه‌های مدافع حقوق‌بشر استفاده از آن‌ها را محکوم می‌کنند، مدل میامی شامل روش‌های رسانه‌ای برای ایجاد نگرش منفی نسبت به معترضین هم هست. برای مثال در اتفاقی که در تورنتو افتاد، شواهدی وجود دارد که پلیس نمایش‌هایی از «سلاح»های کشف‌شده برگزار کرد، در حالیکه که ابزار به نمایش گذاشته‌شده سلاح نبود یا واقعی نبود و یا اساسا ارتباطی به نشست جی۲۰ نداشت. علاوه بر این نفوذ در گروه‌های معترض و استفاده از آشوب‌های نقطه‌ای برای کنترل جمعیت به نظر بعضی جزء روش‌هایی است که در مدل میامی مورد استفاده قرار می‌گیرد.

بحث ما به اینجا کشید که احتمال اینکه بعضی اتفاقات ِ مشکوک ِ ایران، در قضیه‌ی کوی دانشگاه و همین‌طور اتفاقات بعد از انتخابات ریاست‌جمهوری، هم نمونه‌هایی از استفاده از مدل میامی باشند را نمی‌توان براحتی رد کرد. اینکه می‌شنویم در اتفاقات اخیر مصر به موزه‌های قاهره حمله شده‌است هم به‌راحتی ممکن است نسخه‌ی مصری مدل میامی باشد.

تریلر «دژ تورنتو» Fortress Toronto را اینجا ببینید.

(لینک مستقیم به ویدیو)

اگر ساکن تورنتو هستید و در حین اتفاقات مرتبط با جی۲۰ شاهد خشونت پلیس بوده‌اید، یا احتمالا از این اتفاقات عکس یا ویدیو تهیه کرده‌اید به من، به نشانی arash@kamangir.net، ایمیل بزنید که شما را با گروه سازنده‌ی فیلم مرتبط کنم.

پس‌نوشت – در قضایای تورنتو مشکوک‌تر‌ها معتقد بودند «سیستم» تلاش کرده‌است با ایجاد آشوب تصنعی «پیام اصلی معترضین» را به حاشیه براند. من خیلی نمی‌دانم «پیام»ی مثل «مبارزه با نظام سرمایه‌داری» را چطور می‌شود در خیابان مطرح کرد یا در آشوب ِ خیابانی محو کرد.

گریختگان از مهلکه و بی‌انصافی ما

دیروز با رفیقی درباره‌ی یکی از فعالان رسانه‌ای حرف می‌زدیم. رفیقم شاکی بود که «فلانی کیفیت کارهایش پایین آمده» و «خودش را فروخته». کم‌کم حرفمان به همه‌ی رفقای دیده و ندیده، که بعد از اتفاقات اخیر از ایران بیرون آمده‌اند و خودشان را به جایی رسانده‌اند، کشیده‌شد. رفیقم می‌گفت «خیلی‌ها این اتفاقات را بهانه کردند که بیرون بیایند».

چند ماه پیش با یک فعال ِ اجتماعی که، بعد از انفرادی و آزار از ایران رانده شده بود، حرف می‌زدم. می‌گفت که بهش فهمانده‌اند که باید از ایران برود. همین را از یک کارگردان آشنای ایرانی شنیدم؛ که از مرز وارد شده و گرفته‌اندش و پاسپورتش را دستش داده‌اند و بهش گفته‌اند برنگرد.

گاهی فراموش می‌کنیم که آدمیزاد برای گذران زندگی نیاز به درآمد دارد. این را هم فراموش می‌کنیم که ساختار حکومتی ایران، با همه‌ی اشتباهات فاحشی که مرتکب می شود، ذهن‌های خوش‌فکری در اختیار دارد که برایش فکر و ایده تولید می‌کنند. این عده می‌دانند که فعال اجتماعی و سیاسی وقتی از ایران بیرون می‌رود در گردابی از مشکلات خانوادگی، اجتماعی و معیشتی فرو می‌رود. نبودن در ایران و دسترسی به اخبار از طریق مسیرهایی که ذره‌بین‌های خود را دارند سمت دیگر این مساله است، که بامداد حرفش را اینجا می‌زند.

مسیح فهرست بلندی از وب‌سایت‌ها و وبلاگ‌هایی را ردیف کرده است که «قرار سبز»ش را سانتی‌مانتال و شکست‌خورده معرفی کرده‌اند. سوال مهم، که مسیح نمی‌پرسد، این است: سمت دیگر کجاست؟ چرا ما در حمایت از هم همیشه کم می‌آوریم؟ آیا اصلا «ما»یی هست؟ آیا ما، این «ما»ی مشکوک، صرفا حول یک دشمن مشترک گرد هم آمده است و در آن خبری از همدلی نیست؟

من اینطور مساله را می‌بینم؛ بعد از وقایع اخیر جمع زیادی از فعالان از ایران بیرون آمده اند و برسر منابع موجود، تو بگو موقعیت‌های شغلی و امکانات موجود برای فعالیت، رقابت می‌کنند. نظامی که این عده را به تبعید‌های اجباری و خودخواسته فرستاده‌است دقیقا این نکته را می‌داند و هر از گاهی این فضای ملتهب را آشفته‌تر می‌کند. درنهایت آنچیزی که می‌تواند، در یک وضعیت ایده‌آل، یک اپوزیسیون فعال باشد، مجموعه‌ای از جزایر متخاصم است که توانش را صرف ابتر کردن خود می‌کند. اگر این تصویر به واقعیت نزدیک باشد باید به نظام حکومتی ایران آفرین گفت.

به رفیقم گفتم، آنها که توانسته‌اند، برای ادامه‌ی تحصیل، تو بخوان «به بهانه‌ی ادامه‌ی تحصیل»، مهاجرت کرده‌اند، دیگران که این امکان را نداشته‌اند، و می‌خواسته‌اند مهاجرت کنند، به مدد آزاری که دیده‌اند، یا زندانی که رفته‌اند، یا کتکی که خورده‌اند، از ایران بیرون آمده‌اند. تا اینجا بدتر و بهتری وجود ندارد. در جمعی که زندگی‌شان را در چند چمدان خلاصه کرده‌اند و بخش مهم ارتباطات اجتماعی خود را قیچی کرده‌اند و به کشور دیگری آمده‌اند، هستند کسانی که از قضا روشی برای کسب درآمد دارند، مثلا بگو طرف برنامه‌نویس یا نقاش ساختمان است. بقیه تلاش می‌کنند فعالیت اجتماعی‌شان را انتفاعی کنند. اینجاست که اصطلاح مشکوک «خودفروشی» خلق می‌شود و قضایایی مثل «پایین رفتن کیفیت کار» پیش می‌آید. این همه را من اینطور می‌بینم: ذهنیت ایرانی انگار علاقه‌مند است مثال‌های نابی بسازد و آن را معیار قضاوت کند و ساطورش را فرو بیاورد.

کمی منصف باشیم.