نوشته هایی که درمورد ’ مخاطب محدود ’ هستند

کسی شهردار ِ چاق را دوست ندارد

مشکلات راب فورد، شهردار تورنتو، بزرگ‌تر از ویدیویی است که مدتها بود ادعا می‌شد وجود دارد و او را در حال ِ کشیدن کوکایین نشان می‌دهد. فورد این اتهام را سیاست‌مدارانه رد می‌کرد اما کم‌کم اطلاعات بیشتری از ارتباطات ِ خودش، برادرش، و اطرافیانش، با دنیای زیرزمینی ِ تورنتو آشکار شد. حالا رییس پلیس می‌گوید ویدیو به دست آمده است و یکی از نزدیکان ِ آقای فورد برای اتهامات مرتبط با موادمخدر و زورگیری تحت تعقیب است. راب فورد قبل از این هم به‌خاطر ِ سیاست‌های دست ِ راستی‌اش مخالفان زیادی داشت.

راب فورد مرد ِ چاقی است و موقع صحبت‌کردن نفس کم می‌آورد. او با شکم ِ بزرگش، کراواتی که مثل ِ آبشار از گردن به سمت کمربندش آویزان شده، و صورت ِ سرخش، در تصاویر ِ رسانه‌ها دیده می‌شود. از آقای شهردار عکس‌هایی وجود دارد که او را دست در گردن ِ جوان‌های سیاه‌پوستی نشان می‌دهد که با ظاهر ِ استاندارد ِ شهروند ِ «متعهد» خوانایی ندارند. روایت‌هایی وجود دارد که راب فورد کوکایین مصرف می‌کند و برادرش در جوانی حشیش می‌فروخته است.

به‌نظرم باید در اتفاقات ماه‌های اخیر دقیق‌تر شد. مرد ِ چاق که دوستان سیاه دارد مایه‌ی شرم‌ساری شهروندان ِ «خوب» ِ شهر است. او مواد مخدر مصرف می‌کند و چشم‌هایش در گونه‌هایش دفن شده‌اند. راب فورد سر کوچکی دارد که روی شکمش دیده نمی‌شود. غبغبش از دو طرف کراواتش بیرون زده‌است. شهر از داشتن ِ چنین ساکنی شرم‌سار است. بدتر این‌که این مرد ِ شکم‌گنده شهردار شهر است.

چیزی که در این روایت‌ها نمی‌بینم اشاره به کارنامه‌ی راب فورد در شهرداری است. مهم‌تر از آن، نمی‌بینم کسی این سوال را بپرسد که مگر بزهکاران حق شرکت در دموکراسی را ندارند؟ هنوز نشنیده‌ام آقای فورد متهم باشد که از حضورش در شهرداری برای کمک به تجارت ِ مواد مخدر در شهر استفاده کرده باشد.

در جنجالی که برای فشار آوردن به راب فورد برای استعفا راه افتاده‌است زمینه‌ای از پرهیزگاری ِ مذهبی می‌بینم. مساله به‌نظرم راب فورد نیست. شهر دارد با سوزاندن ِ یکی سر ِ صلیب، خودش را تبرئه می‌کند.

 

از نقطه به خط

آدمیزاد٬ و شاید حیوانات ِ دیگر هم٬ بلد هستند در انبوه ِ اطلاعات الگو پیدا کنند. و این توانایی بوضوح ارزش‌های فرگشتی دارد. مثال ِ کلاسیک ِ تشخیص ِ الگو٬ که در حوزه‌ی بینایی هم اتفاق می‌افتد٬ تشخیص دادن طرح ِ بدن ِ جانوری است که در زمینه‌ی آشفته برای شکار کمین کرده‌است. موجود ِ زنده‌ای که بتواند این طرح را به‌سرعت تشخیص دهد، شانس بیشتری برای تولیدمثل و ادامه‌ی نسل دارد.

سه-چهار روز پیش با رفیقی درباره‌ی رفیق ِ دیگری حرف می‌زدیم. رفیقم داشت می‌گفت که فلانی این کار و آن کار را کرد و به این دلیل کار ِ دیگری را کرد و به آن دلیل کارِ دیگری را نکرد. در ذهنم داشتم از الگویابی‌اش لذت می‌بردم. فرض می‌کرد همه‌ی رفتارهای طرفِ مقابلش در یک طرحِ بزرگ، و شاید حتی با تصمیم قبلی، برنامه‌ریزی و اجرا شده‌اند. عناصرِ تصادفی٬ هم‌زمانی‌های اتفاقی٬ و توضیحاتِ ممکنِ دیگر را لحاظ نمی‌کرد. خطوطِ موازی‌ای را پشتِ نی‌زار دیده‌بود و یقین داشت که یوزپلنگی همین حالا حمله خواهد کرد.

پیاده‌کردن ِ حتی ابتدایی‌ترین الگویابی‌های آدمیزاد کار سختی است. این را به تجربه‌ی کار روی بینایی می‌گویم. اما چیزی که سخت است دقیقا پیداکردن الگوها نیست٬ که اولویت‌بندی و انتخاب ِ گزینه‌های محتمل‌تر است. این یعنی مدل کردن ِ فرایندهای ذهنی جانوری که با هر اشاره‌ای از جا می‌پرد و فرار می‌کند٬ اتفاقا کارِ قابل ِ انجامی است. چنین جانوری اما٬ تمام انرژی‌اش را برای دویدن‌های بی‌دلیل هدر می‌کند و شانسی برای بقا ندارد. کارِ دشوار، مدل کردن موجودی است که سرش را پایین می‌اندازد و آبش را می‌خورد و با چشم‌اش خط‌خطی ِ بی‌ربطِ پشت نی‌ها را دنبال می‌کند.

عکس از این‌جا

درباره‌ی تخیل

دیشب کاپیتان فیلیپس را دیدیم. دزدان ِ دریایی ِ سومالیایی و کشتی ِ آمریکایی و کاپیتان ِ قهرمان و تفنگ‌داران ِ دریایی و تکنولوژی و نجات ِ قهرمان (این تحلیل مساله‌ی تکنولوژی را در فیلم بررسی می‌کند). آقای کاپیتان بعد از آزادی کتابی نوشت و با اوباما دیدار کرد و از قهرمانی‌اش لذت برد. دیگرانی روی کشتی، اما، روایت‌های متفاوتی دارند. می‌گویند کاپیتان قهرمان نبود و روایت نادقیق است. انتظار داشتم که فیلیپس قهرمان نباشد. قهرمانی مال تام هنکس است. آدم‌های دیگر معمولا کمی قهرمان هستند. از آدم ِ کمی قهرمان اما نمی‌شود فیلم ساخت، چون چیز ِ بی‌نمکی از آب درمی‌آید و تماشاچی با خودش می‌گوید «من هم همین‌قدر قهرمان هستم». و هست.

در فیلم، فیلیپس آدم ِ اتوکشیده‌ای است که صبح ریش‌اش را با دقت می‌زند و دزدان دریایی گرسنه‌هایی هستند که یکی‌شان پا برهنه به دزدی دریایی رفته است (و به عقلش هم نمی‌رسد که کفش فیلیپس را ازش بگیرد). اما فقط آدم‌های فیلم نیستند که از دو سیاره‌ی مختلف هستند، قایق‌ها هم از دنیاهای متفاوتی آمده‌اند. قایق دزدان دریایی زوارش در رفته است و یک جا موتورش لنگ می‌زند. کشتی ِ فیلیپس اما موتور ِ پر زوری دارد و بدنه‌اش از تمیزی برق می‌زند. امروز صبح اسم کشتی را گوگل کردم. خیال‌بافی ِ آدمیزادی دیواره‌ی کشتی را هم رنگ ِ نو زده.

درباره‌ی تهوع

لین هانت کتاب ِ خوبی دارد به اسم «اختراع حقوق بشر: یک تاریخ». شاید چون در زمانه‌ی نقض حقوق بشر و دفاع از حقوق بشر و فعال حقوق بشر بودن هستیم خواندن این کتاب حظ بیشتری دارد. کتاب، همان‌طور که از اسمش پیداست، به روند تاریخی ِ تعریف و اهمیت پیدا کردن مفهوم حقوق بشر نگاه می‌کند. سوال ِ اساسی این است که چه شد که این رفتار ِ «عادی» دیگر پذیرفتنی نبود که به کسی که کار ِ ناشایستی کرده‌است این امکان را بدهند که زیر شکنجه پاک شود. باید کتاب را دوباره بخوانم. حالا هم دم دستم نیست. برداشتم از کتاب این بود که مفهوم ِ حقوق بشر زمانی پذیرفته می‌شود که نقض آن تهوع‌آور می‌شود.

کتاب نمونه‌های زیادی از کارناوال ِ اعدام در قرون وسطی می‌آورد. مثلا این طرح ِ مشهور (بالا) که یک گوشه‌اش یکی دارد کلوچه می‌فروشد و سمت ِ دیگر یکی با خنده به یکی چیزی می‌گوید.

می‌شود از این اتفاق نگاه ِ رو به گذشته برداشت کرد. از این جنس که «در اروپا در قرون وسطی آدم وسط خیابان شکنجه می‌کردند و مردم می‌رفتند تماشا، حالا در ایران آدم وسط خیابان اعدام می‌کنند و مردم می‌روند تماشا. آن بگذشت، این هم بگذرد». به‌نظرم این روایت پذیرفتنی است. اما من می‌خواهم نگاه ِ رو به جلو هم برداشت کنم. که رفتارهایی هست که امروز انجام می‌دهیم، و طبیعی هستند، و ۲۰۰ سال بعد کسانی با تعجب به ما نگاه خواهند کرد. این‌جا روایت ِ «جهان در زمینه‌ی اخلاقی رو به جلو است» نمی‌خواهم انجام بدهم. می‌خواهم کنار بنشینم و رفتارهای روزمره را نگاه کنم و تخیل کنم که کدام ِ رفتار ِ معمول ِ امروز و دیروز، چند صد سال ِ دیگر تهوع‌آور خواهد بود.

از «خبررسانی»

می‌بینم که اطرافیانم، و خودم هم، وقت ِ زیادی را برای دنبال کردن ِ اتفاقات سپری می‌کنند. آخرین مورد چند دقیقه‌ای بود که در جمعی از دوستانم به هم‌حرفی درباره‌ی محکوم به اعدامی که از مرگ جسته‌است و حالا قرار است دوباره اعدام شود گذشت. می‌گویم هم‌حرفی، و نه گفتگو، چون آدم‌ها از دو وضعیت موافق و مخالف با هم روبه‌رو می‌شوند. موافق‌ها حرف هم را تایید می‌کنند، و شعله را بالا می‌کشند و مخالف‌ها به نقطه‌ی حرفی با هم نداشتن می‌رسند. مساله‌ی مهم این است که هم‌حرفی درحد «خبررسانی» می‌ماند. این «خبررسانی» اتفاقا کارکردی است که وقتی از آدم‌های دور و اطراف درباره‌ی فیس‌بوک می‌پرسم حرفش را می‌زنند. وقت زیادی دارد برای رساندن خبر، برای پخش کردن اطلاع درباره‌ی آخرین فاجعه/معجزه، گذاشته می‌شود.

کارمندان ِ اداره‌ی بایگانی اخبار، انگار. خبر روی نوار نقاله پایین می‌آید. رویش مهر ِ فاجعه یا معجزه می‌خورد، و نوار ِ فیس‌بوک تاب می‌خورد توی کارتن. حاصل ِ فعالیت ِ ذهنی آدم‌ها، جایی در یکی از هارددیسک‌های زاکربرگ دفن می‌شود.

به‌نظرم اتفاقی نیست که فیس‌بوک دکمه‌ی علامت سوال ندارد. یا آدم‌ها با چیزی موافق‌اند، که لایک می‌زنند، یا نیستند، که می‌روند زیر چیزی که باهاش موافق‌اند لایک می‌زنند. شاید هم طرف را hide کنند.

تن آدمی الخ

از Edge.org قبلا کتاب خوانده بودم. این آقای John Brockman سالی یک بار آدم‌های طراز اول رشته‌های مختلف را جمع می‌کند و یک سوال بهشان می‌دهد. سوال امسال این بود Deep, Beautiful, and Elegant Theories of How the World Works. جواب‌دهنده‌ها آدم‌هایی در اندازه‌ی داوکینز و استیون پینکر هستند. امسال موروزوف هم به فهرست اضافه شده بود. هرکس دو یا سه صفحه می‌نویسد. این خلاصه‌گی برای من، که خیلی از موضوعات رشته‌ی کاری‌ام نیست، نکته‌ی مثبتی است.

نزدیک سه چهارم کتاب را خوانده‌ام. لایه‌ی اول ِ برداشتم، حظ بردن از پیچیدگی هستی و تلاش آدمیزاد برای هضم‌اش است. در لایه‌های پایین‌تر چند اشاره به کتاب و فیلم نظرم را گرفت، که باید دنبال کنم. چند نفر هم درباره‌ی Embodied Cognition حرف زده‌بودند که ارتباط نزدیکی با پردازش تصویر و بینایی ماشین دارد. ترجمه‌ی عبارت لابد می‌شود چیزی شبیه «ادراک ِ ضمنی». تز Embodied Cognition می‌گوید مغز و بدن قابل تفکیک نیستند. به عبارت دیگر، مدل ِ «چشم و گوش سنجشگرها هستند، مغز پردازش می‌کند و بدن اعمال می‌کند» ساده و نادقیق است.

کمی گشتم. روی ارتباط این تز با موضوع بینایی ماشین کارهایی شده‌است.

عکس از Catch-22 که دیشب می‌دیدم.

وضعیت ِ شستِ افراشته

جمله‌ها و عبارت‌ها برایم در هوا از خودشان رد می‌گذارند. این‌طور نیست که کسی بگویدشان و جمله از جلوی چشم‌ام سریع بگذرد و برود. عبارت درنگ می‌کند. ردش در فضا می‌ماند. انگار انگشتم را می‌گذارم روی pause و می‌توانم خوب نگاهش کنم. دور جمله می‌چرخم. چرخیدن دور جمله‌ای که کسی گفته‌است٬ یا خودم گفته‌ام٬ را دوست می‌دارم.

دیشب آشنایی از کلافگی سر inkscape یا نرم‌افزار دیگری داد کشید «مادرت رو». نیمه شوخی بود. قبل از اینکه داد بکشد از جمع عذرخواهی کرد. «مادرت رو» از جلوی چشم‌ام رد شد٬ ترمز گرفت٬ و برگشت. دور خودش چرخید. ازش پرسیدم «چرا نمی‌گی پدرت رو؟ برای یک نفر احتمالا آزارنده‌تره که کسی پدرش رو آزار جنسی بده». جای حرف نبود. واکنشی نشنیدم. سوال برایم ماند. فکر کردم شاید نگفتن «پدرت رو» مایه‌های هموفوب دارد. گوینده٬ که مرد بود٬ نمی‌خواهد احتمال آزار جنسی یک مرد را به رسمیت بشناسد.

فیس‌بوک بهم سرگیجه می‌دهد. در آن ِ واحد چندین مکالمه را می‌بینم. تعداد گفتن و جواب گفتن‌هایی که می‌بینم به این وابسته است که چقدر فرصت داشته باشم. مکالمه‌ها برای همیشه روی دیوار حک شده‌اند. لازم نیست من در تصور ذهنی‌ام زمان را متوقف کنم. زمان در فیس‌بوک ورقه ورقه است. کافی است با کلیک‌کردن در زمان جلو و عقب بروم و جمله‌ها را تماشا کنم.

رفیقم٬ که می‌شناسمش و دوستش دارم٬ یک پاراگراف ِ بلند درباره‌ی همسایه‌های عرب‌اش نوشته است. جمله‌ها را جلو و عقب می‌برم. «مردان سنگین وزنی که مردسالاری از انگشت‌شان هم می‌چکد … با چهار زن برقع‌پوش با کیف‌های لویی ویتان و کفش گوچی و یک لشگر بچه». جمله را از سر دوباره می‌خوانم. مردی که یک حجم است٬ زنی که یک کیف است٬ و بچه‌ای که یکی از لشگر است. کنایه‌ای هم به ذبح حلال. «این دغدغه ذبح اسلامی‌تان را عمرا تا آخر عمر درک کنم» جمله با علامت تعجب تمام می‌شود.

از پاراگراف می‌گذرم. ذهنم چند ساعت بعد دوباره سراغش می‌رود. فکر می‌کنم اگر این جملات توی رویم گفته شده‌بود٬ زده بودم روی شانه‌ی رفیقم و گفته بودم «حرف بزنیم». می‌شود پیغام بفرستم یا زیر ِ مطلب چیزی بنویسم. رفیقم و لایک‌زننده‌ها و نظرنویسنده‌ها اما چند ساعتی است رفته‌اند زیر مطلب ِ دیگری لایک بزنند و چیزی به تایید بنویسند. در وضعیت ِ فیس‌بوکی امکان حرف زدن نیست. وقتی هست هم چندان حاصلی ندارد. حرفی روی دیوار نوشته شده. بیانیه صادر شده. تبصره نمی‌شود بهش اضافه کرد. فراموش‌اش هم نمی‌شود کرد. دیواری که حرف رویش نوشته شده در چند کلیکی من است. آدم‌ها از راه دور بیانیه صادر می‌کنند و زیر بیانیه‌ی هم انگشت می‌زنند. ارتباط به انگشت ِ شست ِ افراشته تقلیل داده شده است.

رفیقی چند روز پیش در فیسبوک نوشت که مردم را که خارج از فیسبوک می‌بیند گاهی نمی‌شناسندشان. برایش متصل کردن ِآدم ِ فیس‌بوکی و آدم ِ گوشت و پوست سخت شده‌است. من همین رفیقم را در فیس‌بوک نمی‌شناسم. نمی‌دانم آدم‌هایی که در فیس‌بوک می‌بینم‌شان من را بیرون می‌شناسند یا نه. این روزها به فیس‌بوک که سر می‌زنم بی‌نهایتی از دیوارنوشته‌ها دور سرم می‌چرخند که نویسنده‌های‌شان را نمی‌شناسم.

عکس از اینجا

مشاهدات انفجاری

اول – از اینکه در اطرافم واکنش زیادی٬ بهتر: هیچ واکنشی٬ به از ریل خارج شدن و انفجار قطار در کبک ندیدم تعجب کردم. قطار ِ نفتی که بخشی از شهر لک مگنتیک را سوزاند و حدود ۵۰ نفر را کشت، چند ساعت قبل از محدوده‌ی تورنتو گذشته‌بود٬ و در اطراف من جز در CBC خبری از این اتفاق نبود.

دوم – آخر هفته‌قبل که تورنتو را سیل گرفت٬ برق قسمت‌هایی از شهر هم قطع شد. در مناطق شمالی بی‌برقی چند ساعت بیشتر طول نکشید٬ اما در سمت غرب بعضی از مناطق نزدیک دو روز٬ و بیشتر٬ در تاریکی بودند. دو روز قبل٬ CBC با دختری حرف می‌زد که ۳۸ ساعت٬ یا نزدیک آن٬ بی‌برق مانده بود. دختر می‌گفت مشکل بزرگش این است که شارژ موبایل‌اش تمام می‌شود و باید تا رفتن سر کار صبر کند که باطری‌اش را دوباره به برق بزند. می‌گفت به مادرم گفتم معضل ِ من غذا نداشتن نیست٬ من WiFi را از دست داده‌ام.

دوست دارم درباره‌ی این فکر کنم که چه وقت در چند هزار سال ِ گذشته٬ آدمیزاد تا این اندازه سطح زندگی‌اش را در رابطه با یک ساختار بیرونی تعریف می‌کرده‌است. سردرگمی دختر تورنتویی از دردست‌رس نبودن انرژی الکتریکی و کشته شدن ۵۰ نفر در کبک به‌خاطر انفجار قطار حامل انرژی، دو نقطه از یک خط هستند که از تورنتو تا کبک و بعد و قبل از آن کشیده‌شده. دوست دارم درباره‌ی این خط فکر کنم.

عکس از این‌جا

دانشگاه هیولاها و همبرگر ِ تخیل

از نشستن در سینما و تماشای «دانشگاه هیولاها» آزار دیدم. فیلم وحشیانه به ذهنم حمله کرده‌بود. نگران بودم که تخیلم را آلوده می‌کند. حواسم به پسر ۱۲-۱۳ ساله‌ای بود که روی صندلی جلویی نشسته‌بود. فکر می‌کردم من با مومو و تیستوی سبزانگشتی و کیک آسمانی بزرگ شده‌ام. نگران بودم که پسر وقتی ۳۳ ساله بشود چه چیزی برای تخیل خواهد داشت.

فیلم «هیچ چیز» بود و این اصطلاح را از جرج ریتزر ِ جامعه‌شناس قرض گرفته‌ام. «هیچ چیز» یعنی چه؟ «هیچ چیز» چیز خاصی نیست. چیزی است که نظیرش زیاد است. مشخصه‌ای ندارد. می‌شود در تهران پیدایش کرد یا در تورنتو یا در توکیو٬ و همان است. اگر غذاست٬ نه خوشمزه است و نه بدمزه. اگر تخیل است٬ چیزی بیشتر از همان که در خیابان هست نیست. اگر کتاب است می‌شود سه صفحه جلو زد و ادامه‌داد.

«دانشگاه هیولاها» «هیچ چیز» بود. یکی نشسته بود و اتفاقات ِ آشنای آدم‌های ۱۶-۱۷ ساله را نوشته بود٬ بعد «بیاب و جایگزین کن» زده بود و «آدم» را با «هیولای یک چشم» و «کار در شرکت های‌تک» را با «کار در کارخانه‌ی وحشت» و «survivor» را با «مسابقه‌ی ترساندن» جایگزین کرده‌بود. اما مساله دقیقا این نیست. «هیچ چیز» درد ندارد. ساندویچ مک‌دانلد٬ خوردن یا نخوردنش در زمان کوتاه علی‌السویه است. چیزی که من را در «دانشگاه هیولاها» آزار داد هجوم ِ این موجود به تخیل‌ام بود.

«دانشگاه هیولاها» دنیایی را تصویر می‌کرد که برای آدمی که در غرب زندگی کرده‌است آشناست. مثلا خطی که در کارخانه کشیده‌شده‌بود و بچه‌ها از پشت آن سرک می‌کشیدند که چطور ابرترساننده‌ها کپسول‌ها را تا سر پر می‌کنند. ابرترساننده حتما هیکل ِ خوش‌ساختی هم داشت (یک) و مهم نبود که بچه‌ای که دارد جیغ می‌زند چه اتفاقی برایش می‌افتد (دو). بچه در تصویر می‌آمد٬ جیغ می‌زد و فراموش می‌شد. مهم نبود که محتوای کپسول‌ها دقیقا کجا می‌رود و چه کاربردی دارد (سه). صرفا اشاره‌ی مبهمی می‌شد که «این کپسول‌ها انرژی ما را تامین می‌کند». رفتن به «دانشکده‌ی ترساندن» مترادف پیدا کردن کار در «کارخانه‌ی ترساندن» بود (چهار) و مهم کار گرفتن در «کارخانه‌ی ترساندن» بود و نه سوال کردن درباره‌ی روش شماره‌ی سه‌ی ترساندن (پنج) یا هرچیز دیگری. کسی اساسا درباره‌ی چیزی سوال نمی‌کرد. دنیا همان بود که بود و مهم بود که در همان که هست موفق بود (شش). این فهرست را می‌شود خیلی جلوتر از این برد. اما حتی مساله این هم نیست. مساله هجوم٬ تصاحب و تخریب فضای تخیل من و بچه‌ای بود که جلویم نشسته بود.

«دانشگاه هیولاها» می‌گفت٬ و به مدد عینک سه‌بعدی و تصویرهای خوش‌ترکیب با صدای بلند هم می‌گفت٬ که در دنیای رویاها هم خبری نیست. می‌گفت عاملیتی نیست. هیولا یا آدم٬ دنیا همین جای گندی است که در آن آدم ِ یغور تو را عقب می‌زند و هدف ِ زندگی، رفتن به دانشگاه ِ این و کار گرفتن در کارخانه‌ی آن است. در «دانشگاه هیولاها» کسی سوال نمی‌کرد که مثلا چرا باید دانشگاه برویم؟ یا چرا باید در کارخانه کار کنیم؟ یا اصلا کار کردن در این کارخانه چه حاصلی برای من دارد؟ یا دودی که از کارخانه بالا می‌رود، دقیقا کجا می‌رود؟ رویا نسخه‌ی برابر با اصل دنیایی بود که وقتی عینک را برداشتم جلوی چشمم بود و این برای من آزارنده بود.

جولی بدون انجلینا

وقتی انجلینا جولی خبر داد که هردو پستان‌اش را برای خلاصی از خطر ِ محتمل ِ سرطان کنار گذاشته است شوکه شدم.

تعجب کردم که یک نفر «۸۷٪ خطر» و «ژن معیوب بی‌آرسی‌ای ۱» را از دهان ِ یک نفر با روپوش ِ سفید و لابد تخته‌شاسی در دست جدی گرفته و تنش را زیر چاقو داده (من بتوانم آسپرین هم از دست روپوش‌پوشیده‌ها نمی‌گیرم). بیشتر تعجب کردم که انجلینا جولی بین خودش و تنش یک خط کشیده؛ تنش را دارد کم کم ازش خلاص می‌شود٬ چون تن «ژن معیوب» دارد (نوبت بعد گویا قرار است بخشی از رحم‌اش را هم بردارند)٬ که خودش بماند.

چهار ماه از اتفاق گذشته و من هنوز فرصت نکرده‌ام ذهنم را دور آن بپیچانم.

و نکته این است که این اول راه است. مثلا فکر کن دوازده سال دیگر زنده‌نگهداشتن مغز در ماشین ممکن است و کسی که «ژن معیوب بی‌آرسی‌ای ۱» دارد مغزش را به یک نگه‌دارنده منتقل می‌کند٬ و مثلا دیگر تجربه‌ی تنانه ندارد٬ که «ژن معیوب» ترتیب‌اش را ندهد. تصور ِ این‌که کسی به ماشین تن بدهد که تن دخل‌اش را درنیاورد چیزی است که دوست دارم بیشتر درباره‌اش فکر کنم.

یک شگفتی این اتفاق این است که کلید ِ خاموشی ِ انتخاب ِ طبیعی را می‌زند. فرض می‌کند روند فرگشت به ایستگاه آخر رسیده و حالا می‌شود پیاده‌شد و جمجمه را شکافت و مغز را گذاشت توی یک مخزن شیشه‌ای که رویش یک ال‌سی‌دی هست که یکی دارد رویش لبخند می‌زند.