نوشته هایی که درمورد ’ حرف می زنیم ’ هستند

ملاحظات ِ خام ِ شخصی درباره‌ی مساله‌ی خشونت

berlinattacks

یکی از بهترین کتاب‌هایی که در سالی که گذشت خواندم ۲۳ Things They Don’t Tell You About Capitalism نوشته‌ی Ha-Joon Chang بود. نویسنده، که استاد اقتصاد در دانشگاه کمبریج است، در مقدمه‌ی کتاب می‌نویسد که لزوما پیشنهاد جایگزینی برای ساختار ِ مبنتی بر رشد سرمایه ندارد، اما در عین حال از تکرار ِ ادعاهای نادرست درباره‌ی این نظام اقتصادی-سیاسی به ستوه آمده است. کتاب، در عمل، فهرستی از گزاره‌های مقبول ِ‌ عامی است که کمی دقت، منجر به کشف ِ شواهد ِ متعددی برای نادرستی ِ آن‌ها می‌شود. نکته‌ی کلیدی درباره‌ی این کتاب، دقیقا این نیست که ذهنیت ِ عام درباره‌ی مفاهیمی مانند رقابت، بازار، و توسعه را زیر سوال می‌برد، بلکه دستاورد ِ مهم‌تر ِ کتاب این است که گفتگو را از حیطه‌ی تخصصی بیرون می‌آورد و به شهروند ِ غیرمتخصص اجازه و انگیزه برای سوال کردن می‌دهد.

چند ماه پیش با دوستی درباره‌ی The Shock Doctrine، کتاب ِ باارزش، و دردناک، Naomi Klein حرف می‌زدم. جمله‌هایم که تمام شد، اولین سوال ِ دوستم این بود که «آیا نویسنده متخصص ِ اقتصاد است؟» جواب ِ Ha-Joon Chang به این سوال، در مقدمه‌ی کتابش آمده است. او استدلال می‌کند که، اولا چنین موضوعاتی در زندگی ِ همه‌ی شهروندان تاثیر ِ کلیدی دارند و بنابراین نمی‌توان از شهروندان انتظار داشت که «امر را به متخصص بسپارند». او سپس اضافه می‌کند که احاطه‌ی کامل بر موضوع، لزوم گفتگو درباره‌ی آن نیست، و باید بتوان، با علم به دانش ِ محدود در زمینه‌ی مورد نظر، و با خودداری از نتیجه‌گیری‌های قطعی و ناگهانی، درباره‌ی موضوع حرف زد. وزیر اقتصاد ِ سابق یونان، Yanis Varoufakis، در کتابش And the Weak Suffer What They Must? البته از این پیش‌تر می‌رود و برای علم ِ اقتصاد موقعیتی طبقاتی قایل می‌شود. از دید Varoufakis، و دارم نادقیق حرف می‌زنم، تصمیمات کلان اقتصادی، خیلی بیشتر از آن‌که بر رویکردی علمی پایه داشته باشند، ابزارهای قدرت هستند.

یکی از ستون‌های صفحه‌ی اول روزنامه‌ی دست راستی National Post امروز، درباره‌ی ترور در ترکیه و حمله در برلین نوشته بود و توضیح داده بود که، نقل به مضمون، «تروریست‌ها دیگر هیچ مرزی را به رسمیت نمی‌شناسند». بعد از خواندن مطلب، ذهنم به کنکاش در مفهوم «تروریسم» رفت. به این فکر کردم که تروریسم هم یکی از مفاهیم ِ آشنای ذهنیت ِ این روزگار است که کم‌تر موضوع سوال قرار می‌گیرد. به عبارت ِ دیگر، کم‌تر پیش می‌آید که سوال این باشد که «تروریسم چیست؟» و بیشتر سوال این است که «تروریست کیست؟». و البته جواب‌ها به این سوال، با جغرافیا همبستگی آماری دارند: در یک دیدگاه، چه‌گوارا تروریست است و در دیدگاه ِ دیگری نیکسون در ویتنام.

کمی که به مفهوم و نمونه‌های تروریسم فکر کردم، ذهنم سراغ ِ مفهوم ِ بزرگ‌تر ِ «خشونت» رفت. سوال ِ اولم این بود که «خشونت چیست؟». سوال ِ دومم این بود که «آیا خشونت بد است؟». به نظرم برای سوال اول راحت‌تر بتوان جوابی پیدا کرد: «خشونت یکی از روش‌های خروج از وضعیت تضاد ِ منافع است». اما این تعریف بیشتر از آن‌که مانع باشد، جامع است. می‌گویم این تعریف جامع است، چون تصور می‌کنم، گذشته از مواردی که خشونت خود یک هدف است، برای مثال آدمی که از آزار یک گربه لذت می‌برد، اغلب خشونت روشی برای رسیدن به وضعیتی است که از نظر کسی که از خشونت استفاده می‌کند، «بهتر» از قبل است. اما این تعریف مانع نیست، چون، برای مثال، «تسلیم شدن» هم روشی برای خروج از وضعیت ِ تضاد منافع است.

به این فکر کردم که نکته‌ی کلیدی درباره‌ی خشونت این است، که میزان موفقیت ِ استفاده کننده از این ابزار، بیش از آن‌که وابسته به نظر ِ فردی بی‌طرف درباره‌ی موقعیت باشد، به «زور» طرفین بستگی دارد. از این دید، یقه‌ی کسی را چسبیدن، رفتاری خشونت‌آمیز است، چون نکته این نیست که چه کسی از نظر ِ فردی بی‌طرف حق دارد، بلکه قطر ِ بازوی طرفین، عامل اساسی در تعیین برنده است. به این دلیل، تعریف خشونت را این‌طور دقیق‌تر می‌کنم: «خشونت روشی برای خروج از وضعیت تضاد ِ منافع است که حاصل ِ آن، بیشتر از آن‌که مبتنی بر موضوع ِ تضاد باشد، وابسته به توانایی‌های طرفین تضاد است.»

از این دید، هر مبارزه‌ی مسلحانه‌ای، فارغ از توضیحات تاریخی و سیاسی طرفین، رفتاری خشونت‌آمیز است، که حاصل آن، بیشتر از هر تعریفی از «محق» بودن طرفین، وابسته به طول و عرض و ارتفاع ِ انبارهای اسلحه‌ی طرفین و توانایی‌شان در شکل‌دهی به افکار عمومی است. اگر فرض کنم که تعریف گوگل از تروریسم قابل اعتنا است، فرد، گروه، و حاکمیتی که از خشوت برای پیش‌برد ِ اهدافش استفاده می‌کند، تروریست است.

از این دید، وقتی ۲۶ سال پیش ارتش ِ کانادا برای حل ِ اختلافی بین بومیان و ساکنان محلی در نزدیکی شهر Oka دخالت کرد، از خشونت، و تهدید به خشونت، برای پیش‌برد ِ هدفی سیاسی و اقتصادی استفاده کرد. برخوردهایی که در آمریکا با مخالفان با DAPL انجام شد هم، با این تعریف، نمادی از استفاده از خشونت، و تهدید به خشونت، برای پیش‌برد اهدافی اقتصادی و سیاسی بودند. رفتارهای روزمره‌ی ساختار حاکم بر ایران هم، با این تعریف، در دسته‌ی استفاده از خشونت برای پیش‌برد اهداف ِ جمعی و گروهی هستند.

اما نکته احتمالا این نیست که کدام رفتار مشمول برچسب ِ «خشونت» است و گویا ادعای نگفته و پذیرفته این است که انواعی از خشونت، پذیرفتنی و انواعی از خشونت، نپذیرفتنی هستند. از این دید، برای مثال، اعدام خشونتی پذیرفتنی است، اما حمله به کسی در خیابان تاریک و یا با تریلی زیر گرفتن ِ مردم در بازار کریسمس، خشونت‌هایی نپذیرفتنی، تهوع‌آور، و منزجرکننده هستند. اما نکته دقیقا این نیست.

واضح فرض می‌کنم که صفحه‌ی اول National Post و اعماق الاخباریه، سخنگوی غیررسمی داعش، احتمالا تا آینده‌ی نامعلوم برچسب‌های یک‌سانی را به‌صورت‌هایی قرینه به کار خواهند برد. اما نکته‌ی اساسی این است که این دو موجودیت، و همه‌ی موجودیت‌های دیگری که در ظاهر، موقعیتی قرینه‌ای دارند، اتفاقا در بخشی از نظریه‌های خود، تفاهم کامل دارند. این یعنی در این وضعیت، کم‌تر کسی ذات ِ استفاده از خشونت، بعنوان ِ ابزاری برای پیش‌برد هدف را، زیر سوال می‌برد و صرفا سوال، جهت ِ بردار ِ خشونت است.

شهروندی که می‌پذیرد که بخشی از مالیاتش برای ابزارهای کشتار هزینه شود، عملا پذیرفته است که خشونت رفتاری پذیرفتنی است. به‌نظرم چنین شهروندی، البته می‌تواند درباره‌ی کشتار در برلین اعتراض کند، اما در عمل، خود، بخشی از نظامی است که استفاده از خشونت را «درصورت لزوم» تایید می‌کند. اما می‌خواهم از این هم پیش‌تر بروم. هرکسی که از یکی از ابزارهای خشونت، در هر اندازه‌ای و در هر شکلی، استفاده می‌کند، عملا به رسمیت شناخته است که گاهی می‌توان ارزش ِ ذاتی ِ حقیقت را کنار گذاشت و پرسید بازوی چه کسی قطورتر است و صدای چه کسی بلندتر است؟

من پیشنهادی برای ترغیب آدمیزاد به کنار گذاشتن رفتارهای خشونت‌آمیز ندارم، اما تا زمانی که آدم‌ها در نزدیک‌ترین رابطه‌ها، به تهدید و داد زدن، و در رابطه‌های دورتر به یقه‌گرفتن، متوسل می‌شوند، به‌نظرم هیچ کس مشروعیت اخلاقی تخطئه‌ی حمله با تریلی به عابرین در برلین و بمباران مردم در حلب توسط هواپیماهای روسی را ندارد.

خشونت موجودیتی همه یا هیچ است. یا هرنوع خشونتی در هر موقعیتی باید مذموم تلقی شود، و یا مساله این خواهد بود که چه کسی توان ِ چه میزان خشونت‌ورزی را دارد. مطلب ِ صفحه‌ی اول National Post امروز به من می‌گوید که داعش حالا کم‌کم دست بالا را دارد.

جوابی به این متننامه‌ی وارده: ملاحظات غیرشخصی درباره‌ی عدم خشونت

از Sharknado تا Independence Day

independence-days

چند شب پیش دلم فیلم Action می‌خواست، Kodi را باز کردم و در فهرست پایین رفتم. از Pixels و I am Wrath گذشتم تا به Independence Day رسیدم. در مسیر، از سه یا چهار فیلم جدید از سری Sharknado گذشتم که اتفاقا در دو سال اخیر ساخته شده‌اند. یکی Ice Sharks، که مضمونش حمله‌ی کوسه‌ها به ایستگاهی تحقیقاتی در قطب شمال است، و دومی Planet of the Sharks، که آینده‌ای را روایت می‌کند که در آن ذوب شدن یخ قطب‌ها منجر به پوشیده شدن ۹۸٪ از سطح زمین با آب شده است و در این دنیا کوسه‌ها حکم‌رانی می‌کنند. فکر کردم که داستان دوم حداقل اشاره‌ای به گرمایش کره‌ی زمین دارد، اما سوال مهم‌ترم این بود که مخاطب این فیلم‌ها چه کسی است؟ در دنیایی که مبنتی بر رشد سرمایه است، برای هزینه‌کردن برای چنین فیلم‌هایی باید توضیحی وجود داشته باشد، و به این دلیل نتیجه می‌گیرم که احتمالا Sharknado هنوز بیننده دارد.

همین سوال را از دوستی پرسیدم. برایم آدمیزادی را تصویر کرد که وقت، منابع مالی، و خلاقیت محدودی برای لذت بردن دارد. «چنین آدمی می‌شینه جلوی تلویزیون و هرچی از اون بیرون می‌آد مصرف می‌کنه». دوستم گفت. یا حداقل ترجمه‌ی حرفش این می‌شد.

نسخه‌ی قدیمی Independence Day را دیده‌بودم و انتظار زیادی نداشتم. نسخه‌ی جدید، به پیروی از احوال زمانه، تلاش کرده بود «چندفرهنگی» و حتی «انسان‌محور» باشد. فیلم آینده‌ای را تصویر می‌کرد که در آن خلبان چینی و آمریکایی کنار هم پرواز می‌کنند و حتی عوالم عاشقانه‌مانندی هم دارند. اما نکته این نیست.

فیلم، در ظاهر، درباره‌ی «بیگانه»هایی هست که به زمین حمله می‌کنند و می‌خواهند «شیره‌ی زمین» را به سرقت ببرند. در مقابله، «همه‌ی بشریت» با هم متحد می‌شود و کره‌ای سفید هم از آسمان نازل می‌شود، که هم هدف بیگانه‌هاست و هم امید برای آینده‌ای بدون بیگانه‌ها. فیلم، همان‌طور که پیش‌بینی می‌شود، با شکست بیگانه‌ها، آن هم در آخرین لحظه، به نتیجه‌گیری می‌رسد، اما درست قبل از پایان فیلم، آدم‌های فیلم تصمیم می‌گیرند که بعد از دو بار دفاع، نیرویشان را جمع کنند و به سیاره‌ی بیگانه‌ها حمله کنند و «مساله را برای همیشه حل کنند».

در ظاهر، Independence Day درباره‌ی آدمیزاد است که از خطری «بیرونی» برای بار دوم بیرون می‌آید و حالا آن‌قدر قوی است که می‌خواهد خطر را برای همیشه از بین ببرد. در لایه‌ای پایین‌تر اما، فیلم از اساس خشونت-محور است. حرف ِ فیلم، وقتی از آن‌همه رویه‌های ساخته شده به مدد CG بیرون می‌آید، اتفاقا خیلی ساده است: راه حل ِ مشکلات، از لوله‌ی تفنگ بیرون می‌آید. در طنزی تلخ، درست بعد از حمله‌ی اول، رییس‌جمهور، که اتفاقا زنی است، و همه‌ی اطرافیانش، کشته می‌شوند و ژنرالی، که خیلی زیاد مرد است، در شرایطی جنگی، بعنوان رییس‌جمهور انتخاب می‌شود. رییس‌جمهور قبلی هم البته کارنامه‌ی کمتر خشونت‌باری ندارد: وقتی برای اولین بار قاصدی از آسمان می‌رسد، بانوی رییس‌جمهور دستور نابودی‌اش را می‌دهد.

به‌نظرم فیلم را می‌شود با دو جمله توضیح داد: اول، راه حل خشونت است. دوم، بیگانه برای تاراج آمده است. و به‌نظرم مهم نیست که بیگانه‌ی فیلم، ظاهری خیلی متفاوت با انسان دارد. «متفاوت» امری نسبی است و مرد ِ سفید ِ نگران ِ حساب بازنشستگی‌اش را به‌سادگی می‌توان متقاعد کرد که مرد ِ مکزیکی و زن ِ خاورمیانه‌ای «متفاوت» است و برای دزدیدن «شیره‌ی زندگی» آمده‌اند. اما فیلم حتی از این هم عیان‌تر بازی می‌کند. در انتهای فیلم، هیولا با ابزار خودش کشته می‌شود.

بعد از فیلم به همه‌ی گزاره‌هایی فکر کردم که Independence Day در ذهن ِ بیننده‌ی سردرگرم‌اش خواهد نوشت: این‌که بیگانه‌ای در راه است که با اسلحه کنار زده خواهد شد و این‌که خشونت رفتاری پذیرفتنی است. می‌نویسم «بیننده‌ی سردرگم» و منظورم همان کسی است که برای بار چندم به تماشای Sharknado می‌نشیند، که اگر حوصله و وقت و پولش را داشته باشد Independence Day را می‌بیند، و احتمالا تصور می‌کند فیلم «بهتر»ی دیده است. از این دید، Independence Day و Sharknado کارکردی کاملا مشابه دارند: هر دو، باورهای ساختار حاکم را تکرار می‌کنند، یکی این‌که کوسه مهم‌ترین خطری است که آدمیزاد را تهدید می‌کند و دیگری همه‌ی گزاره‌های بیگانه‌ستیز و خشونت‌پرور در وضعیتی HD.

از موسی تا کوکاکولا

coca-cola-indias

کم‌سال‌تر که بودم، چیزی پس ِ ذهنم به من می‌گفت، روایت ِ رسمی درباره‌ی معجزه جایی‌اش می‌لنگد. تصویر ِ ذهنی‌ام موسی بود که وسط میدان می‌رود، چوب‌دستی‌اش را به جان ِ ابزار ِ جادو می‌اندازد، ساحران مسحور می‌شوند، و پرده پایین می‌افتد. این، البته سکانس ِ خوش‌ساختی بود، اما اتصالِ آن به سکانس ِ بعدی، چیزی‌ش می‌لنگید. سکانس ِ بعدی همان‌جایی بود که موسی در جمع ابلاغ می‌کرد که صلاح ِ خلق را می‌داند و آدمیزاد باید به او اقتدا کند. به‌نظرم نویسنده در این داستان قدمی را فراموش کرده بود: این‌که «من عصای نازمینی دارم» چطور به «از من پیروی کنید» منتهی می‌شود.

در آن سال‌ها البته، به مدد ِ زندگی در زورستان ِ وطن، «تعلیمات دینی» عضوی «بدیهی» از «نظام آموزشی» بود و سوال کردن از چند و چون ِ آن منتهی به دفتر ِ مدیر می‌شد. یکی از خاطراتم از آن صندلی ِ پرحرارت، وقتی بود که مرحوم ِ آقای فضلی، که هم مدیر مدرسه بود و هم معلم ِ دروس ِ ریاضی و هم ذهن ِ تازه‌ای برای حل مساله‌های هندسه و ریاضیات جدید داشت، سوال ِ اساسی را خیلی بدیهی روی میز گذاشت: «آرش، تو مسلمون هستی یا نیستی؟» این البته سوال نبود، و ساطور بود: «مسلمان هستی و دست از سوال می‌کشی یا مسلمان نیستی و راهت را می‌کشی و پی کارت می‌روی؟» این تهدید ِ نیمه علنی اصلا توخالی نبود، چون «سازمان» چند باری، بدون هیچ ظاهرسازی، از «استعداد درخشان» خواندن ِ نامسلمانان خودداری کرده بود.

بیست سال ِ بعد، ساعت ۸ صبح روز چهارشنبه، در ایستگاه متروی North York Center، ذهن ِ تازه‌بیدارم را آماده‌ی روز ِ کاری می‌کردم، که قطاری آغشته در رنگ و تصویر ِ کوکاکولا از تونل بیرون آمد و جلوی پای من ترمز کرد. وارد قطار شدم. از این سر تا آن سر، درون ِ قطار غرق ِ قرمز ِ کوکاکولا بود و جا به جا تصاویری از آدم‌هایی خوش‌حال، در احوالی مختلف، و همیشه یک کوکاکولا در تصویر، نقش ِ دیوار بود. طنز ِ وضعیت این بود که در تصاویر، وضعیت ِ چندفرهنگی ِ کانادا رعایت شده بود. مهم‌تر از آن، زوج‌های حداقل نیمی از تصاویر، از فرهنگ‌های مختلفی بودند، و این هم البته بخشی از نکته بود که در اغلب ِ تصاویر، زوج‌هایی در حظ ِ کوکاکولا بودند.

تصور می‌کنم این نظریه‌ی قابل دفاعی است که احتمال ِ این‌که کسی آن قطار را در تورنتو ببیند و آن لحظه اولین باری باشد که به وجود ِ موجودی به نام ِ کوکاکولا عالم شده است، اگر نه دقیقا صفر، که آن قدر کم است که تخصیص ِ هزینه برای پوشاندن قطار با کاغذدیواری ِ کوکاکولا-نشان را به رفتاری کاملا بی‌معنی تبدیل کند. پس هدف از این نمایش ِ زیرزمینی، «آشنا کردن» مردمان با کوکاکولا نیست. و سوال ِ مهم این است که چرا شرکت ِ معظم ِ کوکاکولا چنین خرج ِ غریبی کرده است؟

به‌نظرم نکته‌ی اساسی این است که در روایت موسی، یک p->q اتفاق نمی‌افتد، بلکه یک گزاره‌ی سوم بین p و q وجود دارد، که ناگفته می‌ماند، اما لزوما ناشنیده نیست. این یعنی، «چوب‌دست من اژدها می‌شود» گزاره‌ی p و «سعادت در گوش‌کردن به من است» گزاره‌ی q است. و البته این p به آن q منتهی نمی‌شود. گزاره‌ی سوم، و کلیدی در این اتفاق، «من از طرف خداوند نمایندگی دارم» یا r است که موسی لزوما علنا آن را نمی‌گوید، اما این r چسب p و q است. این همه یعنی موسی دارد علنا می‌گوید دلیلِ قابل عرضه‌ای برای پیشنهاداتش ندارد، اما خلق باید دم برنزنند، چون موسی از طرف دانای اعظم نمایندگی دارد. این البته ادعای بزرگی است و پیامدهای سنگینی دارد که با یک شعبده‌ی عصا و اژدها نمی‌شود تکلیفش را روشن کرد. موسی اما وارد جزییات نمی‌شود و خلقی منطق ِ نیمه‌اش را می‌پذیرند و ۱.۶ میلیارد مسلمان و ۲.۲ میلیارد مسیحی و ۱۶ میلیون یهودی هنوز گوشی دست‌شان نیامده است که آن چسب ِ نگفته‌ی مقدم و تالی، اساسا ستون ِ ادعا است.

در اتفاق ِ قطار و کاغذ دیواری ِ کوکاکولا، وضعیت حتی از این هم پیچیده‌تر است. همه، یا اکثریت قریب به اتفاق ِ کسانی که قطار را می‌بینند، می‌دانند که کوکاکولا وجود دارد و به احتمال ِ خیلی زیاد مزه‌ی آن را تجربه کرده‌اند. از طرف ِ دیگر، فهرست ِ بلندی از تاثیرات منفی ِ کوکاکولا بر بدن ِ مصرف کننده و همین طور محیط زیست وجود دارد. در مقایسه، موسی در هر دو زمینه موقعیتی برتر داشت: بسیاری از بینندگان ِ نمایش ِ «خداوندگار اژدهایان»، از وجود و ادعای موسی مطلع نبودند یا مزه‌ی ادعای او را تجربه نکرده بودند و، احتمالا در آن زمان، خداوند ِ ابراهیمی دستش چندان به خون آغشته نبود. اما نکته این نیست.

۳۵۰۰ سال بعد از موسی، شرکت ِ کوکاکولا قطاری را در تورنتو به رنگ و نشانش آغشته می‌کند و دلیلی وجود دارد که این کار، احتمالا، منجر به افزایش مصرف کوکاکولا خواهد شد. این به من می‌گوید که آدمیزاد هنوز بلد نیست p->q را موشکافی کند و به حضور ِ مخفی ِ گزاره‌های سوم و چهاری پی ببرد که به مساله رنگی کاملا متفاوت می‌دهند.

من این‌طور موضوع را می‌بینم: کوکاکولا عکس‌هایی از زوج‌هایی خوشحال را در معرض ِ دید مسافران مترو گذاشته است. و این اتفاق دقیقا در زمانه‌ای رخ می‌دهد که تنهایی دغدغه‌ای بزرگ برای آدمیزاد ِ سیر ِ ساکن ِ شمال ِ کره‌ی زمین است. احتمالا تحلیل‌های این شرکت نشان داده است که آدم‌هایی که در مترو زمان می‌گذرانند، اتفاقا بطور خاص درگیر این تنهایی هستند. کوکاکولا برای جذب این عده ترفندی شگفت زده است و همبستگی ِ مشکوک ِ شادی و کوکاکولا را به‌عنوان رابطه‌ای عِلی معرفی کرده است. درد ِ بزرگ این است که اتفاقا این ترفند احتمالا کار خواهد کرد. Dan Ariely به این خاصیت ِ آدمیزاد می‌گوید Predictably Irrational.

درباره‌ی مکالمه‌های دیجیتالی

communications

با رفیق ِ عزیزی در کافه قرار داشتم. ساعت ِ خاصی قرار نگذاشته بودیم، هرکدام درگیر کاری بودیم و قرار بود در یک ساعت آینده در کافه استانبول باشیم. به کافه که رسیدم، برای رفیق کوتاه نوشتم «من اینجام»، قهوه‌ای گرفتم و پشت یکی از میزها جایی پیدا کردم و درگیر کارم شدم. نیم ساعت بعد رفیقم رسید. سلام و علیک و کردیم و پرسید «منظورت چی بود از پیغامت؟ می‌خواستی بگی من دیر کردم؟»

بعد از سال‌ها «با گرگ‌ها می‌رقصد» را دوباره می‌بینم. از حظ ِ موسیقی و تصویرها گذشته، فیلم بازی دل‌پذیری با مضمون frontier می‌کند. جان دانبار می‌خواهد «سرحد را ببیند، قبل از این‌که دیگر سرحدی نباشد»، یا چیزی شبیه به این، و در رابطه‌اش با قبیله‌ی بومی به مشاهده‌ی سرحد در خودش می‌رسد. یکی از پوسترهای فیلم این رفت و برگشت را این‌طور خلاصه می‌کند: John Dunbar is about to discover the frontier…within himself. رابطه‌ی بومیان با هم و با طبیعت، برای سرباز ِ سفید دریچه‌ای به دنیایی جدید است. بخشی از این رابطه را در جلسات ِ بومیان می‌بینم، زمانی که درباره‌ی این‌که باید با «مرد سفید» چه بکنند، حرف می‌زنند. این جلسات از یک طرف ساختاری دمکراتیک دارند و از طرف دیگر جمع ساختاری سنی دارد و لزوما موقعیت همه کاملا برابر نیست. در بخشی از یک جلسه، که یکی از بومیان می‌خواهد مقدس بودن ِ مرد سفید را با فرو کردن تیر در تنش بیازماید، دیگران به او می‌گویند «کسی نمی‌تواند به کسی بگوید چه بکند، اما کشتن مرد سفید حاصلی ندارد». آن‌چه از این سکانس برای من ماند، موقعیت ِ مکالمه در گروه بومی بود: شرکت‌کنندگان روبرو به هم نشسته بودند و هرکدام حرفی می‌زد و دیگران به او واکنش نشان می‌دادند. چند صد سال بعد، من در کافه برای رفیقم نوشتم «من اینجام» و در ذهن ِ رفیقم شماتتش کردم که دیر کرده‌است.

به رفیقم گفتم نکته‌ی کلیدی این است که رابطه‌ی ما از جنسی است که او از از من درباره‌ی برداشتش می‌پرسد و من توضیح می‌دهم. یادم به دوستی رفت که می‌گفت تلاشش برای نزدیک‌شدن به دختری در قدم‌های ابتدایی به سنگلاخ خورده بود و او از این رابطه صرف‌نظر کرده بود، چون «خیلی دیر به دیر جواب پیغام‌هام رو می‌داد». دوستم البته بعدا فهمیده بود که «محبوب بالقوه»ی مورد نظر روی تلفنش data ندارد و بنابراین پیغام‌های فیس‌بوک را صبح ِ زود و شب ِ دیر در خانه می‌بیند.

به همه‌ی مکالمه‌هایی فکر می‌کنم که در دنیای ده سال اخیر بین صدها میلیون نفر انجام شده است و گوینده حرفی زده است و شنونده حرفی دیگر شنیده است، و شنونده برمبنای برداشتش حرفی دیگر زده است که گوینده از اساس چیز دیگری شنیده است.

ابزارهای مدرن ارتباطی، زمینه، لحن و حالت چهره را از کلمات و جملات می‌گیرند و نسخه‌ی خشکیده‌ای تحویل ِ مخاطب می‌دهند که تنها سطح ِ قابل توجهی از آشنایی و تفاهم می‌تواند در آن روحی بدمد. این وضعیت لزوما موقعیتی نیست که آدمیزاد برای بقا در آن آمادگی داشته باشد.

ترامپ و AI، یا وقتی ماشین آدمیزاد را از خودش نجات می‌دهد

arrivals

به‌نظرم دو ادعای قابل دفاع درباره‌ی AI وجود دارد. اول این‌که اغلب آدم‌ها درگیری ِ ذهنی ِ ویژه‌ای با این اتفاق ِ تکنولوژیک ندارند، و دوم این‌که زندگی ِ اغلب ِ آدم‌ها در چند دهه‌ی آینده به‌شدت تحت تاثیر ِ این تکنولوژی‌ها قرار خواهد گرفت. بیشتر توضیح می‌دهم.

هر رفتار ِ شغلی که تکراری است و می‌توان با مشاهده، آن را فرا گرفت، در خطر اضافه شدن به پوشه‌ی قطور کارهایی است که الگوریتم می‌تواند آن‌ها را با کیفیت بهتر و با هزینه‌ی کم‌تر انجام دهد. یک شاهد ِ جالب توجه بر این اتفاق، ظهور stratupی مانند WorkFusion است که یک پروژه‌ی بزرگ را به مراحل کوچک‌تر تقسیم می‌کنند و تصمیم می‌گیرد که کدام مرحله‌ها را به کمک الگوریتم انجام دهد. در قدم بعد، نرم‌افزار ِ WorkFusion برای مراحلی که نیاز به عملگر انسانی دارد، در وب‌سایت‌های محل تردد freelance ها آگهی می‌دهد، افراد را مصاحبه می‌کند، و بعد از انتخاب ِ فرد ِ مورد ِ نظر، روند پیش‌رفت ِ او را زیر نظر می‌گیرد. اما این فقط قدم اول است. WorkFusion در حین مشاهده‌ی افراد، تلاش می‌کند کاری که آن‌ها انجام می‌دهند را یاد بگیرد و، درصورت امکان، در پروژه‌ی بعدی، نیازمند ِ نیروی انسانی برای آن مرحله‌ی خاص نباشد. این مثال را از کتاب Rise of the Robots: Technology and the Threat of a Jobless Future انتخاب کرده‌ام. نویسنده، در این کتاب، تحلیل ِ کاملی روی زمینه‌های مختلف شغلی و تاثیر ِ احتمالی الگوریتم‌ها بر آن‌ها ارایه می‌دهد.

نکته‌ی کلیدی این است که Rise of the Robots نه یک پیش‌بینی درباره‌ی آینده است و نه به هجوم ِ خون‌بار ِ ربات‌های مکانیکی، از جنسی که در War of the Worlds ظاهر می‌شوند، اشاره می‌کند. «ربات»های منظور ِ نظر در این بحث، موجوداتی از جنس ریاضیات و نرم‌افزار هستند و خیلی وقت است که دوران ِ آن‌ها آغاز شده است. کاهش ِ ممتد ِ درآمد ِ شغل‌های بدون تخصص در دهه‌های اخیر، یکی از نشانه‌های این دوران است. نشانه‌ی دیگر، تعداد ِ کم ِ کارمندان ِ شرکت‌های موفق ِ نسل جدید، در مقایسه با شرکت‌های مشابه دهه‌های گذشته است. تحلیل کامل‌تر را در Rise of the Robots پیدا کنید، جایی که ارزش GM را، در دوران اوجش، با فیس‌بوک ِ امروز مقایسه می‌کند و این دو عدد را بر تعداد ِ کارمندان ِ این دو شرکت تقسیم می‌کند.

اما این همه چه ارتباطی به ظهور ِ دانلد ترامپ دارد؟

ظهور ماشین، بخوان AI، الگوریتم، ریاضیات، و ربات، ساختار ِ قدرت را دیگرگون می‌کند. ده سال پیش، اقدام نظامی در کشوری دیگر، نیازمند ِ جلب ِ نظر ِ جمع ِ بزرگی از آدم‌ها، از ژنرال‌ها گرفته تا سربازهای پیاده و خانواده‌های آن‌ها، بود. امروز اما، به مدد ماشین، می‌توان هدفی را در قلب ِ کشور دیگری با drone از بین برد، بدون این‌که خبری جایی درز کند یا واکنش ِ قابل توجهی ایجاد شود. به‌طریقی مشابه، نظارت بر شهروندان و مدیریت ِ رفتار ِ آن‌ها به‌کمک اینترنت، امکاناتی را ایجاد کرده است که چند دهه پیش صرفا با روانه کردن نفربر و سرباز به خیابان ممکن بود(نوشته‌های Morozov را در این زمینه از دست ندهید). نکته‌ی کلیدی این است که هرکسی که انگشتانش روی دکمه‌های ماشین است، و جزییات کارکرد الگوریتم‌ها را کنترل می‌کند، در موقعیتی کاملا نابرابر با دیگران قرار دارد.

از طرف ِ دیگر، جهان در حال ِ آشوب‌ناکی است و نابرابری شدید اقتصادی، وضعیت ِ وخیم ِ زیست‌محیطی، و عدد ِ بزرگ ِ جمعیت ِ آدمیان، آینده‌ای تاریک‌تر را کاملا قابل تصور می‌کند. به‌نظرم بیراه نیست که ظهور ِ ترامپ را نشانه‌ای بر این وضعیت بدانم؛ این‌که آدمیزادی زن‌ستیز و نژادگرا در موقعیت ِ قدرت قرار می‌گیرد را تنها می‌توانم این‌طور درک کنم که آدمیزاد در بحرانی ذهنی است: جهان بر مداری پیش می‌رفت که قرار بود به «رشد» و «پیشرفت» منتهی شود، اما این‌گونه نشد و یکی از خاصیت‌های کلیدی رییس‌جمهور ِ آینده‌ی آمریکا این است که «از خارج از ساختار آمده است».

اما ماشین می‌تواند چه دردی از این وضعیت درمان کند؟

اول، فرض می‌کنم که می‌توان ماشین را بصورتی دموکراتیک سازمان داد. از ویکیپدیا گرفته تا Ubuntu و Python و جمع گسترده‌ی پروژه‌های Gnu نشان داده‌اند که جمع قادر است ابزارهای open sourceی بسازد که یا با نظیر ِ تحت ِ مالکیت ِ خود قابل مقایسه هستند، مانند Octave، یا از نظیر ِ تحت مالکیت ِ خود بهتر هستند، مانند Ubuntu، و یا اساسا نظیر ِ تحت مالکیتی ندارند، مانند ویکیپدیا. به این دلیل، فرض می‌کنم نوشتن یک AI بزرگ که ورودی ِ آن اخبار ِ جهان، به‌عام‌ترین معنی ِ آن، و خروجی ِ آن تصمیم‌های اساسی، از جنسی که از ساختارهای سیاسی انتظار می‌رود، باشد، ناممکن نیست. حتی جلوتر می‌روم و ادعا می‌کنم که نوشتن AIهای رقیبی از این جنس کاملا ممکن است. هر کدام از این AIها، تابع ِ هدف ِ مخصوص به خود را خواهد داشت و نه تنها open source است، و نه تنها تاریخ‌چه‌ی تصمیم‌های آن کاملا در دسترس همه‌ی شهروندان است (ساختار ِ سیاسی‌ای را تصور می‌کنم که Wikileaks درونی خود را دارد)، بلکه، مهم‌تر از همه، می‌توان یک نسخه از آن را روی AWS اجرا کرد و تصمیم‌های احتمالی آن را در مواجهه با اتفاقات ِ آینده بررسی کرد و با AI های دیگر مقایسه کرد.

از این دید، انتخابات ِ آینده بین AIهای مختلف خواهد بود و نکته این نخواهد بود که کدام نامزد مرد یا زن است، جمله‌های کدام نامزد جذاب‌تر هستند، و کدام نامزد در استفاده از توییتر ماهرتر است. و این البته فقط شروع راه است. تصور می‌کنم که نسل ِ دومی از این AIها، APIی منتشر می‌کند که هرکسی می‌تواند به کمک برای آن plugin بنویسد. ایده‌هایی نظیر این را می‌توان خیلی بیشتر از این جلو برد و حتی روی آن‌ها کار کرد.

نکته‌ی کلیدی این است که، اول، ظهور ترامپ برای بار چندم نشان داد که آدمیزاد یکی از بزرگ‌ترین خطرها برای خودش است. مهم‌تر از آن، ماشین، زمانی که از ابزاری طبقاتی در خدمت سرمایه‌دار بیرون می‌آید و بصورت دموکراتیک اداره می‌شود، می‌تواند راه اضافه کردن objectivity به جمع ِ انسانی باشد و از رفتارهای قبیله‌های جلوگیری کند. در چنین جهانی، دیگر ماشین خطری نیست که آدمیزاد را به دزدیدن کار ِ باطل ِ تکراری‌اش، مثل پختن همبرگر، تهدید می‌کند، بلکه نوید ِ رهایی انسان از ترامپ ِ بیرون و ترامپ ِ درون خواهد بود.

عکس را از Arrival برداشته‌ام.

درباره‌ی محمدعلی طاهری و حقوق متهم به «شیادی» #freetaheri

taheris

چند روز پیش، دوستی مطلبی از وبلاگ شاخه‌ی تورنتوی سازمان عفو بین‌الملل، درباره‌ی تلاش‌ها برای آزادی محمدعلی طاهری را، روی فیس‌بوک هم‌خوان کرد. درباره‌ی جزییات فعالیت‌های محمدعلی طاهری خیلی کم می‌دانم و به هر حرکت اجتماعی که کلمه‌ی مبهم ِ عرفان را در خود داشته باشد، با شک نگاه می‌کنم. اما نکته‌ی کلیدی این است که این هر دو، از اساس، بی‌اهمیت هستند. نکته این نیست که من درباره‌ی محمد علی طاهری چه فکری می‌کنم. مساله‌ی اساسی این است که کاملا محتمل است که ساختار ِ قدرت، انسانی را از حقوق اساسی‌اش محروم کرده است و من، بعنوان شهروند متعهد، وظیفه دارم که واکنش نشان بدهم.

به این دلیل، در فیس‌بوک، توییتر، و گوگل+، نوشتم «محمدعلی طاهری». اطرافیانم به این اشاره، دو جنس واکنش نشان دادند. اول، توییت «محمدعلی طاهری»ام بیشتر از صد بار بازنشر شد. بخش ِ قابل توجهی از بازنشرکنندگان ِ توییتم، هشتگ ِ #freetaheri را هم به اضافه کردند. با مرور سطحی ِ اسم و مشخصات بازنشرکنندگان، متوجه شدم که بسیاری از آن‌ها عکس پروفایل‌شان را به چهره‌ی محمدعلی طاهری تغییر داده اند و یا این جمله را در سردر توییتر خود نوشته‌اند: «به حقانیت آموزه‌های استاد محمدعلی طاهری شهادت می‌دهم و …». برداشتم از این مشاهدات این است که، اول، محمدعلی طاهری طرفداران زیادی دارد، و دوم، بخشی از این طرفداران علاقه‌ی زیادی به ایشان دارند. و البته این دو نظریه از اساس در مساله اهمیتی ندارند: محمدعلی طاهری می‌توانست فردی منفور باشد و هم‌چنان دفاع از نقض ِ احتمالی ِ حقوق انسانی ایشان نکته‌ی بدیهی بود.

اما اتفاق ِ جالب‌تر، دو واکنش در فیس‌بوک به پست کوتاهم بود. آشنایی زیر مطلب نوشت «شیاد» و دوستی اضافه کرد «آرش جان این فرد واقعا شیاده، اینکه مخالف اعدام هستیم بحثی جداست، اینکه مخالف قوانین بد هستیم هم همینطور اما اینها دلیل نمیشه که پشت کسی بایستیم که واقعا آدم درستی نیست و از افرادی که از قشر آسیب پذیر جامعه اند تغذیه میکنه . ویدیوهاش رو دیدی؟»

من ویدیوهای محمدعلی طاهری را ندیده‌ام، اما با یکی از دوست‌داران ِ ایشان رفاقت کرده‌ام. در همان لحظاتی که در حال ِ باصفای چنگال کردن در کباب، در فاصله‌ی تماشای دو فیلم ِ خوب ِ ایرانی در سینمایی در تورنتو، درباره‌ی محمدعلی طاهری می‌شنیدم، می‌دانستم که کافی است به بخش ِ انتقادی ِ ذهنم اجازه‌ی دخالت بدهم، تا سوال‌های کلیدی‌ای درباره‌ی آموزه‌های ایشان بپرسد، که تصور نمی‌کنم همراه ِ عزیزم جوابی برای آن‌ها داشت. اما، تکرار می‌کنم، اساسا نگاه ِ من به مساله‌ی آموزه‌های محمدعلی طاهری هیچ اهمیتی ندارد. حتی این‌که این فرد احتمالا از «فرد آسیب‌پذیری» «تغذیه» کرده است، هم اهمیتی ندارد. آدم‌های زیادی را می‌شناسم، و می‌شناسیم، که از افراد آسیب‌پذیر ِ زیادی «تغذیه» کرده‌اند و هر روز کت و شلوار، یا عبای‌شان، را می‌پوشند، و پی زندگی‌شان می‌روند. برای مثال، من دقیقا نمی‌دانم بومیان داکوتای شمالی دقیقا چرا با ساخت خط لوله‌ی نفت در زمین‌های‌شان مخالفت می‌کنند، اما می‌دانم وقتی پلیس به ضرب اسلحه و نفربر به شهروندان حمله می‌کند، چیزی جایی خیلی خراب است. از جنسی مشابه، من نمی‌دانم، و دقیقا هم لازم نیست که بدانم، که اتهام ِ محمدعلی طاهری چیست. شواهد ِ قابل اعتنایی وجود دارد که محمدعلی طاهری از حقوق انسانی‌اش محروم شده است، و این، اتفاقی پذیرفتنی نیست.

تصور می‌کنم مساله‌ی واکنش‌ها، و عدم واکنش‌ها، به دستگیری و آزار محمدعلی طاهری، شاهدی از یک درد ِ بزرگ‌تر است. این نظریه که محمدعلی طاهری تنها زمانی حایز حقوق انسانی است که او، و اطرافیانش، ثابت کرده‌باشند که او «شیاد» نیست، ذهنیت ِ خطرناکی است، چون حقوق ِ بشر را نه یک حق ِ اساسی، که امکانی برای «پاکان» می‌داند. انسان، بنابر انسان بودنش، باید در ساختار ِ قضایی بی‌طرف و عادلانه محاکمه شود، و حتی در صورت اثبات ِ اتهام، هنوز حقوق ِ اساسی‌ای دارد که نقض ِ آن‌ها پذیرفتنی نیست.

Everybody is here *

everybodyisheres

دیروز، سر نهار، حرف ِ برنامه‌های Elon Musk برای انتقال ِ آدمیزاد به مریخ شد و جمله به جمله حرف جلو رفت تا به Fermi paradox رسید و جستجو به دنبال حیات در جهان ِ پیرامون. قبلا در یک جلسه درباره‌ی مساعد کردن مریخ برای حیات شرکت کرده بودم و شنیده بودم که ایده‌هایی مثل انفجار هسته‌ای در قطب‌های مریخ برای کمک به ایجاد جو هم کاملا جدی گرفته می‌شوند. وقتی از گوینده پرسیده‌بودند که این فرایند چقدر طول می‌کشد، گفته بود چیزی حدود هزار سال و البته سوال ِ مهم این بود، و هست، که در موقعیتی که نمی‌شود برای جلوگیری از تغییرات برگشت ناپذیر محیط زیست توافق جمعی ایجاد کرد، یک پروژه‌ی هزار ساله را چه کسی می‌خواهد پیش ببرد. علاوه بر این، هزار سال پرتاب ِ موشک و ساخت و ساز روی زمین برای انتقال به مریخ، وضعیت ِ زیست‌محیطی این سیاره را نگران‌کننده‌تر از موقعیت فعلی خواهد کرد. قبل‌تر از این خوانده بودم که خطر ِ بزرگ ِ امکان‌پذیر شدن زیست در نقاطی جز کره‌ی زمین این است که خدایگان قدرت و سرمایه حتی انگیزه‌ی کمتری برای حفظ زمین خواهند داشت. سرآخر، شهوت ِ آسمانی ِ آدمیزاد برایم یک علامت سوال ِ بزرگ است. و نکته‌ی کلیدی این است که سوال‌های مهم به دلیلی کنار زده می‌شوند و مساله در چهارچوبی فنی تعریف می‌شود. این یعنی انگار سوال این نیست که «چرا به مریخ برویم؟» بلکه سوال این است که «چگونه به مریخ برویم؟»

استدلال‌هایی در اهمیت ِ سفر به مریخ شنیده‌ام. این‌که کره‌ی زمین ممکن است در اثر حادثه‌ای غیرقابل جلوگیری و خارجی نابود شود و امکان ِ مهاجرت به مریخ، بیمه‌ی عمر مناسبی است. این استدلال را می‌فهمم. توضیح ِ دیگر، خطر ِ اتفاقاتی مانند تغییرات ِ آب و هوایی است. این توضیح را نمی‌فهمم. شواهدی که من دیده‌ام نشان می‌دهد که آدمیزاد در تغییرات آب و هوایی نقش ِ کلیدی دارد و بنابراین رفتن به مریخ تنها عقب انداختن زمان فاجعه است. مساله‌ی اساسی نرخ ِ بالای تولید مثل آدمیزاد و هجوم ِ وحشیانه‌اش به محیط زیست است. تصور نمی‌کنم رفتن به مریخ چیزی از این شهوت بکاهد. اما این همه توضیحی برای جستجو برای حیات نیست.

با دوستانم تخیل کردیم که آدمیزاد اتفاقا روی کره‌ای، جنسی از حیات پیدا کند، اما این موجودات چندان هوشمند نباشند. تصور کردیم که مثلا به سیاره‌ای از مورچه‌ها بربخوریم. احتمالا خیلی زود، سوال ِ مهم در این وضعیت این خواهد بود این سیاره چه معادن و منابع ِ دیگری دارد و آیا مورچه‌ها را می‌شود خورد یا نه. از این دید، جستجو، دقیقا برای حیات نیست. حیات ِ کم‌هوش، حداکثر موضوع مقاله و گوشت ِ روی میز است.

بعد تخیل‌مان را یک قدم جلوتر بردیم و تصور کردیم که به کره‌ای از موجودات خیلی هوشمندتر از آدمیزاد بربخوریم. این سناریو را فیلم‌های علمی-تخیلی به تفصیل درنوردیده‌اند، اما تخیل ِ ما این نبود که موجودات ِ سبز احتمالا درصدد ِ انقراض ِ هوموسیپین‌های حقیر برآیند. چنین تصوری عمیقا انسان-محور است. این یعنی چون رویه‌ی آدمیزاد در مواجهه با موجودات ِ زنده‌ی کم‌توان‌تر، بهره‌کشی و نابودی بوده است، تخیل می‌کنیم که موجودات ِ سبز ِ هوشمند هم به خرفتی آدمیزاد هستند.

دیروز سر نهار تخیل کردیم که آدمیزاد، کره‌ای از موجودات ِ هوشمند را پیدا می‌کند، که در برج و باروهای غول‌پیکر زندگی می‌کنند و روی نور راه می‌روند و الخ. آدمیزاد ِ هیجان‌زده پیامی برای دوستی می‌فرستد، و لابد چون خیلی زود دریافته است که تلاش برای استثمار راه به جایی نخواهد برد، پیامش را با موزیک واگنر و تابلوهای مونه آراسته می‌کند. در حالی‌که آدمیزاد کت و کلاهش را برای سفر فضایی آماده می‌کند، از طرف ِ دیگر پیغام می‌آید که «ما قرن‌هاست از حضور ِ شما خبر دار هستیم، اما نه انگیزه‌ای داشته‌ایم و نه داریم که با موجودات ِ حقیری مثل شما رابطه‌ای داشته باشیم».

این نگاه بوضوح مایه‌ای از طنز ِ تلخ دارد، اما نکته‌ی کلیدی این است که پیدا کردن ِ موجوداتی خیلی هوشمندتر از آدمیزاد، برای بشر چندان فایده‌ای ندارد. در بهترین حالت کاملا ممکن است موجودات ِ نویافته علاقه‌ای به در تماس بودن با مورچه‌هایی که هستیم نداشته باشند. در بدترین حالت، آدمیزاد، گوشت ِ سفره‌ی موجودات ِ سبز رنگ می‌شود و یا باید به شهروندی ِ درجه دو در میان ِ موجوداتی هوشمندتر تن بدهد.

دیروز سر نهار حرف بیشتر از یک ساعت طول کشید و درباره‌ی جزییات ِ دیگری حرف زدیم. مثلا این‌که اساسا آدمیزاد با موجودات هوشمندی که امیدوار است پیدا کند، چه کاری دارد. آیا در تاریخ تمدن بشر، هرگز پیش آمده است که قومی به دروازه‌های قوم ِ دیگری برسد، دانش و تکنولوژی کسب کند، و محترمانه خداحافظی کند؟ آیا اساسا آدمیزاد در جهان‌گردی‌هایش، دنبال درونیاتِ  ذهنی ِ نویافته‌ها بوده است یا فرش ِ زیر پایشان و قدرت ِ بازوی‌شان را طلب کرده است؟ آیا آدمیزاد به دنبال رسیدن به تنوع ژنتیکی و عاشقیت با نویافتگان بوده است؟

سرآخر نتیجه‌گیری کردم که آدمیزاد دقیقا دنبال ِ موجودات ِ زنده‌ی دیگر نیست، بلکه دنبال خودش می‌گردد. نه مورچه و نه موجودات ِ سبز رنگی که تله‌پاتی می‌کنند. اما سوال ِ کلیدی این است که آدمیزاد به چند میلیارد موجود زنده مانند خودش دسترسی دارد، لزوم ِ موشک هوا کردن چیست؟

نهار تمام شد و سر ِ کارمان برگشتیم و این سوال برای من ماند که انگار کسی دقیقا نمی‌داند که چرا می‌خواهیم به مریخ برویم، اما هم‌چنان می‌خواهیم به مریخ برویم. چنین وضعیتی من را یاد مذهب می‌اندازد: گروه‌های آدمیزاد رفتارهایی انجام می‌دهند که توضیحی برای آن ندارند، اما نه فقط رفتار را انجام می‌دهند که پرسش درباره‌ی موضوع را هم عجیب می‌بینند. سفر به مریخ، تلاش برای رسیدن به آینده‌ای است که نمی‌دانیم چیست، اما یقین داریم که خوب است. و آیا بهشت چیزی جز این است؟ آیا در این نگاه، مریخ نسخه‌ی پست مدرن بهشت است؟

* اشاره به جمله‌ی انریکو فرمی که در اشاره به حیات خارج از زمین پرسیده بود Where is everybody?

از حظ ِ «بادیگارد» و تورنتو

تورنتو شهر مناسبی برای زندگی است، وقتی ماندن در ایران، ممکن یا مساعد نباشد. این، بخشی به این دلیل است که دسترسی به اتفاقات ِ فرهنگی ِ ایرانی، در تورنتو ممکن است. و همین، حظ ِ بزرگ ِ این شهر است. در آخر هفته‌ای که گذشت، دو تئاتر ایرانی در تورنتو روی پرده رفت و دو فیلم روز به نمایش درآمد. اما نکته‌ی مهم‌تر این است که اتفاقات ِ فرهنگی ِ ایرانی را می‌شود در تورنتو در حضور ِ جمعیت ِ ایرانی دید، و همین، به تجربه، لایه‌ای مهم اضافه می‌کند.

امشب بادیگارد را در حضور ِ جمعی چند صد نفره، در سینمایی در مرکز شهر تورنتو دیدم. به قول ِ دوستی، که فیلم را در ایران دیده بود، مهم نیست که با مضمون ِ  فیلم موافق هستی یا نه، نکته‌ی اساسی این است که بادیگارد، حرف ِ دل «محافظ»انی است که به «بادیگارد» تقلیل داده شده‌اند، و به این اتفاق راضی نیستند. محافظ ِ سابق دیگر حاضر نیست تنش را آماج ِ گلوله برای محافظت از یک سیاست‌مدار کند، و دریافتن ِ این نکته برای خودش و دیگران شگفت و درک‌نکردنی است.

یکی از معایب ِ اساسی ِ زندگی در خارج از ایران، از دست دادن ِ توان ِ درک ِ جزییات ِ مرتبط با ذهنیت ِ ایرانی است. تورنتو در زمینه‌ی کباب و ترشی، چیزی از هیچ یک از شهرهای ایران کم ندارد. موج ِ اتفاقات ِ فرهنگی ِ ایرانی در تورنتو، که در شش ماه و یک سال ِ اخیر با شتابی چندبرابر بیشتر شده است، به من این امید را می‌دهد که موج ِ جهانی‌شدن، زندگی ِ هم‌زمان در تورنتو و ایران را عملی خواهد کرد. اگر این اتفاق بیافتد، تعداد ِ فیلم‌ها و کنسرت‌ها و اجراهای ایرانی در تورنتو، با عدد ِ رستوران‌های ایرانی ِ آن قابل مقایسه خواهد شد. من، مشتاق ِ زندگی در چنین تورنتویی هستم.

بادیگارد که تمام شد، احساسی دوگانه داشتم. فیلم صرفا ساخته‌ای از یک کارگردان نیست، بلکه بیانیه‌ای از طرف بخشی از ساختار حاکم است، که صدای پای سکولاریزه شدن ِ قدرت در ایران را دیگر نمی‌تواند نشنیده بگیرد. برای من، این بیانیه، امیدبخش و دل‌پذیر است. بادیگارد دعوتی به گفتگو است. به این دلیل، خنده‌های تمسخرآمیز ِ گه‌گاه از میان جمعیت، نگرانم می‌کرد که مخاطب، لزوما قدرت ِ ذهنی ِ شرکت در این گفتگو را ندارد. این، وضعیتی ناپسند بود که من را نسبت به صلاحیت ِ تورنتو بعنوان شهری برای زندگی مشکوک می‌کرد. در راه ِ برگشت اما خودم را قانع کردم که احتمالا چنین واکنش‌هایی در ایران هم نسبت به این فیلم، و نظایر ِ آن، وجود دارد. این نظریه، اگر قابل دفاع باشد، من را نسبت به زندگی در تورنتو امیدوار می‌کند.

تورنتو شهری است که می‌توان در آن، بصورت هم‌زمان، با فرهنگ‌های متفاوتی تماس برقرار کرد، و یکی از این فرهنگ‌ها، فرهنگ ِ ایرانی است. این، وضعیت ِ دلپذیری است.

از تجربه‌های نکرده

شب، از تماشای «آواز بی‌سرزمین» برمی‌گشتم و حواسم با خودم بود. پایم را که روی سکوی مترو گذاشتم، دستی از پشت به شانه‌ام خورد، «چطوری تو؟» اول شوکه شدم، بعد به‌ذهنم رسید که نه صرفا به‌دلیل موقعیت ِ جغرافیایی، که به‌خاطر جنسیت‌ام، «لمس شدن در فضاهای عمومی» در فهرست ِ نگرانی‌های من وجود ندارد. زیاد شنیده‌ام که چنین نگرانی‌ای برای زنان و دختران در ایران، و کشورهای دیگری، وجود دارد.

روز سوم یا چهارمی که کار ِ قبلی‌ام را شروع کرده‌بودم، متوجه شدم که همکارانم فکر می‌کنند هم‌جنس‌گرا هستم. این اتفاق، بخشی به این خاطر بود که حرفی پیش آمده بود و چیزی گفته بودم و، مهم‌تر از آن، به این دلیل که تنها زندگی می‌کنم و گربه دارم. تجربه‌ی شگفتی بود که اجازه دادم برای چند هفته ادامه پیدا کند. با دقت از دادن هر اطلاعی امتناع می‌کردم و رفتارهای همکارانم را مشاهده می‌کردم. در فضای کاری‌ام، همه‌ی آدم‌ها دیگرجنس‌گرا بودند و اغلب شریک زندگی درازمدتی داشتند. تماشای احتیاط این گروه در رابطه با کسی که «دیگری» بود، و بودن در موقعیت «دیگری»، اتفاق‌های پرحظی بودند.

زیاد به این فکر می‌کنم که من عملا چندان در موقعیت ِ «دیگری» نبوده‌ام. من هرگز درباره‌ی وعده‌ی غذایی ِ بعدی‌ام نگرانی نداشته‌ام. هرگز اتفاق نیافتاده است که نگران ِ محل ِ خوابیدنم باشم. هرگز به‌دلیل نداشتن ِ لباس، مریض نشده‌ام. هرگز به‌دلیل رنگ ِ پوستم، لهجه‌ام، شکل ِ صورتم، جنسیتم، و یا هیچ مشخصه‌ی دیگری‌ام مورد تبعیض واقع نشده‌ام. و به‌نظرم نکته‌ی کلیدی همین است.

چیزهایی را تجربه کرده‌ام. اگر ببینم کسی درد جسمی می‌کشد و من می‌توانم دردش را کم کنم، کاری خواهم کرد. چون درد کشیدن را تجربه کرده‌ام. آزار ِ خیابانی و تحقیر شدن به‌دلیل گرایش جنسی را تجربه نکرده‌ام و صرفا به‌کمک ِ تخیل‌ام از آن‌ها فهمی دارم. به همین دلیل تصور می‌کنم که اتفاق ِ غیر ِ قابل ِ درکی نیست که جمع ِ بزرگی از جامعه، «دیگری» را تحقیر می‌کند. یکی از دلایل ِ این اتفاق، تجربه نکردگی است (آگاهم که دارم ساده‌سازی می‌کنم. در جامعه‌ی ایرانیان ِ ساکن ِ کانادا، رفتار نژادپرستانه علیه «دیگری» وجود دارد، و این خود موضوعی است که می‌شود درباره‌ی آن حرف زد).

پیشنهادم به‌وضوح تجویز ِ عمومی ِ تجربه‌های تلخ نیست. همین که تجربه نکردگی می‌تواند علت ِ بخشی از رفتارهای دیگرستیز باشد، به من این امید را می‌دهد که می‌شود، اگر نه از طریق ِ تجربه‌ی مستقیم، که به‌مدد ِ حرف زدن، برای آدم‌ها تشریح کرد که این‌که «دیگری» نیستند، صرفا حاصل ِ یک تصادف است. تصور می‌کنم در چنین شرایطی خیلی از آدم‌ها دیگر توضیحی برای تحقیر ِ هم‌جنس‌گرا و آزار جنس ِ «دوم» نداشته باشند. این، امکان ِ مهمی است که به من امیدواری ِ زیادی می‌دهد.

از «من سالوادور نیستم» تا مکس امینی؛ درباره‌ی خندیدن

شنبه شب، در سالن فاخر Roy Thomson در تورنتو، شاهد اجرای مکس امینی بودم و یک‌شنبه عصر، در سینمایی در شمال تورنتو، «من سالوادور نیستم» را دیدم. هر دو برنامه «خنده‌دار» بودند. خنده‌دار را در گیومه می‌گذارم، چون با خنده‌های خودم در صلح نیستم.

«من سالوادور نیستم» ماده‌ی خامش برای خنداندن را از تضادهای جامعه‌ی ایرانی می‌گیرد، و بخش ِ بزرگی از این تضادها، از دل‌سپردگی ِ مرد به مفاهیم مذهبی نشات می‌گیرند؛ مرد نمی‌خواهد دخترش جفت‌گیری میمون‌ها را ببیند، مرد از این‌که زیر open آشپزخانه باز است نگران است، مرد از احتمال خوردن گوشت خوک وحشت‌زده است. خنده‌ی یکی مانده به آخر ِ «من سالوادور نیستم» از توپی ناشی می‌شود که بعد از خواندن حدیثی از امام صادق به سر بی‌موی مرد می‌خورد. و همین‌جاست که نگرانم که خنده‌های «من سالوادور نیستم» دیگرآزارانه هستند. اما هر اتفاقی که در «من سالوادور نیستم» می‌افتد، دربرابر ِ خنده‌سازی‌های مکس امینی رنگ می‌بازد.

«شوخی»های مکس امینی اغلب مایه‌ی دیگرستیزانه دارند. از این میان، بخش ِ بزرگی زن‌ستیزانه هستند، و بقیه گروه‌های دیگر را هدف می‌گیرند: مکس امینی حرکات صرع‌مانند کسی را مایه‌ی خنده می‌کند، این‌که کسی «چاق است» را دست می‌گیرد و به کسی که نامش محمد است پیشنهاد می‌کند اسمش را حتما تغییر دهد.

سوال ِ مهم این است: خط ِ قرمز ِ خندیدن چیست؟

تصور می‌کنم نکته‌ی مهم این است که «خندیدن»، در اساس ِ خود، مبتنی بر ایجاد، یا نفی، یک ساختار ِ قدرت است. الف به ب می‌خندد و به این ترتیب تلویحا ادعا می‌کند که حداقل از یک نظر در موقعیتی برتر نسبت به او قرار دارد. از این نظر، خندیدن، یک رفتار ِ مهم ِ آدمیزاد است. کتاب «شوخی‌های سیاسی در اتحاد جماهیر شوروی سابق» نمونه‌ی خوبی از کارکرد ِ خنده در ابعادی کشوری برای مقابله با معضلی جمعی است. مجموعه‌ی Monty Python نمونه‌ای دیگر در چهارچوب ِ نقد مذهب است. به این دلیل، تصور می‌کنم خندیدن به دیگری، اتفاقا یک ابداع ِ مهم انسانی است. از طرف ِ دیگر، به خنده گرفتن، می‌تواند قدم ِ اول در نفی هویت ِ دیگری باشد. چند سال ِ پیش، نمایشگاهی در برلین، مجموعه‌ای از کاریکاتورهایی که یهودیان آلمان را به سخره گرفته‌بودند جمع‌آوری کرده‌بود. وقتی این تابلوها را تماشا می‌کردم به خطی فکر می‌کردم که از این نقاشی‌های «خنده‌دار» آغاز می‌شود، و به آشویتس ختم می‌شود. خندیدن به دیگری می‌تواند قدم ِ اول در نفی ِ هویت او باشد.

هدفم از شرکت در برنامه‌ی مکس ِ امینی، مشاهده‌ی او، مشاهده‌ی خودم، و مشاهده‌ی جمعیت بود. واضح بود که جمعیت از «شوخی»‌های او سرمست هستند و می‌دیدم که این‌که مکس امینی چه چیزی را دستمایه‌ی شوخی‌هایش قرار می‌دهد صرفا به دایره‌ی خلاقیت‌اش محدود می‌شود. ندیدم که در پس ِ شوخی‌هایش نکته‌ای باشد، از جنسی که ماز جبرانی با مهارت ِ تمام انجام می‌دهد. ندیدم که مکس امینی حریمی برای خندیدن قایل باشد.

در حالی که به شوخی‌های مکس ِ امینی می‌خندیدم، تلاش کردم نظریه‌ای درباره‌ی خطوط ِ «خندیدن» پیدا کنم و به این پیشنهاد رسیدم: من می‌توانم موضوعی را مایه‌ی طنز کنم که که خودم را در معرض ِ خنده قرار می‌دهد. این یعنی، من یک مرد ِ خاورمیانه‌ای، مهاجر، تکنوکرات، نزدیک ۴۰ سالگی، و دیگرجنس‌گرا هستم. از این دید، من اخلاقا حق ندارم زن‌بودن، زاده‌شده‌بودن در آفریقا، مبتلا بودن به سرطان، یک دست نداشتن، یا زرتشتی بودن را به خنده بگیرم. از این دیدگاه، مکس امینی، اغلب ِ اوقات، اگر نه همه وقت، در سمت ِ دیگر ِ خط است: او زنان، افراد ِ‌ مذهبی، و گروه‌های نژادی را دستمایه‌ی خنده‌سازی‌اش می‌کند. از دیدگاه ِ مقابل، ندیدم که مکس امینی جوکی بگوید که موضوع ِ خنده‌ی آن مردان ِ خوش‌پوش ِ سر و زبان‌دار ِ آمریکایی باشد که فقط با دقت ِ بسیار بتوان ریشه‌های شرقی ِ آن‌ها را حدس زد.

به این دلیل، به‌نظرم، مکس امینی رفتاری دیگرستیزانه دارد. در همین چهارچوب، نگاهی پذیراتر به «من سالوادور نیستم» دارم. حدس می‌زنم گروه ِ سازنده‌ی «من سالوادور نیستم» بی‌شباهت به ناصر ایزدی نیستند. هر چند، مطمئن نیستم که دیالوگ‌های یکتا ناصر را، گروهی از زنان ِ خانه‌دار ِ ایرانی نوشته باشند.