نوشته هایی که درمورد ’ حرف می زنیم ’ هستند

ترامپ و AI، یا وقتی ماشین آدمیزاد را از خودش نجات می‌دهد

arrivals

به‌نظرم دو ادعای قابل دفاع درباره‌ی AI وجود دارد. اول این‌که اغلب آدم‌ها درگیری ِ ذهنی ِ ویژه‌ای با این اتفاق ِ تکنولوژیک ندارند، و دوم این‌که زندگی ِ اغلب ِ آدم‌ها در چند دهه‌ی آینده به‌شدت تحت تاثیر ِ این تکنولوژی‌ها قرار خواهد گرفت. بیشتر توضیح می‌دهم.

هر رفتار ِ شغلی که تکراری است و می‌توان با مشاهده، آن را فرا گرفت، در خطر اضافه شدن به پوشه‌ی قطور کارهایی است که الگوریتم می‌تواند آن‌ها را با کیفیت بهتر و با هزینه‌ی کم‌تر انجام دهد. یک شاهد ِ جالب توجه بر این اتفاق، ظهور stratupی مانند WorkFusion است که یک پروژه‌ی بزرگ را به مراحل کوچک‌تر تقسیم می‌کنند و تصمیم می‌گیرد که کدام مرحله‌ها را به کمک الگوریتم انجام دهد. در قدم بعد، نرم‌افزار ِ WorkFusion برای مراحلی که نیاز به عملگر انسانی دارد، در وب‌سایت‌های محل تردد freelance ها آگهی می‌دهد، افراد را مصاحبه می‌کند، و بعد از انتخاب ِ فرد ِ مورد ِ نظر، روند پیش‌رفت ِ او را زیر نظر می‌گیرد. اما این فقط قدم اول است. WorkFusion در حین مشاهده‌ی افراد، تلاش می‌کند کاری که آن‌ها انجام می‌دهند را یاد بگیرد و، درصورت امکان، در پروژه‌ی بعدی، نیازمند ِ نیروی انسانی برای آن مرحله‌ی خاص نباشد. این مثال را از کتاب Rise of the Robots: Technology and the Threat of a Jobless Future انتخاب کرده‌ام. نویسنده، در این کتاب، تحلیل ِ کاملی روی زمینه‌های مختلف شغلی و تاثیر ِ احتمالی الگوریتم‌ها بر آن‌ها ارایه می‌دهد.

نکته‌ی کلیدی این است که Rise of the Robots نه یک پیش‌بینی درباره‌ی آینده است و نه به هجوم ِ خون‌بار ِ ربات‌های مکانیکی، از جنسی که در War of the Worlds ظاهر می‌شوند، اشاره می‌کند. «ربات»های منظور ِ نظر در این بحث، موجوداتی از جنس ریاضیات و نرم‌افزار هستند و خیلی وقت است که دوران ِ آن‌ها آغاز شده است. کاهش ِ ممتد ِ درآمد ِ شغل‌های بدون تخصص در دهه‌های اخیر، یکی از نشانه‌های این دوران است. نشانه‌ی دیگر، تعداد ِ کم ِ کارمندان ِ شرکت‌های موفق ِ نسل جدید، در مقایسه با شرکت‌های مشابه دهه‌های گذشته است. تحلیل کامل‌تر را در Rise of the Robots پیدا کنید، جایی که ارزش GM را، در دوران اوجش، با فیس‌بوک ِ امروز مقایسه می‌کند و این دو عدد را بر تعداد ِ کارمندان ِ این دو شرکت تقسیم می‌کند.

اما این همه چه ارتباطی به ظهور ِ دانلد ترامپ دارد؟

ظهور ماشین، بخوان AI، الگوریتم، ریاضیات، و ربات، ساختار ِ قدرت را دیگرگون می‌کند. ده سال پیش، اقدام نظامی در کشوری دیگر، نیازمند ِ جلب ِ نظر ِ جمع ِ بزرگی از آدم‌ها، از ژنرال‌ها گرفته تا سربازهای پیاده و خانواده‌های آن‌ها، بود. امروز اما، به مدد ماشین، می‌توان هدفی را در قلب ِ کشور دیگری با drone از بین برد، بدون این‌که خبری جایی درز کند یا واکنش ِ قابل توجهی ایجاد شود. به‌طریقی مشابه، نظارت بر شهروندان و مدیریت ِ رفتار ِ آن‌ها به‌کمک اینترنت، امکاناتی را ایجاد کرده است که چند دهه پیش صرفا با روانه کردن نفربر و سرباز به خیابان ممکن بود(نوشته‌های Morozov را در این زمینه از دست ندهید). نکته‌ی کلیدی این است که هرکسی که انگشتانش روی دکمه‌های ماشین است، و جزییات کارکرد الگوریتم‌ها را کنترل می‌کند، در موقعیتی کاملا نابرابر با دیگران قرار دارد.

از طرف ِ دیگر، جهان در حال ِ آشوب‌ناکی است و نابرابری شدید اقتصادی، وضعیت ِ وخیم ِ زیست‌محیطی، و عدد ِ بزرگ ِ جمعیت ِ آدمیان، آینده‌ای تاریک‌تر را کاملا قابل تصور می‌کند. به‌نظرم بیراه نیست که ظهور ِ ترامپ را نشانه‌ای بر این وضعیت بدانم؛ این‌که آدمیزادی زن‌ستیز و نژادگرا در موقعیت ِ قدرت قرار می‌گیرد را تنها می‌توانم این‌طور درک کنم که آدمیزاد در بحرانی ذهنی است: جهان بر مداری پیش می‌رفت که قرار بود به «رشد» و «پیشرفت» منتهی شود، اما این‌گونه نشد و یکی از خاصیت‌های کلیدی رییس‌جمهور ِ آینده‌ی آمریکا این است که «از خارج از ساختار آمده است».

اما ماشین می‌تواند چه دردی از این وضعیت درمان کند؟

اول، فرض می‌کنم که می‌توان ماشین را بصورتی دموکراتیک سازمان داد. از ویکیپدیا گرفته تا Ubuntu و Python و جمع گسترده‌ی پروژه‌های Gnu نشان داده‌اند که جمع قادر است ابزارهای open sourceی بسازد که یا با نظیر ِ تحت ِ مالکیت ِ خود قابل مقایسه هستند، مانند Octave، یا از نظیر ِ تحت مالکیت ِ خود بهتر هستند، مانند Ubuntu، و یا اساسا نظیر ِ تحت مالکیتی ندارند، مانند ویکیپدیا. به این دلیل، فرض می‌کنم نوشتن یک AI بزرگ که ورودی ِ آن اخبار ِ جهان، به‌عام‌ترین معنی ِ آن، و خروجی ِ آن تصمیم‌های اساسی، از جنسی که از ساختارهای سیاسی انتظار می‌رود، باشد، ناممکن نیست. حتی جلوتر می‌روم و ادعا می‌کنم که نوشتن AIهای رقیبی از این جنس کاملا ممکن است. هر کدام از این AIها، تابع ِ هدف ِ مخصوص به خود را خواهد داشت و نه تنها open source است، و نه تنها تاریخ‌چه‌ی تصمیم‌های آن کاملا در دسترس همه‌ی شهروندان است (ساختار ِ سیاسی‌ای را تصور می‌کنم که Wikileaks درونی خود را دارد)، بلکه، مهم‌تر از همه، می‌توان یک نسخه از آن را روی AWS اجرا کرد و تصمیم‌های احتمالی آن را در مواجهه با اتفاقات ِ آینده بررسی کرد و با AI های دیگر مقایسه کرد.

از این دید، انتخابات ِ آینده بین AIهای مختلف خواهد بود و نکته این نخواهد بود که کدام نامزد مرد یا زن است، جمله‌های کدام نامزد جذاب‌تر هستند، و کدام نامزد در استفاده از توییتر ماهرتر است. و این البته فقط شروع راه است. تصور می‌کنم که نسل ِ دومی از این AIها، APIی منتشر می‌کند که هرکسی می‌تواند به کمک برای آن plugin بنویسد. ایده‌هایی نظیر این را می‌توان خیلی بیشتر از این جلو برد و حتی روی آن‌ها کار کرد.

نکته‌ی کلیدی این است که، اول، ظهور ترامپ برای بار چندم نشان داد که آدمیزاد یکی از بزرگ‌ترین خطرها برای خودش است. مهم‌تر از آن، ماشین، زمانی که از ابزاری طبقاتی در خدمت سرمایه‌دار بیرون می‌آید و بصورت دموکراتیک اداره می‌شود، می‌تواند راه اضافه کردن objectivity به جمع ِ انسانی باشد و از رفتارهای قبیله‌های جلوگیری کند. در چنین جهانی، دیگر ماشین خطری نیست که آدمیزاد را به دزدیدن کار ِ باطل ِ تکراری‌اش، مثل پختن همبرگر، تهدید می‌کند، بلکه نوید ِ رهایی انسان از ترامپ ِ بیرون و ترامپ ِ درون خواهد بود.

عکس را از Arrival برداشته‌ام.

درباره‌ی محمدعلی طاهری و حقوق متهم به «شیادی» #freetaheri

taheris

چند روز پیش، دوستی مطلبی از وبلاگ شاخه‌ی تورنتوی سازمان عفو بین‌الملل، درباره‌ی تلاش‌ها برای آزادی محمدعلی طاهری را، روی فیس‌بوک هم‌خوان کرد. درباره‌ی جزییات فعالیت‌های محمدعلی طاهری خیلی کم می‌دانم و به هر حرکت اجتماعی که کلمه‌ی مبهم ِ عرفان را در خود داشته باشد، با شک نگاه می‌کنم. اما نکته‌ی کلیدی این است که این هر دو، از اساس، بی‌اهمیت هستند. نکته این نیست که من درباره‌ی محمد علی طاهری چه فکری می‌کنم. مساله‌ی اساسی این است که کاملا محتمل است که ساختار ِ قدرت، انسانی را از حقوق اساسی‌اش محروم کرده است و من، بعنوان شهروند متعهد، وظیفه دارم که واکنش نشان بدهم.

به این دلیل، در فیس‌بوک، توییتر، و گوگل+، نوشتم «محمدعلی طاهری». اطرافیانم به این اشاره، دو جنس واکنش نشان دادند. اول، توییت «محمدعلی طاهری»ام بیشتر از صد بار بازنشر شد. بخش ِ قابل توجهی از بازنشرکنندگان ِ توییتم، هشتگ ِ #freetaheri را هم به اضافه کردند. با مرور سطحی ِ اسم و مشخصات بازنشرکنندگان، متوجه شدم که بسیاری از آن‌ها عکس پروفایل‌شان را به چهره‌ی محمدعلی طاهری تغییر داده اند و یا این جمله را در سردر توییتر خود نوشته‌اند: «به حقانیت آموزه‌های استاد محمدعلی طاهری شهادت می‌دهم و …». برداشتم از این مشاهدات این است که، اول، محمدعلی طاهری طرفداران زیادی دارد، و دوم، بخشی از این طرفداران علاقه‌ی زیادی به ایشان دارند. و البته این دو نظریه از اساس در مساله اهمیتی ندارند: محمدعلی طاهری می‌توانست فردی منفور باشد و هم‌چنان دفاع از نقض ِ احتمالی ِ حقوق انسانی ایشان نکته‌ی بدیهی بود.

اما اتفاق ِ جالب‌تر، دو واکنش در فیس‌بوک به پست کوتاهم بود. آشنایی زیر مطلب نوشت «شیاد» و دوستی اضافه کرد «آرش جان این فرد واقعا شیاده، اینکه مخالف اعدام هستیم بحثی جداست، اینکه مخالف قوانین بد هستیم هم همینطور اما اینها دلیل نمیشه که پشت کسی بایستیم که واقعا آدم درستی نیست و از افرادی که از قشر آسیب پذیر جامعه اند تغذیه میکنه . ویدیوهاش رو دیدی؟»

من ویدیوهای محمدعلی طاهری را ندیده‌ام، اما با یکی از دوست‌داران ِ ایشان رفاقت کرده‌ام. در همان لحظاتی که در حال ِ باصفای چنگال کردن در کباب، در فاصله‌ی تماشای دو فیلم ِ خوب ِ ایرانی در سینمایی در تورنتو، درباره‌ی محمدعلی طاهری می‌شنیدم، می‌دانستم که کافی است به بخش ِ انتقادی ِ ذهنم اجازه‌ی دخالت بدهم، تا سوال‌های کلیدی‌ای درباره‌ی آموزه‌های ایشان بپرسد، که تصور نمی‌کنم همراه ِ عزیزم جوابی برای آن‌ها داشت. اما، تکرار می‌کنم، اساسا نگاه ِ من به مساله‌ی آموزه‌های محمدعلی طاهری هیچ اهمیتی ندارد. حتی این‌که این فرد احتمالا از «فرد آسیب‌پذیری» «تغذیه» کرده است، هم اهمیتی ندارد. آدم‌های زیادی را می‌شناسم، و می‌شناسیم، که از افراد آسیب‌پذیر ِ زیادی «تغذیه» کرده‌اند و هر روز کت و شلوار، یا عبای‌شان، را می‌پوشند، و پی زندگی‌شان می‌روند. برای مثال، من دقیقا نمی‌دانم بومیان داکوتای شمالی دقیقا چرا با ساخت خط لوله‌ی نفت در زمین‌های‌شان مخالفت می‌کنند، اما می‌دانم وقتی پلیس به ضرب اسلحه و نفربر به شهروندان حمله می‌کند، چیزی جایی خیلی خراب است. از جنسی مشابه، من نمی‌دانم، و دقیقا هم لازم نیست که بدانم، که اتهام ِ محمدعلی طاهری چیست. شواهد ِ قابل اعتنایی وجود دارد که محمدعلی طاهری از حقوق انسانی‌اش محروم شده است، و این، اتفاقی پذیرفتنی نیست.

تصور می‌کنم مساله‌ی واکنش‌ها، و عدم واکنش‌ها، به دستگیری و آزار محمدعلی طاهری، شاهدی از یک درد ِ بزرگ‌تر است. این نظریه که محمدعلی طاهری تنها زمانی حایز حقوق انسانی است که او، و اطرافیانش، ثابت کرده‌باشند که او «شیاد» نیست، ذهنیت ِ خطرناکی است، چون حقوق ِ بشر را نه یک حق ِ اساسی، که امکانی برای «پاکان» می‌داند. انسان، بنابر انسان بودنش، باید در ساختار ِ قضایی بی‌طرف و عادلانه محاکمه شود، و حتی در صورت اثبات ِ اتهام، هنوز حقوق ِ اساسی‌ای دارد که نقض ِ آن‌ها پذیرفتنی نیست.

Everybody is here *

everybodyisheres

دیروز، سر نهار، حرف ِ برنامه‌های Elon Musk برای انتقال ِ آدمیزاد به مریخ شد و جمله به جمله حرف جلو رفت تا به Fermi paradox رسید و جستجو به دنبال حیات در جهان ِ پیرامون. قبلا در یک جلسه درباره‌ی مساعد کردن مریخ برای حیات شرکت کرده بودم و شنیده بودم که ایده‌هایی مثل انفجار هسته‌ای در قطب‌های مریخ برای کمک به ایجاد جو هم کاملا جدی گرفته می‌شوند. وقتی از گوینده پرسیده‌بودند که این فرایند چقدر طول می‌کشد، گفته بود چیزی حدود هزار سال و البته سوال ِ مهم این بود، و هست، که در موقعیتی که نمی‌شود برای جلوگیری از تغییرات برگشت ناپذیر محیط زیست توافق جمعی ایجاد کرد، یک پروژه‌ی هزار ساله را چه کسی می‌خواهد پیش ببرد. علاوه بر این، هزار سال پرتاب ِ موشک و ساخت و ساز روی زمین برای انتقال به مریخ، وضعیت ِ زیست‌محیطی این سیاره را نگران‌کننده‌تر از موقعیت فعلی خواهد کرد. قبل‌تر از این خوانده بودم که خطر ِ بزرگ ِ امکان‌پذیر شدن زیست در نقاطی جز کره‌ی زمین این است که خدایگان قدرت و سرمایه حتی انگیزه‌ی کمتری برای حفظ زمین خواهند داشت. سرآخر، شهوت ِ آسمانی ِ آدمیزاد برایم یک علامت سوال ِ بزرگ است. و نکته‌ی کلیدی این است که سوال‌های مهم به دلیلی کنار زده می‌شوند و مساله در چهارچوبی فنی تعریف می‌شود. این یعنی انگار سوال این نیست که «چرا به مریخ برویم؟» بلکه سوال این است که «چگونه به مریخ برویم؟»

استدلال‌هایی در اهمیت ِ سفر به مریخ شنیده‌ام. این‌که کره‌ی زمین ممکن است در اثر حادثه‌ای غیرقابل جلوگیری و خارجی نابود شود و امکان ِ مهاجرت به مریخ، بیمه‌ی عمر مناسبی است. این استدلال را می‌فهمم. توضیح ِ دیگر، خطر ِ اتفاقاتی مانند تغییرات ِ آب و هوایی است. این توضیح را نمی‌فهمم. شواهدی که من دیده‌ام نشان می‌دهد که آدمیزاد در تغییرات آب و هوایی نقش ِ کلیدی دارد و بنابراین رفتن به مریخ تنها عقب انداختن زمان فاجعه است. مساله‌ی اساسی نرخ ِ بالای تولید مثل آدمیزاد و هجوم ِ وحشیانه‌اش به محیط زیست است. تصور نمی‌کنم رفتن به مریخ چیزی از این شهوت بکاهد. اما این همه توضیحی برای جستجو برای حیات نیست.

با دوستانم تخیل کردیم که آدمیزاد اتفاقا روی کره‌ای، جنسی از حیات پیدا کند، اما این موجودات چندان هوشمند نباشند. تصور کردیم که مثلا به سیاره‌ای از مورچه‌ها بربخوریم. احتمالا خیلی زود، سوال ِ مهم در این وضعیت این خواهد بود این سیاره چه معادن و منابع ِ دیگری دارد و آیا مورچه‌ها را می‌شود خورد یا نه. از این دید، جستجو، دقیقا برای حیات نیست. حیات ِ کم‌هوش، حداکثر موضوع مقاله و گوشت ِ روی میز است.

بعد تخیل‌مان را یک قدم جلوتر بردیم و تصور کردیم که به کره‌ای از موجودات خیلی هوشمندتر از آدمیزاد بربخوریم. این سناریو را فیلم‌های علمی-تخیلی به تفصیل درنوردیده‌اند، اما تخیل ِ ما این نبود که موجودات ِ سبز احتمالا درصدد ِ انقراض ِ هوموسیپین‌های حقیر برآیند. چنین تصوری عمیقا انسان-محور است. این یعنی چون رویه‌ی آدمیزاد در مواجهه با موجودات ِ زنده‌ی کم‌توان‌تر، بهره‌کشی و نابودی بوده است، تخیل می‌کنیم که موجودات ِ سبز ِ هوشمند هم به خرفتی آدمیزاد هستند.

دیروز سر نهار تخیل کردیم که آدمیزاد، کره‌ای از موجودات ِ هوشمند را پیدا می‌کند، که در برج و باروهای غول‌پیکر زندگی می‌کنند و روی نور راه می‌روند و الخ. آدمیزاد ِ هیجان‌زده پیامی برای دوستی می‌فرستد، و لابد چون خیلی زود دریافته است که تلاش برای استثمار راه به جایی نخواهد برد، پیامش را با موزیک واگنر و تابلوهای مونه آراسته می‌کند. در حالی‌که آدمیزاد کت و کلاهش را برای سفر فضایی آماده می‌کند، از طرف ِ دیگر پیغام می‌آید که «ما قرن‌هاست از حضور ِ شما خبر دار هستیم، اما نه انگیزه‌ای داشته‌ایم و نه داریم که با موجودات ِ حقیری مثل شما رابطه‌ای داشته باشیم».

این نگاه بوضوح مایه‌ای از طنز ِ تلخ دارد، اما نکته‌ی کلیدی این است که پیدا کردن ِ موجوداتی خیلی هوشمندتر از آدمیزاد، برای بشر چندان فایده‌ای ندارد. در بهترین حالت کاملا ممکن است موجودات ِ نویافته علاقه‌ای به در تماس بودن با مورچه‌هایی که هستیم نداشته باشند. در بدترین حالت، آدمیزاد، گوشت ِ سفره‌ی موجودات ِ سبز رنگ می‌شود و یا باید به شهروندی ِ درجه دو در میان ِ موجوداتی هوشمندتر تن بدهد.

دیروز سر نهار حرف بیشتر از یک ساعت طول کشید و درباره‌ی جزییات ِ دیگری حرف زدیم. مثلا این‌که اساسا آدمیزاد با موجودات هوشمندی که امیدوار است پیدا کند، چه کاری دارد. آیا در تاریخ تمدن بشر، هرگز پیش آمده است که قومی به دروازه‌های قوم ِ دیگری برسد، دانش و تکنولوژی کسب کند، و محترمانه خداحافظی کند؟ آیا اساسا آدمیزاد در جهان‌گردی‌هایش، دنبال درونیاتِ  ذهنی ِ نویافته‌ها بوده است یا فرش ِ زیر پایشان و قدرت ِ بازوی‌شان را طلب کرده است؟ آیا آدمیزاد به دنبال رسیدن به تنوع ژنتیکی و عاشقیت با نویافتگان بوده است؟

سرآخر نتیجه‌گیری کردم که آدمیزاد دقیقا دنبال ِ موجودات ِ زنده‌ی دیگر نیست، بلکه دنبال خودش می‌گردد. نه مورچه و نه موجودات ِ سبز رنگی که تله‌پاتی می‌کنند. اما سوال ِ کلیدی این است که آدمیزاد به چند میلیارد موجود زنده مانند خودش دسترسی دارد، لزوم ِ موشک هوا کردن چیست؟

نهار تمام شد و سر ِ کارمان برگشتیم و این سوال برای من ماند که انگار کسی دقیقا نمی‌داند که چرا می‌خواهیم به مریخ برویم، اما هم‌چنان می‌خواهیم به مریخ برویم. چنین وضعیتی من را یاد مذهب می‌اندازد: گروه‌های آدمیزاد رفتارهایی انجام می‌دهند که توضیحی برای آن ندارند، اما نه فقط رفتار را انجام می‌دهند که پرسش درباره‌ی موضوع را هم عجیب می‌بینند. سفر به مریخ، تلاش برای رسیدن به آینده‌ای است که نمی‌دانیم چیست، اما یقین داریم که خوب است. و آیا بهشت چیزی جز این است؟ آیا در این نگاه، مریخ نسخه‌ی پست مدرن بهشت است؟

* اشاره به جمله‌ی انریکو فرمی که در اشاره به حیات خارج از زمین پرسیده بود Where is everybody?

از حظ ِ «بادیگارد» و تورنتو

تورنتو شهر مناسبی برای زندگی است، وقتی ماندن در ایران، ممکن یا مساعد نباشد. این، بخشی به این دلیل است که دسترسی به اتفاقات ِ فرهنگی ِ ایرانی، در تورنتو ممکن است. و همین، حظ ِ بزرگ ِ این شهر است. در آخر هفته‌ای که گذشت، دو تئاتر ایرانی در تورنتو روی پرده رفت و دو فیلم روز به نمایش درآمد. اما نکته‌ی مهم‌تر این است که اتفاقات ِ فرهنگی ِ ایرانی را می‌شود در تورنتو در حضور ِ جمعیت ِ ایرانی دید، و همین، به تجربه، لایه‌ای مهم اضافه می‌کند.

امشب بادیگارد را در حضور ِ جمعی چند صد نفره، در سینمایی در مرکز شهر تورنتو دیدم. به قول ِ دوستی، که فیلم را در ایران دیده بود، مهم نیست که با مضمون ِ  فیلم موافق هستی یا نه، نکته‌ی اساسی این است که بادیگارد، حرف ِ دل «محافظ»انی است که به «بادیگارد» تقلیل داده شده‌اند، و به این اتفاق راضی نیستند. محافظ ِ سابق دیگر حاضر نیست تنش را آماج ِ گلوله برای محافظت از یک سیاست‌مدار کند، و دریافتن ِ این نکته برای خودش و دیگران شگفت و درک‌نکردنی است.

یکی از معایب ِ اساسی ِ زندگی در خارج از ایران، از دست دادن ِ توان ِ درک ِ جزییات ِ مرتبط با ذهنیت ِ ایرانی است. تورنتو در زمینه‌ی کباب و ترشی، چیزی از هیچ یک از شهرهای ایران کم ندارد. موج ِ اتفاقات ِ فرهنگی ِ ایرانی در تورنتو، که در شش ماه و یک سال ِ اخیر با شتابی چندبرابر بیشتر شده است، به من این امید را می‌دهد که موج ِ جهانی‌شدن، زندگی ِ هم‌زمان در تورنتو و ایران را عملی خواهد کرد. اگر این اتفاق بیافتد، تعداد ِ فیلم‌ها و کنسرت‌ها و اجراهای ایرانی در تورنتو، با عدد ِ رستوران‌های ایرانی ِ آن قابل مقایسه خواهد شد. من، مشتاق ِ زندگی در چنین تورنتویی هستم.

بادیگارد که تمام شد، احساسی دوگانه داشتم. فیلم صرفا ساخته‌ای از یک کارگردان نیست، بلکه بیانیه‌ای از طرف بخشی از ساختار حاکم است، که صدای پای سکولاریزه شدن ِ قدرت در ایران را دیگر نمی‌تواند نشنیده بگیرد. برای من، این بیانیه، امیدبخش و دل‌پذیر است. بادیگارد دعوتی به گفتگو است. به این دلیل، خنده‌های تمسخرآمیز ِ گه‌گاه از میان جمعیت، نگرانم می‌کرد که مخاطب، لزوما قدرت ِ ذهنی ِ شرکت در این گفتگو را ندارد. این، وضعیتی ناپسند بود که من را نسبت به صلاحیت ِ تورنتو بعنوان شهری برای زندگی مشکوک می‌کرد. در راه ِ برگشت اما خودم را قانع کردم که احتمالا چنین واکنش‌هایی در ایران هم نسبت به این فیلم، و نظایر ِ آن، وجود دارد. این نظریه، اگر قابل دفاع باشد، من را نسبت به زندگی در تورنتو امیدوار می‌کند.

تورنتو شهری است که می‌توان در آن، بصورت هم‌زمان، با فرهنگ‌های متفاوتی تماس برقرار کرد، و یکی از این فرهنگ‌ها، فرهنگ ِ ایرانی است. این، وضعیت ِ دلپذیری است.

از تجربه‌های نکرده

شب، از تماشای «آواز بی‌سرزمین» برمی‌گشتم و حواسم با خودم بود. پایم را که روی سکوی مترو گذاشتم، دستی از پشت به شانه‌ام خورد، «چطوری تو؟» اول شوکه شدم، بعد به‌ذهنم رسید که نه صرفا به‌دلیل موقعیت ِ جغرافیایی، که به‌خاطر جنسیت‌ام، «لمس شدن در فضاهای عمومی» در فهرست ِ نگرانی‌های من وجود ندارد. زیاد شنیده‌ام که چنین نگرانی‌ای برای زنان و دختران در ایران، و کشورهای دیگری، وجود دارد.

روز سوم یا چهارمی که کار ِ قبلی‌ام را شروع کرده‌بودم، متوجه شدم که همکارانم فکر می‌کنند هم‌جنس‌گرا هستم. این اتفاق، بخشی به این خاطر بود که حرفی پیش آمده بود و چیزی گفته بودم و، مهم‌تر از آن، به این دلیل که تنها زندگی می‌کنم و گربه دارم. تجربه‌ی شگفتی بود که اجازه دادم برای چند هفته ادامه پیدا کند. با دقت از دادن هر اطلاعی امتناع می‌کردم و رفتارهای همکارانم را مشاهده می‌کردم. در فضای کاری‌ام، همه‌ی آدم‌ها دیگرجنس‌گرا بودند و اغلب شریک زندگی درازمدتی داشتند. تماشای احتیاط این گروه در رابطه با کسی که «دیگری» بود، و بودن در موقعیت «دیگری»، اتفاق‌های پرحظی بودند.

زیاد به این فکر می‌کنم که من عملا چندان در موقعیت ِ «دیگری» نبوده‌ام. من هرگز درباره‌ی وعده‌ی غذایی ِ بعدی‌ام نگرانی نداشته‌ام. هرگز اتفاق نیافتاده است که نگران ِ محل ِ خوابیدنم باشم. هرگز به‌دلیل نداشتن ِ لباس، مریض نشده‌ام. هرگز به‌دلیل رنگ ِ پوستم، لهجه‌ام، شکل ِ صورتم، جنسیتم، و یا هیچ مشخصه‌ی دیگری‌ام مورد تبعیض واقع نشده‌ام. و به‌نظرم نکته‌ی کلیدی همین است.

چیزهایی را تجربه کرده‌ام. اگر ببینم کسی درد جسمی می‌کشد و من می‌توانم دردش را کم کنم، کاری خواهم کرد. چون درد کشیدن را تجربه کرده‌ام. آزار ِ خیابانی و تحقیر شدن به‌دلیل گرایش جنسی را تجربه نکرده‌ام و صرفا به‌کمک ِ تخیل‌ام از آن‌ها فهمی دارم. به همین دلیل تصور می‌کنم که اتفاق ِ غیر ِ قابل ِ درکی نیست که جمع ِ بزرگی از جامعه، «دیگری» را تحقیر می‌کند. یکی از دلایل ِ این اتفاق، تجربه نکردگی است (آگاهم که دارم ساده‌سازی می‌کنم. در جامعه‌ی ایرانیان ِ ساکن ِ کانادا، رفتار نژادپرستانه علیه «دیگری» وجود دارد، و این خود موضوعی است که می‌شود درباره‌ی آن حرف زد).

پیشنهادم به‌وضوح تجویز ِ عمومی ِ تجربه‌های تلخ نیست. همین که تجربه نکردگی می‌تواند علت ِ بخشی از رفتارهای دیگرستیز باشد، به من این امید را می‌دهد که می‌شود، اگر نه از طریق ِ تجربه‌ی مستقیم، که به‌مدد ِ حرف زدن، برای آدم‌ها تشریح کرد که این‌که «دیگری» نیستند، صرفا حاصل ِ یک تصادف است. تصور می‌کنم در چنین شرایطی خیلی از آدم‌ها دیگر توضیحی برای تحقیر ِ هم‌جنس‌گرا و آزار جنس ِ «دوم» نداشته باشند. این، امکان ِ مهمی است که به من امیدواری ِ زیادی می‌دهد.

از «من سالوادور نیستم» تا مکس امینی؛ درباره‌ی خندیدن

شنبه شب، در سالن فاخر Roy Thomson در تورنتو، شاهد اجرای مکس امینی بودم و یک‌شنبه عصر، در سینمایی در شمال تورنتو، «من سالوادور نیستم» را دیدم. هر دو برنامه «خنده‌دار» بودند. خنده‌دار را در گیومه می‌گذارم، چون با خنده‌های خودم در صلح نیستم.

«من سالوادور نیستم» ماده‌ی خامش برای خنداندن را از تضادهای جامعه‌ی ایرانی می‌گیرد، و بخش ِ بزرگی از این تضادها، از دل‌سپردگی ِ مرد به مفاهیم مذهبی نشات می‌گیرند؛ مرد نمی‌خواهد دخترش جفت‌گیری میمون‌ها را ببیند، مرد از این‌که زیر open آشپزخانه باز است نگران است، مرد از احتمال خوردن گوشت خوک وحشت‌زده است. خنده‌ی یکی مانده به آخر ِ «من سالوادور نیستم» از توپی ناشی می‌شود که بعد از خواندن حدیثی از امام صادق به سر بی‌موی مرد می‌خورد. و همین‌جاست که نگرانم که خنده‌های «من سالوادور نیستم» دیگرآزارانه هستند. اما هر اتفاقی که در «من سالوادور نیستم» می‌افتد، دربرابر ِ خنده‌سازی‌های مکس امینی رنگ می‌بازد.

«شوخی»های مکس امینی اغلب مایه‌ی دیگرستیزانه دارند. از این میان، بخش ِ بزرگی زن‌ستیزانه هستند، و بقیه گروه‌های دیگر را هدف می‌گیرند: مکس امینی حرکات صرع‌مانند کسی را مایه‌ی خنده می‌کند، این‌که کسی «چاق است» را دست می‌گیرد و به کسی که نامش محمد است پیشنهاد می‌کند اسمش را حتما تغییر دهد.

سوال ِ مهم این است: خط ِ قرمز ِ خندیدن چیست؟

تصور می‌کنم نکته‌ی مهم این است که «خندیدن»، در اساس ِ خود، مبتنی بر ایجاد، یا نفی، یک ساختار ِ قدرت است. الف به ب می‌خندد و به این ترتیب تلویحا ادعا می‌کند که حداقل از یک نظر در موقعیتی برتر نسبت به او قرار دارد. از این نظر، خندیدن، یک رفتار ِ مهم ِ آدمیزاد است. کتاب «شوخی‌های سیاسی در اتحاد جماهیر شوروی سابق» نمونه‌ی خوبی از کارکرد ِ خنده در ابعادی کشوری برای مقابله با معضلی جمعی است. مجموعه‌ی Monty Python نمونه‌ای دیگر در چهارچوب ِ نقد مذهب است. به این دلیل، تصور می‌کنم خندیدن به دیگری، اتفاقا یک ابداع ِ مهم انسانی است. از طرف ِ دیگر، به خنده گرفتن، می‌تواند قدم ِ اول در نفی هویت ِ دیگری باشد. چند سال ِ پیش، نمایشگاهی در برلین، مجموعه‌ای از کاریکاتورهایی که یهودیان آلمان را به سخره گرفته‌بودند جمع‌آوری کرده‌بود. وقتی این تابلوها را تماشا می‌کردم به خطی فکر می‌کردم که از این نقاشی‌های «خنده‌دار» آغاز می‌شود، و به آشویتس ختم می‌شود. خندیدن به دیگری می‌تواند قدم ِ اول در نفی ِ هویت او باشد.

هدفم از شرکت در برنامه‌ی مکس ِ امینی، مشاهده‌ی او، مشاهده‌ی خودم، و مشاهده‌ی جمعیت بود. واضح بود که جمعیت از «شوخی»‌های او سرمست هستند و می‌دیدم که این‌که مکس امینی چه چیزی را دستمایه‌ی شوخی‌هایش قرار می‌دهد صرفا به دایره‌ی خلاقیت‌اش محدود می‌شود. ندیدم که در پس ِ شوخی‌هایش نکته‌ای باشد، از جنسی که ماز جبرانی با مهارت ِ تمام انجام می‌دهد. ندیدم که مکس امینی حریمی برای خندیدن قایل باشد.

در حالی که به شوخی‌های مکس ِ امینی می‌خندیدم، تلاش کردم نظریه‌ای درباره‌ی خطوط ِ «خندیدن» پیدا کنم و به این پیشنهاد رسیدم: من می‌توانم موضوعی را مایه‌ی طنز کنم که که خودم را در معرض ِ خنده قرار می‌دهد. این یعنی، من یک مرد ِ خاورمیانه‌ای، مهاجر، تکنوکرات، نزدیک ۴۰ سالگی، و دیگرجنس‌گرا هستم. از این دید، من اخلاقا حق ندارم زن‌بودن، زاده‌شده‌بودن در آفریقا، مبتلا بودن به سرطان، یک دست نداشتن، یا زرتشتی بودن را به خنده بگیرم. از این دیدگاه، مکس امینی، اغلب ِ اوقات، اگر نه همه وقت، در سمت ِ دیگر ِ خط است: او زنان، افراد ِ‌ مذهبی، و گروه‌های نژادی را دستمایه‌ی خنده‌سازی‌اش می‌کند. از دیدگاه ِ مقابل، ندیدم که مکس امینی جوکی بگوید که موضوع ِ خنده‌ی آن مردان ِ خوش‌پوش ِ سر و زبان‌دار ِ آمریکایی باشد که فقط با دقت ِ بسیار بتوان ریشه‌های شرقی ِ آن‌ها را حدس زد.

به این دلیل، به‌نظرم، مکس امینی رفتاری دیگرستیزانه دارد. در همین چهارچوب، نگاهی پذیراتر به «من سالوادور نیستم» دارم. حدس می‌زنم گروه ِ سازنده‌ی «من سالوادور نیستم» بی‌شباهت به ناصر ایزدی نیستند. هر چند، مطمئن نیستم که دیالوگ‌های یکتا ناصر را، گروهی از زنان ِ خانه‌دار ِ ایرانی نوشته باشند.

درباره‌ی بروکسل و مذهب ِ‌ مذهب‌ستیزی

صبح زود خبر حمله‌های بروکسل را شنیدم و ذهنم درگیر ِ پرده‌های بعدی ِ این نمایش ِ شوم شد: اسلام‌گرایانی مسوولیت را می‌پذیرند، اسلام و مسلمانان بعنوان نمایندگان شیطان روی زمین معرفی می‌شوند، اسلام و مسلمانان بعنوان قربانیان اصلی خشونت معرفی می‌شوند، این‌طرف پرچم «تمدن» هوا می‌شود و آن طرف کلام مهربانی پیامبر اسلام، و صداها کم‌کم خاموش می‌شود، تا بمب ِ بعدی که در استانبول، دمشق و یا پایتختی اروپایی چند ده نفر را می‌کشد. به این دلیل بود که تصمیم گرفتم که درباره‌ی این موضوع بنویسم. در فضایی که زیاد حرف زده می‌شود، حرف نزدن نوعی هم‌کلامی است. پس حرف می‌زنم.

کتاب A Short Course in Intellectual Self-Defense را چند سال پیش خواندم. نویسنده‌ی کانادایی، برای کتابش چنین زیرعنوان ِ شگفتی انتخاب کرده است: «چامسکی درون‌ات را بیاب». آن‌چه از این کتاب یادگرفتم، مقدمات ِ تفکر ِ انتقادی است، که به‌نظرم پیش از زدن ِ هر حرفی درباره‌ی حمله‌های بروکسل، و اتفاقاتی از این دست، باید آن‌ها را مرور کرد.

یک اصل ِ اساسی در تفکر انتقادی این است که من، که گوینده‌ی کلام‌ام، کجا ایستاده‌ام و چاقوی قضاوتم چه کسی را هدف گرفته‌است. اگر من نگاه ِ مثبتی به مذاهب، بطور کلی، یا اسلام، بطور خاص، ندارم و اتفاقا به‌نظرم مذاهب، بطور کلی، یا اسلام، بطور خاص، منشا تباهی و مصیبت در جهان هستند، بسیار محتمل است که تعصب، چشم ِ ذهنم را بسته است. این‌جا تعصب را به‌جای bias استفاده می‌کنم. به همین سیاق، اگر من مسلمانی معتقد هستم و بر این عقیده‌ام که اسلام و مسلمانان از اساس هیچ دخلی به حمله‌های تروریستی اروپا ندارند، باز هم بسیار محتمل است که من به عینکی که به چشم دارم بی‌اعتنا هستم.

راه ِ دیگر برای سنجش تاثیر تعصب در دیدگاه ِ آدمیزاد، بررسی همبستگی‌های مکانی و زمانی است. این‌جا مکان را به مفهومی بزرگ‌تر از «مکان ِ جغرافیایی» استفاده می‌کنم. اگر من و بخش ِ بزرگی از افرادی که در فیس‌بوک با آن‌ها مراوده دارم، بر این اعتقاد ِ جمعی هستیم که اسلام منشا شر است (این‌جا فیس‌بوک مکانی است که من در حضور دارم)، این همبستگی ِ مکانی می‌تواند نشان‌گری برای این نکته باشد که من در موقعیت ِ دنباله‌روی افتاده‌ام. به‌وضعی مشابه، اگر من در خانواده‌ای شیعه بزرگ شده‌ام و با صدای زیارت عاشورا قد کشیده‌ام، اساسا نظر ِ مثبت ِ من نسبت به مذهب، مشکوک و کم‌ارزش است.

حاصل ِ بزرگ ِ تفکر ِ انتقادی، خالی کردن ِ دست آدمیزاد از نظریه‌های دم ِ دستی‌اش است که خوشایند و رهایی‌بخش هستند و به‌نظر می‌رسد همه‌ی آدم‌های «قابل دفاع» با آن‌ها موافق هستند. اما فقط نظریه‌ها نیستند که در آغوش ِ وهن ِ دنباله‌روی و ساده‌سازی می‌افتند، تفکر انتقادی به آدمیزاد یاد می‌دهد که با مفاهیم هم دقیق‌تر برخورد کند. مثال می‌زنم.

زیاد می‌شنوم که «مذهب» برای رفتاری سرزنش می‌شود. اغلب در این موارد از گوینده می‌پرسم «مذهب دقیقا یعنی چه؟» و جوابی که می‌شنوم از جنس ِ مثال‌ها است: «اسلام». به‌نظرم، این نظریه‌ای قابل دفاع است که ارتباط ِ روشنی بین مسلمان و رفتارهای غیرقابل دفاع در سال ۲۰۱۶ وجود دارد. دانش ِ محدود ِ تاریخی‌ام می‌گوید ارتباطی از همین جنس، چند صد سال پیش بین مسحیت و یهودیت و آدم‌آزاری وجود داشته است. اما از این هم جلوتر می‌خواهم بروم. اورسلا فرنکلین می‌گوید تکنولوژی کارکردهای مذهب‌گونه دارد و چامسکی می‌گوید لیبرال-دموکرسی و نهادهای اقتصادی مرتبط با آن کارکردهای مذهب‌گونه دارند. کریس هجز می‌گوید لامذهبی اتفاقا کارکردی مذهبی دارد. به‌نظرم این حرف بی‌ربط نیست که افزایش بی‌سابقه‌ی دمای کره‌ی زمین می‌تواند برای کلیت ِ آدمیزاد خطرناک‌تر از داعش باشد، و این اتفاق، حاصل ِ توهم ِ توسعه‌ی نامحدود است که از آموزه‌های مذهب ِ دامن‌گیر ِ رشدمحوری است.

نکته‌ی کلیدی این است که هرکدام از نظریه‌های بالا را باید با دقت بررسی کرد. و مساله دقیقا همین است. در موقعیت ِ پرشتابی که اسلام و مسلمانان، متهمین ِ دل‌پذیر ِ دم ِ دست هستند، این اتفاق، حداقل در فضای جمعی، نمی‌افتد. این، البته وضعیتی سهل و ممتنع است. و درد ِ اساسی همین است: وضعیت ِ سهل و ممتنع همان موقعیتی است که چهارچوب‌های مذهبی ایجاد می‌کنند. و این‌گونه است که بخشی از فضای جمعی ِ دور و اطراف، در دام ِ مذهب ِ مذهب‌ستیزی می‌افتد.

از همه‌ی مریخ‌های متعدد و نابینایی‌های رهایی‌بخش

چهارشنبه بعدازظهر، در یکی از ساختمان‌های دانشگاه تورنتو، در یک جلسه‌ی گفتگو درباره‌ی مهاجرت به مریخ شرکت کردم. جلسه دو ساعت طول کشید و موضوع ِ آن، جنبه‌های فنی و اخلاقی ِ قابل ِ زیست سازی ِ مریخ بود. برگزارکنندگان در ابتدای جلسه توضیح دادند که بحث‌های زیادی درباره‌ی سفر به مریخ و زندگی در آن انجام می‌شود، اما جنبه‌های اخلاقی و انسانی ِ این مساله چندان مورد ِ توجه نیست.

سه نفر از پنج مدعو، دیدگاهی فنی و تکنولوژیک به مساله داشتند. از این سه نفر، یکی از ناسا آمده بود و دو نفر در محیط ِ دانشگاهی درباره‌ی موضوع تحقیق می‌کردند. مدعو ِ دیگر، وبلاگ‌نویسی بود که در زمینه‌ی ستاره‌شناسی و سفر فضایی می‌نوشت و نفر پنجم یک متخصص هانا آرنت بود و از دیدگاه ِ فلسفه‌ی سیاسی به موضوع نگاه می‌کرد.

از همان نیم ساعت ِ اول ِ برنامه مشخص بود که برای «دانشمندان» ِ جمع، سوال ِ مهم «چگونه» است و نه «چرا». این گروه، درگیر مسایلی از این جنس بود که «چگونه می‌توان علی‌رغم ِ نبود ِ میدان ِ‌ مغناطیسی در مریخ، از ساکنین ِ مستعمره‌ی جدید دربرابر بمباران ِ تشعشعات مرگبار حفاظت کرد؟» و یا «آیا انفجار چند بمب ِ هسته‌ای در قطب‌های مریخ، به ایجاد جو در آن کمک می‌کند؟» وبلاگ‌نویس اما چندان ِ‌ درگیر ِ جزییات نبود و تصویری کلی از اتفاق داشت که پرهیجان و وسوسه‌انگیز بود. به‌نظرم رسید که سوال ِ اساسی برای او این بود که «چرا نه؟». فلسفه‌دان ِ جمع، که کم‌تر از همه حرف زد، بیشتر از هر چیز در حیرت بود و مدام می‌پرسید «چرا می‌خواهیم به مریخ برویم؟ صرفا چون می‌توانیم به مریخ برویم؟»

وبلاگ‌نویس ِ جمع را جدی نمی‌گرفتم. به‌نظرم درگیری مهم‌تر ِ او، مطلب برای پست‌های بعدی وبلاگش بود. دانشمندان ِ جمع را می‌فهمیدم. برای آن‌‌ها،‌ غور در زمینه‌ی سفر به مریخ، نه فقط منبع ِ درآمد، که مساله‌ای هویتی بود. به‌نظرم، این انتظار ِ زیادی است که از آدمیزادی که ۳۰ سال از زندگی‌اش را به کار روی سیکل‌های بسته‌ی شیمیایی و اهمیت ِ آن‌ها در حفظ ِ حیات گذرانده‌است، خواسته شود که از خودش بپرسد «چرا انتقال ِ آدمیزاد به مریخ یک پروژه‌ی مهم است؟» حدس می‌زدم که ذهن ِ دانشمندان درگیر ِ‌ مقاله‌ی بعدی که می‌نویسند، و این احتمال که در Nature چاپ شود، و موقعیت ِ شغلی با وجود ِ کاهش ِ بودجه‌ها است. آن‌ها ژنرال‌های جنگ بودند و نمی‌شد انتظار داشت که نگاهی فلسفی به مساله داشته باشند. اما فلسفه‌دان ِ جمع هم، اگر چه به‌نظرم موضعی اخلاقی‌تر داشت، و اگرچه من با او هم‌دلی داشتم، عاری از خودخواهی نبود. تصور می‌کردم که اگر پروژه‌ی سفر به مریخ، به جنبه‌های فنی ِ آن تقلیل داده شود، فیلسوف، موقعیت‌های کاری و موضوع ِ مقاله‌های آینده‌اش را از دست خواهد داد.

به‌نظرم دست‌آورد ِ اصلی‌ام از جلسه، رسیدن به این مشاهده‌ی همیشگی بود که چقدر نابینا هستم. تخیل کردم که سطح ِ زمین و ابعاد ِ بدنم، نقطه‌ی صفری است که در بالا و پایین ِ آن، جهان‌هایی وجود دارد و من به این جهان‌ها نابینا هستم. یکی از دانشمندان در زمینه‌ی جلوگیری از آلودگی مریخ به باکتری‌های زمینی کار می‌کرد و توضیح می‌داد که هیچ تضمینی وجود ندارد که مریخ‌نوردهای متعددی که در سال‌های گذشته به سیاره‌ی سرخ فرستاده شده‌اند، آن را آلوده نکرده باشند. این باکتری‌ها، که در همین لحظه در اطراف من وجود دارند، دنیایی در زیر ِ نقطه‌ای هستند که من در آن زندگی می‌کنم. در همین‌حال، چند صد میلیون کیلومتر دورتر، دنیایی وجود دارد که احتمال دارد در آن رودخانه‌های آب ِ شور ِ زیرزمینی وجود داشته باشد.

جلسه به‌نظرم نقطه‌ی تلاقی ِ نابینایی‌ها بود. هر کدام از متخصصین، و من هم، مریخ را با عینکی ویژه می‌دید و در عین ِ حال از مشاهده‌ی عینک ِ خودش و نابینایی‌اش عاجز بود. نکته‌ی شگفت این است که این عجز، رهایی‌بخش و دل‌پذیر است.

ملاحظات ِ بیمارستانی

آخر هفته‌ی پیش، چند ساعت را با عزیزی در بیمارستان سپری کردم. اتفاق می‌توانست مهم باشد، که بعد از چند عکس و MRI گفته‌شدیم که نیست. در این فاصله، نوزادی تا دم مرگ رفت و برگشت و پیرمردی چند بار روی تخت به اتاق‌های مختلف برده شد. از بیمارستان که بیرون آمدیم، خورشید از یک طرف ِ آسمان به طرف ِ دیگر رفته بود. سوار ماشین شدیم، قبض پارکینگ را دادیم و اتفاق تمام شد. و نکته‌ی کلیدی همین بود، چند ساعت حضور در بیمارستان و همه‌ی آزمایش‌هایی که انجام شد و ملاقات دکتر و ما دستی در جیب نکردیم. این، به‌نظرم نکته‌ی کلیدی است.

واضح است که دستی جایی در جیبی رفت و این جیب و جیب من و دوستم به هم متصل هستند. اما نکته‌ی کلیدی این است که، اول، وقتی دوستم احساس کرد که نیاز به کمک ِ پزشکی دارد، ملاحظات ِ مالی در آخر فهرست ِ نگرانی‌هایش بود. از طرف ِ دیگر، رابطه‌ی او و پزشک، جنس ِ اقتصادی نداشت. اهمیت ِ این نکته را حالا می‌فهمم که درگیر ِ جراحی ِ دندان‌ ِ عقلم هستم، که هویتی کاملا اقتصادی دارد.

از بیمارستان که بیرون می‌آمدیم، تخیل کردم که نه فقط درمان، که غذا، محل زندگی، و پوشش هم از همین قاعده پیروی کنند. دنیایی را تخیل کردم که درآن، آدم ِ گرسنه حق دارد از فروشگاه سیب بردارد. تصور کردم در صف ِ خروج از فروشگاه، آدم‌ها این امکان را دارند که بگویند «گرسنه‌ام» و بیرون بروند. کافه‌ای نزدیک واترلو هست که بصورت «مرحمت عالی» اداره می‌شود. اگر گرسنه‌ای، و پول نداری، می‌گویی و می‌روی. شبیه ِ همین اتفاق، البته درباره‌ی جایی برای خوابیدن و چیزی برای پوشیدن قابل تخیل هستند.

حقیقت این است که در شهرهایی از کانادا، این اتفاق در حال افتادن است. تاکید می‌کنم «شهرهایی از کانادا» و نه همه جای آن، چون تصور نمی‌کنم مناطق ِ زندگی ِ ساکنین ِ اولیه‌ی کانادا، reserve ها، در این مجموعه باشد. اما در تورنتو، برای مثال، کسی گرسنه نیست و هرکسی می‌تواند جایی برای خوابیدن و چیزی برای پوشیدن پیدا کند.

پاسخ ذهنی‌ام به تخیل‌ام این بود که «اگر آدم‌ها برای خدمات پول ندهند، زیاده‌روی خواهند کرد». تصور کردم که تخیل‌ام را در فیس‌بوک نوشته‌ام و دیدم که کسی این جمله را زیر حرفم نوشت. و به‌نظرم این نکته‌ی اساسی است. چنین دنیایی را می‌شود تخیل کرد و پیاده کردن ِ آن، کاری بدیهی نیست. اما، و این‌جاست که باید دقت کرد، ترس از شرایط ِ حاضر در چنین دنیایی، دلیل ِ خوبی برای فکر نکردن درباره‌ی آن نیست. به عبارت ِ دیگر، ممکن است برپاکردن ِ ساختاری که در آن آدم‌ها به نیازهایشان دسترسی داشته باشند، کار ِ دشواری باشد، اما بلاهتی که در آن زندگی می‌کنیم، جایگزین ِ قابل دفاعی نیست.

این‌طور نگاه می‌کنم، آدمیزاد زیاد در حداقل ِ موضعی، local minima، می‌افتد. این وقتی است که موقعیت ِ جاری، مطلوب نیست، اما هر تغییری خطرناک به‌نظر می‌رسد. به‌نظرم این زمان خوبی است که به این ترس‌ها دقیق‌تر نگاه کرد. سوال ِ کلیدی این است، شگفت نیست که سیر بودن ِ شکم و داشتن سقفی بالای سر، از حقوق ِ اساسی هر شهروند تلقی نمی‌شوند؟

ملاحظات ِ انتخاباتی، یا چرا #رای_میدهم

 

جمله‌ی دقیق‌تر از «رای می‌دهم» این است که «در انتخابات شرکت می‌کنم». و در انتخاباتی که در پیش است شرکت می‌کنم، با دانستن این نکته که بدلایل قانونی، و واضح، نمی‌توانم رای‌ام را در این انتخابات به صندوق بیاندازم. یا این‌طور بگویم، این نوشته، شرکت ِ من در این انتخابات است. توضیح می‌دهم.

شرکت در انتخابات شکل‌های مختلفی دارد – شرکت در انتخابات لزوما حضور در پای صندوق‌های رای نیست. می‌توانم تصور کنم که حرف زدن درباره‌ی انتخابات، به‌عنوان یکی از ابزارهای مراقبت از دموکراسی، یکی از روش‌های شرکت در انتخابات است. رای دادن به نامزدی که می‌دانم رای نمی‌آورد، نوشتن پیام روی برگه‌ی رای، باطل کردن برگه‌ی رای، و مخالفت مدنی با جزییات ِ برگزاری ِ انتخابات، شکل‌های دیگری از شرکت در انتخابات هستند. با این تعریف کلی، اگر در ایران زندگی می‌کردم، حتما در انتخابات شرکت می‌کردم.

اجباری برای شرکت در انتخابات وجود ندارد – نکته‌ی مهم این است که شرکت در انتخابات، اجباری نیست. به عبارت ِ دیگر، هرکسی حق دارد در انتخابات شرکت کند یا از آن دوری بجوید. توضیحی برای تحقیر ِ کسی که در انتخابات شرکت نمی‌کند نمی‌بینم.

درباره‌ی این انتخابات هیچ چیزی نمی‌دانم – و این مهم‌ترین موضوع است. در شبکه‌های اجتماعی می‌بینم که گروه‌های مختلفی فعالیت ِ انتخاباتی می‌کنند، اما به‌دلیل بیشتر از ده سال دوری از فضای ایران، برداشت ِ قابل اتکایی از جریان‌های سیاسی ِ موجود ندارم. علاوه بر این، بخشی به‌دلیل درگیری‌های زندگی و کار و بخش ِ‌ مهم‌تری به‌دلیل ِ علایق ِ حرفه‌ای و شخصی ِ متفاوت، از فضای سیاسی ِ ایران دور هستم. به این دلیل، نظاره می‌کنم و میزانی حسرت می‌خورم.

راهی جز اصلاح‌طلبی نمی‌شناسم – دموکراسی یک فرایند است و هیچ روشی برای «ایجاد» آن در یک جامعه نمی‌شناسم، مگر تمرین ِ آن و تن دادن به راه ِ‌ درازی که گروه‌های انسانی ِ‌ دیگر طی کرده‌اند. به این دلیل، با لحاظ ِ این‌که کسی را به‌دلیل ِ تصمیم ِ متفاوتش درباره‌ی انتخابات شایسته‌ی تحقیر نمی‌دانم، باور دارم که راهی جز گفتگو برای حل ِ مشکلات ِ آدمیزاد وجود ندارد. انتخابات، به‌نظرم، قدمی در این گفتگوی جمعی است.

عکس از ایران نیست.